تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : solmaz سه شنبه 15 فروردین 1391, 10:06 ب.ظ
          kiss me ep26,27

مین هوبرای باردوم سوالش راتکرارکرددرحالی که تشنجی خفیف دستهایش رادرآغوش کشیده بود:-خودتی ترزا.....مگه نه؟

ابیگل باقیافه ای ابلهانه به مین هوزل زده بودکه کنارتختش روی زمین زانوزده.چشمهایش رابا تعجب بازوبسته کردوباکنجکاوی پرسید:-هااااااااان؟

عرقی برروی پیشانی رنگ پریده ی مین هوجای پهن کرده بودوحسابی برق میزد.بادیدن تعجب خونسردانه ی ابیگل بانهایت عصبیت فریادزدوزانوهای ابیگل راتکان داد:-پرسیدم توترزایی؟جواب منوبده لعنتی....

ابیگل شوکه شده بود:-این سوالاچیه میپرسی؟

مین هوبلافاصله روی تخت نشست وبه صورت ابیگل زل زد:-مگه نگفتی تویتیم خونه این اتفاق واست افتاده؟ببینم مگه توجزبچه های بی سرپرست یتیم خونه ی راهبه هانبودی؟

ابیگل لبهایش راغنچه کرد:- تواین چیزاروازکجامیدونی؟

باحیرت وچشمهای گشادشده به چهره ی نزدیک مین هوزل زدکه مثل مجسمه خشک شده بود. مین هوبیحرکت به ابیگل خیره شده بود...گه گاهی مردمک هایش لرزشی شدیدمیکردوعضله های اطراف لبش به نشانه ی گفتن چیزی کشیده میشداماحرفی برای گفتن به ذهنش نمیرسید. بی حرکت بوداماهمان چهره ی خشک سرشارازاحساس بود.لبخندی تلخ به ابیگل تحویل دادو به آرامی به سمت دیگرچرخید.پاهایش برروی زمین بود...آرنج هایش روی زانوهایش وباکف دستهایش موهایش رابه سمت بالاگرفته وباچشمهای بسته سرش راروبه پایین گرفته بود.ابیگل که ازرفتاروحرفهای مین هوغرق درتعجب بودروی تخت جابه جاشدوبرای باردوم ازمین هوپرسید:-توازکجامیدونی من تواون پرورشگاه بودم؟

چندثانیه بعدمین هوبالبخندی غریب به سمتش برگشت.اولین باربودکه مین هوراباآن لبخندمیدید . صدای ملایم مین هوبرایش تازگی داشت:-وقتی این داغ وروی پهلوت گذاشتن اتفاق دیگه ای واست نیفتاد؟کسی به دادت نرسید؟

ابیگل گونه ای رامالش داد:-آره....تااونجایی که یادم میادیه پسربچه...

حرفش رابه اتمام نرسادوانگشت اشاره اش رابه طرف مین هوگرفت:-نکنه...ن..ننکنه توهمون پسربچه ای؟پسرشیطان؟.....توهمونی؟

مین هوباشنیدن لفظ پسرشیطان قهقهه ای بلندزد...چشمهایش درحال خندیدن وبرق زدن بود که با هیجان گفت:-پس هنوزم منوبااسم پسرشیطان میشناسی...

ابیگل به لبخندی اکتفاکرد:-یعنی توواقعاهمونی؟

مین هولبش راگزید:-چطورمنی که یه بارنجاتت دادمویادت نمیاد؟

وباطلبکاری مصنویی به ابیگل نگاه کرد.ابیگل من من کنان گفت:-چطورممکنه بعداین همه سال دوباره همدیگه روببینیم؟

-مین هو:به خاطرشکستن دست همون پسری که روی پهلوت داغ گذاشته بودمیخواستن منوبه کانون اصلاح و تربیت بفرستن.واسه همین یک هفته بعدرفتن توازاونجامنم فرارکرد.

صدایش مرموزوآرام شدوبه زمزمه گرایید:-همیشه میخواستم پیدات کنم....تمام ثانیه های زندگی ام این اطمینانوداشتم که بالاخره میبینمت اماباورم نمیشه اینطوری باهم روبه رو شده باشیم... وباصدایی بشاش که ازشدت هیجان به سمت خنده میرفت گفت:-آخه چطورممکنه توترزای من باشی؟چطورممکنه ابیگل؟

ابیگل باخنده سرش راتکان دادوموهایش رابرای مین هوبه رقص درآورد:یادش به خیر....عجب دنیای بچه گانه ای داشتم.خواهرترزا....این اسمواولین بارخواهرماریاروم گذاشت.

مین هوبلافاصله:چی شدکه راهبه نشدی؟وقتی دنبالت میگشتم بهم گفتن ده سال پیش به صومعه منتقل شدی.پس چراسرازاینجادرآوردی؟

ابیگل پوزخندی زد:-من اونموقع فقط یه بچه بودم....یه دخترهفت ساله چیزی ازقداست وراهبه گی نمیدونه.خواهرماریابت من بودوهمیشه تودنیای بچه گی ای میخواستم مثل اون باشم.می خواستم راهبه باشم چون میخواستم یه خواهرماریای دیگه باشم.من خواهرماریارودوست داشتم نه راهبه گی رو.بعداینکه اون ازپیشم رفت ومن توصومعه تنهاشدم متوجه شدم من هیچ وقت نمیتونه یه راهبه باشم....من نمیتونستم توآینه به خودم نگاه نکنم واززیبایی هام لذت نبرم...من نمیتونستم صبح تاشب روی زمین سنگ ویخ زده زانوبزنم وفقط ذکرمریم مقدسو مسیح وبگم وبرای خواهرهای دیگه غذادرست کنم.کم کم متوجه شدم روح من اون زندگی رونمیخواد.البته مادر سوزاناهمه چیزوقبل من فهمیده بود....وقتی 9 سالم بودبهم گفت توبزرگی قلب یه راهبه رونداری ومنتقلم کردبه بهزیستی.وقتی اونجابودم متوجه شدم زندگی چهره های دیگه ای هم داره....اینکه شادباشی وتفریح کنی وازتمام لحظاتت لذت ببری....شهرت به دست بیاری وپیش همه محبوب باشی.اینکه به خاطرزیباییت تحسین بشی وهمه بهت حسادت کنن.اینکه منحصربه فردباشی... بتونی رویاهاتوبسازی....

مین هوکلام ابیگل راقطع کرد:-هرچندهنوزم باورم نمیشه توهمون دختربچه ی معصوم باشی اماالان حس خوبی دارم که توبزرگی قلب یه راهبه رونداشتی وراهبه نشدی...اگه راهبه میشدی دیگه هیچ راهی برای رسیدن بهت وجودنداشت....ابیگل لبخندتلخی زد:-ببینم اون کسی که عاشقش بودی....یعنی همون دختری که تودفترچه ی سونگ یوری درموردش خونده بودم.... همون ترزاست؟

مین هونیشخندی زدوباچشمهای تیزبه ابیگل نگاه کرد:-نگوانقداحمقی که هنوزمتوجه نشدی....

ابیگل نگاهی خشک وبی احساس به مین هوانداخت وبانهایت سردی گفت:-یعنی اون دختری که این همه وقت توفکرش بودی.....به خاطرش تاحالا کسی روقبول نکردی وحتی بعداینکه فکرکردی راهبه شده بازم نتونستی فراموشش کنی ..... من بودم؟

مین هوفقط نگاهش میکردواین نگاه درعروق ابیگل غرق میشد....مغزاستخوانش پربوداز نگاه پرسوزمین هو....حرف نزدنش به خودی خودحرفای زیادی برای لمس کردن داشت.:-هیچ فکرشونمیکردم پیدات کنم....

وشروع کردبه ابیگل نزدیک شدن که ابیگل باتعجب گفت:-ببین مین هو....صبرکن...تواون موقع فقط یه بچه بودی...

امامین هوبلافاصله انگشت اشاره اش راروی لبهایش گذاشت وابروهایش رابالا داد:-یعنی بعد این همه مدت این حقو ندارم؟

ابیگل سکوت کردونگاه بی احساسش رابرمین هودوخت که مین هوبایک حرکت اورابه طرف آغوشش کشاندوبازوهایش رامحکم دورش حلقه کرد...آن قدرمحکم ابیگل رابغل کرده بود که برای اولین بارصدای قلبهایشان به هم پیوست......

هیون برای های سوپشت چشم نازک کرد:-دیگه حرف اضافی نزن...همین که گفتم فردابادید بری دکتر.اگه داهه هم نمیتونه همراهت بیادیکی ازاین دوتاروببر....

وبه هونگ کی وگیوم سوک اشاره کرد.هونگ کی باتعجب ونارضایتی به هیون خیره شد:-ازکی تاحالا مدیربرنامه های من شدی من بی خبرم؟چراالکی واسه آدم برنامه ریزی میکنی؟من خودم فراداکلی کاردارم....

گیوم سوک هم بلافاصله:-منم بیکارنیستم....اگه دلت میخوادخودت باهاش برو.

های سوبادیدن قیافه ی عصبی هیون بلافاصله گفت:-نه نه....احتیاجی نیست هیچ کدومتون بیایین خودم میتونم تنهابرم...

هیون نگاه عصبی اش راازروی آن دونفربرگرفت وبه های سودوخت:-لازم نکرده....تواگه تنها باشی هرجایی میری جزدکتر....آخرسرم میگی رفتم ودکترگفت صحیح وسالمم...

گیوم سوک بادهان پرپیشنهادداد:-اصلا بامین هوبرو.اون همیش واسه تووقت داره.

هیون بدون تعلل پوزخندی به این حرف زدوسرش رابه نشانه ی تمسخرچندین بارتکان داد:- فعلا که اون باعشق قدیمی اش داره loveمیترکونه....دیگه وقت رسیدن به مسئولیت هاش در قبال خواهربهترین دوستشونداره...

های سو...گیوم سووهونگ کی نگاهی ردوبدل کردندکه گیوم سوک گفت:-من هنوزم باورم نمیشه مین هودوست دخترگرفته باشه.اصلا باورم نمیشه این ابیگل همون دختریه که مین هوعاشقش بوده....

هونگ کی انگشتهایش راازلابه لای موهای لخت و روشنش عبورداد:-هیچ دقت کردین الان چند وقته اخلاق مین هوخیلی عوض شده؟دیگه مثل قدیم پاچه نمیگیره...اصلا انگارتویه عالم دیگه اس...

های سولبخندی نمکین زد:-اصلا به اوپانمیادعاشق شده باشه.....خیلی خنده داره.

هیون نگاهی گذرابه های سوانداخت که باشنیدن صدای درهمه به سمت ورودی برگشتند.مین هو با خونسردی واردخانه شدوبه محض دیدن آن چهارنفردستش رابه نشانه ی سلام بالا بردودرحالی که قصدداشت به طرف حمام برودباصدایی بشاش وبلندگفت:-نیم وجبی شام چی داریم؟

گیوم سوک قبل ازهای سوپاسخ داد:-یعنی انقدگرسنه ای که سلامتوخوردی؟

مین هونیشخندی به گیوم سوک زدکه هیون باحالت بازخواست روبه مین هوگفت:-چراهمه ی مسابقه هاتوتوی باشگاه پارک لغوکردی؟

مین هوبیخیال پاسخ داد:-فعلا نمیخوام به جزبارسویانگ جای دیگه ای مسابقه بدم....

هونگ کی ابروهایش رابالاداد:-یعنی چی دیگه نمیخوای اونجامسابقه بدی؟

مین هوتیشرتش رابرروی مبل پرتاب کردومشغول بازکردن تاب گردنبندش شد:-جزبارسویانگ جای دیگه نمیخوام مسابقه بدم.....فهمیدی یعنی چی یابازم بگم؟وای که چقدگرسنه ام....نیم وجبی شاممو زودترحاضرکن دیگه....

گیوم سوک به سبب بشاشیت مین هونیشخندی زدورو به بقیه چشمکی زد:-کبکت خروس میخونه....چه خبرشده؟

هونگ کی باشینطنت گفت:-اینم پرسیدن داره آی کیو؟مگه نمیبینی ازپیش ابیگل برگشته؟

مین هوقیافه ای جدی به خودگرفت:-مزخرف نگین.کی گفته من پیش اون بودم؟شماها فکرکردین من بیکارم صبح تاشب بااون باشم؟

هونگ کی به پشته ی مبل تکیه داد:-جونکی هم اولش همینومیگفت...

وبه دنبالش خنده ای بلندسردادکه مین هوبه شدت عصبی شد:-حالتومیگیرم ها....

اماصدای شخص دیگری هم واردماجراشد.

-:مین هو.....

مین هوباشنیدن صدای عموجانگ بلافاصله به پشت سرش چرخیدوبه دنبالش بقیه ازروی مبل بلندشدندوتعظیمی کوتاه کردند.چهره ی عموجانگ مثل همیشه خونسردوخشک بوداماچیزی در نگاهش بودکه بابقیه روزهافرق داشت.شایدچیزی شبیه خشم:-بیاتواتاقم باهات کاردارم....

مین هوتغییرحالت وصدای بم وپرصلابت عموجانگ راحس کردبه همین دلیل باسوظن وارد اتاقش شدوراست ومحکم مقابلش ایستاد.سکوت سنگین وعجیب عموجانگ عصبی اش کرده بود امافقط بایدصبرمی کرد.عموجانگ پکی به پیپش زدوباسوال بدون مقدمه اش مین هوراغافلگیرکرد:-چرااجازه دادی این دختره واردزندگیت بشه؟

مین هوازسربی جوابی دستش رالابه لای موهایش برد:-خب مگه اشکالی داره منم دوست دخترداشته باشم....

صدای برنده وخشمگین عموجانگ آب دهان مین هوراخشکاند:-آره اشکال داره.وقتی فهمیدی این دختره همونیه که چندسال بهش فکرکردی نباید سراغش میرفتی.

مین هومن من کنان گفت:-ولی ... ولی عموجانگ خودتون گفتین من بایدبودن درکنارزن هارو تجربه کنم.مگه اینطورنیس؟

-:آره من این حرفوزدم.....ولی نه اینکه بری سراغ یه هم چین چیزخطرناکی.مگه من بهت نگفتم سراغ عشق نبایدبری؟مگه نگفتم عشق واسه آدمی مثل توخطرناکه؟

مین هوازسرتعجب پوزخندی زد:-شماچرااین حرفاروفقط به من میگین؟چرابه جونکی نمیگین که اینطوری عاشق داهه شده؟یااصلا چرابه گیوم سوک وهونگ کی تذکرنمیدین هرثانیه اشون روبا یه نفرمیگذرونن؟چرامن؟درضمن شایدمنم یه روزازابیگل خسته بشم.....

عموجانگ باصدایی به مراتب بلندترازصدای مین هوفریادزد:-برای اینکه جونکی وبقیه مثل تونیستن.....توبااونافرق داری.

مین هوباتعجب به عموجانگ زل زدکه ازشدت عصبانیت رگ های پیشانی اش متورم شده بود تابه حال هیچ وقت اورا به این شدت عصبی ندیده بود:-چه فرقی هست که باعث میشه اونا حق زندگی داشته باشن امامن نه؟

عموجانگ به سختی خودراکنترل کرد:-ببین پسرم....خوب گوش کن ببین چی میگم.سعی کن هرچه زودتراین دختره رواززندگی ات دورکنی.من میدونم که توبه خاطراون این همه سال به کس دیگه ای فکرنکردی پس مطمئنااگه تاالانم عاشقش نشده باشی بعداین میشی....مین هوتوباید ازعشق فرارکنی.تونبایدعاشق بشی.اینوبفهم.میتونی باهردختره دیگه ای باشی واززندگیت لذت ببری امانه این دخترکه احتمالش هست یه روزتودام عشقش بیفتی....متوجه شدی؟

حرفهای عموجانگ برایش گیج کننده بودوجسارت توضیح خواستن راهم درخودسراغ نمیدید...

بعدازچندثانیه که مین هومات و مبهوت به عموجانگ خیره شدعموجانگ باصدایی آرام گفت:- میتونی بری....ولی یادت باشه چی بهت گفتم.

مین هوتعظیمی کوتاه کردوبایک دنیاسردرگمی وسوال ازاتاق خارج شد....

باد قبای زرینی برتن عریان سنگ فرش بی رمق کوچه پوشانده بود...سرماهدیه ی پاییزی به آن وقت سال بود و مین هومهمان پله ی سنگی گوشه نشین وغریب افتاده ی آن کوچه ی قهرکرده ازنشاط .خرده های چوب باتشرخودرابروی پله میکوبیدند...خرده های چوبی که به سبب برخوردباتن سرد چاقوی مین هومتولدشده...مین هوبه تکه چوبه درون دستهایش که حالت یک چوب خشک وخالی راازدست داده بودنگاهی عمیق نثارکرد.چوب دیگریک قطعه ازکنده ی درخت نبود...نه یک تکه ی بی احساس وبی روح.لوحی بودکه به سبب نبوغ دل مین هو جان گرفته بود.به سطحه چوب نگاهی انداخت.اکنون عبارتی آتشین ازدل بی جان جاندارچوب و مین هوبرآمده بود.عبارتی که نشانگروسوسه ی آتش درونش بود.باچشمهای تیزشده به جمله ی روی تکه چوب که تاهمین چندلحظه ی پیش فقط درون فکرش وشایدقلبش بودنگاهی انداخت ولبخندی مرموززد.خاک اره هارابرای آخرین بارازروی لوح چوبی پاک کردوازروی پله بلندشد.برای آخرین باربه جمله نگاه کردولوح رادرون جیبش گذاشت.شلوارش راتکاندودرحالی که به ساعتش نگاه میکردباحالتی متفکرگفت:-الاناس که سروکله اش پیدابشه..

فکراینکه آن قطعه چوب راهمراه باآن جمله ی حک شده بررویش به ابیگل بدهد برایش مسخره ودرعین حال عجیب می آمد.لبخندی ازسرهیجان زدوبه سمت بارحرکت کرد.ساعت تقریبا8شب بودکه مین هوبه پاتوق همیشگی شان رسید.آن روزنوبت مسابقه ی جونکی بود...ازوقتی که خرج بیمارستان پدربزرگ داهه رامتحمل شده بودهفته ای پنج الی شش باربرروی رینگ میرفت. هنوزمسابقه شروع نشده بودکه مین هوواردبارشد.باورودش مثل همیشه سرتمام کسایی که اطرافش درحال رفت و آمدبودندبه نشانه ی احترام پایین آمدومین هوخونسردانه بدون کوچکترین نگاه به اطرافیانش باآن چشمهای تیزشده وسایه ی موهای لختش برروی پیشانی درحالی که قدمهایش تنظیم شده باحرکت ثانیه های ساعت بودبه طرف میزافرادجانگ رفت.همه اطراف میزنشسته بودندومنتظرشروع مسابقه ی جونکی ویارسیدن مین هوبودند.بادیدن مین هوهونگ کی باصدایی بشاش گفت:-چه عجب پیدات شد؟

مین هوهنوزسرپابودکه باکف دست سرهونگ کی رابه جلوهل دادوبه طرف صندلی راس میزرفت .... صندلی رابیرون کشیدوباحالتی مقتدرانه وحاکمانه ی همیشگی اش نشست.گیوم سوک سیگارش رابرایش روشن کردکه بلندگوی بارشروع مسابقه ی جونکی رااعلام کرد. همه ازروی صندلی هابلندشدندتابه سمت سالن مسابقه بروندکه هیون بالحنی آرام گفت:-من یه جایی کاردارم شمابرین.

هونگ کی ومین هوبه سمتش برگشتندکه گیوم سوک پرسید:-چه کاری داری؟قبل شب برمیگردی؟امروزبااون یاروخرپوله قمارداریم ها....قول دادی حتماباشی.

هیون به بلندگوی باراشاره کردوگفت:-مسابقه داره شروع میشه...

وبدون پاسخ به سوالهای گیوم سوک به طرف خروجی باررفت.هونگ کی شانه هایش رابالا انداخت:-کجارفت یهویی؟

گیوم سوک باحالتی که انگارمسئله ای مهم راکشف کرده باشدگفت:-شایدرفته های سوروببره دکتر.....

مین هوباشنیدن این جمله باتعجب به آن دوخیره شد:-ازکی تاحالاسلامتی های سوبرای هیون مهم شده؟

هونگ کی به مین هونگاه کرد:-مگه خبرنداری های سوبه خاطر بیماریشه که یک روزدرمیون توبیمارستان؟دکتربه هیون گفته بایدزودتردرمان بشه هیونم وجدانش قلمبه شده نمیتونه بی تفاوت باشه.....چندروزه مافقط جریان داریم باهیون و های سو.این میگه برودکتر اون میگه نمیرم.آخرم هیون سرلج افتاده میخوادبه زورببرتش دکتر.توکه خونه نیستی این روزا ازاتفاق های جدیدخبرنداری.

مین هوپوزخندی زد:-مسخره است...

ولی گیوم سوک بلافاصله گفت:-بیاین بریم باباالان شروع میشه.

گیوم سوک وهونگ کی دریک ردیف پشت سرمین هوقرارگرفتندوبه طرف رینگ مسابقه ی جونکی به راه افتادند.

**************

های سوبشقاب هاراآب کشید وبالحنی پرسشگرانه ازداهه پرسید:-داهه....یه سوال ازت بپرسم؟

داهه مشغول خشک کردن ظرفهایی بودکه های سوشسته بود:-آره بپرس.

های سونفس عمیی کشیدوبالحنی مشکوک گفت:-به نظرت هیون ازمن خوشش میاد؟

داهه به واسطه ی سوال بی مقدمه ی های سومکث کردونگاهی گذرابه اوانداخت وباحالتی غرق درتفکردوباره به کارش مشغول شد:-خودت چی فکرمیکنی؟

های سوآرنج هایش رابه کابینت پشت سرش تکیه دادوباکلمات غرق شده درتردیدگفت:-نه...فکرمیکنم ازم بدش میاد.

داهه به واسطه ی این جمله ی هاسوشیطنتش گل کرد:-خب وقتی میدونی چراازمن میپرسی؟

ونیشخندی رابه صورت غمگین های سوهدیه داد.های سوبی حوصله گفت:-لوس نشو...حوصله ی شوخی ندارم.حالا جدی جدی چی فک میکنی؟

ابروهای داهه روی پوست سفیدپیشانی اش جابه جاشد .... همانطورکه دستمال سفیدنخی رادایره واردوربشقاب میچرخاندگفت:-هیون شی آدم عجیبیه...نمیشه ازروی رفتارش درموردباطنش قضاوت کرد.اگه برحسب رفتاری که باهات داره بخوام چیزی بگم مشخصه که هیچ حسی بهت نداره.حتی حس برادرانه ای که جونکی و بقیه بهت دارن رو...ولی ظاهرهیون مدرک قابل اطمینانی نیس که بشه به درونش پی برد.حالا چی شده که درمورد هیون به همچین نتیجه ای رسیدی؟

های سوبادستهای خیس چتری هایش راازروی پیشانی اش کنارزد:-من همیشه فکرمیکنم هیون ازمن بدش میاد...درسته که کلاآدم بداخلاقیه امابامن یه طوره دیگه بداخلاقی میکنه.ولی الان یه حس دیگه دارم...هیون این اواخریه طوری شده.همیشه فکرمیکردم بهم اهمیت نمیده ولی سرهمون قضیه ی دزدیده شدنم تنهاکسی بودکه دنبال اوپاراه افتاد بودکه منوپیداکنه.شایدمن الکی دارم قضیه روگنده میکنم ولی وقتی منوتواون شرایط دیدخیلی عصبی شده بود.وقتی که به همسرنخست وزیرگفت اگه یه موازسرهای سوکم بشه تاآخردنیادست ازسرت برنمیدارم به شنواییم شک کردم.

داهه به سمت های سوچرخید:-جدی هیون شی همچین حرفی زد؟

های سوسرش رابه نشانه ی مثبت تکان داد:-اوهوم...تازه فقط این نیس.حس میکنم به رابطه وصمیمیت منواوپاهم حسودیش میشه.اصلا چه دلیلی داره اون به رابطه ای که بین منوبقیه هس حسودی کنه؟یه شب خواستم ازسوتفاهم درش بیارم واسه همین بهش گفتم مین هواوپامثل برادرمن میمونه ....ولی داهه باورت نمیشه....توچشمام زل زدوگفت:-اگه مین هوبرادرته پس من چییم؟بهم گفت بگومنم به چشم برادر میبینی یانه؟

داهه باچشمهای گردشده روی چهارپایه نشست:-خب؟توچی گفتی؟

های سوآهی کشید:-هیچی...

داهه باتعجب:-چرااحساس واقعیت روبهش نگفتی؟خودتم میدونی اون هیچ وقت برای تویه برادرنبوده...پس چرابهش نگفتی؟

های سوشقیقه هایش رابادوانگشت مالش داد:-خودت که میدونی من قدرت ندارم اینوبه هیون بگم. اگه خردم کنه چی؟اگه تحقیربشم چی؟همیشه پسرهان که بایداولین اعترافوبکنن....مگه این جونکی نبودکه به طرف تواومد؟چطورانتظارداری برمواحساس واقعی ام روبهش بگم درصورتی که احتمال داره تحقیربشم؟تازه تواون لحظه زبونم بنداومده هیچی نتونستم بهش بگم . سرقضیه ی این دکتررفتن ودرمان کم خونی هم مدام پاپی شده که بایدبری دکتر.آخه سلامتی من چرابایدواسه اون مهم باشه درصورتی که مین هواوپاانقد وسواس به خرج نمیده؟

داهه لبخندی زد:-دیدی گفتم هیون آدم دوبعدیه.بااین چیزایی که گفتی معلوم میشه بی تفاوت نیس بهت.

های سو:-هیون...

:-شماجزغیبت کردن کاره دیگه ای بلدنیستین؟

داهه وهای سوباشنیدن صدای هیون مثل فنرازجاپریدندوبه سمت صدابرگشتند.هیون باصورت سردومغرورهمیشگی اش به هردویشان خیره شده بودکه داهه زودترازهای سوبه خودآمد:-سلام هیون شی...اینجاچیکارمیکنی؟چیزی میخوری برات بیارم؟

هیون دستش راازروی درآشپزخانه برداشت:همچین نگاه میکنین انگارجن دیدین...

ونگاهی سنگین به های سوانداخت:-توکه هنوزحاضرنیستی؟مگه بهت نگفتم ساعت9بایدبری دکتر؟خودتم میدونی من ازمنتظرموندن بدم بیادپس حالا زودترحاضرشو.ودرمقابل زبان بندآمده ی های سوبه روبه داهه گفت:-اگه امکانش هست تاآماده شدن این خانم برام یه لیوان آب بیار و بدون نگاه کردن به های سوازآشپزخانه خارج شد.

بعدازخروج هیون های سو به یکباره روی چهارپایه نشست ومجسمه واربه داهه زل زد:-وایییی داهه....اگه حرفامونوشنیده باشه چی؟

داهه پشت دستش راگازگرفت:-بلندشوزودترحاضرشو...چرابهم نگفته بودی میاددنبالت برای دکتر؟بلندشوحاضرشو...

************************

بعدازاینکه جونکی به عنوان برنده ازروی رینگ پایین آمدمین هوبه اطراف خیره شدولی اثری ازابیگل نبود.مطمئن بودبرای شرط بندی روی نتیجه ی مسابقه حتمااوراآنجاخواهدیافت ولی هنوزچیزی نمیدید.ساعت 10شب راگذشته بود که مین هومطمئن شدابیگل آن شب به بارنیامده. روبه هونگ کی وبقیه کرد... همگی باهم به پیشخون تکیه داده وبه حساب گیوم سوک مارتینی میخورند:-کسی ازابیگل خبرنداره؟

گیوم برای باردوم گیلاسش راپرکرد:-دوست دخترتوئه مابایدازش خبرداشته باشیم؟

هونگ کی هم حرف گیوم سوک راتاییدکرد:-راست میگه.ماازکجابایدازش خبرداشته باشیم؟

مین هومدتی سکوت کرد.باورش نمیشدابیگل به بارنیامده باشد.گیلاس لب نزده اش رابرروی پیشخون گذاشت وبدون توضیح اضافی گفت:-من میرم ببینم کجاست.

گیوم سوک بلافاصله :-کجا؟مگه قرارنشدبه جای هیون توبااون طرف بازی کنی؟

مین هو:-واگذارش کن به جونکی....

وبدون پاسخ به سوال های پشت سرشان به طرف خروجی باررفت.ازبارخارج شد.شب پاییزی اولین چیزی بودکه درمقابل چشمهایش دیده شد.گونه هایش اندکی به سمت کرخ شدن گرایید ولی لذت بخش بود.بعدازکلی فکرکردن به طرف پانسیونی به راه افتادکه محل زندکی ابیگل بود.به دنبال دلیلی میگشت تابرای رفتن به خانه ی ابیگل منطقی باشدولی بدون پیداکردن کوچکترین بهانه ای خودش رامقابل پانسیون دید.چراغ اتاق ابیگل روشن بودکه مین هواندکی مکث کرد. بادودلی واردساختمان شدوبه سمت اتاق ابیگل رفت.هنوزهم مرددبودولی بالاخره زنگ دررازد. بلافاصله بعداززنگ ابیگل باقیافه ای به هم ریخته دررابازکرد.موهایش آشفته وصورتش بدون آرایش بود.هرچندآن صورت بدون آرایش به مراتب معصوم ترازچهره ی هرشبش درباربود. بادیدن مین هولبخندی گشادوبچه گانه زد:-هیییییییییییی....چه خوب شداومدی.زودبیاتوکه کلی کاردارم.ودرمقابل نگاه خشک ومغرورانه ی مین هومچ دستش راگرفت و به درون اتاق کشاندش. مین هوبادیدن وضعیت اتاق تعجب کرد.همه جابه هم ریخته ودرهم و برهم بود.کوهی ازلباس برروی تخت وزمین ریخته شده بود.وچندچمدان کوچک و بزرگ روی زمین به چشم میخورد.ابیگل باخسته گی برروی زمین نشست وباغرولندگفت:-خسته شدم ولی هنوزکارام تمو نشده.

مین هونگاهی به چمدان هاولباس های درونش انداخت.سرپابودوهنوزقصدنشستن نکرده بود:- اینجاچه خبره؟میخوای مسافرت بری؟

دخترلبخندی زیبابه مین هوتحویل دادوباحالت ملوس خدادادیش گفت:-چرابالای سرمن ایستادی؟بشین دیگه...

مین هوبرروی تخت نشست وباردیگربه اطراف خیره شدکه ابیگل گفت:-یه خبرخوش واست دارم.....

وبعدازگفتن این جمله چشمکی به مین هوزد.مین هوبه واسطه ی رفتارکودکانه وشیرین ابیگل لبخندی زدوبه یادآن چیزی افتادکه قصدداشت به ابیگل بدهد.دستش رابرروی جیب شلوارش کشیدوبالمس قطعه چوب گفت:-پس تواول خبرتوبگواگه ارزششوداشت منم بهت دستمزدمیدم ...

ابیگل باشیطنت به مین هوخیره شد:-چی دستمزد؟چی میخوای به من بدی؟

وچشمهایش راتیزکردوچهاردست وپابه سمت مین هوخزدید:-زودباش بگوببینم چیه؟واسه من هدیه خریدی؟بگوببینم چی واسم خریدی؟کادوی منوبده ..... بده کادومو

درمقابل چشمهای متعجب مین هودستش رابه طرف جیب های سوشرتش میبردکه مین هوخودش راعقب کشید:-این لوس بازی هادیگه چیه؟چنددفعه بهت گفتم دوست ندارم انقدپرروبشی.کسی جرات نداره اینطوری بامن شوخی کنه بکش ببینم عقب.

ابیگل روی زانوهایش نشست باچشمهایی که باران شیطنت ازش باریدن گرفته بودگفت:-زودباش کادوموبده...

وباملوسی دستش رابه طرف مین هوگرفت.مین هوکه ازلوسی وشیرینی ابگیل غرق درتعجب و عصبانیت بودپوزخندی زد:-کی گفته من واسه یه دخترکادومیخرم؟هه...کادو

لب و لوچه ی ابیگل آویزان شد:-پس اونی که میخواستی بدی چی بود؟

مین هوبه سختی خودراکنترل کردبه این حالت دلبرانه ی ابیگل لبخندنزند:-خب حالاتوحرفتوبزن اگه ارزششوداشت میدمش بهت...

ابیگل بلافاصله خنده ای دیگرکردوگفت:-قبوله....واماخبر...

برای تحریک مین هوکمی مکث کردبعددستهایش رابه هم کوفت وبه یکباره گفت:-من دارم میرم.......

ابیگل لبخندزنان به مین هوخیره شده بود:-شنیدی مین هو...من دارم میرم.یادته بهت گفتم به قولم عمل میکنم وبعدیه ماه ازبارمیرم.خواهش میکنم ازشدت خوشحالی ایست قلبی نکن.....

چهره ی مین هوبعدشنیدن این جملات به نقاشی مرده ای درون بوم نقاشی میمانست.آنقدرخشک وسردکه لبخندروی لب ابیگل رانیزبه واسطه ی سردی اش خشکاند.ابیگل چشمهایش راباتعجب بازوبسته کرد:-الان یعنی داری سنگکوپ میکنی ازخوشحالی؟اگه میدونستم مرحله به مرحله میگفتم بهت.

:-توچی گفتی؟

صدای بمش میلرزید:-چی گفتی ابیگل؟

ابیگل حالتی جدی به خودگرفت:-دارم وسایل هاموجمع میکنم.فرداقراره ازسئول برم.منکه قبلا بهت گفته بودمد موقتی اینجاهستم...

مین هوبابرندگی حرفش راقطع کرد:-این مزخرفات این وقته شب چه معنی ای میده؟

ابیگل به صورت ترسناک مین هوباتعجب نگاه کرد:-هی...توچت شده؟طوری رفتارمیکنی انگار الان شنیدی من میخوام برم.منکه قبلا ...

:-انقدتکرارنکن قبلا قبلا....توبه خاطراختلاف توی بارکه بین منوتوبودمیخواستی بری ولی الان به نظرم این اختلاف رفع شده.

ابیگل که انتظارچنین برخوردی راازمین هونداشت با صدایی بریده گفت:-چی داری میگی؟من اگه به خاطراختلاف باتومیخواستم برم همون موقع میرفتم دیگه.من تواون بارموندم چون میخواستم پول دربیارم.الانم پولی که میخواستموبه دست آوردم.بهت گفتم یه ماه اونجامیمونم چون تخمین میزدم درعرض یه ماه بتونم اون پولوجمع کنم.به نظرم تودچارسوتفاهم شدی....

مین هوازحرفهای ابیگل سردرنمیاورد باکلافگی حرفش راقطع کرد:-توهیچ وقت درمورد اینا به من چیزی نگفته بودی.

:-به نظرم لزومی نداشت بهت بگم...

:-من دوست پسرتم لعنتی .... چطورمیتونی بگی لزومی نداشت که این حرفاروبه من بگی؟

ابیگل دیگرآن چهره ی شوخ و ملوس رانداشت.جوتلخ وسنگین رفتارمین هواوراهم محصورکرد باحالتی مقتدرانه گفت:-دوست پسر؟هه....نکنه خودتم باورت شده که دوست پسرمنی؟من فقط یه دوست دخترموقتی بودم برات.نکنه حرفهای یه ماه قبلت یادت رفته؟

عرق سردی برکمرمین هونشست:-این تویی که یادت رفته دلیل من برای دوستی موقتی چی بود. اگه زودترمیفهمیدم کی هستی هیچ وقت اون پیشنهادبی معنی رونمیدادم.

:-وفکرمیکردی من قبول میکردم؟

مردمک های مین هویخ زند:-منظورت چیه؟

:-منظورم خیلی واضحه....این تویی که وقتی بچه بودی عاشق شدی وبعدسالهاطرفت روپیداکردی پس این وسط تقصیرمن چیه؟هرچندباورم نمیشه انقدساده لوح باشی به این احساست بهابدی.من قبلا هم بهت گفتم به عشقوعلاقه ومحبت و دوست داشتم هیچ اعتقادی ندارم.تنهاچیزی که واسه من مهمه وارزش داره خودم هستم.

باورنداشت این جملات راازابیگل میشنود.برای لحظه ای حس کردجریان خون درون رگهایش متوقف شده:-داری منوعصبانی میکنی ابیگل....

:-چیه؟نکنه اختیاراعتقاداتم هم دست توئه؟

مین هوباصورتی مرده ودرعین حال پرغضب ازروی تخت بلندشد:-کجامیخوای بری؟

ابیگل هم سرپاایستادوباحالتی مطمئن گفت:-بااینکه نیازی نمیبینم بهت بگم ولی به خاطراین آشنایی کوتاه مدت بدم نمیادبدونی.رویای من هنرپیشه گیه...دارم میرم به سمت رویام.میخوام برم ویه هنرپیشه بشم.تمام پس اندازوسرمایه ام روتواین راه خرج میکنم تاچیزی که میخوام بشم ...

مین هوپوزخندی ازروی عصبیت زد:- مزخرفه....

:-میتونی وقتی عکسموسردرسینماهادیدی این حرفوبزنی...

مین هوباتندی به ابیگل خیره شد:-نمیخوای این شوخی مسخره روتمومش کنی...من واقعادارم عصبی میشم.

بااقتداردرچشمهای سرخ مین هوزل زد:-من درمورداین مسئله باکسی شوخی ندارم. وبعدازکمی مکث باحالت اتمام حجت گفت:-نه تنهاتو....بلکه محبت وعشق بی ارزش هیچ پسردیگه ای هم نمیتونه منصرفم کنه.

مین هوباحالتی بهت زده چندقدم به عقب رفت:-آره...توراست میگی.عشق بی ارزشه.نمیدونم چراعموجانگ همش منوازعشق ازیه همچین چیزه بی ارزشی میترسوند.وخنده ای دیوانه وارسردادوبازهم به ابیگل نزدیک شدوباقیافه ای ناشناخته به چهره اش زل زد:-اینویادت باشه من هیچ وقت عاشق تونبودم.من فقط عاشق یه دختربچه ی پاکومعصومم که همیشه توقلبم زنده میمونه . تنهاکسی که من دوستش دارم ترزاست.توواسه من هیچی نیستی پس فک نکن به زورنگهت میدارم.توارزش این چیزارونداری.تویه بدبختی که روی سردرسینماهابودنوخوشبختی میدونی.بروهرغلطی که دلت میخوادبکن....بروبازیچه ی یه مشت آدم شوکه فقط به خاطرسایز باسنت واستبل هیکلت بهت بها بدن.ازهمون وقتی که اونطوربی قیدوبندتوجایی مثل یه بارلباس میپوشیدی بایدمتوجه میشدم هیچی نیستی....

بعدازچندثانیه مکث به طرف دررفت ولی قبل ازخروج به طرف ابیگل برگشت:-دفعه ی دیگه اگه همدیگرودیدیم باهم غریبه ایم.نه تنهابامن بلکه باهمه ی افرادم.توواسه مامردی خانم ابیگل.

:-هی مین هو....من فکرمیکردم توخوشحال میشی ازشنیدن این خبر....

مین هوحین خروج ازدر:-آره خیلی خوشحالم که آدم بی ارزشی مثل تواززندگیم گورشوگم میکنه....

وصدای کوبیده شدن درآخرین صوتی بودکه توسط مین هوایجادشد..........


دسته بندی : kiss me ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin