تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : solmaz سه شنبه 15 فروردین 1391, 10:13 ب.ظ
           kiss me ep29,30

های سوبه همراه هیون ازکلینیک پزشکی خارج شد...هیون بالحنی خونسردروبه های سوگفت:-تواینجابشین من برم داروهات روبگیرم بیام.

وبه نیمکت خالی مقابل داروخانه اشاره کرد.های سودرست مثل یک رباط به حرفهای هیون گوش میداد وهنوزاز احتمال شنیده شدن حرفهایش توسط هیون بهت زده بود.بلافاصله بدون هیچ حرفی روی نیمکت نشست که هیون نگاه متعجبی به اوانداخت و به سمت داروخانه رفت.درحال کلنجاررفتن بااندیشه هایش بودکه هیون ازداروخانه خارج شدوکنارهای سوروی نیمکت نشست.چهره اش مثل همیشه خشک وجدی بودواین برای های سویک امرمعمولی بود.زیرچشمی به هیون نگاه میکردکه هیون باخونسردی و حالتی محکم داروهارابه سمت های سوگرفت :-بیاایناروبگیر...بعدش یه تاکسی بگیربروخونه.

های سوباقیافه ای ابلهانه مدتی خیره نگاهش کرد.هیون متعجبانه پرسید:-چرااینطوری نگاه میکنی؟

به سبب این جمله های سوبه سرعت بسته ی داروهاراازهیون قاپیدوازجایش بلندشدکه به طرف ایستگاه تاکسی برود....هنوزچندقدم ازهیون فاصله نگرفته بودکه به آرامی به پشت سرش نگاه کرد ومتوجه شدهیون متعجبانه نگاهش می کند.به زورلبخندی زد:-میخواستم بدونم شب کی برمیگردی؟شام درست کنم یانه؟

هیون ازروی نیمکت بلندشدوبه طرف موتورسیکیلتش رفت:-بقیه روکه نمیدونم ولی من الان دارم برمیگردم....شامم نمیخواددرست کنی..مگه نشنیدی دکترگفت بایداستراحت کنی...

-های سو:چی؟داری برمیگردی خونه؟

هیون پوزخندی به صدای جیغ جیغوی های سوزد:-آره دارم میرم خونه....اشکالی داره؟

وباتمسخربه های سوخیره شد.های سودستش رابه کمرش زد:-خب وقتی داری میری خونه چرامن بایدباتاکسی برم؟ ترک موتورت واسه من جانداره؟هیون باخونسردی وبدون نگاه کردن به های سوسوارموتورزیباوهشت سیلندرخود شد:-مگه نمیبینی داره بادمیاد؟توفصل پاییزموتوسواری باعث سردردمیشه.....بهتره باتاکسی بری تازه اومدنی باموتوراومدی کافیته....

های سوبه سرعت به هیون نزدیک شد:-خواهش میکنم هیون ... تومیدونی من عاشق موتورم.خواهش میکنم منم سوارکن......

-هیون:چرا هرحرفی رو2باربایدبه توگفت؟وقتی میگم نمیشه یعنی نمیشه.حالا هم زودتربرو یه تاکسی بگیرتاشب نشده...

های سودست بردارنبود:-هیون...هیون خواهش میکنم.خودت میدونی من چقدموتورسواری دوس دارم.....خواهش میکنم سوارم کن.قول میدم واست رشته درست کنم که دوست داری....نه نه اصلا واست کلی بیفتک درست میکنم .....

هیون بی توجه به التماس های های سوموتورراروشن کرد:-بسه دیگه مخمونخور....بکش کنارمیخوام برم.

های سوماتومبهوت به هیون خیره شدکه بی رحمانه التماس هایش رانادیده گرفته بود.آنقدرمظلومانه وبابغض به هیون خیره شده بودکه هیون به سمتش چرخیدوبا چهره ای عصبی گفت:-الان وقت این لوس بازیهاس؟بهت میگم نمیشه یعنی نمیشه..

به سبب صدای بلندش بغض های سوبی صداترکیدوهمانطورکه به هیون خیره شده بودقطره اشکی ازچشمش چکیدن گرفت.هیون که بادیدن اشک عصبی ترشده بود:-واقعالازمه به خاطرهمچین چیزی گریه کنی؟

های سوباپشت دست اشکش راپاک کردوبلافاصله لبخندی زد:-به خاطراین گریه نمیکنم....یادوقتی افتادم که ازسیوون خواستم منم سوارموتورش کنه ولی اونم مثل الان توسردی هواروبهونه کرد.

صدای های سولغزید:-سردی هواروبهونه کردوخودش تنهارفت ودوخیابون بالاتر....اون تصادف لعنتی....

وبلافاصله پشتش رابه هیون کردولرزش شانه هایش رابرای هیون واضح ترجلوه داد.لحظات برای اشکهای های سوجابازکرده بودند...بوق ماشین هاوسروصدای حاکم برخیابان درمیان سکوت آن دوگم شده بودکه هیون بعدازمدتی که درلغت طولانی نامیده میشود بالحنی خاص گفت:-نخییییییییییییییر.....مثل اینکه توامشب قصدنداری دست ازلوس بازی برداری....

های سوبدون نگاه کردن به هیون به سمتش برگشت...چهره اش به سبب یادآوری خاطره ی مرگ برادرش غرق دردریای غم بود:-خیله خب...من باتاکسی میرم.خدافظ....

اماهنوزاولین قدم رابرندشته بودکه صدای هیون متوقفش کرد:-اگه سرماخوردی تقصیرخودته....

های سوبلافاصله به سمتش چرخید...حتی چشمهایش هم درحال خندیدن بود:-واقعاممنونم هیون....

هیون بی تفاوت به ترکش اشاره کرد:-زودباش سوارشو.

های سوکه ازشدت خوشحالی دست ازپانمیشناخت به سمت موتوردویدوبه زحمت سوارش شد.بعدازسوارشدن بی اختیاربلافاصله دستهایش رادورکمرهیون حلقه کرد:-راه بیفت...

هیون بالحنی تند:-مگه به رانندت داری دستورمیدی؟

وبلافاصله بعدازیک گازوتولیدصدای پرهیجان موتورسیکیلت پرقدرتش به حرکت درآمد.های سوبه سبب موتورسواری درکنارهیون به نهایت هیجان رسیده بود.بادپاییزی موهای لخت وکم پشتش رابه رقص درآورده بود و حس میکردپیشانی اش یخ زده اماارزش تحملش راداشت.محکم تردستهایش رادورکمرهیون حلقه زدکه متوجه کاهش سرعت هیون وبعدتوقفش درگوشه ی خیابان شد.هیون موتوررامتوقف کردوبه سمت های سوچرخید...خیلی بی مقدمه گفت:-دستاتودورم حلقه نکن....غلغلکم میاد.

های سومتعجبانه نگاهش کرد:-جدی؟خب باشه....

وبلاقاصله پارچه ی لباسش رامیان دستهایش گرفت که هیون باخشم:-مگه افساراسب گرفتی؟ول کن لباسمو.....

های سونفس عمیقی کشید:-میشه بدونم چطوربایدتعادلم روحفظ کنم تازمین نخورم؟

هیون لبخندی به چهره ی عصبانی های سوزد:-مگه من ازت خواستم سواربشی؟خودت بودی اصرارداشتی....

خون به صورت های سودوید....گونه های برافرخته اش ازشدت عصبانیت میلرزید...قصدپیاده شدن داشت که هیون بلافاصله مچ دستش راگرفت وقهقهه ای بلندگفت:-صبرکن بابا...من یه راه سراغ دارم....

های سوازخنده ی هیون متعجب بودکه هیون بلافاصله ازروی موتورپیاده شد:-بروجلو....

های سومسیرچشمهای هیون رادنبال کرد:-برم جای راننده؟

هیون باخونسردی:-آره بروجلوتر.....

های سوآب دهانش رافرودادوبه گفته ی هیون روی موتورجابه جاشد.هیون بلافاصله پشت سرش سوارشد.حالابالا تنه ی عضلانی وچهارشانه اش به پشت نحیف های سوچسبیده بود.های سوبلافاصله خودش راجمع کردولی ناخوداگاه درون آغوش هیون قرارگرفته بود...هیون باخونسردی محض کنارگوش های سوگفت:-جات راحته؟

های سوکردنش راکج کردوصورت هیون رادرآن فاصله ی کم مقابل خوددید...باسرجواب مثبت دادکه هیون مقتدرانه فرمان رابه دست گرفت واینبارپرسرعت ترازدفعه ی قبل به حرکت افتاد.......

*******************

آن چندلحظه ی کوتاه درکنارهیون بودن قلب کوچکش راازتپش خالی نمیذاشت.هنوزهم قلبش میتپیدوبدن محکمش را حس میکرد.ازشدت خجالت بعدازپیاده شدن ازموتور بدون کوچکترین حرفی به سمت اتاقش پناه برده بود.اتفاقات دست دردست هم داده بودندتاهای سوفدرت روبه رویی باهیون رانداشته باشد.بازهم به یادماجرای صحبت باداهه واحتمال شنیده شدن حرفهایش توسط هیون افتاد.بادلهره مشغول قدم زدن درون اتاق کوچک امامرتبش بودکه صدای برخوردانگشت های هیون بادراتاق های سوراسرجایش خشکاند.کسی به جزهای سووهیون درخانه نبود...آب دهانش رابه شدت قورت دادووقتی هیون برای باردووم دراتاق رازدبا صدایی نامطمئن گفت:-کاری داری؟

صدای صاف هیون ازپشت دراتاق تنش رابه لرزه انداخت:-بیابیرون کارت دارم....

های سوبه شدت لبش راگزیدوبااسترس به دنبال بهانه ای گشت تاهیون راقانع کندنمی توانددراتاق رابازکندولی بازهم صدای هیون ازپشت دربلندشد:-بازمیکنی یابرم.....

های سوبعدازشنیدن این جمله بدون اختیاربه سمت دردویدوبه سرعت بازش کرد.امابادین چهره ی مغرورومرموزهیون حس کردتمام بدنش یخ زده.محکم وبااقتدارمقابل درایستاده بودوخیره به های سونگاه میکرد ... توان نگاه کرده به هیون رانداشت یا قیافه ای ساختگی وحق به جانب گفت:-زودترکارتوبگوتورختخواب بودم مثلا.....

هیون باچهارانگشت موهای پیشانی اش راکنارزدوبی نهایته نگاهش رابه های سودوخت.نگاهش پربودازخالی های پر....درکنارغرور...صلابت....جدیت....چیزه دیگری هم آنجابه جشم میخوردولی مقتدرانه درچاله های نگاهش دفنشان کرده بودکه قابل رویت نباشد.بی سبب به سکوت اجازه ی پیشی برکلام راداده بودولی سکوت یخ زده هم درمقابل آتش نگاهش چاره ای جزذوب شدن نداش.هیون مقتدرانه به های سوخیره شده بود.های سویی که مدام لبش رامیجویدوباسرروبه پایینش به هیون میفهماندقدرت نگاه کردن رادرخودسراغ نمیبیند....

بدون شکستن سکوت باحرکتی یکباری ومطمئن چانه ی های سورابه دست گرفت وسرش رابه سمت بالاهدایت کرد ....های سومتعجب ودرعین حال وحشت زده به هیون خیره شد.چشمهایش مثل همیشه نبود....اینباربرق خیره کننده ای مهمان آن چشمهابودکه بازتابش تن رابه لرزه درمی آورد.جمله ی هیون های سورابه نهایت وحشتش کشاند...وحشت ازتحقیرو سرخوردگی.....

-هیون:چراداشتی دلیل توجه من خودتوازداهه میپرسیدی ؟درحالی که این منم بایدازش سوال بشه......

های سوحس کردمیان زمین وآسمان قراردارد....انگارسطل آب سردی برروی سرش فروریخته باشند.بازبانی قفل شده به هیون خیره شدکه هیون باردیگرپرسید:-فکرنمیکنی این منم که بایدجواب این سوالوبدم؟

های سوبریده بریده:-تو...ت.....تتت..توهمممه ی امون حرفارو...................شنیدی؟

هیون مدتی مکث کردبعدسریعترازعقربه ی ثانیه شماربه سمت های سورفت ودرفاصله ای نزدیک ترمقابلش قرارگرفت:-خیلی واضح....

های سوبه درتکیه دادوباچهره ای رنگ پریده ومرده روبه هیون گفت:-توضیحی ندارم .....

این جمله ی هیون مشعل کلام رابرخرمن سکوت فرودآوردو سکوت هاراآتش زد:-توهمه ی زندگی منی.....

چه بایدگفت وقتی گفته هاگفته میشودوناگفته هابه سخن لباس گفتن میپوشند....آن حس مدفون درون چشمهای هیون برغروروسایرموجودیت باارزشش پیشی گرفت ونه تنهابه زبان بلکه سوزانوروشن...درخشانوگرم و پرحرارت درچشمهای زل زده به های سوبه تصویرایستاد.......های سوگوشهایش رامقصرمیدانست که حرفهای اشتباه میشوند ولی چشمهایش دروغ نمیدید...قلبش دیگرقلب نبود....ازشدت تپش پاره پاره شده وبه کاسه ی خونی میمانست ... کاسه خونی پرازرشته های خونی که برروی تک تکشان نام هیون حک شده بود....وحالا هیون.صاحب این قلب آش ولاش راهمه ی زندگی خودمیدانست.....چهارانگشتی که تاچنددقیقه ی قبل موهایش رابه سمت راست هدایت کرده بوداکنون برروی گونه چپ های سوقرارداشت وباگرمای بی مثالش گونه ی یخ زده رالمس میکرد....هیون:-اونطوری بهم نگاه نکن...

وبعدازچرخاندن مردمک هایش برروی صورت های سوبه یک نقطه خیره شد...وباحالتی مطمئن به طرف لبهایش خم شد....

***************************

یک ساعت بودکه ازخانه ی ابیگل بیرون آمده وبی هدف درخیابان هاراه میرفت...تحلیل اتفاق ها برایش سخت بود.ابیگل داشت میرفت امابرای چه؟به چه قیمتی؟مین هوباعصبیت برای باردهم فریادی بلندکشید.چطورممکن بود همه چیزبه این سرعت درست بشودوبه همان سرعت هم ویران شود.وقتی به خودآمد وقابل خانه بود....درآن لحظه گمان داشت بایک دوش آب گرم همه چیزدرست میشود.اماخودش هم میدانست فکرش مسخره است.واردخانه شد...چراغ هاروشن بودندولی کسی درنشیمن نبود.به قصدرسیدن به اتاقش باقدمهایی سست و بی حال ازپله هابالارفت وآنچه راکه درمقابل دراتاق های سومیدیدمین هوراسرجایش خشکاند.....هیون شانه های های سورادر دست گرفته بودواورامیبوسید...............

طوری ایستاده وبه آن دوزل زده بود گویاعجیب ترین اتفاق دنیادربرابردیدنگانش درحال وقوع بود... رنگ پوست آفتاب سوخته ی صورتش اکنون به رنگ مبهوتی آغشته شده ورگه های تیره ی خشم هم رفته رفته به آنها اضافه میشد.قطره ی عرق روی پیشانی وپریدن گونه ی چپش نشان ازنهایت خشم مین هوبود....آنقدرساکت و بهت زده ایستاده بودکه هنوزآن دونفرمتوجه اش نشده بودند.هنگامی که هیون باچشمهای بسته قصدکردلبهایش را از جهتی دیگربه لبهای لرزان های سونزدیک کنددرست زمانی بودکه آتشفشان خشم مین هوفوران کردوغرش شدیدش هردوراغافلگیرکرد....

-:عوضی آشغال.......................

هردوبه سمت مین هوبرگشتند...هنوزپای چپش روی آخرین پله بودگویابادیدن این صحنه روی همان نقطه متوقف شده بود.مشت آویزانش درحال فشرده شدن بود...رگ های ساق دستش به سبب فشرده شدن مشت قدرتمندش برجسته شده بودند...شانه هایش به طورناهماهنگ وتندی تابع قفسه سینه ی پرجوش و خروشش شده بود.نگاه آتشینش برروی هیون ثابت شده بودوبالحنی ترسناک زیرلب زمزمه کرد:-میکشمت عوضی....

وبه یکباره صدایی به مراتب بلندترازغرش اولش به گوش هردویشان رسید:-میکشمت کثافت....

مین هوبه سمت هیون هجوم برد...باتمام قدرتش یقه ی تیشرتش رادرکف دستهایش گرفت وباقدرت به دیوارچسباند واولین مشتش راباتمان نیرو به صورت هیون فرودآورد...مشت مین هوچنان قدرتمندبودکه صدای برخوردش با صورت هیون جیغ های سوی مبهوت رادرآورد...صورت هیون کج شده وهنوزمقابل صورت مین هوبرنگشته بود ولی همان مشت قدرتمندنیمی ازخشم مین هورابه یکباره خالی کرد...مین هوهمانطورکه یقه ی لباس هیون رابه در دست داشت نفس نفس میزدوتعدادقطره های عرق روی صورتش بیشترشده بود...هیون بعدازچندثانیه به آرامی صورتش رابه سمت مین هوبرگرداند.صورتش ورم کرده ورودی ازخون ازگوشه ی لبش جاری شده بود...نگاه کردنش به مین هوگستاخانه وباصلابت بودکه سبب تشدیدخشم مین هوشد....مین هوباردیگرمشتش راآماده ی ضربه زدن به صورت هیون کردکه هیون باسرعتی غافلگیرکننده یقه ی لباسش راآزادکردودست مین هوراگرفت.... همانطورکه مشت مین هوراگرفته بودباچشمهایی تیزوخشمگین گفت:-بهتره تمومش کنی......

ومین هورابه عقب هل داد.بلافاصله بعدازهل دادن مین هونگاهی به چهره ی وحشت زده ی های سوانداخت وبا لحنی قاطعانه گفت:-اشتباه ازمابود...مانبایداجازه بدیم اتفاق های خصوصی بینمون توجاهای پررفت وآمدباشه... راه پله ی خونه مطمئناجای درستی واسه اولین بوسه ی خاطره انگییززندگیمون نیس....نتیجه اش هم میشه همینی که دیدی.وسط بوسه وجودیه مزاحم عصبانی وداغون شدن اعصاب من....

با پشت دست خون کنارلبش راپاک کردوبانگاه سنگین وگذرایی به مین هوخواست برورد...هنوزاولین قدم رابر نداشته بودکه صدای قاطعانه ی مین هوبلندشد:-همونجاواستاعوضی...من امروزجنازه ی توروازاین خونه بیرون میفرستم.....

هیون بلافاصله به سمتش چرخید...هردویشان خشمگین بودند...حالت صورتهایشان به مردهای تگزازی میمانست که قصددوئل دارند.هیون باخونسردی مرموزی گفت:-بهت حق میدم شوکه شده باشی واسه همین مشتتوتلافی نکردم ولی حالاکه همه چیزوفهمیدی بایدبدونی هرعملی عکس العملی هم داره...مطمئن باش منم ساکت وآروم منتظر نمی مونم تبدیل به جنازه بشم...

مین هوازروی خشم پوزخندی زد:-تویه کثافت آشغالی...چطورجرات میکنی این حرفهاروبزنی؟تویه حرمزاده ای که حتی به کسی که مثل خواهرته هم رحم نمیکنی.....

لحن هیون برنده ترازتمام آواها بود:-خواهرتو...نه خواهرمن...

هیون حتی پلک هم نمیزدوهمانطورخیره وباجسارت به مین هوزل زده بود:-های سوواسه تومثل خواهرمیمونه ولی من هیچ وقت باهاش رفتارخواهرانه نداشتم....هیچ وقت اداعای برادرانه واسش نکردم.درسته بامن زیریه سقف بزرگ شده اماعادت به دیدنش وزندگی باهاش باعث نشده بتونم اونوبه چشم یه خواهرببینم.....

مین هوفریادبلندی زد:-تویه هیزرذلی.........اون خواهربهترین دوست ماست.چطورمیتونی به یه چشم دیگه نگاش کنی؟چطورمیتونی توروی من این حرفهاروبزنی؟چطورمیتونی انقدپست باشی که ازهای سو سواستفاده کنی؟

صدای زمزمه مانندهای سوبلندشد:-اوپا...خواهش میکنم بس کن...

هیون به های سونگاه کردویک قدم به مین هو نزدیک شد:-وقتی یه پسربچه بتونه عاشق یه راهبه بشه مطمئنایه پسربچه ی دیگه هم میتونه عاشق خواهردوستی بشه که مثل برادرشه....اگه یکم بیشترفک کنی میبینی مال من مشروع تره.ولی توچی؟عشق به یک راهبه....هه

مین هو:-خفه شو...گذشته ی من به خودم مربوطه ولی توحق نداشتی این کاروباهای سوبکنی...میشنوی؟حق نداشتی -هیون:اینکه من باعشقم چطور رفتارمیکنم به خودم مربوطه...تواینطورفکرنمیکنی؟

مین هوغافلگیرانه به هیون زل زده بود:-عشقت؟

هیون برای بارسوم به چشمهای های سوزل زدکه اینباربرق اشک درونش منعکس شده بود.بالحنی قاطع گفت:- های سوخواهرمن نبوده ونیس...ازهمون اولین باری که دیدمش....ازهمون شبی که برای اولین باردیدمش قلبمو تسخیرکرد.اگه تاالان اجازه ندادم کسی این موضوع روبفهمه واسه اینه که توبامحبت های بی جای مثلا برادرانت همش وجودمنوپرازشک کرده بودی.

صدای هیون عصبی شده بود:-اشتباه میکنی مین هو...اون کسی که یه پست عوضیه تویی نه من...من اونودوست دارم .... همیشه دوستش داشتم ولی توچی؟های سوواست یه خواهربود؟چرامثل بقیه باهاش رفتارنمیکردی؟چرا محبت برادرانت انقدافراطی بود؟ازکجامعلوم توقصدفریب وسواستفاده ازهای سورونداشتی؟توبااون کارای بیجات باعث شدی من نسبت به حس های سوشک کنم.وقتی میدیدم جواب توجه های مثلا برادرانه ی تورواونطورمیده همیشه فکرمیکردم این تویی که به جای من توقلب اونه...

هیون به سمت های سوبرگشت وباصدایی عصبی گفت:-حالا دلیل بداخلاقی هاموفهمیدی؟میدونی وقتی که پیش من اوپااوپامیکردی من چه حالی میشدم؟میدونی وقتی ازسرماخوردن مین هوبه خاطرحموم باآب سردحرف میزدی وواسش نگران بودی چقدرازاینکه دوستت دارم ازخودم بدم می اومد؟من تقریبامطمئن بودم که تومین هورودوست داری اماهمیشه به احساس مین هوشک داشتم.واسه همینه که هنوزم اینجام...امااین عوضی باعث شده بودمن توهمچین سوتفاهمی نسبت به توقراربگیرم...اگه اونم مثل بقیه باهات رفتارمیکرددیگه من پرازشک نمیشدم.... وقت بهم گفتی مین هوجای برادرته ازشدت عمق این رابطه ی خواهروبرادری درعجب بودم ولی توهیچ تقصیری نداری. همش تقصیراینه....

ودوباره به مین هوخیره شد:-توحتی اونوبه اندازه ی خواهرت هم دوست نداری اگه کوچکترین ارزشی براش قائل بودی نسبت به سلامتی اش وهشدارای جدی دکترش بی تفاوت نمیشدی....توبه دروغ به اون محبت کردی تاازش محبت ببینی واین یعنی سواستفاده....

وباچشم غره ای بامین هواتمام حجت کرد:-ازنظرمن توهیچ حقی نسبت به های سونداری که بخوای نسبت به بوسیده شدنش عکس العمل نشون بدی.....قیم های سوعموجانگه ومن فکرمیکنم اگه سرزنشی هم باشه بایدازطرف اون باشه....

چندثانیه درسکوت به یکدیگرخیره شدندکه هیون باقاطعیت مچ دست های سوراگرفت وبه سمت خودکشیدوهردواز پله هاپایین رفتند...مین هوساکت وخشک شده همانجاایستاده بودورفتن آنهاراتماشامیکرد.....حرفهای هیون خلع سلاحش کرده بود............

**********************************

یانگروباافسوس به شادی ابیگل خیره شده بود:-واقعااین چیزینه که ازدنیامیخوای؟

ابیگل مسرورمشغول جمع کرد چمدانش بود:-معلومه که همینومیخوام...توچت شده دختر؟خوشحال نیستی من دارم به چیزی که میخوام میرسم؟

یانگروروی تخت درازکشید:-اینکه به هدفت برسی خوبه ولی به شرطی که هدفت ارزش این همه سختی روداشته باشه....

ابیگل قهقهه ای بلندزد:-بس کن دیگه یانگرو...الان بهترین لحظات زندگی منه...فرداکه پولوبه حساب کیم ووواریز کنم همه چیزحل میشه.امروزهم بایدبرم مدارکم روبه شرکتش تحویل بدم تاواسم بلیط صادربشه.باورت میشه؟من دارم میرم انگلیس واسه دوره های ابتدایی بازیگریییییییییییییییییییییییییییییی....

وازخوشحالی جیغ بندی کشید.یانگروباتاسف سرش راتکان داد:-راستی...بااون پسره چیکارکردی؟

ابیگل باکنجکاوی :-کدوم پسره؟

-:همونی که یه مدت باهاش دوست بودی....همونی که میگفتی ازبچه گی دوستت داشته.

ابیگل باخونسردی گفت:-اسمش مین هوئه...مثل بقیه ازش خداحافظی کردم.انتظارداشتی چیکارکنم؟

یانگروباتعجب:-اون چی؟عکس العملش چی بود؟

-:من فکرمیکردم بایدخوشحال بشه ولی پسره ی خل وچل شروع کردبه مزخرف گویی....واقعاکه دیوونه اس...آخه چطوریه پسرمیتونه این همه ساده فکرکنه.

یانگروبرروی تخت نشست:-شایدم توزیادی بی احساسی....به نظرت عشق ارزش اینونداره که به خاطرش ازرویا هات بگذری؟

ابیگل باخشم به یانگروخیره شد:بس کن دیگه یانگرو.......عشق دیگه چه کوفتیه؟توبه هرچی اعتقاددرای داشته باشه ولی من به این چرت وپرتااعتقادندارم.........من عشق نمیخوام..نه ازش خوشم میادنه حوصله اش رودارم.همش ماله شماها.من فقط میخوام برم سمت چیزی که دوست دارم....حالا هم دست ازسرم بردارکه اصلا حوصله ندارم....

یانگرونفس عمیقی کشید:-یعنی توواقعاهیچ میلی به عشق نداری؟تودوست نداری کسی دوستت داشته باشه؟نمیخوای کسی همیشه پیشت باشه وبتونی بهش تکیه کنی؟

:-من به این چیزااحتیاج ندارم چون خودم میتونم رو پای خودم بایستم....به کسی نیازندارم که بهش تکیه کنم...این چیزاماله دخترایی مثل توئه.من فقط میخوام آزادزندگی کنم همینوبس.........

*******************

حدوددوماه ازرفتن ابیگل گذشته بود...صبح روزپاییزی سردی بودکه جونکی به خاطرصدای موبایلش زودتراز بقیه ازخواب بیدارشد....خواب آلودبودکه برای پیداکردن تلفنش مدام دستش رابرروی میزکنارتخت میکشید...

صدای هونگ کی بلندشد:-خفه کن صدای اونو...میخوام بخوابم....

جونکی بی تفاوت به هونگ کی باخونسردی برروی تخت نشست وهمانطورکه خمیازه میکشیدگوشی اش رابرداشت:-کیه این وقت صب....

ولی صدای نگران وبغض آلودداهه خوابش راپراند.....

-:الوجونکی....پاشوبیااینجا...زودباش بیابهت احتیاج دارم..........

جونکی بلافاصله جواب داد:-چی شده داهه؟اتفاقی افتاده؟چراصدات میلرزه؟

-:جونکی..........

فریادجونکی باعث شدگیوم سوک وهونگ کی ازخواب بپرند:-پرسیدم چی شده؟چواب بده داهه.....

بغض داهه ترکید:-پدربزرگ...جونکی پدربزرگم حالش خیلی بده.دکترامیگن دیگه هیچ امیدی نیست.ولی...ولی اون میخوادتوروببینه.خواهش میکنم زودترخودتوبرسون...همش اصرارداره توروببینه.......

وبازهم صدای ضجه هایش.جونکی باکلافگی دستی برسرش کشید:-خیله خب...آروم باش.الان میام....داهه بس کن دیگه......هنوزکه اتفاقی نیفتاده.چرابیخودی گریه میکنی؟الان خودمومیرسونم.....

وبلافاصله گوشی راقطع کردوبدون توجه به نگاه های ماتومبهوت هونگ کی وگیوم سوک تیشرت کنارتخت رابر بالاتنه ی لختش پوشید...

گیوم سوک باصدایی گرفته پرسید:-داهه بود؟اتفاقی واسش افتاده؟

جونکی به دنبال سوئیچ موتورش بود:-خودمم هنوزنمیدونم.....

وبلافاصله بعدازپیداکردن سوئیچ ازاتاق خارج شد.............................................

 


دسته بندی : kiss me ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin