تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : solmaz چهارشنبه 16 فروردین 1391, 10:44 ب.ظ
   kiss me ep36

-:فک نمیکردم انقدبچه باشی....

های سوبه زحمت آب دهانش رافروداد ونگاهی گذاربه مین هوبعدبه هیون انداخت وباصدای گرفته گفت:-من فقط نگرانت....

ولی لحن قاطع هیون جمله اش رانا تمام گذاشت:-من ازت خواستم بیای والتماس کنی؟جواب بده...من ازت اینو خواستم؟

-های سو:من فقط نمیخوام توبه این ماموریت بری....همین.

هیون به های سوچشم غره رفت:-تنهاچیزی که من ازت خواستم این بودکه باهام باشی نه اینکه توکاراری من دخالت کنی....توحق اینونداری که تصمیم بگیری من برم یانه حتی اونم این حقونداره......

ونگاه عصبی ای به مین هوانداخت وازاتاق خارج شد.مین هونگاهی به چهره ی غمگین های سوانداخت:-شمادونفر منوعصبی میکنین.....

های سواشک های گرمش رابه سرعت پاک کردوبه مین هونگاه کرد:-متاستفم اوپا.....

مین هولبخندتلخی زد:-تاسف هیچ ارزشی نداره....

لحن خشک مین هوهای سورابه نهایت غم رساندوبی اختیاراشک هایش سرازیرشد...باصدایی بریده ولرزان گفت:- من...من....

ولی اشک وهق هق قدرت حرف زدن راازاوگرفته بود...سرش رابه سمت مخالف مین هوچرخاندکه صدای هق هق هایش اوج گرفت.مین هوازشدت عصبیت نفس عمیقی کشید بعدباحرکتی مطمئن ازروی تخت بلندشدوبایک حرکت های سورابغل کرد:-گریه نکن...متاستفم باهات بدحرف زدم......

های سومدتی بعد باصدایی بریده گفت:-من هردوتونودوست دارم....طاقت ندارم اتفاقی واسه شمادونفربیفته......باورکن راست میگم اوپا...

مین هوبه نوازش های سوپرداخت:-میدونم....میدونم حالا دیگه گریه نکن خودم با هیون حرف میزنم....

های سومدتی درآغوش مین هواشک ریخت وبانوازش هایش آرام گرفت....

*********************

حدودسه هفته ازآغازمسابقه های مین هووجونکی درباشگاه مشت زنی میگذشت...مین هوباسماجت تمام ازدیدن ابیگل دوری میکردحتی وقتی بقیه برای مسابقه هایش شرط بندی میکردنداین مین هوبودکه بلافاصله سروصدا راه می انداخت وعصبی میشد...ازرفتارش مشخص یودکه به هیچ وجه حاضرنیست ابیگل راببخشدویاحتی برای باردوم درباره اش فکرکند....هونگ کی به خاطرخنده های پشت سرهم وپرازتمسخرجونکی وگیوم سوک عصبی شد:-مرگ...........به چی میخندیدن؟

جونکی پکی به سیگارمیان دوانگشتش زد:-خیله خوب خرابت کرد......من که کلی حال کردم.

گیوم سوک هم ادامه داد:-تاتوباشی به این سرعت به کسی پیشنهاد دوستی ندی....

هونگ کی مشغول پاک کردن صورتش شدکه هیون باصدایی آرام گفت:-امروزاینجاچراانقدشلوغه؟

وبه شلوغی غیرعادی باراشاره کرد...جونکی نگاه گذرایی به صورت خونسردمین هوانداخت وروبه هیون گفت:- چون امروزروزمسابقه ی سونگجوئه......

هونگ کی باغرولند:-دختره ی احمق همه ی مشروبوخالی کرده رولباسم.....

وبایک حرکت تیشرتش رادرآورد:-من که سر100تاشرط بستم....رایم سونگجوئه شماهاچی؟

جونکی ابروی چپش رابالاداد وباصدایی مرموزگفت:-من هنوزتصمیم نگرفتم.......

-گیوم سوک:اگه میخوای شرط بندی کنی زودتربایداین کاروانجام بدی چون نیم ساعت دیگه مسابقه شروع میشه...

هیون باتعجب گفت:-کی هست حریفش؟

گیوم سوک نگاه عجیبی به هیون انداخت:-یعنی واقعانمیدونی؟

هیون سرش رابه علامت نفی تکان داد که هونگ کی ازشدت تعجب پوزخندی زد:-باباامروزسونگجوباابیگل مبارزه داره...چطورممکنه ندونی؟پس فکرکردی چراینجاانقدشلوغه؟

با این حرف مین هوبه شدت واکنش نشان دادوبه سرعت به هونگ کی نگاه کرد....حرکت ناگهانی مین هوبرای همه جای تعجب داشت...همه سکوت کرده وبه مین هونگاه میکردندکه مین هوبالحنی بی تفاوت گفت:-یعنی انقداحمقین که واسه همچین مسابقه ای شرط بندی میکنین؟

-گیوم سوک:واسه من که خیلی جالبه نتیجه اش روبدونم....هرچندمن روی سونگجوشرط بستم ولی به نظرم نتیجه ممکنه تغییرکنه.

جونکی هم حرفهای گیوم سوک راتاییدکرد:-به نظرمن که خیلی مسابقه ی جذابی میشه...هرچی باشه اونادوتامبارزن که هیچ کدوم تاحالاباخت نداشته....ولی اینکه کدوم برنده میشه ......

هونگ کی بایک حرکت کنارمین هونشست وباهیجان به اوزل زد:-تنهاکسی که سونگجوروشکست داده داداش مین هوبوده واسه همین بعدازاون مبارزه سونگجودیگه باداداش مبارزه نکرد.امابه نظرشماابیگل مثل مین هوئه؟

مین هونگاهی به صورت نزدیک هونگ کی انداخت ومدتی سکوت کرد:-این احتیاج به فکرکردن نداره که سونگجو امروزبرنده است....

وبابی تفاوتی جرعه ای ازویسکی اش نوشیدکه جونکی گفت:-مین هوراست میگه....درسته که ابیگل بامهارته ولی سونگجوواقعاقدرتمنده.....ضربه هاش واقعاحساب شده اشت.انگارهمه ی نقطه های ضعف ادمومیشناسه به نظرم ابیگل داره خریت میکنه که میخواداین مبارزه روانجام بده....اون بایدنتیجه روواگذارکنه......

-هونگ کی:مگه اونونمیشناسین؟دختره ی کله شق هرکاری که دلش میخوادمیکنه...قبلاهم گفتم مثل شنگوی مبارز میمونه فقط شمشیرافسانه ایش کمه......

********************

همهمه ی زیادمین هوراعصبی کرده بود...حدود5دقیقه شایدهم کمترتاشروع مسابقه پرطرفدارسونگجوباابیگل باقی نمانده بود.مین هوبانهایت سعی خودش رابی تفاوت نشان میدادوبه ظاهرخونسردبود...هونگ کی باکنکجاوی ارضانشده روبه مین هوگفت:-مطمئنی نمیخوای مسابقه روببینی؟

مین هوباخونسردی نیشخندی زدوباصدایی که تمسخردرونش به گوش میرسیدگفت:-من هیچ وقت تماشاگراین مسخره بازی هانمیشم....بوکس اونم بایه زن......هه خیلی مسخره است.

ونیشخندی دیگرزدکه هونگ کی شانه هایش رابالاانداخت:-باشه هرطورمیلته....

وخیلی زودبه سمت سالن مسابقه رفت که فاصله ی چندانی ازسالن رقص نداشت....مین هومدتی به فکرفرورفت که صدای بلندگوی باربلندشد:-تالحظات دیگرهمه ی ماشاهدعجیب ترین وهیجان انگیزترین مبارزه ی بوکس میشیم....

وصدای جیغ وسوتی که ازسمت سالن رینگ می آمدباعث شدمین هوباخشم گیلاسش راروی میزبکوبد....عصبی بودولی سعی دربی تفاوتی داشت.برای بارهزارم باخودتکرارکرد:-بین منواون دیگه هیچی نیس...اون یه دختره بی ارزشه ....بین منواون هیچی نیس نبایدبهش فک کنم..نبایدبهش فک کنم...

مین هومدام این جملات راباخودتکرار می کردولی دلیل این حالت عصبی وتنش رانمیدانست.به یادحرفهای گیوم سوک افتادکه مبارزه باسونگجوخطرناکترازچیزی است که ابیگل فکرش رامی کندوناگهان دلش فروریخت.... به قصدبیرون رفتن ازبارازروی صندلی بلندشدولی انگارپاهایش به زمین متصل شده بود....قدرت رفتن رادرخود سراغ نمیدیدحداقل تاپایان مسابقه واعلام نتیجه.بافریادی بلنددوباره روی صندلی نشت وبادستهایی لرزان عرق پیشانی اش راپاک کرد...حتی مشروب خوردن هم برایش سخت بود.بازهم صدای بلندگو:-مسابقه شروع میشه ... هردومبارز خیلی خونسردوآرومن بایددید کدوم یکی آغازگره ومیتونه گاردحریفشوبشکنه.....وای عجب حرکت فرزی.....

وصدای جیغ ودادتماشاگرهاکه مین هوراوسوسه وبیشترازآن عصبی میکرد...چندبارخواست ازجایش بلندشودوبه سمت رینگ برود ولی خیلی زودمنصرف شد....دلش میخواست بلندگوراخردکند که بازهم گزارشگربارشروع کرد:-این ضربه هاروی سونگجوی ماتاثیرنداره...میبینیدکه حتی خون هم از لبش نمیاد.به نظرمیادابیگل خسته شده .....وای عجب مبارزه ی هیجان انگیزی شده.واینم ضربه ی قدرتمنده سونگجو..........

تمام بارباصدای هیاهوپرشده بود که این موج صوتی بارراازجاکند......مین هوبه سرعت فهمیداتفاق جالبی افتاده که گوینده بازهم به گزارش پرداخت:-مثل اینکه سونگجوقصدداره بازی کنه....عجب حرکت غافلگیرانه ای .... باید اعتراف کنم ابیگل واقعامبارزه خوبیه ولی کی میتونه ازپس این ضربه های رعدآسای سونگجوبربیاد......به نظرمیرسه ابیگل زخمی شده...من دیدخوبی ندارم ولی انگارآسیب دیده ولی عجیبه که هنوزهم داره به مسابقه ادامه میده.اون واقعادختره شجاع ودرعین حال عجیبیه....بایددید تاکی میتونه مقاوت کنه ..........

مین هوبااین جمله به سرعت ویکباره ازروی صندلی بلندشد{وای خدای من.....به نظرم بااین ضربه دنده های ابیگل خردشده باشه}

********************

احساس دردشدیدی داشت مخصوصادرناحیه شکم وقفسه ی سینه....شایدواقعادنده هایش شکسته بودندکه به آن سختی نفس می کشید....روی زمین افتادوازشدت دردچشمهایش راروی هم فشاردادکه داوررابلافاصله بالای سرش دیدکه شمارش معکوس راشروع کرده بود....به سختی سرش راجرخاندونگاهی به چهره ی خندان سونگجوانداخت که بالای سرش ایستاده وباتمسخرنگاهش میکند.لبش رابه شدت گزیدکه سرثانیه ی چهارم بالاخره ازجایش بلندشد واین حرکتش هیاهوی تماشاچی هارابرانگیخت....بلندشده بودولی نمیتوانست صاف بیاستدکه سونگجوبالحنی پراز تمسخرگفت:-ازاونی که فکرمیکردم سرسخت تری...دوست داری چه بلایی سرت بیارم که به این راضی نمیشی؟ ابیگل خون درون دهانش راتف کردوباخشم گفت:-نمیخوام جلوی آشغالی مثل توتسلیم بشم.....

ولی صدای مین هوجمله اش راناتمام گذاشت:-تموم کنین این مسخره بازی رو....

ابیگل باناباوری به مین هونگاه کردکه کناررینگ ایستاده وباعصبانیت به سوگجونگاه می کند.سونگجوبادیدن مین هوزهرخندی زد:-منم بیشترازاین نمیخوام پیش برم چون حیفم میاد دختربه این قشنگی رو ازریخت وقیافه بندازم ولی میبینی که خودش قصدکوتاه اومدن نداره....

مین هوباآن چشمهای سرخ نگاهی به ابیگل انداخت بعددوباره باصدایی بلندروبه سونگجوگفت:-همین الان تمومش کن...اون بازنده است.

ولی ابیگل به شدت عکس العمل نشان داد:-نه من هنوزنباختم....من ادامه میدم....

مین هوفریادی بلندکشید:-گفتم تمومش کن .... همین الان ازروی رینگ بیاپایین.....

ولی صدای فریادهایش میان هیاهوی جمعیت گم شد وابیگل بازهم باآن بدن نیمه جان به سمت سونگجورفت...آن قدر بی جان بودکه سونگجوحتی زحمت گاردگرفتن راهم به خودش نمیداد....باخنده درمقابل مشت آرام ابیگل جاخالی داد وبایک دست نگهش داشت وموهای بازشده وآشفته اش رادرمشتش گرفت واورابه سمتی دیگرپرتاپ کردکه ابیگل بازهم بلندشد...تلوتلومیخوردولی هیچ میلی به تسلیم نداشت.صدای فریادهای مین هودرمیان هیاوی جمعیت نصفه ونیمه به گوشش می رسدولی واضح نبود:-تمومش کن سونگجو...

هونگ کی وجونکی به سرعت به سمت مین هورفتندکه مین هوهردویشان راپس زدوباخشم گفت:-این آشغال کی میخوادتمومش کنه؟

وبی توجه به آنهاباآن حرکت سونگجونعره ای حیوانی کشیدوبرق دندان های گرگ وارش رابه سونگجونشان داد وبا آن حرکت همه رامتعجب کرد......مین هوواردرینگ شده بودکه داوربه سمتش رفت تااورابیرون کندولی آن مشت پرقدرت داوررانقش زمین کرد....همه ی صداهابااین حرکت قطع شدکه سونگجوقبل ازضربه زدن به ابیگل با لگدی ازسمت مین هومواجه شد...وقتی به خودآمدمین هوبالای سرش بود.باخشم لگدی دیگربه سونگجوزدکه باعث شد سونگجوچهاردست وپاروی زمین بیفتد.بدون توجه به سکوت اطراف وتعجب همه ی اطرافیانش به سمت ابیگل برگشت....روی زمین افتاده وصورتش براثرمشت های سونگجوخونی شده بود....بلافاصله به سمتش رفت وبی تاب وباعجله سرابیگل رابلندکردومحکم شانه هایش راتکان داد:-صدامو میشنوی؟چشات وبازکن ابیگل...... چشات وبازکن لعنتی....

زیرچشمش به شدت ورم کرده بودودیدن چهره اش درآن اوضاع دل مین هورابه درد می آورد...به آرامی چشمهایش رابازکردکه مین هونفس عمیقی کشید وباصدایی دورگه گفت:-هیچ حواست هست داشتی چیکار میکردی؟ ابیگل به سختی لب گشود:-متاستفم....

-مین هو:نه متاستف نیستی....توهیچ وقت متاستف نمیشی.کاری که باهام کردی بس نبود؟حالا اینطوری زجرم میدی؟دختره ی احمق نزدیک بودزیردست وپای این وحشی بمیری...

صورت نگران مین هوتنهاچیزی بودکه درآن لحطه میدیدوباوجوددرد شدید بدنش حس سبکی وآرامش عجیبی به سراغش آمد...به زحمت لبخندی زدکه اشک وخون روی صورتش مخلوط شدوباصدایی بریده گفت:- من نمیخواستم زندگیم ...............

مین هوبالحنی محکم:-فقط دیگه خفه شو....

وبایک حرکت محکم وبااطمینان درمقابل آن همه چشم ابیگل رادرآغوش گرفت.تابه حال گرمای آغوش مین هوآنقدر برایش لذت بخش نبود.فشاربازوهای قدرتمندش وآن نفس های داغ همه وهمه ابیگل رابه سمت آرامش میبردوآن جمله ای که دم گوشش زمزمه شدبرای چندثانیه جریان خونش رامتوقف کرد:-دوستت دارم .....

مین هوبااقتداروبدون توجه به کسایی که آنگونه به اوخیره نگاه می کنندابیگل بی جان راروی دو دست بلندکرد واز روی رینگ پایین رفتند.....

 

 


دسته بندی : kiss me ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin