تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : solmaz یکشنبه 20 فروردین 1391, 11:02 ب.ظ

سلاااااااااااااااااااااام به همه ی دوستای عزیزم...خوبین؟سال نوی همه گی مبارک.ببخشیدکه من این همه دیردارم بهتون تبریک میگم توتعطیلات قسمت نشدپست بذارم بعدشم که یه سری مسائل که نهایتارسیدیم به امشب....به هرزحمتی که شده نشستموقسمت جدیدوتایپ کردم فقط امیدوارم خوشتون بیاد......بفرمایین ادامه.


سه پرستارباعجله به طرف مین هورفتندوبه سرعت ابیگل رابرروی برانکاردگذاشتندوبه درون بیمارستان منتقل کردند...بابسته شدن دراتاق برروی مین هوباعصبانیت مشتی بردیوارکوبیدوروی صندلی نشست که جونکی وهونگ کی هم دوان دوان واردسالن شدندوبادیدن مین هوبه سمتش رفتند....

جونکی نفس نفس زنان:-چی شد؟حالش خوبه؟کجابردنش؟

پرستاری ازاتاق بیرون آمدکه مین هوبلافاصله به سمتش هجوم بردوبانگرانی پرسید:-چطوره؟حالش چطوره؟

پرستاربدون اینکه بایستد:-چه بلایی سره این دختراومده؟کتکش زدن؟

جونکی وهونگ کی به همراه مین هوبه دنبال قدمهای پرستار می رفتندکه مین هو باصدای بلند گفت:-پرسیدم حالش چطوره؟

پرستارنگاه سنگینی به مین هوانداخت وباجدیت گفت:-صداتوبیارپایین...سه تاازدنده هاش شکسته واوضاع دیافراگمش خطرناکه.دندون شکسته هم که داره وبه احتمال زیادفکشم دررفته.

وبی توجه به آن سه نفرمسیرش راتغییردادورفت...صورت مین هوعرق کرده وبه طرزعجیبی نفس میکشید. کاملا مشخص بودعصبی ونگران است .مدتی همانطوربی حرکت آنجاایستادبعدباقدمهای تنددوباره به طرف اتاق ابیگل رفت وباجدیت برروی صندلی نشست وسرش رامیان دستهایش گرفت....هونگ کی سکوت راشکست:-من حدس میزدم یه همچین بلایی سرش میاد...اون که حریف سونگجونمیشه.

جونکی نفس عمیقی کشید:-امیدوارم اتفاق بدی واسش نیفته...

-هونگ کی:راستی مین هو...تویهویی چت شد؟چراقاطی کردی؟

جونکی نگاهی به هونگ کی انداخت وروبه مین هوگفت:-وقتی پریدی وسط رینگ داشتم ازتعجب شاخ درمیاوردم..

-مین هو:خفه شین هردوتون........

لحنش آنقدرتندوخشن بودکه بهت زده ومبهوت درحالی که ازرفتارمین هوترسیده بودندبا احتیاط سکوت کردندوبه انتظارخبری ازابیگل نشستند...

**********************

هیون باخونسردی ازاتاق عموجانگ خارج شدوباتعجب به های سووبقیه نگاه کردکه منتظربیرون آمدن اوبودند... وقتی نگاه خیره ومنتظربقیه رادیدباکنجکاوی پرسید:-چیه؟چرااینجوری نگام میکنین؟

گیوم سوک زودتراربقیه:-چیزی ازمین هوبهش گفتی؟

هیون بابی خیالی روی مبل نشست وبدون نگاه کردن به گیوم سوک گفت:-اول آخرش میفهمید....درضمن جریان اون قهرمان بازیش همون روزه اول به گوشش رسیده.اینم میدونه که الان چندوقته حتی قمارهم نکرده.

های سوبانگرانی:-پس ازتوچی میخواست؟

هیون بی حوصله نگاهی به های سوانداخت وگفت:-چیزی نیست که به مامربوط بشه...راجع به رابطه ی ابیگل ومین هومیخواست بدونه که درحال حاضردرچه حدیه؟

-جونکی:توچی گفتی بهش؟

-هیون:چیزی که ازم پرسیده بودو..

هونگ کی محکم برروی پیشانی اش کوبید:-وای مین هوبدبخت شدی...عموجانگ اصلاموافق این رابطه ی مین هو نبود.خداکنه به خیربگذره......

-های سو:فکرنمیکردم عموجانگ انقدبی احساس باشه...چطوره که اون نمیخوادعشق مین هواوپارودرک کنه؟

گیوم سوک پوزخندی تمسخرآلودزد:-بس کن های سو...عشق کدومه؟همچین چیزه مزخرفی تودنیاوجودنداره...

های سوباطلبکاری:-پس به نظرت دلیل این رفتارعجیب اوپاچیه؟مگه ندیدی ازوقتی ابیگل واردزندگیش شد چقد تغییرکرد؟

گیوم سوک بابی محلی شانه هایش رابالا انداخت:-هیچ عشقی وجودنداره....همش یه حس عادت مسخره است که یه دفعه ایجادمیشه یه دفعه ای هم ازبین میره.مین هوهم اگه عاقل باشه سرهمچین چیزی باعموجانگ کل کل نمیکنه.

-هیون:شماسه نفرپاشین برین دنبال کارای مین هو...چندوقته به جیب برهای متروسرنزده ... عموجانگ حسابی عصبیه.

-لازم نکرده خودم امروزبهشون سرمیزنم...

درحالی که ازپله هاپایین می آمدتیشرتش رابرتن کرد:-شمادونفرامروزبرین سراغ سونگجو...بهش بگین اگه هوس خودکشی کردجلوچشم من آفتابی بشه...

-هیون:عموجانگ کارت داره...

-مین هو:بهش بگویکم گرفتارم...شب که برگشتم میام پیشش.

-هیون:دقیقابه خاطرهمون گرفتاریته که کارت داره...

مین هوسرجایش ایستادونگاه سنگینی به هیون انداخت:-اگه راجع به ابیگله من حرفی واسه گفتن ندارم.

-هیون:به من ربطی نداره...خودت بایدباهاش حرف بزنی.

مین هومدتی سرجایش ایستادوباچشمهای بسته شقیقه هایش رامالش دادبعد شمرده وآرام گفت:-خیله خب..خودم بهش میگم...

وباجدیت به طرف اتاق عموجانگ رفت وبه آرامی درزد...بعدازچندثانیه صدای پرصلابت عموجانگ:-بیاتو.

باغرورومطمئن واردشدودرراپشت سرش نبست:-هیون گفت راجع به ابیگل میخواین باهام حرف بزنین....

عموجانگ لبخند ترسناکی زد:-من هیچ وقت دوست ندارم راجع به اون دخترحرف بزنم ولی تومجبورم میکنی..

مین هوسکوت کردکه عموجانگ به آرامی گفت:-یادمه قبلاهم این حرفاروبهت زده بودم ولی انگار حافظه ات ضعیف شده.بااینکه دوست ندارم دوباره تکرارشون کنم امامنومجبورمیکنی به این کار.ازت خواسته بودم اون دخترو اززندگیت دورنگه داری ولی الان میبینم که حرفم نادیده گرفته میشه....معنی این کارچیه مین هو؟

لحن آرام ومرموزعموجانگ باعث شد سرش رابه سمت دیگربچرخاندتاباآن چشمهای پرجذبه روبه رونشود:- خودتون هم دلیلش رومیدونین....بهترازهرکس دیگه ای می دونین که من اون دخترودوست دارم.میدونین که چندسال دوستش داشتم وحالاکه پیداش کردم نمیتونم نسبت بهش بی تفاوت باشم...

-عموجانگ:ولی اون توروول کردو رفت فکرنمیکردم انقد بی عرضه باشی که دوباره بری سراغش.اونم وقتی که بهت احتیاج داره...

باجدیت به صورت عموجانگ نگاه کرد..قفسه سیننه اش بالاوپایین میرفت وبه شدت عصبی شده بود:-حق باشماست من دوباره رفتم سراغش .... رفتم سراغش ودوباره قبولش کردم چون قبول کردن دوباره اش برام آسون ترازاین بود که فراموشش کنم.....

فریادعموجانگ درکل خانه پیچید:-ساکت شومین هو....

مین هوباشجاعت تمام یک قدم به سمت عموجانگ رفت:-شمابه من میگین نبایدکسی رودوست داشته باشم ولی حرفی ازچراش نمیزنین...پس اینم بدونین چرایی برای دوست داشتن اون دختروجودنداره...من بی دلیل دوستش دارم.

-عموجانگ:قبلا هم بهت گفتم من مخالف عشق بازی توباهیچ زنی نیستم ولی اگه ازحدتفریح وسرگرمی خارج بشه خطرناکه...اگه مطمئن بودم این دختره روفقط واسه خوش گذرونی میخوای کاری به کارت نداشتم ولی رفتاربچه گانه توداره منوعصبی میکنه.نمیدونم چطوری بایدحالیت کنم خودتودرگیراین مسائل نکن....چطوری؟

مین هوپوزخندی زد:-این حرفاروقبلا هم شنیدم ولی هیچ کدوم واسم قابل درک نیست امابهتون قول میدم هروقت درکشون کردم حتمابی خیال ابیگل میشم ولی لطفااینوقبول کنین که درحال حاضرابیگل دختریه که من دوستش دارم ودوست دخترمه...درست مثل داهه برای جونکی.....

وبی اجازه ازاتاق خارج شد...............


دسته بندی : kiss me ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin