تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : ELHAM* سه شنبه 22 فروردین 1391, 05:05 ق.ظ

و من هنوز عاشقم...

آنقدر که می توانم

هر شب ، بدون آنکه خوابم بگیرد

از اول تا آخر بی وفایی هایت را بشمارم

و دست آخر

همه را فراموش کنم...

آنقدر که می توانم

اسمت را

روی تمام آبهای دنیا بنویسم

و باز هم جا کم بیا ورم...

آنقدر که می توانم

شب ها طوری به یادت گریه کنم که

خدا جایم را با آسمان عوض کند!

و من هنوز عاشقم...

آنقدر که میتوانم

چشم هایم را ببندم

و خیال کنم:

هنوز دوستم داری!

###############

سلام

این آهنگ بی کلام قراره قطعه ای باشه که جونگمین میزنه....

پس دانلود کنین

Pearls of Joy



با شروع  موسیقی کیوجونگ با تعجب برگشت و نگاش کرد....مطمئن بود این قطعه ای نیست که خودش و جونگمین ماه ها برای یادگیریش وقت گذاشتن.....قطعه شادی که به جونگمین یاد داده بود...... این نبود.......

نگاه جونگمین به هیچ جا نبود.....گاهی چشماش رو باز میکرد و به کلیدهای سیاه و سفید چشم میدوخت....اما با پر شدن اشک تو چشماش ....دوباره پلکهاش رو می بست و به نت فکر میکرد....دوست داشت دلیلش رو بدونه....دلیل سرنوشتی که در حال رقم خوردن بود....یا سرنوشتی که از قبل براش رقم خورده و حالا باید با حسرت شاهدش می بود.....لبهاشو روی هم فشار داد تا بغضش نشکنه......هیچوقت جلوی کسی گریه نکرده بود....میخواست حرفایی که شنیده رو فراموش کنه......."نشکستن دل جونگمین"...." اون درک میکنه"....." زندگیمون رو خراب نکن".......

دوباره چشمهای بارونیش رو باز کرد و سعی کرد از میون لرزش اشکهاش، دستش رو به درستی روی پیانو حرکت بده......دوست داشت به چشمای نانا نگاه کنه.....دوست داشت نگاش کنه و با همین ریتمِ آروم ازش بپرسه "چرا؟"......چرا نتونست هیون رو از خودش دور کنه...... چرا حتی دلسوزیش برای جونگمین نتونست دستی بشه و به سینه هیون بکوبه.....سرش رو پایین انداخت و پلکهاش رو روی هم فشار داد.....بغض داشت خفش میکرد........وقتی به نقشه های اون شب ودرخواست ازدواجش فکر کرد....و به چیزهایی که دید و شنید.......دوست داشت فریاد بکشه.....اما صداش درنمیومد.....

" شاید زیادی شورش کردی جونگمین.....شاید از اول.... اینجا بودنت ....یه اشتباه بود......شاید باید بزنی زیر حرفاتو و دختر موردعلاقه ت رو بسپاری به دست سرنوشت......شاید دیگه وقتشه از خواب بیدار شی.....منتظر چی موندی؟ یه معجزه؟ یه جمله که بهت ثابت کنه کیم نانا دوستت داره؟ منتظر چی هستی جونگمین؟ نمیتونی کسی رو با چنگ و دندون نگه داری......نمیتونی.......باید رهاش کنی....رها کنی و امیدوار باشی یه روز خودش برگرده کنارت.....دیگه دست و پا زدن فایده ای نداره....تو تمام تلاشت رو کردی.....تمام تلاشت رو......" با حس گرمیِ اشک رو گونه سریع چشماش رو بست و به خودش لعنت فرستاد.....

.

.

.

به سختی روی پا ایستاده بود....حس می کرد لرزی رو که تمام بدنشو تو مشت گرفته بود....می تونست بغض توی گلو و اشک تو چشمای جونگمین رو ببینه.....میتونست لبهایی رو ببینه که آروم بهم میخوره و سعی در مهار کردن این بغض داره......میتونست حماقت خودش رو ببینه.....هنوزم اون صحنه جلوی چشماش بود......هنوزم حرفای هیون تو گوشش بود.......حرفایی که با یادآوریش ..................

تا به حال جونگمین رو درحال پیانو زدن ندیده بود....میدونست این نواختن برای اونه....و برای اون شاد یا غمگین میزنه.....خوب میدونست می شد جونگمین این لحظه رو با لبخند به چشماش نگاه کنه و با عشق براش بزنه.....اما حالا چی؟....خودش با دستایی که تو جیب برد و مانع اون بوسه نشد...همه چیز رو خراب کرد.......حلقه ها رو میون انگشتاش فشرد و برخلاف جونگمین اجازه داد تا اشکهاش صورت سردش رو بشوره و به زمین بریزه.......

یونگ سنگ نانا رو بخودش نزدیک کرد و شونه هاش رو نوازش داد......بخاطر ملودی غمگینی که میشنید جرات حرف زدن هم نداشت.....چهره خیس نانا به تنهایی کلی حرف واسه گفتن داشت.....سرش رو برگردوند و با چشماش دنبال هیون گشت.....دستهایی که توی موهای رنگی فرو رفته بود.....سری که پایین بود و دستی که تکیه میز شده بود....و گیلاس های خالی که کنارش بود.......یه آدم کلافه....دختری که بی پروا اشک میریزه......و  چهره خالی از لبخند جونگمین ...هر لحظه از حدسش مطمئن تر شد......

با تموم شدن قطعه پیانو، صدای تشویق تمام سالن رو پر کرد....دستای جونگمین به آرومی عقب رفت و روی زانوهاش قرار گرفت....چند لحظه در همون حالت موند.....سعی کرد نفس عمیقی بکشه.....نمیخواست با صدای لرزون از کیوجونگ تشکر کنه.....مهمانها همچنان در حال تشویقش بودن و هرکسی به شکلی ازش تعریف میکرد....از پشت پیانو بلند  شد و رو به جمعیت ایستاد....تعظیمی کرد و سرش رو بالا آورد....اولین چیزی که دید شال آویزون شده نانا بود.....و دستای حلقه شده یونگ سنگ دور شونه و کمرش...دستایی که مانع از افتادن نانا شده بودن...و با قدمهایی آروم سمت خروجی سالن میرفتن.....

نگاهش رو به جمعیت داد .... با لبخندی کم رنگ به کیوجونگ نگاه کرد : اگه صبر و تحمل کیوجونگ نبود ... قطعا پیانو زدن رو یاد نمیگرفتم.....ممنونم کیوجونگ......

وشروع کرد دست زدن برای کیو.....بقیه هم به تبعیت تشویقش کردن.......کیوجونگ با ناباوری که فقط جونگمین از صورتش میخوند نگاش کرد و به سختی لبخند زد........

صدای هم همه و خنده مهمونها از داخل شنیده می شد....صدای خدمتکارا که داشتن میزهارو برای صرف شام آماده میکردن......و گوشه ای از محوطه...روی نیمکتی سرد....صدای هق هق نانا درآغوش یونگ سنگ......فقط و فقط گریه میکرد...با صدای بلند.....طوری که خالی شه....از همه چی.....از بغض...از نفرت....از حماقت.....از تردید....از نگرانی.....از حرفایی که شنید و چشمایی که دید.....اما امکان نداشت.....تنها چیزی که کمی راحتش گذاشت بغضی بود که راه نفسش رو بسته بود......یونگ سنگ به مین جی که دور ایستاده بود و با نگرانی به نانا نگاه میکرد چشم دوخت....لبخند کوچیکی زد و ازش خواست نگران نباشه......شاید بهتر بود زودتر این ماجرا رو براش تعریف میکرد که حالا با سردرگمی به اشکهای نانا خیره نشه!

هیون با حالتی غریب و به هم ریخته از کنارشون گذشت....بی اراده ایستاد...انگار که تازه صدای هق هق های بلند نانا رو شنیده باشه.....برگشت و به یونگ سنگ نگاه کرد......یونگ سنگ نگاهی به نانا و بعد به هیون انداخت......هیون چند قدم جلو رفت....آروم صداش کرد : نانا!

کمی خم شد و دستش رو روی موهاش گذاشت : چرا اینطوری گریه میکنی؟ چرا من و خودت رو عذاب میدی؟

صدای گریه ناگهان قطع شد....فقط شونه هاش بود که هنوز میلرزید....یونگ سنگ حس کرد یقه لباسش میون دستای نانا مچاله شده....با ترس نگاش کرد اما تا خواست عکس العملی نشون بده نانا با شدت ازش جدا شد و دست هیون رو از روی موهاش کنار زد.....با چشمایی که سرخ از اشک و عصبانیت بود نگاش کرد

هیون به دستش که با خشم کنار زده شده بود خیره شد.....

نانا دستش ر و بالا برد...انگشت اشارش رو جلوی صورت هیون گرفت....دائم تکونش میداد....میخواست حرفاشو بزنه اما لبهاش میلرزید....گریه نمیذاشت......هق هق میکرد و نفس نفس میزد اما نمیتونست حرف بزنه.....یونگ سنگ بلند شد و شونه هاش رو گرفت : آروم باش........به هیون نگاه کرد و ازش خواست تنهاشون بذاره

هیون با حالتی خاص به چشمای نانا نگاه کرد و ازشون دور شد......تا لحظه ای بعد که صدای دزدگیر ماشین...باز شدن در....و کشیده شدن لاستیک روی آسفالت شنیده شد!

با صدای مادر سونمی که مین جی رو به شام دعوت کرد به خودش اومد....صورت نانا رو میون دستاش گرفت: فقط یک ساعت دیگه .... خواهش میکنم نانا....نمیذارم مثل هیون بری....همونطور که جونگمین نرفت....میدونم برات سخته تو همچین شرایطی کسی دیگه رو درنظر بگیری...اما ازت میخوام به کیوجونگ فکر کنی....اون منتظر جمع شدن هممونه....سونمی از اول جشن دائم سراغت رو میگیره...نذار بفهمن امشب چه اتفاقی افتاده....حداقل تا فردا....

مین جی جلو اومد و به نانا کمک کرد تا به سرویس بهداشتی بره و صورتش رو بشوره......

.

.

.

:جینا کجاست؟

جونگمین با شک به هیونگ نگاه کرد : چیزی شده؟

هیونگ نگاش کرد و با دست پاچگی گفت :نه نه....فقط خواستم بدونم کجاست...چون یهو جلو آدم سبز میشه...همین

جونگمین نگاهی به ظرف غذای هیونگ کرد : اشتهاتم که باز شده

: کیو بزور برام کشید.....ببینم تو خوبی؟

از سوال ناگهانی هیونگ به سرفه افتاد....نگاهی به اطرافش کرد و دیگه به هیونگ خیره نشد :یکم دسر میبرم واسه دخترا...تو هم اینجا وانستا

سریع توی سه بشقاب کوچیک سه طعم از ژله برداشت و سمت یونگ سنگ و دخترا رفت....ظرف اول رو با لبخند به مین جی داد....ظرف دوم رو با حالتی خاص به سونمی ..... با دیدن ظرف غذای دست نخورده نانا نگاهی بهش انداخت.....و چشمای سرخی که با آرایش سعی در پنهون کردنش داشت....با شنیدن صدای کیوجونگ سریع به خودش اومد..کنار نانا ایستاد....نانا بادیدنش بخاطر آورد کجاست و چیکار میکنه.....نمیتونست بهش نگاه کنه.....نگاهش رو روی تورهای لباس سونمی منحرف کرد...کیو با خنده کنارشون رسید : همه چی مرتبه؟....از همه غذاها امتحان کردین؟سایون هرچی خواستی برداریا

: چشم عمو....من بازم بوقلمون میخوام!

یونگ سنگ چنگالش رو به سالاد فرو برد : نمیخوای که تا آخر عمرم رژیم بگیرم؟

کیو بلند خندید و نگاهی به همشون انداخت : هیون و....اون دختره کجان؟

یونگ سنگ صداش رو پایین آورد : برای هیون کاری پیش اومد که رفت...جینا هم مثه یهو اومدنش....یهو هم رفت!

سایون با دهن پر گفت : من دیدم دنبال عمو هیون رفت.

جونگمین ظرف ژله رو به نانا داد : غذا نخوردی...حداقل اینو بخور...سونمی کنارته...ممکنه ناراحت شه

با دستای لرزون ظرف رو گرفت....به سختی لبخند کم رنگی زد و قاشقی از ژله دهنش گذاشت.....همه چی رنگ و بوی غم میداد....حتی طعم ژله شکلاتی که خودش و جونگمین عاشقش بودن......

.

.

.

کنارش نشست و از سوجو ئی که هیون 5 شیشه ش رو خالی کرده بود برای خودش ریخت.....

هیون بزور سرش رو از روی میز برداشت و با چشمایی نیمه باز نگاش کرد : خودتـــــــــــــی....یـــــــــــ....ا خواب میبینم؟

جینا با تاسف نگاش کرد و جامش رو سر کشید : خیلی داغونی...دختره جوابت کرد؟

هیون پوزخندی زد و سرش رو روی میز گذاشت : اون هیچوقت اینکارو نمیکنه...نانا دوستم داره....قبل از رفتنم از سئول...مطمئنم دوستم داره.......

جینا نگاهی به سرتا پاش انداخت و سرش رو روی سر هیون گذاشت...دستش رو میون موهاش برد.....همونطور که باموهاش بازی میکرد آروم گفت : خودت میدونی که مال منی....میدونی نمیذارم دست کسی بهت بخوره....نمیذارم دوباره ازم بگیرنت....هیون جونگ....خوب میدونی که خیلی دیوونم.....

خنده بلندی سر داد و سرش رو روی میز انداخت : دیوونه ی دیوونه.....

به چشمای بسته هیون نگاه کرد....انقدر خورده بود که غش کرده بود.....انگشتش رو وسط ابروهاش گذاشت و به آرومی به سمت پایین، روی تیغه بینیش کشید.....روی لبهاش ثابت موند و نگاش کرد : فکر کنم باید بریم خونه....

.

.

.

گوشیش رو روشن کرد تا ساعت رو ببینه ...نزدیک 5 صبح .....تمام شب  چشم روهم نذاشت....چرخید و به سایون نگاه کرد....شب آخر رو کنار خودش خوابید...تا نیمه های شب بهانه هیون رو میگرفت...اینکه ازش خداحافظی نکنه و برگرده روستا....پتو رو روش مرتب کرد و کنارش دراز کشید.....حس کرد صدایی شنیده....بلند شد و روی تختش نشست....نه اشتباه نمیکرد....صدای ناله بود که میشنید....روی بالکن رفت و گوشاش رو تیز کرد....صدای هیونگ رو شنید و با ناباوری روی زمین نشست.............

 

: جونگمین.....جونگمین بیدار شو....

یونگ سنگ با یه لیوان آب بالا سرش اومد : یکم آب بپاش حتما کابوس میبینه....جونگمین چشماتو باز کن

اما ناله هاش هرلحظه بیشتر میشد.....هیونگ دستش رو به آب زد و روصورتش پاشید....و آروم به صورتش زد...

ناگهان از بالشت کنده شد و چشماش تا آخرین حد باز شد....انگار که نفسش گرفته باشه....ابروهاش رو تو هم کشید.... دوباره سرش رو توی بالشت فرو کرد ......چشماشو بهم فشرد .......دستش رو روی قفسه سینش گذاشت و فشار داد...یونگ سنگ سریع کنارش نشست و دستش رو گرفت : بغض نکن......جونگمین نباید اشکاتو پنهون کنی......گریه کن !....نباید بریزی تو خودت...فقط گریه کن

چندبار نفس نفس زد.....نگاهش به سقف بود.....نفسش رو به شدت بیرون میداد و به سینه ش میکوبید.....بالاخره بغضش شکست....طوری که هیونگ بی اراده کنار تختش زانو زد...لیوان رو کنار گذاشت و دستش رو گرفت : چت شده داداش؟

صدای هق هقش تنها صدایی بود که توی شب شنیده میشد....یونگ سنگ دستش رو رها کرد و پتو رو روی سینش کشید : گریه کن..، آروم میشی....

جونگمین به پهلو چرخید و بهشون پشت کرد......پتو رو روی سرش کشید و اجازه داد اشکهاش بالشتش رو خیس خیس کنه......هنوزم صدای گریه هاش شنیده میشد...یونگ سنگ از هیونگ خواست تا صبح تنهاش بذاره و پا پی جریان نشه.....خودش هم بیرون رفت و روی مبل افتاد.....حسابی کلافه شده بود......باید با هیون حرف میزد......

.

.

.

با شنیدن صدای زنگ در از روی صندلی پایین پرید : عموجونگمینهههههههه

: سلام پسر شیطون....حاضری بریم؟

: صبحونه خوردی؟

با شنیدن صدای نانا از جلو پای سایون بلند شد و ایستاد : بالا یچیزی خوردم....ساکش رو بستی؟ باید زودتر راه بیفتیم

نانا چند قدم جلو رفت : سایون برو صبحانت رو تموم کن....

سایون چشماشو ریز کرد و به نانا خیره شد

: سایون؟ مگه با شما نیستم؟

وقتی جدیت نانا رو دید سری تکون داد و به آشپزخونه برگشت

هرچی نزدیک تر میرفت رگهای قرمز تو چشماش بیشتر دیده میشد....پف چشمهایی که از ساعتها گریه خبر میداد.....لبهاش رو تر کرد اما تا خواست حرف بزنه جونگمین پیش دستی کرد : پایین منتظرشم....بگو زود بیاد....بدون حرفی اضافه از پله پایین رفت.....

نانا برای چند دقیقه همونطور خشکش زد.....تا اینکه با صدای مین جی به خودش اومد....درو به آرومی بست و با قدمهایی نامنظم به آشپزخونه برگشت.......

.

.

.

کوله پشتی سایون رو دستش داد و موهاش رو مرتب کرد...سایون دوباره بغض کرده بود و نگاش میکرد : نونا دیگه نمیای پیشمون؟

: میام عزیزم.

: دوست داشتم اینجا بمونم....واسه همیشه

نانا صورتش رو نوازش کرد و آروم بغلش گرفت : قول میدم زود زود بیام.....ازش جدا شد و به چشماش نگاه کرد : عمو جونگمین منتظرته...

: عمو هیون بهم یه قول داد

: چه قولی؟

: گفت قبل رفتنم میبرتم شهربازی...اما حتی دیشبم بدون خداحافظی رفت!

: دفعه بعد بهش بگو...

: یعنی بازم میام؟

: حتما....

بوسه ای به گونه ش زد و همراهش تا پارکینگ رفت

: مراقب خودت و عمو باش...موقع رانندگی حواسشو پرت نکنی

سایون براش بوس فرستاد و سوار ماشین شد

نانا جلوتر رفت و خطاب به جونگمین گفت : وقتی رسیدی خبرم کن

در صندوق عقب رو بست و نگاش کرد : باشه

: مراقب خودت باش

در ماشین رو باز کرد و با حالتی خاص بهش خیره شد : هستم.....فعلا

منتظر خداحافظی نانا نموند....در ماشین رو بهم کوبید و کمربندش رو بست.....همونطور که سوییچ رو چرخوند نگاهی پرحسرت به نانا انداخت و روشو برگردوند.....با خارج شدن ماشین از پارکینگ و بسته شدن در....با تاریک شدن محوطه.... حسی پره تنهایی بهش هجوم آورد.....حس کرد چیزی رو از دست داده......سرش رو بشدت تکون داد و از پله بالا رفت : فکرای مسخره نکن کیم نانا....

بدنش رو کش و قوس داد...چشماش رو باز کرد....پتو کنار زده شده بود و خبری از سونمی نبود.....سرش رو بلند کرد و به اتاق جدیدشون نگاه کرد....لبخندی به لبهاش اومد....پتو رو کنار زد و ازتخت پایین رفت...حوله ش رو برداشت و در حالی که آهنگی رو زمزمه میکرد سمت حمام رفت.....

سونمی با دقت مشغول آماده کردن صبحانه بود....میز رو با وسواس چیند و طبقه بالا سرک کشید....نگاهی به خودش انداخت و با خوشحالی لبخند زد....هنوز باورش نمیشد که اولین شب زندگی مشترکش با کیو یه خاطره شیرین شده و میتونه تا ابد به ذهن بسپاره.....سر گاز برگشت و سوپی که آماده کرده بود رو چک کرد.....دستی دور کمرش حلقه شد و سری رو شونش سنگینی کرد : صبح بخیر خانم خانما

سونمی لبش رو گزید و نگاش نکرد : صبح بخیر جناب خوش خواب

بوسه ای به موهاش زد و پشت میز نشست : عطر غذات خونه رو برداشته...چه کردی روز اول!

سونمی با ظرف سوپ سر میز برگشت و با لبخند مشغول کشیدن غذا شد : ببین میتونی دست پختمو تحمل کنی!

کیوجونگ بلند خنیدید و سرش رو به نشونه تایید تکون داد : حتما من باید اول بخورم؟

: کیوووووووو

: باشه باشه....من قربانی....

دوباره خندید و قاشقش رو تو سوپ زد....

صدای تلفن کلافش کرد.....روی تخت غلت زد و گوشیش رو برداشت : بله

: .........

: پس انتظار داری این وقت روز بیدار باشم؟چی شده؟

: ..........

: نه...بگو

:............

: مدیر هانگ؟ همون پسر جوونه؟ ببینم منظورت مدیر نمایندگی کاناداست؟!

: .............

چطور ممکنه؟ اون که خیلی جوون بود...

:.............

: چطوری مرد؟

:.............

: بیماری؟!!

: ..............

: از طرف من براشون پیغام تسلیت بفرست....بنویس متاسفم...مدیر خوبی بود و از این حرفا....

: ............

: فعلا

گوشی رو رو پاتختی انداخت....همین که دوباره خواست بره زیر پتو پاش به چیزی خورد...برگشت و پشت سرش رو نگاهی انداخت....با دیدن جینا در اون وضعیت کنار خودش، از جا پرید و عقب رفت.....دستش رو روی سرش گذاشت ....هرچی فکر کرد چیزی بخاطر نیاورد....دیشب...آخرین چیزی که به یاد داشت دیدن جینا توی بار بود.....پتو رو روی بدن برهنه ش کشید و از تخت پایین رفت.....شنیدن خبر مرگ مدیر هانگ اونم بخاطر بیماری کلافش کرده بود.....

: چیزی شده هیون؟

با تعجب سمت جینا چرخید و نگاش کرد : یه سوال تکراری شین جینا

: میدونم...میدونم.....پتوش رو دورش گرفت و روی تخت نشست....با لبخند به هیون نگاه کرد : دیشب زیاده روی کردی...نمیخواستی که تا صبح ولت کنم اونجا؟ هوم؟.....آوردمت خونه....خمیازه ای کشید : بعدشم خودت نذاشتی برم

هیون با حرص دستی به صورتش کشید و سمت حمام رفت

: کی صبح به این زودی زنگ زده بود؟

: منشیم

: چی میگفت؟ باز پرونده هارو گم کرده؟

: هانگ مرده

چشمای جینا ناخواسته بازه باز شد : چی گفتی؟

: گفتم مدیر هانگ مرده...مدیر فروش نمایندگی کانادا...دیشب...

چهره اون پسر جوون و ازخود راضی رو خوب به یاد داشت.... با تردید پرسید : علتش هم معلوم شده؟

: ظاهرا بیماری....برگشت و نگاش کرد : تو چرا انقدر کنجکاو شدی؟ تا جایی که یادم میاد در اولین دیدار پیچوندیش و رفتی!

: نه .... همینطوری....آخه خیلی جوون بود!

بارفتن هیون خودش رو دوباره روی تخت انداخت ، لبخندی از رضایت زد و زیر لب گفت

: حقشونه...آدمای کثیف از خود راضی.........................


عکس درخواستی جونگمین


دسته بندی : Bittersweet ,


نمایش نظرات 1 تا 30

» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin