تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : Sareh ! دوشنبه 21 فروردین 1391, 02:20 ب.ظ
سلام بچه هااااااا ... حرفی نیست ... احتمالا دو قسمت دیگه تمومه ... نوشتم اما قسمت بندیش نکردم ههه هه ...

جمله ی منتخب :

واقعا این دختر کی بود ... ؟

بفرمایین ادامه ...

نارشا دخترش رو محکم توی بغل می گیره . دوباره خوابیده بود . به خیابون خیره میشه . وقتی مطمئن میشه کسی دنبال نیومده از ماشین پیاده میشه و وارد مجتمع میشه . خیلی زود پشت در خونه می رسه و زنگ رو فشار میده .

کیو در رو باز می کنه و میره کنار .

نارشا – سلام .

کیو – سلام بیا تو .

کیو تازه متوجه بچه ی توی بغل نارشا میشه – این ؟؟؟

نارشا – پرستارش نتونست بیاد بگیرش . مجبور شدم بیارمش با خودم . خوابه .

کیو شونه بالا میندازه و تقریبا داد می زنه – یونگ سنگ .

نارشا میشینه .

یونگ میاد توی سالن – سلام .

نارشا با سر جوابش رو میده و کیو میاد نزدیک نارشا – اون بچه رو بدید به من .

نارشا اخم می کنه – چرا ؟

کیو – ما باید حرف بزنیم ... نگران نباشین . یونگ مراقبش هست .

نارشا با تردید بچه رو به کیو میده و کیو هم اونو توی بغل یونگ می ذاره . ضربان قلب نارشا ده برابر میشه ... یونگ به بچه نگاه می کنه و بعد از اون به نارشا .

کیو – یونگ سنگ ... میشه ...

یونگ سر تکون میده و میره توی اتاق و در رو می بنده .

نارشا هنوز داشت مسیر حرکت یونگ رو نگاه می کرد .

کیو – خیلی خوب ... نمی خوام خیلی وقتتون رو بگیرم . فقط می خوام بدونم ...

نارشا توی حرفش می پره – یه راهی هست که میشه هیونگ جون رو از زندان در اورد .

کیو – چ... چی ؟

نارشا – اگه کمک کنین خیلی زود دوباره همتون دور هم جمع میشین .

کیو اخم می کنه – نمی فهمم ... چرا شما باید این قدر نگران ما باشین ؟

نارشا – من دلایل خودم رو دارم ...

کیو – حتما هم نمیتونین توضیح بدین نه ؟

نارشا – ببینین ... من واقعا قصد کمک دارم ... فکر کنین می خوام از عذاب وجدانم کم کنم .

کیو – عذاب وجدان چی ؟

نارشا – توی گذشته ... یه کار اشتباهی کردم که می خوام جبران کنم ... بذارین کمکتون کنم .

کیو – باور نمی کنم .

نارشا – اخه مگه دیوونه م که بخوام خودم رو زحمت بدم ... من ادرس اینجا رو دارم و اگه بخوام خیلی راحت می تونم شما رو دستگیر کنم . اما این کار رو نکردم .

کیو سرش رو بین دستاش می گیره – اخه چجوری می خوایم اونو از زندان بیاریم بیرون ؟

نارشا – فراریش میدیم .

کیو – تو ... واقعا پلیسی ؟

نارشا – اره ... اما برام مهم نیست حتی اگه بخوام با گروه شما باشم .

کیو – چی می گی اخه ؟

نارشا سکوت می کنه ... نمی دونه می تونه حرفش رو بزنه یا نه ... – اسمتون ...؟

کیو – کیو جونگ ... کیم کیو جونگ .

نارشا – کیو جونگ ... می تونم دلیل کارم رو بهت بگم ... اما باید باهام همکاری کنی ...

کیو مشتاق تر میشه – اون چی هست ؟

 

_____________________________

 

یونگ با اخم به بچه ای که روی تخت گذاشته بود نگاه می کنه – اه ... نمردیم و پرستار بچه هم شدیم .

نمی دونست کیو و نارشا داشتن چی می گفتن اما خیلی دوست داشت بفهمه .

شروع می کنه توی اتاق راه رفتن . یه جوری باید با اون دختر حرف می زد . کنجکاوی داشت دیوونه ش می کرد .

یه دفه یه صدایی میاد ... دقت که می کنه می بینه دختر بچه چشماش رو باز کرده و داره نگاهش می کنه .

میره کنارش روی تخت می شینه . دختر بچه همچنان داشت بهش نگاه می کرد و دست و پا می زد .

یونگ – منظورت اینه که بغلت کنم ؟

دختر بچه بازم داشت نگاه می کرد .

یونگ دستاش رو زیر بغل بچه گذاشت و بلندش کرد و از نزدیک بهش نگاه کرد – می دونی ... حالا که از این فاصله نگاهت می کنم می بینم که ... خوشگلی .

اینو گفت و لبخند زد . دختر بچه هم جرات کرد و خندید .

 

____________________________

 

کیو با تعجب به شناسنامه ی قدیمی تو دستش خیره میشه – پس ... حقیقت داره ؟

نارشا – اره ... داستانش طولانیه ... جونگ با مادرم بزرگ شد ... منم با پدرم ... می بینین که ... زمین تا اسمون با هم فرق داریم .

کیو – اما ... این وسط ... پدرت چی میشه ؟

نارشا – من ... فقط می خوام جونگ خوشحال باشه ... 5 سالی میشد که ندیده بودمش ... فکر می کردم خوشحاله ... زندگیش خوبه ... اما حالا فهمیدم اشتباه می کردم .

کیو ساکت میشه . نمی دونست باید چی بگه ... هم خوشحال بود ... هم ناراحت .

نارشا – فکر می کنم الان دیگه به من اعتماد داری نه ؟

کیو سر تکون میده .

نارشا – پس کمکم کن تا هیونگ رو بیاریم بیرون ... دوست ندارم جونگ بفهمه اون گیر افتاده .

کیو – اما ممکنه خودت گیر بیفتی .

نارشا – جونگ از وجود من خبر نداره . اونجوری اسیب نمی بینه .

کیو – اگه تو می خوای ... باشه .

نارشا لبخند زد – ممنون .

همون موقع صدای ناله ی هیون بلند میشه .

کیو اخم می کنه – وای نه .

اینو میگه و به طرف اتاق هیون می دوه . هیون خیس عرق بود و داشت ناله می کرد . کیو شروع می کنه به صدا زدن هیون – هیونگ ... پاشو . هیون بیدار شو .

نارشا کنار در اتاق بود و داشت این صحنه ها رو میدید .

کیو – برو اب بیار .

نارشا – اب ؟

کیو – اره اره ... اب بیار .

نارشا میره توی اشپزخونه و یه لیوان رو از شیر پر می کنه و بر میگرده پیش کیو .

کیو اب می پاشه به صورت هیون – پاشو دیگه ...

نارشا اخم می کنه – اون دفه ... من نمی دونستم باید چی کار کنم ... اون دفه هم ... مجبور شدم بغلش کنم ... در خونه باز بود . اومدم تو ... دیدم خوابه و داره گریه می کنه ... دلم سوخت و بغلش کردم .

کیو اخم می کنه – مهم نیست .

نارشا کنار کیو می شینه – چرا این جوری میشه ؟

کیو چیزی نمی گه .

نارشا – دکتر بردیش ؟

کیو – اخرین باری که بردمش ... دکترش اصرار داشت هیپنوتیزمش کنه .

نارشا – این کار رو نکردین ؟

کیو به نارشا نگاه می کنه – فکر می کنی چی میشد ؟؟؟ وقتی که هیون دهن باز می کرد و میگفت تمام این سالها دزد بوده ؟

نارشا – اما ... سلامتیش مهم تره .

کیو – فکر می کنی من کم بهش گفتم ؟

نارشا به هیون که دوباره داشت گریه می کرد خیره میشه ... اشک هاش از گوشه ی چشمای به هم فشرده ش سرازیر میشد .

کیو – هیون نه ... تو رو خدا پاشو .

نارشا نمی تونه تحمل کنه . طرف تخت میره و کیو رو کنار می زنه و خودش هیون رو بغل می کنه .

کیو با تعجب به نارشا خیره میشه .

نارشا سعی می کنه صورتش رو لای موهای هیون قایم کنه – من ... اجازه بده اینجوری بمونیم .

کیو به هیون که توی اغوش نارشا اروم گرفته بود خیره میشه ...

 

____________________________

 

یونگ که به دختر بچه خیره شده بودبا شنیدن صدای ناله های هیون دختر بچه رو روی تخت میذاره میره بیرون .

یه نگاه به دختر میندازه که روی تخت داشت دست و پا می زد و وقتی مطمئن شد که نمیفته میره طرف اتاق هیون . نه نارشا توی سالن بود و نه کیو . مطمئنا اونا هم پیش هیون بودن .

با نزدیک شدن به در اتاق هیون از حرکت می ایسته ... با نارشا خیره میشه که هیون رو توی اغوش گرفته بود و کیو که داشت به نارشا نگاه می کرد ...

واقعا این دختر کی بود ... ؟

 

____________________________

 

با برخورد چیزی به صورتش چشماش رو باز می کنه ... اخم می کنه و به روبروش خیره میشه . بچه ای رو میبینه که با باز شدن چشماش می خنده . بچه دوباره میره که یکی دیگه بزنه توی صورتش که یونگ دستاش رو میگیره – اه ... بس کن دیگه فسقلی .

دختر بچه باز هم می خنده .

یونگ تازه یادش میاد که دیشب این دختر بچه پیش یونگ بوده و نارشا هم شب رو اونجا مونده بود .

بلند میشه و بچه رو بغل می کنه – ساکت نمیشی نه ؟ اه ... عجب بچه ای هستی ...

همون موقع یاداشت کیو رو میبینه که روی میز بود :

 

من میرم پیش جونگ ... نگران نباش . صبحونه حاضره و پیش هیون بمون .

 

___________________________________


با خستگی چشماش رو باز می کنه . می فهمه که روی تخت خودش نیست . به دور و برش خیره میشه . دوباره توی همون اتاقه . تازه دیشب رو به یاد میاره . بلند میشه میشینه . به هیون خیره میشه که روی تخت نشسته بود و به دیوار زل زده بود .

نمی دونه چی باید بگه .

هیون – چرا ؟

نارشا اخم می کنه ... واقعا حرفی برای گفتن نداشت .


دسته بندی : we are gonna to fall down but ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin