تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : Fati khanoomgol دوشنبه 21 فروردین 1391, 10:40 ب.ظ

سلام به همه دوستای گلم خوبین؟؟

خوب من اومدم با ادامه داستان...با اینکه شماها خیلی کم لطفین...و من واقعا نمیتونم علت این کم لطفی شما رو بفهمم..به خدا نظر گذاشتن اونقدرا هم که فکر میکنین سخت نیست.

دوستتون دارم بفرمایید ادامه...




یاد حرفهای جونگ مین و لبخندی که همیشه رو لبش بود آرامشی عمیق رو مهمون خونه دلش کرده بود...ناخوداگاه خودش هم لبخند زد...دیگه از این احساس نمیترسید..دلش میخواست هر روزش و هر لحظش رو با این احساس شیرین سپری کنه...به فردا فکر کرد.باید دوباره میرفت سر کار...اما دلش نمیخواست حتی لحظه ای از بودن در کنار جونگ مین رو از دست بده...به سرعت به سمت گوشیش رفت و با آقای کیم تماس گرفت.

-الو؟؟سلام آقای کیم..

-.....

-ببخشید..میخواستم اگر بشه این هفته رو مرخصی بگیرم...یه کاری برام پیش اومده این هفته رو میخوام توی خونه بمونم.

-.....

-نه...نه هیچ مشلی نیست...فقط یکم کار دارم.

-.....

-خیلی ممنون.واقعا ممنون.

با خوشحالی تماس رو قطع کرد و گوشیش رو به سینه اش فشرد.خوشحالی تمام سلولهای وجودش رو فرا گرفته بود....همین که خواست گوشیش رو کنار بذاره گوشیش زنگ خورد.یه دوست بود...آروم جواب داد.

-بله؟؟

-سلام....

-سلام آقای یه دوست...!

-خوبی؟؟

-ممنون...فکر میکردم زودتر تماس بگیری.

-ببخشید...شرایط تماس گرفتن رو نداشتم.

-اشکالی نداره...بهتری؟

-راستش...عصری حالم یکم بهتر شد...بعدش باز دوباره دلتنگی...اما حالا که صدات رو شنیدم خیلی خوبم...انگار که به صدات معتاد شدم.

آنیسا خنده شیرینی کرد و گفت:

-آخ آخ...چقدر بده این اعتیاد مگه نه؟

-نه...اگه این اعتیاد نبود من زندگی برام شیرین تر نمیشد...

آنیسا لبخندی زد و گفت:

-تازگیا منم معتاد شدم...

صدای یه دوست لرزش خاصی به خودش گرفت...

-به چی؟

-به دیدن یه نفر...

یه دوست آه عمیقی کشید و تا چند دقیقه سکوت کرد....

-آقای یه دوست؟؟؟

با صدای آرومی گفت:

-بله؟

-چیزی شد؟؟چرا یهویی ساکت شدی؟

در حالی که سعی میکرد بغضش رو قورت بده با همون لحن آروم گفت:

-هیچ شانسی ندارم...مگه نه؟

آنیسا به یکباره انگار تازه متوجه علت ناراحتیش شد....لبهاش به هم دوخته شدن و چیزی جز سکوت نداشت که بگه...ثانیه ها به همراه اون سکوت عمیق سپری میشد....تنها یک واژه به گوش آنیسا رسید....

-خداحافظ...

و بعد از اون دیگه هیچ صدایی شنیده نشد...

آنیسا آروم گوشی رو از روی گوشش جدا کرد و چشمهاش رو بست...نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت:

-گند زدی آنیسا...گند...

اصلا فکرش رو هم نمیکرد یه دوست از شنیدن حرفش انقدر ناراحت بشه...یعنی خودش هم اگر میفهمید جونگ مین کس دیگه ای رو دوست داره اینطوری میشد؟؟نه...نه...دلش نمیخواست به این قضیه فکر کنه...هر چند میدونست جایی تو دل جونگ مین نخواهد داشت اما حتی تصور اینکه یک روزی ممکنه او رو دوست داشته باشه براش شیرین بود...از خودش ناراحت شد..با دست به سرش کوبید و گفت:

-تو یه احمقی آنیسا!یه احمق که احساسات دیگران رو نادیده میگیره...کاش لال میشدم وقتی اون حرف رو میزدم...

اشکهاش به آرومی روی گونه هاش غلتیدن...دوباره چشمهاش رو بست و در حالی که آروم زیر پتو میخزید گفت:

-خوب بخواب دوست من...امیدوارم مثل من اشک مهمون چشمات نباشه...

***

خنکای هوای بهاری توی اون شب سرد و تاریک توی وجودش رخنه کرده بود...به آسمون پر ستاره شب خیره شد...ستاره های پرنوری که توی دور دستها داشتن بهش چشمک میزدن...هر کاری کرد نتونست بهشون لبخند بزنه...امشب از اون شبهایی بود که تنهایی و غم توی وجودش خونه کرده بود...به همین راحتی...به سادگی یه رویا باخت...چقدر شیرین بود رویاهای کودکانه ای که تا اون روز توی ذهن و دلش میپروروند...حالا با یه اعتیاد همه چیز از بین رفت...کاش اونی که بهش معتاد شده بود اون بود...بغضی رو که تو گلوش خونه کرده بود آزاد کرد...به ماه خیره شد و در حالی که اشکهاش به پهنای صورتش میریختن گفت:

-چرا هیچ وقت هیچ کس منو نمیبینه؟؟چرا همیشه تنهام؟؟خسته شدم از این همه تظاهر...به خدا خستــــــــــم....به خدا کم آوردم...

زانوهاش خم شد و روی زمین افتاد...صدای هق هق اش سکوت تلخ شب رو شکسته بود...گویی تمام دنیا گوشی شده بودن برای شنیدن ناله هایی یک مرد تنها.....

-فقط برام یه امید بود...یه امید برای شیرین شدن زندگی...یه امید برای قشنگ دیدن زندگی....

دوباره روش رو به سمت آسمون کرد و آروم تر از قبل گفت:

-خدایا...چرا هر بار در امیدی به روم باز میشه خیلی زود به روم میبندیش؟؟؟مگه  نمیگن درهای رحمت خدا به روی همه بازه...پس چرا من همیشه مستثنی ام؟؟؟

دوباره سرش رو پایین آورد و پلکهاش رو رو هم فشار داد...گلوش خشک شده بود و چشمهاش میسوخت....بادی شروع به وزیدن کرد اما اون یه هیچ چیز توجهی نداشت...همونجا روی زمین دراز کشید و در حالی که هق هق میکرد گفت:

-خدایا...فرصت یه زندگی قشنگ رو ازم نگیر...ناامیدم نکن...من فقط به یه امید زندم...

با وجود تمام سستی بدنش از جاش بلند شد و به داخل برگشت....روی تختش دراز کشید و زیر لب گفت:

-فردا روز دیگری است...شاید درای امید دوباره به روم باز شدن....

***

تن بی حال و کسلش و به زور از تخت خواب جدا کرد...نگاهش به ساعت دیواری اتاقش افتاد...عقربه ها ساعت 11 رو نشون میدادن...و این نشون از شب بلندی داشت که پشت سر گذاشته بود..با اینکه اینهمه خوابیده بود اما هنوز هم احساس خستگی و کسالت میکرد...از روی تختش بلند شد که از اتاق خارج بشه که چشمش به گوشیش افتاد....اتفاق شب گذشته مثل فیلم از پرده ذهنش رد شدن....پلک هاش رو روی هم فشار داد و بی رمق از اتاق خارج شد.صدای شرشر آب که از روشویی می اومد نشون از این بود که جونگ مین زودتر از اون بیدار شده بود...سری به آشپزخونه زد اما هچ خبری از صبحانه نبود...دستش رو لای موهای پریشونش برد و سرش رو خاروند.

-فکر میکنم بهتر باشه امرو به جای صبحانه ناهار بخوریم!

به سمت صدا برگشت و جونگ مین رو آراسته و مرتب رو به روی خودش دید.مثل همیشه لبخندی شیطنت آمیز گوشه لبش نقش بسته بود.با دیدن جونگ مین انگار تمام بی حالی و کسلی رو از تنش جدا کرده باشن...لبخندی زد و گفت:

-سلام...به نظر منم بهتره که همون ناهار رو بخوریم!!

جونگ مین تکیه اش رو از دیوار برداشت و به سمت آنیسا اومد و در حالی که خنده ای شیطون میکرد گفت:

-شما بهتره اول بری دست و صورتت رو بشوری بعد به فکر شکمت باشی خانم شکمو!

آنیسا در حالی که اخم کرده بود براش زبون دراورد و گفت:

-به خاطر اینکه شما مشغول بودی من نتونستم دست و وصورتم رو بشورم!بچه پررو....قبل از من رفته اون تو منو مسخره هم میکنه!

اینو گفت و تنه ای به جونگ مین زد و از کنارش رد شد.

جونگ مین با صدای بلند خندید و به همون بلندی طوری که انیسا بشنوه گفت:

-وقتی عصبانی میشی خیلی باحال میشی...دوست دارم همیشه اذیتت کنم تا عصبانی بشی.

دوباره لبخند بود که به جای اخم روی صورت آنیسا نشست...نمیدونست این چه رازیه که با هر بار شنیدن صداش و حتی یادش تنها کاری که میکرد لبخند زدن بود....

آبی به سر و صورتش زد و به اتاقش رفت تا لباسهاشو رو عوض کنه.قبل از اینکه لباسی برای پوشیدن انتخاب کنه صدای جونگ مین رو از پشت اتاقش شنید.

-آنیسا....میتونم بیام تو؟؟

-البته.

جونگ مین در و باز کرد و وارد اتاق شد.نگاهی به انیسا که در حال جستجو داخل کمدش بود کرد و گفت:

-دنبال چیزی میگردی؟

-میخوام لباسم رو عوض کنم.

سرش رو از داخل کمد بیرون آورد و رو به جونگ مین کرد و گفت:

-کاری داشتی باهام؟

-اوهوم.راستش حوصلم سر رفته..میخواستم بگم اگه بشه آماده شو بریم بیرون....بیرونم ناهار بخوریم.نظرت چیه؟هوم؟

آنیسا با خوشحالی بالا پرید و گفت:

-وای عالیــــــــــــه!!منم حوصلم سر رفته...

و بعد در حالی که انگار چیزی یادش اومده باشه اخم هاش تو هم رفت و گفت:

-ولی این برات مشکلی ایجاد نمیکنه؟هر چی باشه تو یه خواننده معروفی!

-جونگ مین به اتاقش رفت و در حالی که یک دستش کلاه گیس و دست دیگش عینک وجود داشت پیش آنیسا برگشت و گفت:

-ستاره ملی فکر همه جاش رو کرده.

آنیسا خنده ای از ته دل کرد و گفت:

-جونگ مین...تو معرکه ای!

-خودم میدونم!

بعد از چند دقیقه هر دو برای بیرون رفتن آماده شدن...قیافه جونگ مین با اون کلاه گیس مسخره خیلی خنده دار شده بود و انیسا مدام سربه سرش میذاشت و بهش میخندید.

کمی قبل از ناهار توی شهر با هم گشت زدن و آنیسا که توی اون مدت سئول رو ندیده بود از زیبایی های این شهر به وجد اومده بود.بعد از دو ساعت هر دو احساس گرسنگی به سراغشون اومده بود...جونگ مین ماشینش رو جلوی یکی از رستورانهایی که همون نزدیکی ها بود نگه داشت.وقتی میخواست وارد رستوران بشه آنیسا بازوش رو گرفت...

-چیزی شده؟

-میگم جونگ مین...میشه نریم رستوران؟؟

جونگ مین در حالی که با تعجب به آنیسا خیره شده بود گفت:

-چرا؟؟مگه تا همین دو دقیقه پیش نمیگفتی گرسنته؟؟

-چرا...هنوزم میگم...اما راستش..دلم میخواد از اونا بخورم!

و دستش رو به سمتی که یک دوره گرد در حال فروختن کیک ماهی بود اشاره کرد.جونگ مین لبخندی زد و گفت:

-باشه...بریم..اتفاقا خودم هم دلم هوای کیک ماهی کرده.

به سمت اون دوره گرد رفتن و روی تنها میز و صندلی ای که خالی بود نشستن...

اگه قسمت بعد رو که یه قسمت خیلی مهم و قشنگ هم هستش رو میخواین نظر یادتون نره...دوست دارین منم اعتصاب کنم برم یه قرن دیگه بیام؟؟؟


دسته بندی : طلسمی به نام زندگی ,


نمایش نظرات 1 تا 30

» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin