تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : saye یکشنبه 20 فروردین 1391, 08:26 ب.ظ

سلاممممممممممممممممممم عیده عیده    تولده تولده

البته دو تاش گذشته  در هر حال دوتاش مبارک باشهههههههههه

سالی پر اس اسی براتون ارزو کردم برید حالشو ببرید

ادامهههههههههه


خب چهار کلام سخن نه دو کلام صحبت

بچه ها من لینک قسمت های قبلی رو ندارم اخه وقتی لینکو برداشتم کامیم پوکید و الان صاف جلو چشمم نشسته اگهنویسنده ای دانلود کرده از قبل لطف میکنه بهم بده ممنون میشم

انا:بازم به دیدنتون میام اقای پارک شب بخیر

و برگشتو سریع از اتاق رفت بیرون هیون و یونگسنگ به هم نگاهی کردن و بعد به جونگمین

هیون: انگار از دستت حسابی عصبانیه

یونگسنگ: وای جونگمین نمیدونم چرا هر وقت انا اینطوری جدی میشه ترسناک میشه

هیون: جونگمین باید درکش کنی اون تا امروز یه دقیقه هم از کنار ارمین تکون نخورده بود چهار پنج روزه که یه نفس راحت نکشیده خیلی بدجنسی کردی  تحویلش نگرفتی

یونگسنگ: خدا به فریادت برسه اون دختریه که تلافیشو سرت در می یاره بهت قول میدم ضمنا چطور دلت اومد  اینطوری اذیتش کنی

جونگمین: خیل خوب بابا حالا شماها هم اصلا خسته ام میخوام بخوابم ومثل بچه ها پتو رو کشید روی سرش

خونه دبل اس ها

 

کیو جونگ از هدیه های که گرفته بود خوشحال بود واز بین اون همه هدیه انا یه چیز دیگه ای براش بود دوباره جعبه رو باز کرد و گردنبند رو خوب وارسی کرد  پشتش هک شده بود اس اس  و...... کیو جونگ  وقتی اسم گروه رو پشت  گردنبد دید تازه متوجه شد که هدیه  ی انا یه هدیه سفارشی و ساخته شده است  دوباره امتحانش کرد ولی همین که خواست اونو سر جاش بزاره یاداشتی  کنار جعبه رو دید اون رو بیرون اورد یه ییام تولد بود

*******

 

امشب قشنگ ترین شب زمستونه اخه عزیز ترین فرشته اسمون به زمین اومده و دل همه رو مال خودش کرده مرکز مهربونی های دابل اس پرنس یخی دوستت دارم اوپا کیو جونگ تولدت مبارک

کیو جونگ چند بار پیام و خوند باورش نمی شد اشک توی چشماش حلقه زده بود یه پیام از انا داشت

اونم حالا و این طوری این اولین باری بود که انا گفته بود دوست دارم دلش می خواست داد بزنه کیو قبلا

اعلام برادری با انا کرده بود با این کار می خواست خودشو قانع کنه تا از خط قرمز زندگی اونو جونگ

مین رد نشه  اما حقیقت اینجا بود که اون هنوزم انا رو دوست داشت  اشکهاش  سرازیر شد اما کاری

نمیتونست بکنه      

بیمارستان

ساعت از دو نیمه شب گذشته بود یونگ سنگ با هیون خواب بودند جونگ مین ظاهرا خواب بود اما بعد

از دیدن انا اصلا نتونسته بود بخوایبه همش از این دست به اون دست می شد اما بازم نمی تونست بخوابه

از جاش بلند شد و نشست ماسک و از روی صورتش برداشت از روی تخت اومد پایین و خیلی اروم از

اتاق بیرون رفت چند دقیقه بعد هیون توی جاش جابه جا شد و یه لحظه چشماش و باز کرد جونگ مین

رو تو تختش ندید مثل فنر از جاش بلند شد دور و برش و نگاه کرد اما کسی نبود هنوز گیج خواب بود و

به طرف در رفت و وارد راه رو شد چپ و راست و نگاه کرد اما کسی نبود تمام بخش و زیر و رو کرد

اما هیچ جا نبود به طرف جایگاه پرستاری رفت اما یه لحظه ایستاد و با خودش تکرار کرد نکنه پیش انا...........

و سریع به طرف اون یکی بخش رفت تا مطمئن بشه هیون نرسیده به اتاق ارمین قدم هاشو اروم تر کرد تا به پشت در رسید در تا نیمه باز بود و می شد داخل اتاق رو دید حدسش درس بود جونگ مین اون جا بود روی لبه تخت ارمین نشسته بود و موهای انا رو نوازش می کرد انا هم روی صندلی خوابش برده بود یه دفعه انا بیدار شد و دید که جونگ مین کنارشه از دیدنش جا خورده بود

انا:جونگ مین........چرا این جایی؟؟ حالت خوبه؟؟؟؟؟؟ چرا تنهایی ؟؟پرستارت کجاست؟؟

جونگ مین:خوبم خوابم نبر اومدم تو رو ببینم

و به طرف ارمین نگاهی کرد و لبخند زد

انا:چرا ماسک اکسیژنت و نزدی ؟برات خوب نیست حداقل یه ماسک ساده میزدی میرم برات بیارم

انا از جاش بلند شد اما قبل از هر کاری جونگ مین دستش رو گرفت و به طرف خودش کشید و بغلش کرد و گفت

جونگ مین:نمی خواهد ...هیچی نمی خواهم فقط می خواهم این جا پیشم باشی نمی خواهم جایی بری فقط اینجا باش

جونگمین:انا

انا:چیه ؟

جونگمین:دلم خیلی برات تنگ شده بود  این ینج روز برام مثل ینج سال گذشت و انا رو محکمتر بغل کرد  و ادامه داد به خاطر برخورد امروز معذرت  میخوام عصبانی بودم

 

جونگمین انا رو از خودش جدا کرد ولی دستش هنوز شونه های انا رو محکم گرفته بود

جونگمین: عصر که دیدمت شکه شدم خیلی لاغر شدی اصلا مراقب خودت نبودی و با دست صورت انا

رو لمس کرد جونگمین از روی لبه تخت بلند شد  وسرش رو به صورت انا نزدیک کرد و اروم لبشو

روی ییشونی انا گذاشتو بوسید ازانا کمی فاصله گرفت و این بار لبهای داغشو روی لب انا گذاشت 

وشروع کرد به بوسیدنش انا بی حرکت ایستاده بود و خودشو به دست جونگمین سیرده بود از اون طرف

هیون که  شاهد این گفتگو واین عشق بازی بود با لمس دستی روی شونه اش با وحشت به طرف عقب

برگشت و با دیدن یرستار ارمین جا خورد  یرستار اومد حرفی بزنه  که هیون با دست جلوی دهن

پرستار رو گرفت وبا اشاره چشم و صورتش پرستار رو به سکوت دعوت کرد پرستار که چیزی ندیده

بود و بی خبر از همه جا بود از حرکت هیون جونگ تعجب کرده بود ( بیچاره ذوق مرگ نشه خوبه)

هیون اروم پرستار رو از جلوی اتاق  کنار کشید و با خودش برد وقتی به ایستگاه پرستاری رسیدن هیون دست پرستار رو ول کرد و برگشت طرفش و گفت :

هیون:اوه .....ببخشید که اون طوری ترسندمتون....اما در واقع این هیون بود که از کار یرستار حسابی شوکه شده بود و ترسیده بود

پرستار : اوه...خواهش میکنم اقای کیم هیون جونگ اما .....چی شده بود؟

هیون:چیزی نبود راستش  چند لحضه ییش دیدم دوستم جونگمین نیست نگران شدم  اومدم دنبالش وقتی دیدم با خانواده اشه خیالم

 

 

راحت شد اومدم برگردم که شما اون طوری ظاهر شدید  نمی خواستم ارامش اون و خونوادش رو به  هم بزنم ....

هیون یه طوری گفت که پرستار پذیرفت که کاملا همین طوری بوده

بعد هیون ادامه داد: ببخشید خانم یرستار تا وقتی برادرم کنار خونوادشه اگه میشه مزاحمشون نشید

یرستار از اینکه هیون اینقدر به فکر دوستشه و مراقبشه ذوق زده شده بود و گفت:

یرستار:حتما اقای کیم خیالتون راحت باشه

هیون از یرستار تشکر کرد و به طرف اون یکی بخش حرکت کرد وقتی وارد اتاق جونگمین شد یونگسنگ هنوز خواب بوداخه به خهطر تولد کیو جونگ تمام روز رو درگیر بودن  هیون به یونگسنگ

نزدیک شد  که روی اون یکی تخت خوابیده بود و یتو رو که از روش کنار رفته بود رو درست کرد  و

به یونگ سنگ که خیلی معصومانه خوابیده بود زل زد اما همه ذهنش درگیر چیز ی بود که بین انا

وجونگمین اتفاق افتاده بود وبدون این که بخواد اشکش سرازیر شد  خودش هم نمیدونست چرا قلبش به

شدت سنگین شده بوداز این که بین یه حس بد وخوب گیر کرد ه بود عصبانی بود و دلش میخواست داد

بزنه یا حداقل بتونه از اون جا بره وبه هیچی فکر نکنه به طرف دستشویی رفت وشیر اب رو باز کرد و

چند دقیقه رو همین طور اروم اشک ریخت و با خودش تکرار میکرد  هیون جونگ این درست نیست  نباید این طوری باشی  احمق گریه نکن

نیم ساعت بعد جونگ مین برگشت هیونروی صندلی نشسته بود و به در اتاق زل زده بود  جونگمین که

هیون رو تویه تاریکی اون طوری دید جا خورد و به هیون گفت

جونگ مین: هی پسر منو ترسوندی چرا این طوری نشستی تو تاریکی

هیون فقط جونگ مین و نگاه می کرد و هیچی نمی گفت

جونگ مین که زیر نگاه سنگین هیون معذب شده بود و مثل کسی که مچش رو حین انجام جرمی گرفته باشند داشت از نگاه هیون فرار می کرد

جونگ مین:چیه؟

هیون نفسشو عمیق داد بیرون و گفت

هیون:پارک جونگ مین وقتی می خواهیی بری بیرون نباید بگی یا حداقل ماسکتو بزنی؟می دونی چقدر

دنبالت گشتم؟ وقتی دیدم نیستی هزار تا فکر تو کلم اومد

جونگ مین:خب برای این که منو پیدا کردی این جا نشستی و منتظرم بودی؟ یعنی می دونستی کجام که دیگه دنبالم نگشتی؟

هیون که نمی خواست جونگ مین بدونه اونو با انا دیده گفت

هیون:وقتی همه جا رو دنبال جنابعالی گشتم پرستار اون یکی بخش گفت اون جایی خیالم راحت شد و

برگشتم پارک جونگ مین اینقدر ادم و نگران نکن

جونگ مین که حالا  خجالت زده شده بود از این که هیون می دونه اون یکی بخش بوده زیر لب اروم گفت

جونگ مین:ببخشید ....معذرت

هیون:نشنیدم چی گفتی؟

جونگ مین:گفتم ببخشید

هیون:بلند تر نشنیدم

جونگ مین:هیون شنیدی در ضمن یونگ سنگ خوابه می خواهیی بیدارش کنی ؟برو بگیر بخواب بذار منم بخوابم

هیون هم کوتاه اومد و هر دو رفتند و خوابیدند

 


دسته بندی : weshes farm ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin