تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : AlmA:grEEn aPPle دوشنبه 21 فروردین 1391, 07:45 ب.ظ

سلام....
من گلوم خیلی درد میکنه...این آلرژی کشت منوووووووووووو



جونگ مین سعی کرد به گذشته فکر نکند.. خیلی عصبی بود... از روی تخت بلند شد و بطری شراب را از روی پیشخوان برداشت و یک گیلاس خورد..نه کافی نبود..دومی و سومی هم اثری نداشت میخواست کاملا مست شود تا اعصابش آروم بگیرد و دیگه نتواند به چیزی فکر کند.. با گیلاس پنجم جونگ مین کاملا خمار شد... چشمانش را به زور باز نگه میداشت... با اینکه تخت در چند قدمیش بود ولی نمیتوانست درست راه برود.روی زمین دراز کشید و پلک هایش روی هم افتادند

کیوجونگ سانی را داخل تختش گذاشت و دستایش را بوسید:خوب بخوابی توت فرنگی

چراغ خواب اتاقش را روشن کرد.... در را نیمه باز گذاشت و بیرون آمد و به اتاق خوابشان رفت

ساندرا مشغول عوض کردن لباس هایش بود که کیوجونگ روی تخت ولو شد

-امروز چطور بود؟

-خیلی عالی.ممنون عزیزم

کیوجونگ لبخندی از روی رضایت زد

ساندرا لباس خوابش را پوشید و روی تخت نشست:نمیخوای لباساتو عوض کنی که بخوابیم؟

-خیلی خسته ام ولی خوابم نمیاد

ساندرا سرش را روی سینه ی کیوجونگ گذاشت:چشماتو که ببندی خوابت میگیره

کیوجونگ چشمانش را بست... ساندرا بلند شد و لب هایش را به آرامی بوسید..بعد از چند لحظه از او جدا شد

کیوجونگ:واقعا خواب شیرینی بود

ساندرا:دیگه پررو نشو..راستی بگو ببینم برای فردا شب چی خریدی؟

-اوه..خوب شد یادم انداختی.توی ماشینه الان میارمشون

-نمیخواد..باشه فردا

کیوجونگ بی اعتنا به ساندرا بلند شد و وقتی به در رسید برگشت :تو میدونی من کاری رو که میگم انجام میدم

-میدونم خیلی کله خری

کیوجونگ رفت و 10 دقیقه بعد با دوتا جعبه ی بزرگ برگشت...جعبه ها را روی تخت گذاشت و به ساندرا گفت که آن ها را باز کند..ساندرا اول جعبه ی سفید رنگ را باز کرد و با دیدن لباسش جیغ کوتاهی کشید

-woooow این فوق العادس...خیلی خوش دوخت و قشنگه

-خوشت اومد؟؟

-معلومه که آره واقعا بی نظیره

-سلیقه ی جونگ مینه

-کی؟

-راستش امروز با جونگ مین رفتم چون اونم خرید داشت گفتم اون لباستو انتخاب کنه..خیلی جالب بود درست دست گذاشت روی رنگی که دوسش داری

-آره همونیه که من دوست دارم....

ساندرا به پیراهنش خیره شد... دستشو روی دامن آن گذاشت و به جونگ مین فکر کرد..آه کوتاهی کشید و لباس را داخل جعبه اش گذاشت

-نمیخوای ماله منو ببینی؟

ساندرا جعبه ی مشکی رنگ را هم باز کرد

-بازم کت و شلوار؟فکر کنم حداقل ده دست داری که هنوز یه بارم نپوشیدیشون

-از مدلش خوشم اومد برای همین گرفتمش میدونی چقدر بابتش پول دادم؟البته لباس تو بیشتر آب خورد

-من که گفتم چیزی نمیخوام خودت رفتی خرید(با تحکم گفت)اقای کیم!

کیوجونگ ساندرا را در آغوش کشید :میخوام تک ستاره ی مهمونی فردا باشی..میخوام همه ببینن چه زن خوشگلی دارم

ساندرا از آغوش همسرش بیرون آمد و چپ چپ بهش نگاه کرد

-نمیخواد تعریف کنی..ساعت 1 شبه تو رو نمیدونم ولی من میخوام بخوابم.

پشتش را به کیوجونگ کرد و دراز کشید

-خیلی بی احساسی

ساندرا لبخند موذیانه ای زد و چشمانش بست.کیوجونگ هم بعد از اینکه لباس هایش را عوض کرد روی تخت نشست ناگهان فکری به ذهنش رسید..بالشتی که زیر سر ساندرا بود را کشید :من روی این بهتر میتونم بخوابم

ساندرا که چشماش گرم خواب شده بود از جایش پرید و با خشم به شوهرش نگاه کرد که لبخند پیروز مندانه ای به لب داشت.خواست آن یکی بالشت را  بردارد که کیوجونگ زودتر اینکار را کرد .

-نصفه شبی بچه شدی؟بالشتو بده خوابم میاد

-میخواستی اذیتم نکنی

ساندرا میدانست که کیوجونگ بازیش گرفته است و اگر بخواهد سر به سرش بگذارد معلوم نیست که کی میتواند بخوابد

-پس تو همین جا بخواب من میرم توی اتاق مهمون میخوابم..

بلند شد و حریر روی لباس خوابش را پوشید و از اتاق بیرون رفت.کیوجونگ در کمال ناباوری به در خیره ماند... فکر کرد که ساندرا چند دقیقه ی دیگر برمیگردد ولی قبل از اینکه چشمانش به انتظار بنشینند به خواب رفت

ساعت 11 بود که ساندرا بیدار شد... اول کمی تعجب کرد ولی وقتی یادش آمد که دیشب چه اتفاقی افتاد خنده اش گرفت ...نمیدونست این کارهای کیوجونگ را به حساب علاقه بگزارد یا بچه بودنش..

به اتاق خواب رفت تا همسرش را بیدار کند ولی او داخل اتاق نبود..کل خانه را گشت ولی اثری از کیوجونگ نبود مثل این میماند که آب شده و رفته توی زمین..به اتاق سانی رفت ولی آن جا هم نبود ناگهان چشمش به ساعت پاندول داری که بالای تخت سانی بود افتاد

-وااااااااااااای خدای من..خواب موندم.کیوجونگ الان توی شرکته.

سریع خودش را به نشیمن رساند و به کیوجونگ زنگ زد

-سلام

-خورشید از کدوم طرف دراومده خانم ما دیر پاشدن؟

-اذیتم نکن..معذرت میخوام. صبحونه خوردی؟

-اره یه تیکه نون خشک کپک زده توی یخچال پیدا کردم خوردم

-خیلی بدی.فقط یه روز خواب موندم اونم به خاطر اینکه حضرت آقا دیشب بازیش گرفته بود

-شوخی کردم فقط...(صدایش را پایین آورد)دیگه حق نداری جدا بخوابی.فعلا خداحافظ

صدای بوق توی گوشی تلفن پیچید..تصمیم گرفت که ناهار را زودتر درست کند و به شرکت برود.چون یکشنبه ها کیوجونگ تا 5 عصر آن جا میماند..صبحانه ی مختصری خورد و مشغول پخت و پز شد که به گوشیش اس ام اس آمد..دستایش را شست و گوشی را باز کرد(تاشو بود)

کیوجونگ بود... پیام را خواند:راستی یادم رفت بگم سانی رو بردم پیش ایون آه که تو راحت به کارات برسی..اخرشب که از مهمونی برگشتیم میریم دنبالش.

ساندرا با عجله به اتاق سانی رفت..سانی داخل تختش نبود... به آن تکیه داد و توی دلش کلی از کیوجونگ تشکر کرد که بهش خبر داده.. اگر خودش بدون هیچ اطلاعی میفهمید که سانی نیست دق میکرد..از اینکه پیش ایون آه بود خیالش راحت بود..یادش آمد که برنج روی گاز میجوشد...سریع به آشپزخانه برگشت ولی دیر رسید..آب برنج سر رفته بود و گاز را کثیف کرده بود..خیلی عصبی شده بود از اول صبح معلوم بود که امروز روز مزخرفی را در پیش دارد...بهترین راه حل حمام کردن بود..بعد از اینکه دوش گرفت آرام شد و دست به کار شد

راس ساعت 1 دم  در شرکت بود..وارد آن که شد همه به او ادای احترام کردند.... به دفتر کیوجونگ رفت..یوری با دیدنش به سمتش رفت و به گرمی ازش استقبال کرد

-سلام خانم کیم.با اقای کیم کار داشتین؟

-سلام عزیزم.آره میتونم برم داخل؟

-البته الان سرشون خلوته

ساندرا تشکر کرد و چند ضربه به در زد

-بفرمایید داخل

ساندرا وارد اتاق شد.. کیوجونگ با دیدنش بلند شد و به سمتش آمد

-به ببین کی اومده.. چطوری عزیزم؟

-خوبم ممنون..ناهارتو اوردم برای جبران صبحانه ی امروز

-چه خوب که به فکر خودمم و شکمم بودی.. مرسی.اگه 10 دقیقه زودتر اینجا بودی جونگ مین رو میدیدی؟

-ا..ینجا بو..د؟

-اره پیش پای تو رفت

-خب اگه کاری نداری من برم

-امروز زودتر از 5 میام که 7 تالار باشیم

-باشه..راستی ممنون از اینکه گفتی سانی پیش ایون اهه.یه لحظه ترسیدم که اتفاقی براش افتاده باشه

-نه همه چی مرتبه عزیزم

-بسیارخب.فعلا

-مواظب باش

کیوجونگ برگشت پشت میز کارش  وظرف غذا را باز کرد

-اووووم چه بوی خوبی

چاپ استیک هارا از هم باز کرد و مشغول خوردن شد..ساندرا خدا را شکر کرد که دیرتر رسیده و جونگ مین را ندیده... توی راه برگشت به خواهر شوهرش زنگ زد و ازش بابت نگه داری سانی تشکر کرد

زمان به سرعت گذشت...کیوجونگ همان طور که گفته بود ساعت 4 به خانه برگشت و مستقیم رفت داخل حمام...ساندرا ناخن هایش را لاک میزد و خیلی ریلکس بود ولی کیوجونگ خیلی مضطرب به نظر میرسید میترسید مهمانی آن طوری که دلش میخواهد برگزار نشود...

ساندرا موهایش را بابلیس کشید... دسته های طلایی رنگ موهایش که فر شده بودند زیباش را دو چندان  میکرد ..آرایش ملایم ولی دلنشینی کرد که کاملا مناسب ظاهرش بود...حالا دیگه نوبت لباسش بود... جعبه را از کمد بزرگ لباس هایش بیرون آورد و پیراهن را از داخلش برداشت..این پیراهن او را یاد جونگ مین مینداخت.. سرویس یاقوت کبودی که کیوجونگ برای تولدش خریده بود را گذاشت  حالا کاملا اماده بود

کیوجونگ توی اتاق کارش مشغول آماده شدن بود... میخواست ساندرا را بعد از اینکه کاملا حاضر شد ببیند...دکمه های پیراهنش را بست و کراواتش را دور گردنش انداخت و سعی کرد این بار بدون کمک ساندرا گره اش بزنه که به سختی موفق شد..موهای لختش را بالا داد(مثل مدل love like this )ساعت گران قیمتش را بست.... شده بود یه جنتلمن واقعی!!!!!!!



و اما جونگ مین!میدانست که این بار هم میتواند ساندرا را عاشق خودش کند همان طور که قبلا این اتفاق افتاده بود...مطمئنا ساندرا با دیدنش حسابی جا میخورد... جونگ مین اهمیتی نداد کافی بود آقای هان با استخدامش موافقت کند تا نقشه هایش آماده ی اجرا شوند... ساعت 6:30 عصر بود.... کم کم باید حرکت میکرد... برای اخرین بار خودش را در آینه برانداز کرد..سوئیچ ماشینی که لنت کرده بود را برداشت و از هتل خارج شد


ساندرا با احتیاط از پله ها پایین آمد... کیوجونگ پایین پله ها منتظر ایستاده بود... با دیدن همسرش لبخند زیبایی روی لب هایش نقش بست ....دست ساندرا را گرفت و کمکش کرد تا پایین بیاید

-امشب از همیشه زیبا تر شدی

-تو هم همینطور عزیزم..چقدر این مدل مو بهت میاد

-واقعا؟پس تغییر خوبی بود.بریم؟

-اوهوم

 دست کیوجونگ را گرفت و از خانه خارج شدند......




دسته بندی : Love♥Odium ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin