تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : ShelernaZ دوشنبه 21 فروردین 1391, 07:39 ب.ظ
اهم اهم...سلام...من باز اومدم...داستان نانا رو اوردم خدمتتون...بفرمایید بخونین...نظر هم بدین لطفااااااااااااااااااا...نمیدونم چرا امروز انقدر کم حرف شدم...حرفم اصلا نمیاد...عجیبه هاااااااا...خب دیگه بفرمایید

Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing


نانا که از شدت عصبانیت صداش به لرزش افتاده بود به سمت هیون سو هجوم برد و یقه ی بلوزش رو توی مشتش گرفت و داد کشید:
عوضی...تو چطور تونستی همچین کاری با لوسی بکنی؟؟؟اون تمام وقت رو اینجا تو این سرما منتظرت موند اونوقت تو راحت داشتی بهش خیانت میکردی؟؟؟؟
اون مشتش رو هم بالا اورد تا بکوبه تو صورت هیون سو که ایون جی به مشتش اویزون شد و همونطور که گریه میکرد جیغ کشید:
ولش کن...کاری به کار اون نداشته باش...
نانا مشتش رو به شدت از دست ایون جی بیرون کشید و گفت:
تو این قضیه دخالت نکن...به تو هیچ ربطی نداره...
ایون جی جیغ کشید:
این قضیه به تو هیچ ربطی نداره...اول من بودم که تو دانشکده از هیون سو خوشم اومد و عاشقش شدم...این من بودم که برای این که بتونم تورش کنم اومدم و تو این رستوران کار گرفتم با این که میدونستم دوست دختر داره خودم رو بهش نزدیک کردم...اگه کسی باید اینجا کتک بخوره اون منم نه هیون سو...
نانا نگاه سردی به ایون جی انداخت...ایون جی با چشمای پر از اشک به نانا خیره شده بود و مطمئن بود که با حرف هاش نانا رو تحت تاثیر قرار داده...نانا بعد از مدتی سکوت لبخندی زد و دستش رو بلند کرد و کشیده ی خیلی محکمی به صورت ایون جی زد...هیون سو که از این کار نانا شکه شده بود ایون جی رو بغل کرد و گفت:
دیوونه شدی؟؟؟برای چی اونو زدی؟؟؟؟
نانا حتی فرصت نفس کشیدن هم به هیون سو نداد و مشت جانانه ای تو صورتش خوابوند طوری که هیون سو همراه ایون جی روی زمین افتادن...نانا دستاش رو به هم زد و گفت:
اون دختر رو زدم تا دفعه ی بعد حد خودش رو بدونه و همینطوری سراغ دوست پسر مردم نره و تو رو زدم تا انتقام لوسی رو ازت بگیرم...
ایون جی دوباره شروع به جیغ زدن کرد و گفت:
اصلا تو چیکاره ای که اومدی و با ما دعوا میکنی؟؟؟؟تو که دوست دخترش نبودی...اون یکی بود...
نانا به سمت لوسی رفت و مچ دستش رو گرفت و به سمت اونها کشید و گفت:
لعنتی به جای گریه بیا و دوست پسرت رو از این دختره ی عوضی پس بگیر...
لوسی دوباره نگاهی به هیون سو و ایون جی انداخت و بعد دست نانا رو کشید و به سمت مخالف دویید و داد کشید:
من دیگه اونو نمیخوام...
نانا بعد از شنیدن اون کلمات از لوسی اروم دست لوسی رو تو دستش فشار داد و همراهش به سمت خونه راه افتاد و هیون سو و اون دختر رو بدون هیچ حرف دیگه ای ول کرد...لوسی تو کل راه تا خونه گریه کرد و حرفی نزد...هرچی نانا باهاش حرف میزد و سعی میکرد که ارومش کنه فایده نداشت و اون همونطور به گریه کردنش ادامه میداد...وقتی رسیدن خونه نانا لوسی رو برد حموم تا ارومش کنه...وان اب رو براش با اب گرم پر کرد و لوسی رو نشوند توی اب و شروع کرد به ماساژ دادن دست ها و گردنش...لوسی کمی اروم تر شده بود اما همونطور اشک میریخت...نانا اهی کشید و گفت:
بس کن دیگه...با این کارا نمیتونی حقیقت رو تغییر بدی...راستش اون پسر از اولش لیاقت تو رو نداشت...کسی که هچین کاری کرده ارزش نداره که به خاطرش اشک بریزی...
لوسی باز هم چیزی نگفت و اشک ریخت...نانا که خسته شده بود از جاش بلند شد و گفت:
من خسته شدم...تو عمرم با هیچ کس به اندازه ی تو خوب نبودم...هرچقدر دوست داری گریه کن و بعد بیا بیرون...
اومد از حموم بره بیرون که لوسی گفت:
تنهام نذار نانا...دیگه گریه نمیکنم...لطفا تنهام نذار...
نانا نفسش رو با شدت بیرون داد و گفت:
گریه نمیکنی ها...
لوسی همونطور که پشتش به نانا بود سرش رو به علامت مثبت تکون داد...نانا برگشت و دوباره کنار وان نشست و شروع کرد به زمزمه کردن همون اهنگی که برای لوسی با گیتار اجرا کرده بود...لوسی چشماش رو بسته بود و سعی میکرد با ریتم اروم اهنگ اروم بشه...بعد از نیم ساعت از نانا لوسی رو از حموم بیرون اورد و برد توی اتاقش...یه لباس راحت بهش داد که بپوشه و بعدش رفت روی تختش دراز کشید...لوسی که لباسش رو پوشید نانا دوبار زد روی تخت و گفت:
بیا اینجا...امشب من کنارت میمونم که به چیزای بیخود فکر نکنی...
لوسی لبخندی زد و کنار نانا دراز کشید...نانا پتو رو روی هردوشون کشید و رو به سقف خوابید و گفت:
فردا زنگ بزن و به رییست بگو برای خانوادت مشکلی پیش اومده و نمیتونی بری...فردا استراحت کن...
لوسی با صدای گرفته ای گفت:
میشه تو زنگ بزنی؟؟؟من میخوام فردا رو بخوابم...
نانا اهی کشید و گفت:
باشه...شمارش رو اماده کن...من فردا که دارم میرم استدیو بهشون زنگ میزنم...
لوسی:فردا جونگ مین قراره بیاد تا بهت بیس زدنش رو نشون بده نه؟؟؟؟
نانا:اوهوم...
لوسی:اه...کاش من هم میتونستم بیام...ولی نمیخوام فردا از خواب بیدر شم...میخوام بخوابم...
نانا دستش رو روی چشمش گذاشت و گفت:
بعدا هم میتونی تمرینمون رو ببینی...حالا دیگه بگیر بخواب...من هم باید بخوابم که فردا بتونم بیدار شم...
دیگه هیچ حرفی بین نانا و لوسی رد و بدل نشد...ولی هیچ کدوم خواب نبودن...نزدیکای صبح نانا خوابید اما لوسی همونطور با چشمای باز به سقف اتاق خیره شده بود و به سرنوشت خودش لعنت میفرستاد...ساعت 7 صبح نانا اروم از روی تخت پایین اومد و گوشی لوسی رو برداشت و نگاهی به لوسی انداخت...لوسی خواب بود ولی زیر چشماش گور افتاده بود و تابلو بود که شب قبل رو نخوابیده...از اتاق بیرون رفت و طبق قولی که به لوسی داده بود به رییسش زنگ زد و بعد لباسش رو عوض کرد و از خونه بیرون رفت...توی راه استدیو به هیونگ زنگ زد...بعد از یه مدت طورلانی گوشی رو جواب داد:
هممممم؟؟؟؟
نانا:این یعنی بله بفرمایید؟؟؟؟؟
هیونگ:اه...لعنت به این شانس...اول صبحی این چه صداییه که من باید بشنوم؟؟؟؟
نانا که حسابی از کوره در رفته بود داد کشید:
خیلی دلت هم بخواد...پاشو اون تن لشت رو تکون بده بیا استدیو...اون پسره که دیروز بهت در موردش گفته بودم میخواد بیاد و برامون بیس بزنه...
هیونگ همونطور که نق میزد گفت:
اگه به خاطر اون نبود عمرا از تختم جدا میشدم...
نانا:اییییش...منم اگه به خاطر اون پسره نبود عمرا بهت زنگ نمیزدم...بی لیاقت...بجنب تکون بخور...منتظرتم...
هیونگ:خیله خوب باباااااااا
و گوشی رو قطع کرد...نانا با عصبانیت مشغول گرفتن شناره ی جونگ مین شد...اون هم بعد از یه مدت طولانی جواب داد منتها کاملا متفاوت از هیونگ:
جانم؟؟؟؟
نانا که از این جواب شوکه شده بود یکم من من کرد و بعد به طور عصبی گفت:
ببخشید...شما پارک جونگ مین هستین؟؟؟؟
جونگ مین:اوهوم...شما کی هستین؟؟؟؟
نانا:من نانا هستم...
جونگ مین خمیازه ی کوتاهی کشید و گفت:
نانا؟؟؟؟کدوم نانا؟؟؟؟من کلی نانا میشناسم...
نانا که از لاو ترکوندن اول صبحی جونگ مین حوصلش سر رفته بود با لحن تندی گفت:
کوماتسو نانا...خواننده ی اون گروهی که قراره تو بیسیستش باشی...
یهو صدای خنده ی جونگ مین بلند شد و بعد از اون صدای خمیازه ی یه دختر که داشت بهش میگفت ساکت باشه تا بتونه بخوابه...جونگ مین مدتی خندید و بعد گفت:
چطوری تو؟؟؟اول صبح زنگ زدی با یکی دیگه اشتباه گرفتمت...
نانا که دیگه واقعا حوصلش سر رفته بود گفت:
اره...معلوم بود...ببخشید مزاحم اوقات تو و اون خانم شدم ولی میخوام ادرس استدیو رو بهت بدم که زود پاشی بیای...
جونگ مین دوباره خندید و گفت:
خب بگو...من اول میرم خونه تا گیتارم رو بردارم و بعد میام اونجا...
نانا ادرس رو بهش داد و سریع تلفن رو قطع کرد و نفسش رو با شدت از بینیش خارج کرد و گفت:
عجب روز مزخرفیه امروز...سوار مترو شد و به سمت استدیو رفت...وقتی رسید هیونگ هنوز نیومده بود...در رو باز کرد و رفت تو و روی یه صندلی نشست و منتظر هیونگ و جونگ مین شد...بعد از یه ربع هیونگ با یه قیافه ی خواب الود اومد و درجا روی یکی از صندلی ها ولو شد و به نانا گفت:
باور کن شنیدن صدات از پشت تلفن اونم اول صبح بدترین بلاییه که میتونی سر یکی بیاری...
نانا لگد محکمی با ساق پای هیونگ زد و گفت:
خفه شو...
هیون موقع صدای جونگ مین توی فضای بسته ی استدیو پیچید که گفت:
اینجا خیلی باحاله...من خیلی از اینجا خوشم میاد...
هیونگ نگاهی به سر تا پای جونگ مین انداخت و گفت:
اینه؟؟؟؟
نانا سرش رو به علامت مثبت تکون داد...هیونگ اهی کشید و گفت:
اون قیافش بیشتر به دختر بازا میخوره تا به یه بیسیست...
جونگ مین بعد از شنیدن این حرف هیونگ بلند شروع کرد به خندیدن و گفت:
چه جالب...نانا هم وقتی منو دید همینو گفت
هیونگ همونطور که گیتارش رو از توی کیسش در میاورد و فیش هاش رو وصل میکرد گفت:
خنده دیگه بسه...نشون بده چند مرده حلاجی...
نانا هم گیتارش رو در اورد و همراه با اون ورقه ای رو در اورد و دست جونگ مین داد و گفت:
این نت اهنگه...
جونگ مین گیتارش رو اماده کرد و مشغول حفظ کردن نت ها شد...نانا هم یه لیوان اب خورد تا هم معدش رو از حالت کاملا خالی در بیاره هم گلوش رو یکم گرم کنه...برگشت و به هیونگ که به درام خیره بود نگاه کرد...رفت کنارش ایستاد و گفت:
نگران نباش...یکی رو پیدا میکنیم که بتونه مثل اون بزنه...
هیونگ اهی کشید و برگشت سمت نانا و گفت:
امیدوارم...
اینبار صدای جونگ مین بود که از گوشه ی استدیو به گوش رسید که گفت:
من امادم...شروع کنیم...
نانا:به همین زودی همش رو یاد گرفتی؟؟؟مطمئنی میتونی؟؟؟اگه میخوای میتونی بیشتر تمرین کنی...
جونگ مین لبخندی زد و گفت:
نه...مشکلی نیست...میتونیم شروع کنیم...
نانا به هیونگ نگاه کرد اونم شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:
میگه مشکلی نداره دیگه...
نانا روی یه صندلی نشست و گیتارش رو توی دستش گرفت و اماده شد...هیونگ هم یکم با سیم های گیتارش ور رفت و منتظر علامت نانا برای شروع شد...نانا دستش رو بالا برد و اروم به سمت پایین اورد...با پایین اومدن دست نانا هیونگ شروع کرد به زدن و نانا هم همراهیش کرد یکم که پیش رفتن جونگ مین شروع کرد به زدن...با زدن جونگ مین نانا دست از زدن برداشت و به سمت جونگ مین برگشت...نحوه ی گیتار زدنش خیلی شبیه هیون جونگ بود طوری که انگار خود هیون جونگ داشت میزد...نانا مدتی به جونگ مین که با اعتماد به نفس مشغول زدن بود خیره شد و بع اروم برگشت و شروع کرد به خوندن...وقتی اهنگ تموم شد هیونگ رفت پیش جونگ مین و زد رو شونش و گفت:
کارت خیلی عالی بود...به گروه خوش اومدی...
جونگ مین لبخندی زد و گفت:
تو هم کارت خیلی خوبه...انگار باید از این به بعد بیشتر تمرین کنم که از تو عقب نمونم...
هر دو با هم خندیدن که نانا سیگاری روشن کرد و رفت جلوش ایستاد و گفت:
فقط یه شرط داره...
جونگ مین نگاه شیطونش رو به نانا دوخت و گفت:
چه شرطی؟؟؟؟
نانا دود سیگارش رو از دهنش خارج کرد و گفت:
از هیون جونگ بهتر شو...
جونگ مین لبخندی زد و سیگار نانا رو از روی لبش برداشت و پکی بهش زد و دودش رو خارج کرد و گفت:
حتما...
لوسی همونطور توی تختش خوابیده بود...با این که بعد از رفتن نانا از خواب بیدار شده بود باز هم دلش نمیخواست از تختش بیرون بیاد...دلش میخواست برای همیشه تو تختش بخوابه و دیگه بلند نشه...هنوز هم نمیتونست باور کنه که هیون سو همیچین کاری باهاش کرده باشه...با خودش میگفت:
اون چطور تونست بعد از این که من به خاطر اون اومدم سئول همچین کاری باهام بکنه؟؟؟اون میدونست که من بدون اون میمیرم چطور تونست به من خیانت کنه؟؟؟؟مگه چیه اون دختر بهتر از من بود؟؟؟؟
تو همین فکرا بود که در خونه به صدا در اومد...حال بلند شدن نداشت ولی باید در رو باز میکرد...به سمت در رفت و اروم در رو باز کرد...همین که در باز شد و شخص پشت در رو دید اشک تو چشماش حلقه شد و پرید بغلش و گفت:
مین ا...هیون سو بهم خیانت کرد...


Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing

Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing

Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing

دسته بندی : se7en ,


نمایش نظرات 1 تا 30

» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin