تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : solmaz چهارشنبه 16 فروردین 1391, 10:30 ب.ظ
      kiss me ep34,35      

خیلی زودترازچیزی که امکان داشت خبرحضور یک دختربوکسوردرمسابقات آزاد درسراسرسالن های شرط بندی پیچید وبه گوش افرادجانگ رسید.اولین کسی که متوجه این موضوع شدجونکی بود.....به محض شنین خبردر حالی که به شدت متعجب بود به باشگاه رفت ومسابقه ی آن شب ابیگل راتماشاکرد.چیزی راکه می دیدباورنداشت... قبلامتوجه شده بوداومهارت رزمی دارد ولی هیچ وقت فکرنمیکردتااین حد حرفه ای باشد.تقریباتبدیل به عجوبه ای درمیان مسابقات بارهاشده بودواززمان حضوراودرآمدباشگاه مشت زنی به طرز شگفت انگیزی چندبرابرشده وهمه برای دیدن مسابقات اوبه انجا می آمدند.جونکی باناباوری به پاتوق همیشگی شان یعنی بارسویانگ رفت... تنهاکسایی که آنجابودندهیون وگیوم سوک بود.درحالی که ازشدت هیجان وبهت حالت طبیعی نداشت به سمتشان رفت وبدون کوچکترین مقدمه ای گفت:-این دختره دیوونه است.........

وبایک حرکت خودش راروی صندلی ولوکرد.هیون وگیوم سوک نگاهی به جونکی انداختندکه گیوم سوک گفت:- کدوم دختره؟

جونکی دستی برموهایش کشید:-آخه اگه بهتون بگم که شاخ درمیارین....هیچ میدونین ابیگل الان چیکارداره میکنه؟

بااین حرف قیافه ی هردونفرمتعجب شدوهیون باصدایی پرسشگرگفت:-من حوصله ی چرت وپرتای مین هوروندارم....اگه سربرسه وببینه داریم ازاون حرف میزنیم بازهم شروع میکنه.بهتره حرفشم نزنی....

وبابی خیالی سرش رابرگرداندکه جونکی گفت:-توبارپارک مسابقه میده....شندین؟مبارزه میکنه اونم بامردا...

گیوم سوک باچشمهایی ازحدقه درآمده به جونکی زل زده بودولی هیون فقط به نقطه ی نامعلومی خیره بود:- یعنی انقداوضاعش بد شده که بایدازاین راه پول دربیاره؟

جونکی خواست سوال هیون راپاسخ دهدکه گیوم سوک باصدایی بلندومتعجب گفت:-ولی این چطورممکنه؟اون دختره سرجمع 50 کیلوهم نمیشه اون وقت چطوربااون نره خرامسابقه میده؟اصلا مگه میشه؟من مطمئتنم اگه رورینگ بره سره دودقیقه شل وپلش میکنن.یه دخترهرچقدرم مهارت داشته باشه به خاطرقدرت بدنی ضعیفش نمیتونه ازپس مردابربیاد...مطمئنم بااین کاراخودشوبه کشتن میده......

جونکی لبخندی ازسرتعجب زد:منم همینطوری فکر میکردم ولی باورت نمیشه بعددیدن مسابقه اش فهمیدم اون واقعا یه دختره استثناییه...باورتون نمیشه اگه بگم امروزشین جی روشکست داد........

-گیوم سوک:شین جی؟همونی که تویه باخت بهش داشتی؟

جونکی باسرجواب مثبت داد وادامه داد:-آره همونی که من یه باربهش باختم ولی اونم به خاطرنامردیه اون بود....

-هیون:-خیله خب حالا...کسی اینجامبارزه ی توروتحلیل نمیکنه.

مدتی سکوت برقرارشدکه گیوم سوک باصدایی مرموزگفت:-به نظرتون بایدبه مین هوبگیم؟

جونکی بلافاصله :-گفتن نیازنداره مطمئنادیریازودبه گوشش میرسه....

هیون باصدایی آرام وخونسرد:-مسئله ی اون دختره ومین هوبه خودشون مربوط میشه...البته اینکه ابیگل تصمیم گرفته توهمچین مسابقه هایی شرکت کنه چیزی نیس که مین هوربطی داشته باشه پس بهتره ماهم کاسه ی داغتر ازآش نباشیم....

وبدون حرفی دیگرازروی صندلی بلندشدوآن دونفرراتنهاگذاشت...

**************

درحالی که مدام سفارش هارابرروی میزهامیبرد ویبره ی موبایلش شکمش راقلقلک داد...بادست آزادش گوشی راازجیب پیشبنددرآوردوبدون نگاه کردن به شماره بلافاصله پاسخ داد:-بله........

-:یواش ترگوشم کرشد....

های سوباشنید صدای هیون لبخندی زد:-متاستفم اینجاخیلی شلوغه وپرازسروصداست واسه همین دادزدم...بذار برم یه جای خلوت.

وبااشاره به داهه به سمت آشپزخانه رفت وبه ظرفشویی تکیه داد:-خب حالابهترشد...

-هیون:بارآخرت باشه انقدوقت منومیگیری...

های سوباصدایی که تقریباشبیه جیغ بود:-چییییییییییی؟عجب آدمی هستی ها...کی وقت کی رومیگیره؟من یاتوکه تووقت کاری من زنگ زدی؟

-هیون:من دوست ندارم کسی پشت تلفن منتظرم بذاره....

های سوبادلخوری:-این تقصیرمن نیس که اونجاپره سروصدابود...

-هیون:حالاوقت واسه شنیدن غرغرات دارم .... هرطورشده ازاون جادوگرمرخصی بگیربیادم درمنتظرتم.

های سوکه متعجب شده بود:-چی؟مرخصی؟منتظرمی؟

صدای هیون بی حوصله شد:-من دارم کره ای حرف میزنم ها....آره مرخصی؟میدونی دیگه چی هست...

-های سو:آخه برای چی؟هنوزدوساعت تاتموم شدن وقت کاریم مونده...گفتی دم دری؟

هیون چندثانیه سکوت کرد:-چون میدونم دوساعت مونده میگم مرخصی بگیر...اگه تا5دقیقه ی دیگه دم درنباشی من رفتم.

وبدون خداحافطی گوشی راقطع کرد.های سوباتعجب به گوشی دستش خیره شدبعدبایادآوری حرفهای هیون مثل جن زده هادرحالی که بادودست پیشبندش رادرمی آوردبه سمت سالن رستوران دویدوبه سمت داهه رفت:-من بایدبرم... به خانم چویی بگوبایدمیرفت بیمارستان تاآزمایش بده یااصلابگویه دفعه حالش بدشدچون اگه بفهمه هیون اومده دنبالم این دفعه حتمااخراجم...

داهه که ازحرکات های سوخنده اش گرفته بود:-هیون؟کجاست؟

های سوپیشبندراروی پیشخون پرتاب کردوازروی چوب رختی کیفش رابرداشت:-احتمالاجلوی در.....توخونه میبینمت....

داهه لبخندی زد:-خوش بگذره........

به سرعت ازرستوران خارج شد...مدام این طورفوآنطرف رانگاه میکردتااثری ازهیون پیداکندکه صدای بوق یک اتومبیل چشمهایش راخیره کرد....هیون سواربریک بی ام ویه مشکی برایش دست تکان داد...باتعجب نگاهی به ماشین وسرنشینش انداخت وبعداطمینان ازاینکه اشتباه ندیده به سمت ماشین رفت.....بلافاصله بعدسوارشدن بدون کوچکترین کلمه ای روبه هیون گفت:-اینوازکجاآوردی؟

هیون بالحنی سرد:-سلامتوخوردی؟

های سومثل بچه هاخنده ای بلندکرد:-سربه سرم نذارهیون...بهم بگوایم ماشین ماله کیه؟

هیون نگاه عجیبی به های سوانداخت وسرش رابه آرامی تکان دادوبدون حرف زدن حرکت کرد...های سوکه هنوز جوابی نگرفته بودبازهم روبه هیون :-لوس نشودیگه...این ماشینه کیه؟نکنه ماله خودته؟

هیون پوزخندی به این حرف های سوزدوباصدایی به شدت دورگه بود:-الان چیزی که مهمه منم نه این ماشین... جطورممکنه یه ماشین انقدهیجان زده ات کنه حتی سلام دادن به منوازیادببری؟

لبخندروی لب های سوخشک شدوبعدازفروبردن آب دهانش به هیون خیره شدکه بایک دست فرمان راکنترل میکرد وباآن صورت عاری ازهیچ گونه علامت شوخی بانگاهی بی حس متعجبش کرد...

روی صندلی جابه جاشدومدتی سکوت کرد...بعدازتوقف هیون درچراغ قرمزباصدایی مظلوم وآرام گفت:-قبول کن که این ماشین خیلی خوشگله.......

هیون به سمتش چرخید:-اگه میدونستم اینهمه تحت تاثیرش قرارمیگیری هیچ وقت سوارت نمیکردم هرچنداحتمال نمی دادم یه ماشین بتونه انقدازخودبی خودت کنه.........

های سولب ولوچه اش راکج کرد:-چرالوس میشی هیون؟مگه من چیکارکردم؟حق ندارم ذوق زده بشم؟درضمن من فکرکردم که این ماشین خودته که اونطوری هوابرم داشته بود...

هیون حرکت کردوبدون نگاه کردن به های سوگفت:-هیچ میدونی قیمت این ماشین چنده؟بایدباهوش ترازاونی باشی که فک کنی من همچین ماشینی خریدم....

های سوسرش رابه سمت پنجره چرخاند:-توحتی به یه ماشینم حسودی میکنی....

هیون بابی خیالی:-چیزی که واسش بایدذوق زده بشی منم نه این ماشین....حالا اسمشوهرچی که دوست داری بذار.

های سودیگربه بحث کردن ادامه ندادکه هیون ماشین رامتوقف کردوبالحنی دستوری گفت:-پیاده شو....

بابی میلی درحالی که دلیل رفتارهیون برایش معلوم نبودپیاده شدوبه سمت نیمکتی رفت که هیون کنارش ایستاده بود هردوروی نیمکت نشستندکه سکوت هیون های سوراعصبی کرد...بالحنی که پرازکلافگی بودگفت:-میشه بگی ما الان اینجاچیکارمیکنیم؟

هیون به پشته ی نیمکت تکیه دادوپای چپش راروی زانوی راستش انداخت...بابی خیالی وشایدبی میلی به پاسخ دادن فقط نگاهی به های سوانداخت وبازهم سکوت حاکم شد....های سودیگرطاقت نیاوردوباالتماس گفت:-معنی این کارا چیه هیون؟حس میکنم مسخره ام کردی....

هیون نگاهی به صورت جمع شده واخم آلودودرعین حال شیرین های سوانداخت وبعدازچندثانیه بالبخندش های سو رامتعجب کرد...های سوکه انتظارلبخندازهیون نداشت باتعجب نگاهش کردکه هیون دستش رابه طرفش دراز کرد :-بیااینجا........

وهای سورابه سمت خودکشیدودستش رادورگردنش انداخت طوری که سرهای سوروی بازوی محکم هیون قرارگرفت.........های سوهنوزم غرق درتعجب بودودلیل رفتارهای هیون رانمیدانست که هیون بالاخره انتظارش رابه پایان رساندوباصدایی آرام دره گوشش زمزمه کرد:-من چقدواست مهمم؟

های سوکه انتظاراین سوال رانداشت سرش راازروی بازوی هیون بلندکردوبه نیم رخش نگاه کرد:-توحالت خوبه هیون؟هیچ معلوم هست امروزچت شده؟

هیون دستش رااززیرسرهای سوبیرون کشیدوبه سمت دیگری نگاه کرد:-جواب منوبده سوال نپرس....

-های سو:این سوالی نیس که احتیاج به جواب داشته باشه چون خیلی واضحه وخودت جوابشومیدونی....

صدای بم هیون:-فقط بگوچقد؟

های سومدتی سکوت کردوبعدباصدایی قاطع گفت:-توحتی ازسیوونم واسم مهمتری......

هیون بلافاصله به سمتش چرخید:-توچی؟میدونی چقدواسه من مهمی؟ازارزش خودت پیش من خبرداری؟

-های سو:این حرفاچیه هیون؟توچراامروزاینطوری شدی؟خیلی عجیب رفتارمیکنی.....

هیون بی توجه حرفش راقطع کرد:-توواسه من مهمترازهمه ی چیزی هستی که دارم حتی زندگیم...

های سوآب دهانش رافرودادوازاین اعتراف یک دفعه ای بهت زده شدکه هیون ادامه داد:-انقدواسم عزیزی که نمیتونم دوریتوتحمل کنم....

-های سو:دوری؟این چه حرفیه؟مگه ماقراره ازهم دوربشیم؟

چشمهای هیون به شدت سوسومیزد:-من نمیخوام بذارم این اتفاق بیفته .........

های سووحشت زده:-هیون توداری منومیترسونی....زودباش بگوچی شده؟

-هیون:من بایدبرم روسیه.................

مثل مجسمه خشک شده بود...بالکنت گفت:-ک...کجا؟

هیون کلافه دستش راازلابه لای موهایش ردکرد:-ماموریت عموجانگه...به عنوان بادیگاردواسه یه گروه مافیایی وحدودشش ماهم طول میکشه ولی من ازعموجانگ اجازه خواستم تورم باخودم ببرم....

های سوکه هنوزدروحشت وبهت بودباالتماس به هیون نگاه کردومردمک های لرزانش رابه اودوخت:-بادیگارد؟ اونم واسه مافیا؟میدونی این یعنی چی؟هیون بگوکه داری شوخی میکنی....زودباش بگوایناهمش شوخیه...بگودیگه لعنتی....

هیون مشت های پرخاشگره های سورادردست گرفت:-این کاره منه...اصلاهم ازش نمیترسم.تنهابلایی که میتونه سرم بیادمرگه ولی نمیخوام دورازتوباشم.......میخوام هرروببینمت تاباحسرت ندیدنت ازدنیانرم.تنهاچیزی که من ازش میترسم همینه...میفهمی؟من فقط ازاین میترسم.......

اشک هایش چهره ی هیون راکدرکرده بود:-بس کن...تونبایدبه این ماموریت بری.هراتفاقی که میخوادبیفته ولی نبایدبری......

وجیغ بلندی کشید:-توحق نداری بری هیون........

وصدای هق هق هایش بلندشدکه هیون بایک حرکت بغلش کردوپیکرظریفش رامیان بازوهایش مخفی کرد....

-هیون:خودتم خوب میدونی که من بایدبرم وهیچ راهی واسه نرفتنم نیست ولی اگه هنوزم سرحرفت هستی ومن واست مهمم بایدباهام بیای.....البته بهت حق میدم که بترسی ولی اگه به من اعتمادداری بهت قول میدم نمیذارم حتی یه تارموازسرت کم بشه.هراتفاقی هم واسه من بیفته توبعدشش ماه سالم به کره برمیگردی .......

مدتی باهق هق درآغوش هیون اشک ریخت:-این خیلی بی رحمیه که شش ماه باترس کنارت زندگی کنم...اینکه فقط منتظرباشم سالم برگردی .... میدونی لحظه ها چقدواسم سخت میگذره؟

هیون نگاهی به چشمهای سرخش انداخت:-خواهش میکنم زجرم نده...............اگه به این چیزافک کنم مسئله خیلی واسم سخت ترمیشه فقط بگوکه بامن میای...............

های سوبغض دوباره اش رافروخورد:-آخه ایم ماموریت چرابایدنصیب توبشه؟چراعموجانگ بابقیه کاری نداره؟

-هیون:من نمیتونم واسه توتوضیح بدم چون خیلی خطرناکه فقط بدون که جانشین رئیس قاچاق چی های اسلحه 3ماه دیگه ازکره به روسیه منتقل میشه ومن وچندنفردیگه که هنوزتایین نشدن بایداسکورتش کنیم....ولی قسم میخورم نمیذارم اتفاقی واسه توبیفته.

های سولبخندی غمگین زدوسرش راپایین انداخت :-به جای این قسم بخورکه بلایی سرت نمیاد...من به این قسم بیشتراحتیاج دارم...

وبه صورت هیون زل زد.......

جونکی ومین هوهمراه با چهاربوکسوردیگرواردبارشدند.آن روز مخصوص قرعه کشی برای اعلام حریفان بود.جونکی هنوزهم مرددبودکه آیابایدقضیه رادرموردابیگل به مین هوبگویدیانه.چندین بارخواست برایش توضیح دهد ولی خیلی زودمنصرف شد وبه یادحرف هیون افتادکه قضیه ی بین آن دونفرهیچ ربطی به آنهاندارد.مین هوبا جذبه ی همیشگی وان صلابت خاص برروی سکونشسته وبدون هیچ گونه عکس العملی نسبت به شوخی های بی مزه ی بقیه فقظ فکرمیکرد.هنوزقرعه کشی شروع نشده بودکه بقیه بوکسورهاهم سررسیدندودراین میان چشم مین هوبه سونگجوافتاد....دیدن سونگجوناخوداگاه سینگال هایی درذهنش ایجادمیکردکه به یاد آن موجودآزاردهنده می افتاد.بی توجه به نگاه سونگجوروبه جونکی گفت:-این اینجاچی کارمیکنه؟

جونکی باتعجب نگاهی به مین هوانداخت:-اون خیلی وقته اینجامسابقه میده....بیشترین برداین ماه ماله اون بوده.

مین هونیشخندی بی تفاوت زدکه مسئول قرعه کشی سررسیدوشروع به پرحرفی کرد.مردی قدکوتاه وفربه باآن ریش کم پشت خاکستری:-این خیلی بده...ماه پیش ماتواین باشگاه 25 تابوکسورداشتیم ولی این ماه فقط18تا...دلیل این چی میتونه باشه؟میدونین؟خیله خب من بهتون میگم...خشونت بیش ازحدخیی ازشماها.درسته تماشاچی ها بوکسورخشن وخیلی دوست دارن ولی وقتی دست طرف رومیشکونین بایدبه این فکرکنین اون دیگه حالا حالا ها ازمسابقه دادن محروم میشه وبوکسورهای داوطلب کم میشه...

ونگاه سنگینی به مین هوانداخت:-هنوزم اون یاروئه توبیمارستانه...دکتراهرکاری میکنن نمیتونن همه ی شکسته گی هاشوپیداکنن.

واشاره به مبارزه ی یک ماه قبل مین هوکردکه مین هوبی تفاوت گفت:-اگه مشکلی داری منم میتونم ازاینجابرم ولی هیچ تضمینی نمیکنم این دفعه ازاین اتفاق ها نیفته.....

مردازروی عصبانیت نفس عمیقی کشیدوبرای قرعه کشی آماده شدکه متوجه مسئله ای شد:-هی...شما17نفرین ولی به من گفتن ماالان 18تابوکسورداریم.پس اون یکی کجاست؟

-:من اینجام.............

همه به سمت صدای ظریفی برگشتندکه اعلام وجودکرده بود...بااینکه همه ی بوکسورهااورا میشناختندولی هنوزم که هنوزه وقتی ابیگل رامیدیدند به طرز عجیب وپرازتعجب نگاهش میکردند.گویاهنوزهم کسی این مسئله راباور نداشت.....ودراین میان دوچهره متفاوت ترین چهره هابود.قیافه ی مرموزوشایدخوشحال سونگجو وچهره ی مبهوت وبه احتمال زیادخشمگین مین هو.گیجی وبی اطلاعی ازتمام حرکات صورتش مشخص بود.عجیب ترازبقیه به ابیگل نگاه میکردکه جونکی به آرامی گفت:-من خودم هم همین دوروزپیش فهمیدم....این شغله جدیده اونه.به عنوان بوکسورمبارزه میکنه.........

صدای نفس های مین هوعجیب وترسناک بودوآن رگ های برجسته وابروهای نزدیک شده به هم نشانه ای از عصبانیت وحشتناکش بود.بدون توجه به حرفهای جونکی فقط به ابیگل نگاه می کردکه هنوزمتوجه حضورش نشده بود.صدای مردمین هوراازافکارش دورکرد:-سونگجو وجانگ شی.......سان هی وابیگل.....هیونگ وجی یانگ... سان هی وسونگجو....مین هووجی یانگ.....جی یانگ وجونگ جی....مین او سونگجو....جیجونگ وسونگجو...مین هو.جیجونگ..........

واین اسم خوانی ادامه داشت که جونکی کنارگوشش زمزمه کرد:-اگه به اسم تووابیگل دربیاد حاضری مسابقه بدی...

ولی نگاه خشمگین مین هوجونکی راخشکاندوباصدایی آرام گفت:-یادم نبودتوبازنامسابقه نمیدی....

جونکی ومین هو بادقت به اسامی گوش میدادندکه هنوزهم اثری ازمین هووابیگل نبودکه بافریادمرد واعلام آخرین مبارز هاقرعه کشی پایان یافت:-وآخرین مبارزه هم بین ابیگل و...........................سونگجواتفاق میفته.

مین هووجونکی متوجه نگاه غیرعادی سونگجوبه ابیگل شدند...درست روبه روی ابیگل نشسته وبه طرز کینه جویانه وحریصی نگاهش می کرد......ابیگل مغرورانه نگاهی به سونگجوانداخت وباخونسردی نگاهش راپاسخ داد که سونگجوباصدایی آرام گفت:-پس بالاخره به هم رسیدیم.....

ابیگل نیشخندی زد:-آره حالا دیگه نگران این نیستم که به خاطرلت وپارکردنت ازکارم اخراج بشم...تلافی اون مزخرفاتتودرمیارم.

سونگجوبادصدایی بلندقهقهه زد....هنوزهیچ کدام متوجه مین هونشده بودندکه مین هوروبه جونکی گفت:-تومبارزه اش رودیدی؟

جونکی ابروی چپش رابالاداد:-آره....ولی اینکه ازپس سونگجوبرمیادیانه رونمیتونم چیزی بگم........

مین هوبی توجه به بقیه ازروی سکوی بالای سالن بلندشدوباقدمهای تندوعصبی به طرف ابیگل رفت...ابیگل تازه متوجه اوشدوباتعجب نگاهش کردکه مین هوکاملابه اورسید باعصبانیت مقابلش ایستاد:-اینم بازیه جدیدته؟

ابیگل که ازرفتارناگهانیه مین هوتعجب کرده بودباآن چشمهای درشت زیبا خیره نگاهش کرد:-چی؟

صدای دورگه ی مین هوبالارفت:-تومیخواستی بری به آرزوهات برسی پس اینجاچه غلطی میکنی؟من تاکی باید تو رواینوراونورببینم؟مگه بهت هشدارندادم دیگه حق نداری سره راه منوافرادم سبزشی؟هدفت ازاین کارای مسخره چیه؟یه دختره بوکسورتومسابقات به این خطرناکی......این چه معنی ای میده دختره ی احمق؟

ابیگل به حالت های عصبی مین هونگاهی انداخت وبرخلاف گذشته هافقط سکوت کرد...این سکوت وشرمندگی به شدت مین هورامتعجب کردچراکه ابیگلی که الان مقابلش ایستاده همان دختره بی منطق حاضرجواب نبود...آب دهانش رافرودادوباصدایی بلندترازقبل گفت:-این حرفارونگفتم صرفابه خاطره اینکه نگرانتم...اصلا اینطورنیست من بعداون شب حتی یه بارم به توفکرنکردم واین روال تازمان مرگم ادامه داره ولی اگه اصراردارم دیگه جلوچشمم سبزنشی به خاطراینه که وجودت آزارم میده...وقتی به این فکرمیکنم که دختری مثل تویه مدت عنوان دوست دختره منوداشته خیلی واسم سنگینه...این منوخجالت میده که باآدمی مثل توبودم.اماازاونجایی که زندگی توبه من مربوط نمیشه وخوشبختانه مسابقه هامون تویه روزنیستن هرغلطی که دلت بخوادمیتونی بکنی....فقط سعی کن جلوچشم من آفتابی نشی......

صورت ابیگل به سمت چپ برگشته وهنوزهم حرف نمیزدکه حرفهای مین هوتمام شد وبه عنوان جمله ی آخرگفت:- این سکوتت هم خیلی مسخره ات کرده........

وخیلی زودازاوفاصله گرفت.بعدازرفتن مین هووجونکی بقیه چندثانیه نگاهش کردندوچیزهایی درگوش یکدیگرپچ پچ کردندولی خیلی زودموضوع فراموش شدوهرکس به سراغ کارخودش رفت ودراین میان سونگجوبودکه باآن نگاه های تمسخرآلودروح زخم خورده ی ابیگل رازخمی ترمی کرد.

*********************

های سونفس عمیقی کشیدوبعدازکلنجاررفتن باخودش به آرامی دراتاق رازد:-اوپا...خوابی؟

صدای گرفته ی مین هوبه گوشش رسید:-بیاتو....

های سوبه آرامی وارداتاق شدونگاهی به مین هوانداخت که باحالتی خسته روی تخت درازکشیده ولی چشمهای براقش درآن تاریکی سوسومیزد.روی تخت هیون نشست چراغ رومیزی راروشن کردتامین هورابهترببیند... کاملا مشخص بودحال وحوصله نداردولی هرطورشده بایددرخواستش رامطرح میکرد...هنوزچیزی نگفته بودکه صدای مین هوبه گوش رسید:-چی شده این وقته شب؟

خنده ای مصنوعی کرد:-حالت خوبه اوپا؟این روزاخیلی توخودتی......

مین هوسوال های سورانشنیده گرفت که های سوبااکراه گفت:-راستش یه چیزی میخواستم بهت بگم....

-مین هو:میشنوم.....

های سولبش راگزیدوبادو دلی گفت:-راجع به هیونه....

سکوت مین هوطبیعی بودولی های سوراآزارمیداد:-اوپانمیخوای بدونی چی شده؟

مین هوبابی حوصلگی روی تخت نشست وبه های سونگاه کرد:-اگه خودت بخوای میگی پس نیازی به خواستن من نیس....

-های سو:راستش....

ولی دیگرطاقت نیاورد وبایک حرکت ناگهانی کنارتخت مین هوروی زمین نشست ودست هایش راروی زانوهای مین هوگذاشت:-اوپامن نبایداین حرفوبه توبزنم ولی باورکن چاره ی دیگه ای نداشتم...عموجانگ میخوادهیون روبفرسته روسیه خواهش میکنم نذاراین اتفاق بیفته....

مین هوباتعجب به های سونگاه کردکه باالتماس به اوزل زده وآنگونه خواهش وتمنامی کند...چشمهایش رابازو بسته کردوباصدایی متعجب گفت:-چی داری میگی؟درست حسابی حرف بزن ببینم چی شده؟روسیه دیگه چرا؟

های سوآب دهانش رافروبردوباعجله گفت:-نمیدونم هیونم تاهمین حدبه من گفته...گفت خطرناکه من همه چیزوبدونم ولی تنهاچیزی که مهمه اینه که عموجانگ میخواداونوبه عنوان یکی ازبادیگارهای تیم اسکورت جانشین قاچاق چی های اسلحه بفرسته روسیه.اوپااین خیلی خطرناکه ومن ازوقتی که شنیدم مدام نگرانه هیونم.....خواهش میکنم باعمو جانگ صحبت کن اون همیشه به حرفای توگوش داده....

مین هودستش راازلابه لای موهایش عبوردادوباصدایی جدی پرسید:-هیون کی این حرفهاروبه توزده؟

-های سو:همین یه هفته پیش...گفت سه ماه دیگه میریم وماموریتش شش ماه طول میکشه............

مین هوباتعجب:-میرین؟مگه کسای دیگه ای هم باهاش هستن؟

های سوسرش راپایین انداخت:-منم میخوام باهاش برم.....

مین هوازسرتعجب وخشم پوزخندی زد:-فک کردی خونه ی خاله است؟میدونی اینجایی که هیون میخوادبره چقد خطرناکه؟

های سوبازهم به التماس افتاد:-خواهش میکنم اوپا...توتنهاکسی هستی که میتونی کمکم کنی....نذاراین اتفاق بیفته اگه بلایی سرهیون بیادمن دیگه نمیدونم چیکاربایدبکنم.

مین هونگاهی به اشک های های سوانداخت ولبخندعجیبی زد:-یعنی انقد دوستش داری وتاحالاپنهان میکردی؟یه زن چطورمیتونه تااین حدتودارباشه؟

های سوازحرف مین هوخجالت کشیدوباپشت دست اشک هایش راپاک کردوگفت:-اوپاخواهش میکنم....

مین هوبه آرامی روی شانه ی های سوزد:-اگه انتخاب شده کاریش نمیشه کردچون ایناباندهای مافیایی هستن وعموجانگ خیلی وقته باهاشون همکاری داره امابه نظرم بشه تعویضش کرد........

های سومثل برق گرفته هاازجاپرید:-منم همینومیخواستم بگم...خواهش میکنم توبه جاش برو.توتنهاکسی هستی که عموجانگ قبول داره واگه خودت داوطلب بشی قبول میکنه.....

مین هوباتعجب به های سونگاه میکردکه آنگونه باعجله این پیشنهادراداده ومنتظرجواب بود...لبخندتلخی زد:-تو فکرکردی من سوپرمنم؟

های سوکمی عقب کشیدوباصدایی که ازته چاه درمی آمدگفت:-ولی من نمیخوام هیون بره...

مین هوباخونسردی:-یعنی برات مهم نیس چه بلایی سرمن میاد؟من هیچ ارزش ندارم واست؟

های سوبه سرعت به سمت مین هوچرخید:-اوپاااااااا.............

-مین هو:ازمن میخوای به جای هیون برم چون نمیخوای بلایی سراون بیاد ... پس یعنی واست مهم نیس چه اتفاقی واسه من میفته.میدونی این ماموریت خطرناکیه ولی التماس میکنی ومیخوای منوبه این ماموریت بفرستی...یعنی من انقدمنفورم که کسی دوستم نداره؟چراهمه به خاطرچیزایی که دوستشون دارن منوقربانی میکنن؟

های سوکه متوجه ناراحتی مین هوشدبه سرعت کنارش روی تخت نشست:-اوپامن...

ولی مین هوبالحنی خشن حرفش راقطع کرد:-دیگه خرابترش نکن...خیلی خوب منظورتوفهمیدم.تاجایی که بتونم به عموجانگ اصرارمیکنم منوجای هیون بفرسته حالا پاشوبروبیرون......

-:نیازی نیس این کاروبکنی.......

های سوومین هوهردوبه سمت صدای هیون برگشتندکه درچهارچوب درایستاده وباخشم های سورانگاه میکند....

 


دسته بندی : kiss me ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin