تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : sahar سه شنبه 22 فروردین 1391, 07:29 ب.ظ

تو را با دیگری دیدم که بی من شادمان بودی

گمانم بود بی احساسی و تو بیش از آن بودی

رها کردی مرا رفتی شکستن بود تقدیرم

تمام فکر من هستی به فکر دیگران بودی

انیوهاسیو....سلام..سلام

خوفین؟؟ چطولین؟؟ خوش میگذره؟؟

چه خبرا؟؟ با درس ومدرسه چیکار می کنید؟؟ با هوای بهاری چطولین ؟؟

دلم برای همتون تنگ شده بود... من اومدم مثل همیشه با یه قسمت دیگه..... منتظر تون نمیزارم برید ادامه برای خواندن داستان

راستی نظر یادتون نره.....منتظر نظرهای زیبا تون هستم


داخل سالن

هیونگ: چی شد یهو سحر رفت؟ اتفاقی افتاده؟؟

هیون: بابا ...تو چقدر خنگی ؟

هیونگ:مگه چی گفتم ؟؟؟برای چی بهم میگی خنگ ببین یونگی

یونگی :راست میگه خنگی دیگه... خوب سحر به خاطر اینکه کیو دوست داشت رفت دیگه.. چون الان بایکی دیگه ازدواج کرد

هیون: یکی بره ببینه کجا رفتش

هیونگ: حالا فهمیدم.. خوب من میرم

یونگی: نه من برم بهتره ...ممکنه گند بزنی

در همین حین که داشتن تصمیم می گرفتن کی بیرون بره کیو اومد طرفشون گفت

کیو:قضیه چیه؟؟

 هیونگ :هیچی داشتیم تصمیم می گرفتیم که کی از بین ما بهت تبریک بگه که اومدی حالا برو وبعد بیا تا ما تصمیم بگیرم برو دیگه

 کیو: باشه من میرم وزود میام.. زود تصمیمتون رو بگیرد

همون موقع که کیورفت جونگی اومد رو به همه گفت

جونگی:سحر کو کجا ؟؟رفت

هیون : نمیدونم چی شد از ما معذرت خواست دوید رفت بیرون

 جونگی :باشه من دارم میرم دنبالش

 همین که جونگی اومد بره دنبال سحر جسیکا اومد طرفش گفت

جسیکا:چی شده؟؟ کجا داری میری

 جونگی روبه بچه ها کرد بهشون گفت

جونگی :من رفتم

و از جسیکا معذرت خواست و بیرون دوید وجسیکا رو به یونگی کرد

جسیکا: اون  کجا رفت با این عجله

 یونگی :جایی کار فوری داشت رفت بیا پیش ما بشین

 وجسیکا پیش اونا نشست.

من به اطراف نگاه میکردم نمیدونستم چیکار بکنم ونمی توانستم جلوی گریه هام رو بگیرم و قلبم داشت از سینه ام بیرون میزدباورم نمی شد که کیو کسی که دوستش داشتم با کسی دیگه ازدواج کرده باشه و تمام حرفاش دروغه باشه وتموم خاطراتمون رو فراموش کرده باشه در همین حین صدای کسی رو شنیدم برگشتم دیدم که جونگی بود به سمتم اومد وگفت:

جونگی:سحر چیزی شده چرا اومدی بیرون بیا بریم تو

من باورم نمی شد جونگی باشه اخه اون چه جوری منو دیده بود که اومدم بیرون اون که سرش با جسیکا گرم بود به طرفش رفتم بدون اون که چیزی بهش بگم  رفتم توی بغلش جونگی همین جوری مونده بود که چی شده بهم گفت

جونگی:اتفاقی افتاده چیزی شده  نکنه به خاطر کیوهه؟

 تا این رو گفت بدون اینکه جوابش رو بدم توی بغلش با صدای بلند گریه می کردم به هق هق افتادم واونم دست شو روی سرم گذاشت ونوازشم کرد وگفت

جونگی:اشکالی نداره...اروم باش

 تا اینکه اروم شدم واز بغلش بیرون اومدم گفتم

سحر:ببخشید

دستم رو گرفت

جونگی: بیا بریم همه منتظرتن.. اونا نمیدونن چه اتفاقی افتاده همه می خواستن بیان دنبالت که من نذاشتم وخودم اومدم

 بیا بریم تو اشک هام رو پاک کرد ومنو باخودش به داخل سالن برد هیونگ که پشت میز بود تا مارو دید دست تکون داد و ما به سمت شون رفتیم جسیکا نبود هیونگ رو به جونگی کرد وگفت:

هیونگ: جسیکا با یونگی رفت ماهم می خواسیتم بریم ولی نرفتیم ومنتظر شدیم ببینیم چی شده واینکه می خواستیم همه با هم بریم و به کیوتبریک بگیم

جونگی:اتفاقی نیفتاده ...بریم به کیو تبریک بگیم

به سمت هانی و کیورفتیم وبهشون تبریک گفتیم هانی منو بغل کرد

هانی: مرسی

وهمه دنبالش رفتیم تا اینکه هر دوتا شون سوار ماشین شدن موقعی که هانی می خواست بره دست گلش رو به عقب انداخت و دسته گل تو دسته هیونگ افتاد وسوار ماشین شد ورفت وهمگی ریختن سرهیونگ وبهش می گفتن کی دعوتیم وداشتن اذیتش می کردن که رو به جونگی کردم وگفتم

سحر:می خوام برم

جونگی:میرسونمت... حالت خوب نیست بیا بریم

 منم قبول کردم وسوار ماشین شدیم وبعد از چند ساعت یا کمتر به خانه رسیدم از ماشین پیاده شدم وازش خداحافظی کردم وبه سمت در خانه رفتم  وفردای انروز جونگی بهم زنگ زد وحالم رو ازم پرسید بهش گفت حالم خوبه وبهترم و خداحافظی کردم یه دو سال از اون ماجرا می گذشت ومن جونگی مثل دوتا دوست باهم بودیم من اونو به عنوان یه دوست میدونستم خیلی کم با هم در ارتباط بودیم یه موقع هم رو میدیم یا از طریق تلفن باهم حرف میزدیم وزیاد مثل کیو که با هم بیرون بریم ونبودیم هر وقت بهم زنگ میزد که با هم بیرون بریم بیرون یه موقع قبول میکردم وبعضی موقع ها نمی رفتم وبهونه می اوردم نمی خواستم فکر کنه که من اون رو دوست دارم وچیز های دیگه ولی بازم با این کاری که میکردم توی این مدت خیلی بهم کمک کرده بود  . توی این دوسال هیچ خبری از کیو نداشتم و حتی وقتی جونگی گاهی بهم زنگ میزد ازش نمی پرسیدم که ازش خبری داره یا نه دیگه یواش یواش داشتم کیو رو فراموش می کردم. یه ماه  می شود که از جونگی خبری نداشتم ونمیدونستم کجا رفته و چه اتفاقی افتاده که بهم زنگ نزده بود اخه گاهی اوقات زنگ میزد واز احوالش خبر داشتم هیچ وقت نشده بود ازش خبری نداشته باشم نمیدونم چرا نگران بودم وبه خودم می گفتم نکنه که اتفاقی افتاده باشه که نخواهد من بدونم به خاطر همین تصمیم گرفته که به خوابگاه زنگ بزنم موبایلم رو برداشتم و شمارش رو گرفتم بعد چند تا بوق... هیونگ گوشی رو برداشت بهش سلام کردم  وخودم رومعرفی کردم اونم از این که زنگ زده بودم خوشحال بود وبا من احوال پرسی کرد بهش گفتم

سحر:بابت این زنگ زدم معذرت میخوام ...می خواستم از جونگی خبری بگیرم اخه خیلی وقت ازش خبری ندارم و چند دفعه ای که به گوشیش زنگ زدم خاموش بوده و باخودم گفتم حتما کار داره به خاطر این موضوع زنگ زدم ومی خواستم بدونم حالش خوب هست یا نه یا خدای نکرده اتفاق بدی براش افتاده  باشه

هیونگ: توی این مدت سرش خیلی شلوغ بود وشاید به خاطر این گوشیش رو خاموش کرده بود نگرانش نباش و هیچ اتفاق بدی براش نیفتاده توی این چند روز با جسیکا بوده وبیرون رفته الانم با جسیکا بیرون رفت و اومد بهش میگ که بهم زنگ بزنه

سحر: اگه میشه این کار رو نکن وبهش نگو که اینجا زنگ زدم تا حالش رو بپرسم

هیونگ: برای چی بهش نگم

 سحر: به خاطر اینکه نمی خوام مزاحم کارش بشم خودم بهش زنگ میزنم

وبازم از ش خواستم که چیزی بهش نگه اونم قبول کرد وازش خداحافظی کردم وگوشی رو قطع کردم نمیدونم چرا ناراحت شدم وقتی شنیدم توی این چند روزه با جسیکا بیرون رفته بود ه ولی به خودم گفتم من که اونو دوست ندارم و منو اون با هم دوستیم فقط و باید خوشحال باشم که با کسی هست ورفتم تا اماده بشم تا برم سرکار توی این دوسالی که گذاشته بود بعد از این که فارغ تحصیل شده بودم توی یه شرکت سوفیا که مال مد ولباس و تبلیغاتی بود به عنوان طراح  وکارهای تبلیغاتی استخدام شده بودم.





» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin