تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : solmaz دوشنبه 14 فروردین 1391, 09:54 ب.ظ

          kiss me ep24,25


های سوباقیافه ای خسته وبی حال واردخانه شد.ساعت 23 شب بود...تمام چراغ ها به جزآوازورکنارشومینه خاموش بودند.طیق معمول کسی آن وقت شب خانه نبود.احساس کسالت تمام وجودش رادربرگرفته بود.بابی حوصلگی دمپایی هایش راپوشید وبدون اینکه چراغی روشن کندبه طرف کاناپه رفت وربه آرامی رویش درازکشید.پاهایش راجمع کرده وکف دستهای گره خورده اش رازیرگونه ی چپش گذاشت.دلش نمیخواست ازجایش بلندشود کم کم پلکهایش سنگین شدوباهمان لباس های بیرون به خواب رفت.باصدای دروروشن شدن چراغ بالای سرش خوابش سبک شدوچشمهایش رابازکرد.بعدازآن چرت کوتاه بدنش به شدت درد می کرد.بازوهایش ضعف شدیدی داشتندوسرگیجه ی مبهمی به سراغش آمده بود.به سختی برروی کاناپه نشست ولی کسی آنجانبود.نگاهش به ساعت افتاد.باورنداشت 23:30باشد.گمان میکرد حداقل 3-4ساعت خوابیده. باصدایی ضعیف درآن سکوت مطلق پسرهاراصدازد:-چه عجب امشب زودبرگشتین؟

هیون ازآشپزخانه خارج شد:-علیک سلام....

های سوباتعجب گفت:-تویی؟اینجاچی کار میکنی؟

هیون چندجرعه ازنوشابه ای که دردست رانوشیدوهمانطورکه مشغول انجام کارهای خودش بود بدون نگاه کردن به های سوگفت:-یادم رفته بودواسه خونه موندن اجازه ی توروبایدداشته باشم. های سوبعدازاین جمله ی هیون بابی حوصله گی سرش رابرگرداندودوباره برروی کاناپه دراز کشید.

-هیون:حالت خوب نیست؟

های سوباناله ای ضعیف:-چرانبایدحالم خوب باشه؟

صدای هیون نزدیک ترشد:-آخه ایندفعه زودترازدفعه های قبل کوتاه اومدی....

های سوچشمهایش رابازکردوهیون رابالای سرش دید.باچشمهایی بی رمق:-خوابم میاد هیون... دست ازسرم بردار...

هیون باکنجکاوی به های سونگاه میکرد.به آرامی روی میزمقابل کاناپه نشست .سرخی صورت های سودرنظرش جلب توجه کرد.به آرامی دستش رابر روی پیشانی مرطوبش گذاشت وبا احساس حرارت بالای بدنش صورتش حالتی جدی ترگرفت.باصدایی که شبیهه زمزمه بود:- های سو تب داری؟پیشونیت چرااینهمه داغه؟دستتوبده بیینم....

بالمس دست کوچک ومشت شده ی اش داغی متوجه داغی بدنش شد.های سوچشمهایش رابازکرد وباچشمهایی خماروبی جان ملتمسانه به هیون زل زد:-تنم خیلی دردمیکنه...بذاریکم بخوابم... هیون ابروی چپش رابالا داد:-سردرنمیارم .الان که تابستونه .چراتوبایدتواین هوای گرم سرمابخوری وتب کنی؟

وبعدازکمی فکر:-پاشوبایدبریم دکتر...

های سوخودش راجمع کردوبانق زدن گفت:-نمیخوام......میخوام بخوابم...

هیون موهای به هم ریحته ی های سوراازروی صورتش کنازدوباجدیت گفت:-پاشوخودتولوس نکن....پاشودیگه.نمیخوام به زوربلندت کنم آخه.....

بایک حرکت سریع های سوراروی مبل نشاند.های سوغرولندکنان :-عجب آدمی هستی ها... دارم بهت میگم خوابم میاد اونوقت می خوای منوبه زورببری دکتر؟

هیون بلافاصله چراغ هاراخاموش کرد:-تب داشتن چه ربطی به بی خوابی داره؟؟اینم عوض تشکرته؟

های سوبااخم واکراه به کمک هیون بلندشد:-هیون نمیتونم سرپابایستم......

هیون که برای پوشیدن کفشهایش ازهای سوفاصله گرفته بودباشنیدن این جمله به سمتش برگشت وبه محض دیدن زانوهای خمیده اش باحرکتی سریع قبل ازاینکه زمین بخوردبغلش کرد. هیون باترس وتعجب های سوراتکان میداد.آن تاریکی چیزی ازرنگ پوستش راقابل رویت نکرده بود ولی حالت لب های وارفته وچشم های نیمه بازش هیون رابه وحشت انداخت.

هیون:های سو...های سو...باتوام.بیدارشودیگه دختر....

باورنداشت گونه هایش به آن سرعت گرمای خودراازدست داده وتاآن حدسردشده اند.بادیدن این وضیعت بدون کوچکتری مکثی همانطورکه های سورادرآغوش داشت باعجله به طرف نزدیک ترین بیمارستان به راه افتاد....خانه سوت وکوروساکت وغرق درتاریکی بود که صدای زنگ موبایل فراموش شده ی هیون بلندشدوبعدازچندبوغ صدای گیوم سوک:-هی هیون...کجایی پسر؟ چراگوشیتوجواب نمیدی؟تانیم ساعت دیگه مسابقه ات شروع میشه ها...مگه نگفتی زودی میری و برمیگردی؟مامنتظریم .... عجله کن.......

وقتی چشمهایش راباز کرد ازبوی محیط اطرافش فهمیددربیمارستان است.هیون ودکترمشغول صحبت کردن بودند.دکتربرای بارچندم نگاه عجیبی به سرتاپای هیون انداخت وهمانطورکه نگاهش روی خالکوبی دست هیون ثابت مانده بودپرسید:-گفتی چه نسبتی بابیمارداری؟

هیون باصدایی نافذوجدی:-نسبی من برای تشخیص بیماریش لازمه؟

-دکتر:نه نه...اشتباه برداشت نکن ...فقط کنجکاوشدم بدونم.

هیون نفس عمیقی کشیدوسرش راتکان داد:-من دوست برادرشم...حالا میشه بگین حالش چطوره؟

دکترعینکش راروی بینی اش جابه جاکرد:-این خانم زیادی ازخودش کارکشیده.خستگی زیاد وکم خونی شدیدش باعث این ضعف ناگهانی شده.بایدیه مدت کمترکارکنه وخوب استراحت کنه.وهرچه زودتربرای درمان کم خونی اش اقدام کنه.اگه این کم خونی ادامه پیدابکنه روزبه روز ضعیف ترمیشه وحتی ممکنه درآینده نتونه مادربشه....

-هیون:الان حالش چطوره؟

-دکتر:ضعفش برطرف شده.فقط بایدصبرکنین سرمش تموم بشه.

بعدازرفتن دکترهیون به فکرفرورفت.آنقدرعمیق فکرمی کردکه حواسش به های سونبودکه چشمهایش رابازکرده وبه اونگاه میکرد.

باصدایی گرفته هیون رامتوجه خودش کرد:-این سرم کی تموم میشه؟

به محض دیدن های سوهیون به طرف تختش رفت:-هنوزبه هوش نیومده غرغرکردنت شروع شده؟

ولبخندی ملیح ودلنشین به های سوتحویل داد.های سوبه لبخندهیون جواب داد:-باچرت و پرتای اون دکتره بیدارشدم.....

هیون دستهایش راروی محافظ فلزی تخت گذاشت:-دفعه ی قبلم که اینطوری شدی همین حرفارو بهت زدن؟

های سوبی تفاوت سرش راتکان داد:-آره گمون کنم.یه همچین چیزایی به اوپاگفته بودند.

هیون بالحنی تیز:-پس اوپات خبرداشت توهمچین وضعیتی داری؟

های سوبلافاصله برای هیون توضیح داد:-هیون همچین حرف میزنی انگارسرطان دارم.یه کم خونی که نیازی به این همه توجه نداره.اوپابهم گفت بایدبریم دکترولی من منصرفش کردم. هیون دوباره عصبی وخشمگین به نظرمی رسید:-اونم قبول کرد؟هه....ببین های سوبه محض مرخص شدن بایدبری برای درمان اقدام کنی....فهمیدی چی میگم؟

های سوباتعجب به هیون زل زده بود:-چیزه مهمی نیست که....

-هیون:بس کن دیگه مزخرفاتتو....

صدای بلندش های سوراترساند.قصدگفتن چیزدیگری راداشت که بادیدن کبودی ایجاشده دراطراف سوزن سرم باچشمهایی بسته گفت:-های سوخواهش میکنم اعصابمو....

ولی سروصدای هونگ کی وگیوک سوک جمله ی هیون راناتمام گذاشت.جونکی...گیوم سوک و هونگ کی باعجله وسروصداوارداتاق شدندوبه محض دیدن های سوبه طرف تختش هجوم بردند

-گیوم سوک:-چت شده باز؟دخترتوبابیمارستان قراردادبستی؟همین یه ماه پیش اینجابودی که....

-هونگ کی:همش واسه خاطرکارکردن تورستوران اون عفریته است...عین ماشین ازاینو داهه کارمیکشه.شیطونه میگه برم شیشه های مغازه اشوپایین بیارم ها....

های سولبخندی زد:-ازکی تاحالا من انقدعزیزشدم؟

جونکی روبه هیون کرد:-پسرتوچراماروزودترخبرنکردی؟الان حالش چطوره؟

هیون نگاهی به های سوانداخت:-قرار نبود خبرتون کنم.شماها جزاینکه بیاین سروصداراه بندازین که اردیگه ای ازدستتون برنمیاد.اگه به خاطرمسابقه ام نبوداصلا بهت زنگ نمیزدم..

-جونکی:همین که شماره بیمارستان ودیدم فهمیدم یه اتفاقی افتاده.حتی اگه نمیگفتی باجواب ندادن موبایلت مشخص بودیه کاسه ای زیرنیم کاسه است....حالا نگفتی حالش چطوره؟

هیون توضیح داد:-گفت به خاطرخستگی زیادوکم خونی شدیده....ووازه ی کم خونی رابالحن خاصی بیان کردونگاهی سنگین به های سوانداخت:-سرمش تموم شه میتونه برگرده خونه ...

هونگ کی دستی به پیشانی اش کشید:-بازخوبه چیزه مهمی نیست...

وباشوخ طبعی لپ های سورامحکم کشید.های سوجیغ خفیفی کشید:-نکن دیوونه لپم کنده شد...

وبانگاهی متعجب:-راستی اوپاکجاست؟

جونکی سرش راباتاسف تکان دادوروی تخت خالی کنارتخت های سونشست:-همون اول شب ازبار زدبیرون......

گیوم سوک هم باهیجان و تعجب ادامه داد:-من نمیفهمم....ایناوقتی نمیتونن باهم بسازن چه اجباری به دوست شدنشون بود؟

های سوکه ازکل ماجرابی اطلاع بودباتعجب پرسید:-دوست ؟مگه اوپاباکسی دوست شده؟

هیون قبل ازبقیه:-آره مین هودوست دخترگرفته...الان همه ی اهالی بارمیدونن ابیگل دوست دخترمین هو...

های سوازشدت تعجب مدتی مات و مبهوت به آنهاخیره شدوبعدیکباره باصدایی بلند:-واقعا راست میگی؟

وخنده ای کودکانه سرداد:-اصلا باورم نمیشه....پس حالا اوپاهم دوست دخترداره؟....وای خدای من باورنکردنیه....آخه چطورممکنه اون باابیگل دوست بشه؟اون که ازش بدش می اومد... ودوباره خنده ای سرداد.

-گیوم سوک:فکرکردی حالا عاشق همن؟......سرشب یه دعوایی باهم کردن که مین هوبدون منتظر مونده ماسه شروع مسابقه ی هیون بی خبرزدبیرون....

هونک کی بلافاصله بعدازگیوم سوک:-خودمونیم ها......این مین هوهم عحب سلیقه ای داره... یوری به اون نازی و خوشگلی وخانمی وازهمه مهمترپولداری رو جوون مرگ کرد حالا این دختره روپسندیده..آخه کی میتونه همچین دوست دختری داشته باشه؟مثل شنگوی مبارز میمونه ....شب ها هم که توباربا هرکس وناکس سرمیزقمارمیشینه...حالا همه ی اینابماند.درعین خشونت و مهارت رزمی که داره لطیف ودخترونه هم لباس میپوشه...اونم چه لباسایی... رقاصه هابهترازاون لباس میپوشن.به نظرم مین هو حق داره اینطوری ازدستش قاطی کنه....

هیون باخستگی وارداتاق خواب مشترکش بامین هوشد.به محض روشن کردن چراغ صدای قاطعانه وخشن مین هوغافلگیرش کرد:-خاموشش کن.

هیون که فکرنمیکرد مین هوبه خانه برگشته باشدابتداباکمب تعجب فقط به اوخیره شدکه روی تخت دراز کشیده وبه خاطرنورچراغ ساق دسش راروی چشمهایش گذاشته.بعدچهره اش حالتی بی تفاوت گرفت وبدون خاموش کردن چراغ به طرف تخت رفت.کنارتخت ایستادوبایک حرکت تیشرتش راازتنش درآورد وروی تخت انداخت:-کی برگشتی؟

مین هوبااکراه پاسخ داد:-قبل اینکه مسابقه توشروع بشه خونه بودم....

هیون پوزخندی به این دروغ مین هوزد:-جدا؟پس خیلی زودبرگشتی بااین حساب...ازهای سوخبری نداری؟

مین هوبی تفاوت پاسخ داد:-چرابازجوییت گرفته؟اونم بعدمن رسیدورفت خوابید.شماهاچرااین همه دیرکردین؟حواستون هست ساعت5:30صبحه؟

هیون چراغ راخاموش کردوروی تخت خزید:-به خاطراینکه منتظربودیم سرم های سوتموم شه . مین هوباصدایی بلندومتعجب:-چی؟سرم؟

احساس تحقیرمی کردکه دروغش برای هیون روشده بود.نفس هایش سنگین شدندوباعصبانیت ازروی تخت بلندشد:-نمیخوای بگی های سوچش شده؟

هیون باشنیدن نام های سوازدهان مین هوبرروی تخت نشست:-همون اتفاقی که هرچندوقت یه بارواسش میفته.تاهمین الانشم همگی بیمارستان بودیم ولی انگارتومشغولیت های مهمتری ازهای سوپیداکردی.

مین هوبدون معطلی به سمت دررفت که صدای برنده ی هیون سرعتش راکاهش داد:-همین الان خوابید....اگه بری تواتاقش دوباره بیدارمیشه.

وبی توجه به مین هودمربرروی تخت درازکشیدوچشمهایش رابست.مین هومدتی همانطورسرپا ایستاددرحالی که هم عصبی بودهم سردرگم ورفتارهیون به این سردرگمی اش بیشتردامن میزد.

**********************

ساعت نزدیک12ظهربودکه ابیگل شروع کردبه تکان خوردن درتختخواب وبعدازچندبارجابه جا شدن باخواب آلودگی چشمهایش رابازکرد.به علت گرماتاپ وشلوارکی نخی برتن داشت وبدون پتوخوابیده بود.چندثانیه فقط چشمهایش رابست بعدگربه وارروی تخت خودراکش دادوبانهایت انرزی ازروی تخت بلندشد:-آخییییییییش.....چه خواب خوبی بود....چرامن هرشب اسکارگرفتن خواب میبینم؟

وباصدای بلندبه این خواب تکراری اش خندید.کف دستهایش راباحالتی بچه گانه وبانشاط به هم کوبیدوهمانطورکه به طرف روشویی کوچک گوشه ی اتاق می رفت زیرلب آهنگی انگلیسی زمزمه میکرد.بعدازخارج شدن ازرو شویی قصدخوردن چیزی داشت که باصدای زنگ درمتعجب شد.کمترکسی ازاهالی پانسیون سراغ ابیگل رامیگرفت.باتعجب به طرف دررفت وبا خودفکرکرد:-یعنی کی میتونه باشه این وقت صبح؟

به محض بازکردن درودیدن مین هواخمهایش درهم فرورفت.مین هوبه حالتی نیم رخ مقابلش ایساده بودآن دستی که دستکش موتورسواری داشت رابه نرده هاتکیه داده بود.حالت چهره اش مثل همیشه جدی بودوبه ابیگل نگاه نمیکرد.ابیگل بادیدن این بی تفاوتی مین هوباخونسردی گفت:-اومدی مزاحم صبحونه خوردن من شدی که فقط بیای مثل مجسمه اینجابایستی؟

مین هوبی توجه به ابیگل چرخیدوبه طرف درآمدبایک دست ابیگل راکنارزدوآزادانه قدم به درون اتاق گذاشت.

-ابیگل:هی هی...اینجاحریم خصوصیه منه ها.....چطوربه خودت اجازه میدی بی اجازه بیای تواتاق من؟

بانارضایتی دررابست وبه مین هونگاه کردکه باخونسردی مشغول نگاه کردن به اتاق ابیگل بود -مین هو:همیشه ساعت 12ظهرصبحونه میخوری؟

ابیگل یک نفسه لیوان شیرراسرکشیدوباحالتی بامزه وملوس سفیدی اطراف دهانش راپاک کرد:- من شبادیرمیخوابم...واسه همین دیرهم بیدارمیشم.صبحونه یاناهارچه فرقی میکنه؟

مین هوگوشه ی تخت نشست وسیگاری روشن کرد:مگه منوتوباهم قرارنذاشته بودیم؟

وبلافاصله به سمت ابیگل چرخیدوباصدایی بلندوعصبی فریادزد:-هان؟مگه قرارنبودتایه ماه دوست دخترمن باشی؟پس این کارات چه دلیلی داره؟

ابیگل ازصدای بلندمین هوجاخورد:-من هیچ وقت اون شرایط مسخره ات روقبول نکردم.... الانم حق نداری این طوری سرم دادبزنی.

مین هوخنده ای بلندووحشتناک به دنبال این جمله ی ابیگل کردوچهره اش به خشن ترینوبدجنس ترین وخبیث ترین حالت ممکن تبدیل شد:-توهنوزمنونشناختی خانم کوچولو....به من میگن مین هو...دست راست عموجانگ.هرچیزی که من اراده می کنم بدون چونوچراانجام میشه.این پررو بازی های توباعث شده هیون به من بگه مین هوکسی نیس که سرپیچی ازحرفش جرات بخواد. میبینی......من به خاطراشتباهات توجایگاهموبه عنوان مین هوازدست دادم ولی اجازه نمیدم همینطوری ادامه پیداکنه.لی مین هواراده کرده که ابیگل دوست دخترش باشه ..... یه دوست دختر مطیع وحرف گوش کن.ومطمئن باش این کارم میکنه.تاحالا بهت ارزشو بهادادم که مثل یه خانم محترم باهات رفتارکردم ولی ازاین به بعداون روی واقعی ام روبهت نشون میدم.توچه بخوای چه نخوای دوست دخترمنی ومن وادارت میکنم به میل من رفتارکنی.....فقط وفقط من... شیرفهم شدی؟

ابروهای ابیگل ازشدت خشم درحال لرزش بودندباقاطعیت چندقدم به مین هونزدیک شدو همانطورکه دستهایش را به کمرش زده بودمقابلش ایستاد:-توازجون من چی میخوای پسره ی روانی؟پاشوازاتاق من بروبیرون.......

مین هوبه وضعیت ابیگل نگاهی انداخت....شلوارکی سفیدوفوق العاده کوتاه که ران های سفیدو هوس انگیزش رادرمعرض نمایش گذاشته بودوآن تاپ بالای ناف که بی قیدی ابیگل درلباس پوشیدن رابه وضوح نشان میداد.باآن موهای به هم ریخته ومشوش وآن صورت سفیدبی آرایش وملوس قلب هرکسی رامی توانست وسوسه کند وحال آنکه مین هوخیلی وقت بودکه درگروه دلباختگانش بود.دلش میخواست این آهوی وحشی گستاخ رارام کند.درآن لحظه بادیدن عصبانیت ابیگل که بیشترین محرکش بودوبالاوپایین رفتن آن قفسه ی سینه ی ظریفش به چیزدیگری جزابیگل ومحصورکردنش فکرنمیکرد.ناخوداگاه وبی اختیاربدون کوچکترین فرمانبرداری ازعقل باحرکتی سریع وجستی تندازروی تخت بلندشدودرعرض چندثانیه ابیگل رابه دیوار اتاق چسباند.ابیگل جیغی خفیف کشیدوبه محض اینکه دستهای مین هوراقرص ومحکم روی شانه های گردش دیدازجدیت وخشم مین هووحشت کرد.مین هوهیچ حرکتی نمیکرد.همانطورروبه رویش ایستاده وباجدیت به چشمهایش زل زده بود.هردوساکت وخاموش بودندگویاحرفی برای به زبان آمدن درآن لحظه متولدنشده بود.لمس پوست شانه های لخت ابیگل گرمای پرشوروپرحرارتی رابه وجودمین هوتزریق کرد.سکوت ومکث وتعلل برهررخداددیگری پیشی گرفته بود....وحالت چشم های پررمزمین هووآن خشونتش دربه حصارکشیدن ابیگل هم نتوانست شعله ی ایجاد شده درون ابیگل راخاموش کند.شعله ای که به یکباره برخواست ومانع ازاین شدکه ابیگل تقلا کند . وقتی پلکهای ابیگل بارضایتمندی برروی هم فرونشستندوکف دستهایش برروی دیوارقرار گرفت دیگرهیچ قدرتی مین هورامنع کند.باحرکتی سریع فاصله هارابین صورت خودش وصورت آن افسونگرازبین بردوقلبش ازلمس آن لبهای برجسته توسط لبهای حریص وتشنه ی خودبه سختی درون قفسه ی سینه اش دوام آورد.ابتدافقط یک تماس....تماسی که حرارت وهیجان تولیدشده اش موبراندام هردویشان سیخ کرد.این تماس برای ارضای قلب مین هوکافی نبود...هیچ کدام به آن رضایت نداند...مین هوطبق فرمان قلب بی تابو عصیانگرش مدام میبوسیدومیبوسیدوبوسه های بریده ی ابیگل رابرروی لبهایش باعمق وجودپاسخ میداد.هم آغوشی لبهایشان به اوج خودرسده بود ولبها درآغوش هم به حرارتی عمیق رسیده بودند.صدای نفس های بریده ی ابیگل باعث مین هواورادرون آغوشش بکشدوهمانطورکه دستهایش لابه لای موهاوبرروی کمرش درحالی نوازش غزیبانه بودمحکم تربوسه های بی اختیارش رانصیبش کند.لب های یکدیگررانوازش میدادندکه مین هوفشاردستهای ابیگل رابرروی سینه اش حس کردوبعدازآن جداشدن لبهایشان . ابیگل هنوزدرآغوش مین هوبوداماباسری روبه پایین ونفس هایی بریده.درمقابل نگاه مین هوبا صدایی که ازته چاه درمی آمدگفت:-دیگه ادامه نده....دارم ضعف میکنم...

مین هوبه خودآمد...حصاربازوهایش راشل کردوابیگل رادفاصله ای دورترازخودنگه داشت. هیچ کدام باورنداشتندچنین اتفاقی بینشان افتاده.ابیگل ازمین هوفاصله گرفت وبادستپاچگی برروی تخت نشست.مین هوعصبی بود....نگاهی گذاربه ابیگل انداخت وخواست به سرعت از اتاق خارج شودکه ناگهان متوقف شد.بهت...حیرت....تعجب...دیگروازه ای وجودنداردکه برای وصف صورت مین هودرآن لحظه مناسب باشد.ابیگل یه طرفه روی تخت نشسته وصورتش به سمت مخالف مین هوچرخیده بودکه مین هوآنرابرروی پهلوی لخت سمت راستش دید.یک قدم جلوتررفت....اکاحس کردچیزی به قطع شدن نفس هایش نمانده.گرمای بدنش به یکباره ازبین رفت وعرق سردی برروی پیشانی اش نشست.بابرداشتن دومین قدم احساس صعفی زانوهایش رادربرگرفت امانتوانست جلوی برداشتن سومین قدم وقدم های بعدازآن رابگیرد.مین هوبی مهابا پهلوی لخت ابیگل رابادوانگشت لمس کردکه ابیگل بلافاصله به سمتش چرخیدوحیرت زده نگاهش کرد:-چیکارداری می کنی؟

مین هوباقاطعیت ازابیگل پرسید:-اون....اون جای سوختگی....مال چه زمانیه؟

ابیگل که تازه متوجه منظورمین هوشده بودنگاهی به پهلوی راسنش انداخت:-اینومیگی؟خیلی زخم بدیه.....بایدهرچه سریع تردرمان لیزروواسه درمانش انجام....

اماصدای فریادمین هوبازهم اوترساند:-پرسیدم مال چه زمانیه؟چطورپهلوت سوخته؟

ابیگل باحیرت به جای سوختگی نگاه کرد.یک سوختگی به اندازه ی یک دایره ی یک قطری... شبیه سکه گداخته ویافلزداغ شده دایره شکل ویاحتی یک درنوشابه....

-ابیگل:وقی که بچه بودم بچه های پرورشگاهی که توش مهمون بودیم این یادگاری روروی پهلوم گذاشتن....یه چندتاپسربچه اونجابودندکه اگه کسی به حرفشون گوش نمیدادبادرنوشابه به پهلوش داغ میزدندمنم بی نصیب نموندم....

وباچشمهای گردشده به مین هوخیره شد:-واسه چی پرسیدی؟

مین هوبعدازچندثانیه روی زانوهایش کنارتخت نشست همانطورکه فقط به آن جای سوختگی نگاه میکرد.

-ابیگل:حالت خوبه؟به چی داری نگاه میکنی؟

مین هوبه سبب لمس شانه اش توسط ابیگل به سمتش چرخید.برای اولین باربود آنگونه نگاهش میکرد....نگاهی که شبیه نگاه های آشنایان بود....برای اولین باربودکه تازیانه های احساسش ازنگاهش قابل رویت بودوبرای اولین باربودکه آن چشمهای سیاه رابه خاطرآورده بود:-ترزاواقعاخودتی؟........


دسته بندی : kiss me ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin