تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : solmaz چهارشنبه 16 فروردین 1391, 10:25 ب.ظ
     kiss me ep32,33

ابیگل باخستگی برروی صندلی پشت پیشخون نشست ودرحالی که بدنش به شدت کوفته بودشروع به مالش گردنش کرد.هنوزده دقیقه استراحت نکرده بودکه باورودچندمشتری دیگرازروی صندلی بلندشدو برای گرفتن سفارش به سمت میزرفت.نزدیک به زمان اتمام وقت کاری اش بودکه دوباره بارشلوغ شدوبادرنظرگرفتن اضافه کارتصمیم گرفت دیرتربرگردد.عرق پیشانی اش راپاک کردودوباره مشغول به کارشد...کاری که همیشه ازش تنفر داشت.گارسونی آن هم برای یک باره پایین شهر...جایی که پربودازلات های بی سروپای معتاد.شکسته وخسته ازآرزوهای بربادرفته اش این تنهاکاری بودکه درحال حاضربرایش مهیابودومیتوانست زندگی اش راهرچندخیلی سخت بگذراند.ساعت تقریبا12نیمه شب بودکه خستگی زیادرمقی برایش باقی نگذاشت.آخرین سفارش رابرروی یکی ازمیزهای وسط سالن باربردتابه سمت رختکن برود.لبخندی به دختروپسرجوان پشت میزتحویل دادودرحالی که عرق دستهایش راباپیشبندش پاک میکردازلابه لای میزهابه سمت رختکن روانه شدکه ابتداصدایی آشناوبعددستی مانع حرکتش شد:-به به...ببین کی اینجاست......

صدای سونگجوبرایش آشنابودولی بادیدن چهره اش توانست صاحب صدارا به خاطربیاورد.سونگجوباهمان سرو وضع عجیب غریب ..... آن تکه ی رنگ شده ی آبی موهایش .... زیرپوش نخی سفید وآن شلوارشش جیب وخال کوبی روی بازویش برایش یادآورخاطره ی روزی بودکه برای اولین بارباهم ملاقات داشتندومین هوچه مقتدرانه ازابیگل دفاع کرده بود.خیلی سریع ازفکرآن خاطره بیرون آمدونگاهی سنگین به سونگجوانداخت که بازویش رادرکف دستتش گرفته وبالبخنده نچسبی نگاهش می کند.چشمهای ابیگل تنگ شدوبایک حرکت بازویش راازدست سونگجوبیرون کشیدوباقاطعیت مقابل سونگجووآن چند نفری ایستادکه همه پشت سرسونگجوواردبارشده بودند.نگاه چپ چپ ابیگل باعث شدچهره ی سونگجودرهم فرورودولی هنوزاقدامی نکرده بودکه ابیگل پشت به آنهاکردوخواست دوباره برودکه سونگجواین بارخیلی محکم تروسریع ترازدفعه ی قبل متوقفش کردوازفاصله ی نزدیکی باآن صورت مرموزش به چشمهای ابیگل زل زد:-بهت یادندادن به بزرگ ترازخودت سلام بدی؟

ابیگل این بارخشمگین ترازدفعه ی قبل خودش رارهاکردوباصدایی که ازشدت عصبانیت دورگه شده بودگفت:-از سرراه من بکش کنار...توحق نداری جلوی منوبگیری.

سونگجونگاهی گذرابه افرادپشت سرش انداخت وبالبخندی مصنوعی به سمت ابیگل برگشت:-میبینم که لباس گارسون پوشیدی...ولی لباسای سری قبل خیلی بیشتربهت می اومد.

وبعدگفتن این حرف چشمکی به ابیگل زدوادامه داد:-چطودلت میاداون پوست سفیدوزیراین لباسای کثیف وگشاد قایم کنی...

وباخونسردی یک قدم به ابیگل نزدیک شدوباصدایی که شبیه زمزمه بودگفت:-اون پاهای کشیده ..... اون کمر باریک وسوسه انگیز.....واقعاحیف نیست اینطوری داری قایمشون میکنی؟

تنهای چیزی که درمقابل چشمان ابیگل بودصورت سونگجوبدکه آن لبخندهای حریص راحتی یک ثانیه ازابیگل دریغ نمیکرد.دندان هایش راازلب پایینش جداکردوباصلابت وصورتی جدی یک قدم به سونگجونزدیک شد:- خیلی بایدشکرگزارباشی که اینجامحل کارمه وهرگونه درگیری باعث میشه شغلمو ازدست بدم وگرنه معنی حرفایی که گفتی رودونه به دونه حالیت میکردم تادیگه ازاین اشتباهاحداقل جلومن نکنی.....

سونگجوباصدایی بلندقهقهه زد:-اوه اوه...چه آتیش تندی هم داره.حالا بیالوس بازی روبذارکناروبگوببینم اینجاچی کارمیکنی؟

بعدلب ولوچه اش راکج کردونگاهی به سرتاپای ابیگل انداخت:-گارسونی اصلابهت نمیاد...توشبیه هنرپیشه هایی...

بااین حرف غمی بردل ابیگل نشست...گویازخم دیرینه اش شکافته شدوسوزشش درتمام وجودش پیچید.به سختی کنترل خودراحفظ کردوباصدایی قاطع گفت:-به توربطی نداره من چی کارمیکنم......

سونگجودست هایش راروی سینه گره کردوابروی چپش رابالاداد:-نه دیگه نشد...دارم باهات مثل آدم حرف میزنم پس مثل یه دخترخوب جواب بده.

ودوباره باآن چشمهای تیزلبخندی دیگربه ابیگل تحویل داد:-شنیده بودم بامین هودوست شدی ودوست دوخترشی... البته همون روزی که به خاطرتوواسم خطو نشون کشیدمطمئن بودم یه روزی خبردوست شدنتومیشنوم ولی واسم خیلی جالبه....من مین هورومیشناسم.هیچ زنی نمیتونست دل اونوببره اماازاونجایی که توموفق شدی حدس میزنم بایدخیلی دختره باحالی باشی....

ابیگل نفس عمیقی کشید:-این چیزایی که میگی هیچ کدوم به تومربوط نمیشه پس بکش کناربذارمنم برم ....

اینبارسونگجوباعصبانیت:-من هنوحرفم تموم نشده...خوشم نمیادکسی وسط حرفم جفتک پرونی کنه پس بذار حرفموبزنم...........

ابیگل که متعجب شده بودباکنجکاوی به سونگجوزل زدکه سونگجوادامه داد:-ولی هرچقدم تلاش کنی مین هوعوض بشونیس...اون یه پسری که اززنابدش میاد.حتی اگه خودتوبکشی هم نمیتونی تاابدعاشق خودت بکنیش ولی قبول دارم که خیلی کارت درسته که باعث شدی تاهمین جاهم باهات باشه ولی من میدونستم دیریازودولت میکنه ودوستی تون به هم میخوره....

بی دلیل بغضی درگلویش متولدشدوبه سختی آنرافروخورد...بایادآوری خاطرات مربوط به مین هوباوجودبی اعتقادی کامل به وجودعشق بازهم قلبش تیرمی کشد.گویااولین باری بودکه میشنیدمین هوبه زنان بی محلی میکند وتنهازنی که توانسته نظرش راجلب کندخوده اوست...مطمئن بودزیرآن رقص نورهای وحشتناک وتیره بارکسی نمیتواندصفحه ی براق اشکهایش راببیند...باصدایی گرفته درحالی که رویش راازسونگجوبرگرفته بودگفت:- مزخرفاتتوشندیم ... دست ازسرم بردار.

-سونگجو:ولی من همون روزاول ازت خوشم اومد...اگه دیگه مین هونمیخوادت میتونی بیای سمت من.میتونی یه مدتم یه دوست پسرباحالوخوشتیپی مثل من داشته باشی که هم بااحساسه وهم نمیذاره همچین جاهایی کارکنی.... نظرت چیه؟

ابیگل بااین حرف به سرعت به سونگجونگاه کرد:-میشه لطف کنی واون دهنتوببندی....

سونگجولبخندی زد:-همین جسارتته که منحصربه فردت کرده.....

-ابیگل:من دوست دخترهیچ کس نبودم وبعداینم باکسی دوست نمیشم .... میتونی بری وازخوده مین هوهم بپرسی که هیچ چیز بین مانبودپس بهت اجازه نمیدم بیای روبه روی من بیاستی ودرموردم مثل یه اسباب بازی حرف بزنی...

-سونگجو:دخترای خوشگل همیشه نسبت به سایرین یکم اعصاب آدموخردمیکنن ولی بالاخره رام میشم...توهم نگران نباش خودم رامت میکن.

-:انقدبااطمینان حرف نزن.....

این باردوومی بودکه ابیگل صدای آشنای دیگری رامیشنید.به سرعت به پشت چرخیدوبادیدن هیون وجونکی که همراه گیوم وسوک وهونگ کی ایستاده وبه آنهانگاه میکردندبرای چندلحظه شادی عجیبی راحس کرد:- هیون جونگ...........

هیون باخونسردی ابروی چپش رابالادادوبی توجه به ابیگل روبه سونگجوگفت:-مسابقات جدیدتواینجابرگزار میکنی؟

سونگجوکه بادیدن آنهااخم هایش درهم فرورفته بود:-وهمیشه هم برنده میشم.....

هیون نگاهی به اطراف انداخت:-ازاینجاخوشم نمیاد

وبلافاصله بعدگفتن این حرف به ابیگل نگاه کردوباخونسردی گفت:-تونمیخوای واسه ماآبجوبیاری؟

ابیگل که هنوزم احساس خوشحالی میکردلبخندی زد:-همین الان.....

ولی بازهم دست سونگجوبودکه متوقفش کرد:-هی هی...توهیچ جانمیری تاوقتی که من بخوام...سونگجوبهت درخواست دوستی داده بایدجواب منوبدی.......

ابیگل باحرص نگاهی به سونگجوانداخت که جونکی گفت:-هنوزم عادت قدیمتوترک نکردی؟فک میکردم بااون همه دختردوروبرت دیگه ازهرچی زنه زلزده شده باشی......

-سونگجو:نگران من نباش....من هنوزم واسه زنای زیادی جادارم

ونگاهی هرزه به ابیگل انداخت :-خصوصااین دختره.......

ابیگل دیگرطاقت نیاوردوبانهایت عصبانیت به سمت سونگجورفت وبادودست زیرپوشش رادردست گرفت وبا صدایی بلندگفت:-دفعه ی آخرت باشه که این مزخرفاتوبلغور میکنی....

ولی سونگجوبانهایت عصبیت مچ دست ابیگل راپیچاند:-توهم بارآخرت باشه که به خودت اجازه میدی منوتهدید کنی.....

ولی هنوزحرفش تمام نشده بودکه هیون باصدایی قاطع گفت:-پیشنهادمیکنم ولش کنی....اگه مین هوببینه برات گرون تموم میشه.......یادته که دفعه ی قبل چه هشداری بهت داد.نبینم دیگه دوروبرش بپلکی....یادت نیس؟

سونگجوباقیافه ای متفکروعصبی به هیون نگاه کرد:-ولی اون که دیگه دوست پسرش نیس

-جونکی:میتونی صبرکنی تایه دقیقه ی دیگه پیداش میشه...اونوقت میتونی عکس العملشوببینی..........

سونگجومدتی سکوت کردبعدبابی خیالی مچ دست ابیگل راول کرد:-مین هوهیچ وقت به این فاحشه ارزش نمیده......

ابیگل بانهایت ناتوانی:-ببنداون دهنتو.....

سونگجوپوزخندی زد:-میخواستم باهات خوب رفتارکنم ولی این کارامروزت باعث میشه بدببینی............

وباسربه افرادش اشاره کردکه به سمت خروجی بروندوخودش جلوترازبقیه رفت.

-مین هو:مطمئنین همینجابایدمنتظراون یارو شرخره باشیم؟

صدایش رعشه ای دروجودابیگل ایجادکرد...رعشه ای که ازترس روبه رویی بامین هوبود.ترسی که دلیلی برایش سراغ نداشت امابی امان به وجودش چنگ میزد.پشتش به هیون وبقیه بودکه مین هوبابی خیالی روی صندلی راس یکی ازمیزهای خالی نشست:-شماهاچراسرپایین؟هی گارسون....واسمون ویسکی بیار....

جونکی وهیون نگاهی ردوبدل کردندوبه سمت میزی رفتندکه مین هوپشتش نشسته بود.ابیگل به سختی بغض خودرا فروخوردوچندثانیه همانطورپشت به آنهاایستاد...تصوربرخوردمین هوبرایش دورازحدس وگمان بود ولی اولین قدم رابرداشت وباقدمهایی نامطمئن به سمت میزرفت وبالای سرمین هوایستادوباصدایی گرفته گفت:-ویسکی یاآبجو؟

حالت چشمهای مین هوعوض شدوبامکث سرش رابه سمت صدایی چرخاندکه ازطرف گارسون شنیده بود...با دیدن ابیگل برای چندثانیه مبهوتوبی اختیارفقط نگاهش کرد...نگاهی که پربودازحسی آشنا...حسی پرمفهوم وشاید کینه توزانه.باتشرنگاهی به پسرهاانداخت که بی صدافقط به آن دونگاه می کردندونفس عمیقی کشیدوباحرص به پشته ی صندلی اش تکیه دادوباصدایی که ازشدت عصبانیت دورگه شده بودگفت:-ویسکی......

همین طرز رفتارکافی بودتاابیگل متوجه جایگاه جدیدش دربین آنهابشود...سرش رابه نشانه ی بله تکان دادکه هونگ کی بالحنی که سعی داشت خیلی شوخ باشدگفت:-داداش یعنی انقدپیرشدی که بعدچندماه دوست دخترتو به جانمیاری؟ابیگله خودمونه ها......

نگاه تندمین هوآب دهان هونگ کی راخشکاندوبعدنگاه سنگینی به ابیگل انداخت:-قبلا که گفتم...صاحب این اسم دیگه واسه من غریبه است...........

ابیگل احساس سستس می کرد...هیچ وقت فکرش راهم نمیکردکه این طرزحرف زدن امکان دارددلش رابه درد بیاورد.دلش میخواست بی تفاوت باشدولی نمیدانست چراهیچ اختیاری روی احساسش ندارد...بدون هیچ حرفی باقدمهایی آرام ازآنهافاصله گرفت وبه طرف پیشخون رفت.بعدرفتن اوهمه ساکت بودندکه مین هوباصدایی که شباهت فراوانی به رعدوبرق داشت سکوت رادرهم شکست:-شماهامیدونستین اون اینجاکارمیکنه......

جونکی قبل ازهمه:-هونگ کی بهمون گفته بوداینجاست ولی اگه فک میکنی عمداکشوندیمت اینجاسخت دراشتباهی......

مین هوباحرص پوزخندی زد:-هه...توگفتی ومنم باورکردم.

گیوم سوک بلافاصله:-ولی فک نمیکنی داری زیاده روی میکنی؟

مین هوبلافاصله به سمتش چرخید:-زیاده روی؟درموردکدوم مزخرفی حرف میزنی؟انتظارداری بااین دختره ی بی چشم وروی گربه صفت رفتاره دیگه ای هم داشته باشم؟همین که بهش اجازه دادم جلوی چشمم آفتابی بشه وبلایی سرش نیاوردم خیلی خودمو کنترل کردم.....

ابیگل باسینی گردی که حاوی 5گیلاس ویسکی بودبرسرمیزشان برگشت وباسری روبه پایین وسکوتی که هیچ وقت درش دیده نشده بودسینی رابرروی میزگذاشت وخواست ازآنجادورشودکه دستی دورمچش حلقه شد....با عجله وتعجب به پشت سرش نگاه کردوبادیدن سونگجوبرای چندثانیه مات ومبهوت نگاهش کرد.لبخند مرموزی گوشه ی لب سونگجوبودکه به سمت آن پنج نفرچرخیدوباصدایی بشاش گفت:-حالت چطوره مین هو؟خیلی وقته همدیگرو ندیدیم...........

مین هونگاه بی تفاوتی به سونگجوانداخت:-حال من ربطی به تونداره...بروپی کارت.

سونگجوابروی چپش رابالادادودستش رادورشانه های ابیگل حلقه کردودرمقابل چشمهای متعجب آنهاروبه مین هوگفت:-میخواستم دوست دخترجدیدموبهت معرفی کنم...البته خودم هم میدونم احتیاجی به اجازه ی دوست پسر سابقش ندارم ولی گفتم بهتره بدونی..

مین هونگاهی پرازخشم اول به ابیگل وبعدبه سونگجوانداخت وبدون توجه به مبهوتی ولرزش لبهای ابیگل گفت:- خیلی به هم میاین ولی لطف کنین هردوتون ازجلوی چشمم گم شین......

وبلافاصله ازروی صندلی بلندشدکه به سمت دیگری برودکه صدای ابیگل متوقفش کرد:-صبرکن....

ابیگل باقدرت دستش راآزادکردونگاه تندی به سونگجوانداخت وباقدمهایی تندبه سمت مین هورفت ودرفاصله ای نزدیک مقابلش ایستاد:-یعنی واقعافکرکردی من حاضرم باهمچین آشغالی دوست بشم؟

حالت چهره ی مین هوبه شدت عصبی بود...نگاهش برروی آن چشمهای سیاه لرزان خیس ثابت شده بود.چشمهایی که چندماه ازدیدنشان محروم بود......بانهایت عصبیت زهرخندی زد:-هرغلطی میکنی به خودت مربوطه.......

وابیگل راکنارزدوبه راه خودش ادامه داد.بعدازرفتن مین هوسونگجوبودکه دوباره آغازگرماجراشد:- نگفتم؟مین هو واسه این دختره هیچ ارزشی قائل نیست.توهم بهتره مثل یه دخترخوبوحرف گوش کن پیشنهادمنوقبول کنی وگرنه همین یه شانستم ازدست میدی.......

ابیگل به سمت سونگجورفت:-اگه پیشنهادتوقبو کنم چی میشه؟

-سونگجو:خیلی ساده است...میشی دوست دخترمن.

-ابیگل:واگه نکنم؟

سونگجومکثی کرد:-اینم خیلی واضحه...به خاطرتحقیرکردن من جلوی کسایی که شاهدماجرابودن بدمیبینی........

-ابیگل:خیلی موجودنفرت انگیزی هستی.....

وروبه آن چهارنفر:-من دیگه شیفتم تموم شده بایدبرگردم .... فعلا.

***************************

ابیگل بااعتمادبه نفس مقابل رئیس بارایستاد:-میخواستم تومسابقات شرکت کنم............

مدیرکه مشغول بحث باچندنفرازگارسون هابودباتعجب به ابیگل نگاه کرد:-میخوای چیکارکنی؟

ابیگل باشجاعت به چشم های ازحدقه درآمده ی گارسونهاخیره شدوروبه مدیرگفت:-من یه بوکسورم.....تکواندوهم کارکردم دلم میخوادتومسابقات آزاداین بارشرکت کنم.

همه سکوت کردندکه صدای قهقهه ی مدیربلندشد:-بس کن دخترجون....من الان خیلی گرفتارم حوصله ی شوخی ندارم....

ابیگل به سرعت:-ولی من شوخی نمیکنم دارم جدی میگم.واقعاقصددارم تومسابقات شرکت کنم ومطمئنم ازپسش برمیام.....

-مدیر:اینجافقط مسابقات مرداهست ...

-ابیگل:میدونم ولی من میتونم باهاشون مبارزه کنم.درآمدی که ازگارسونی دارم نمیتونه تامینم کنه واسه همین میخوام شانسموامتحان کنم......

مدیرباحالتی شوکه به ابیگل خیره شده بود:-تواصلاحالیت هست چی میگی؟میدونی چه بوکسورهایی اینجامسابقه میدن؟اگه بایکی ازاینابری روی رینگ جنازه ات هم برنمیگرده....

ابیگل چشمهایش راتیزکرد:-درموردمن اشتباه فکرمیکنین....من ابیگلم.میتونین امتحانم کنین تاازمهارتم مطمئن بشین. مدیرمدتی به فکرفرورفت:-من وقت این بچه بازی هاروندارم....

ولی ابیگل به سرعت مقابلش ایستاد:-خواهش میکنم بهم یه فرصت بدین من میخوام تواین مسابقات شرکت کنم..تحمل اینوندارم که فقط یه گارسون باشم.خواهش میکنم اجازه بدین چیزی که میخوام باشم....بذارین خودموبهتون نشون بدم.

مدیرهمانطورباتعجب داشت ابیگل راوراندازمی کردکه مردی که کنارش بودباصدایی آرام گفت:-بذاربره روی رینگ...اگه واقعااهلش باشه مید ونی بارچه رونقی پیدامیکنه؟همه واسه دیدن مسابقه های زن بوکسوربابقیه مردا میریزن اینجا واین خیلی به نفعه ماست....

-مدیر:این دختره عقلشوازدست داده مگه میشه یه زن باهمچین مبارزایی مسابقه بده؟اصلابه 5دقیقه هم نمیکشه...

وروبه ابیگل:-میدونی قبل ازورودبه رینگ بایدرضایت نامه ی مرگتوامضاکنی؟

ابیگل بلافاصله سرش راتکان داد:-البته....

مدیرباابروهایی که ازشدت تعجب بالارفته بودروبه مردی کردکه پیشنهادامتحان ابیگل راداده بود:-یعنی به نظرت میتونه به دردبخوره؟

-:شایدتونست........

مدیرروبه یکی ازبوکسورهایی کردکه نیم ساعت پیش ازروی رینگ پایین آمده ومشغول خشک کردن سرو صورتش بود:-هی جونگ جی....بیابااین دختره مسابقه بده که مخ منوخورد...

وروبه ابیگل:-اگه بتونی بدون اینکه امتیازمنفی بگیری فقط 10 دقیقه درمقابلش مقاومت کنی بهت اجازه میدم هفته ای یه بار روی رینگ بری....

وبادودولی:-مطمئنی که بوکسوری؟

ابیگل که به شدت ذوق زده شده بود همانطورکه دستکش های بوکس رادست میکرد:-خودم که مطمئنم حالا شمارم مطمئن میکنم وبلافاصله به سمت رینگ رفت...

بارخلوت بودوبه دلیل اینکه زمان مسابقه هابه پایان رسیده بودفقط چندنفرآنجابودند...همه بادیدن ابیگل که به سمت رینگ می رودباتعجب به یکدیگرنگاه کردند وبلافاصله شروع کردن به تمسخر...هرکس چیزی میگفت که جونگ جی باخستگی وبی حالی روبه مدیرگفت:-من بااین دختره بایدمسابقه بدم؟

وبالبخندی که ازش تمسخرمی باریدبه سمت رینگ رفت ....

مدیرروبه جونگ جی:-مراقب باش شل وپلش نکنی.......

ابیگل بی توجه به های وهوی اطرافیان ونگاه های تمسخرآمیزبوکسورمقابلش مسابقه راشروع کرد...گارد محکم وزیرکانه اش جونگ جی راعصبی کرده وهمه ازحرکات فرزو بی نقصش غرق درحیرت بودند...وقتی اولین امتیازمثبت راازحریفش گرفت تمام صداهاخوابید...همه باحیرت فقط ابیگل رانگاه می کردند وجونگ جی به خونی که به واسطه ی مشت ابیگل ازدماغش جاری شده بود....این جرکت جونگ جی راعصبی کردوباعث شدنقشه ی ابیگل بگیردوپیاپی امتیازهای مثبت ازحریفش بگیرد.....بعدازشمارش 10 ثانیه وتسلیم شدن جونگ جی باخونسردی بدون کوچکترین آسیبی ازروی رینگ پایین آمدودرآن سکوتی که برهمه جاحاکم بودروبه مدیرگفت:-حالا میتونم اینجا مسابقه بدم؟

مدیرکه هنوزهم دربهت بودنگاهی به سرتاپای ابیگل انداخت:-توهرروزبایدتوبارمن مسابق بدی....

وباحرکتی ناگهانی فریادی کشیدوبه سمت همکارش چرخید:-توراست میگفتی حالا باوجوداین دختره همه می ریزن توبارمن ......... برای همه جالبه که یه همچین دختری بامردامسابقه میده.........

وباصدایی بلندشروع کردبه قهقهه زدن:-ازهمین فردا مسابقه هات شروع میشه...مطمئنم مبلغ های زیادی روت شرط میبندن.فقط قول بده فقط توبارمن مسابقه میدی .......

ابیگل که ازهیجان مدیرخنده اش گرفته بودلبخندی زدوتعظیم کوتاهی کرد:-ممنونم....

-مدیر:بایدزودترخبرشوهمه جاپخش کنیم....یه دختربوکسوتوبارمن...


دسته بندی : kiss me ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin