تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : Sareh ! چهارشنبه 23 فروردین 1391, 01:26 ب.ظ
سلااااااااااام اینم پارت یکی مونده به اخر ... البته فکر می کنم هه هه ... راستی بچه ها اون معمای خواب گردی هیون هم این پارت معلوم میشه ... مرسییییی

جمله های منتخب :

صدای شلیک توی بیمارستان نعره می کشه ... 
میگن ... میگن مرده ...

بفرماییییید ... فقط خواهشا من رو نکشید مخصوصا کیونای عزیزم ...

با خستگی چشماش رو باز می کنه . می فهمه که روی تخت خودش نیست . به دور و برش خیره میشه . دوباره توی همون اتاقه . تازه دیشب رو به یاد میاره . بلند میشه میشینه . به هیون خیره میشه که روی تخت نیشسته بود و به دیوار زل زده بود .

نمی دونه چی باید بگه .

هیون – چرا ؟

نارشا اخم می کنه ... واقعا حرفی برای گفتن نداشت .

هیون بهش نگاه می کنه – چرا همه می خوان واسه من دلسوزی کنن ؟؟؟

نارشا سعی می کنه حرف بزنه – نه ... من ... نمی خواستم ...

هیون داد می زنه – نمی خواستی چی ؟؟؟ میشه به من ترحم نکنی ؟؟؟ شاید تو از خودت مطمئن باشی اما من نمی تونم هر بار چشمام رو باز می کنم یه دختر ... یه دختر مثل تو کنارم باشه و بهش دست نزنم .

نارشا – هی ... چی داری میگی ...

هیون – چرا دیشب اینجا خوابیدی ؟

نارشا – فقط ... فقط دیدم که داری گریه می کنی و ...

هیون – به تو چه که من گریه می کردم ؟

نارشا – چرا ... چرا این همه عصبانی هستی ... من نمی خواستم اینجا بخوابم ... فقط خوابم برد همین .

هیون – اصلا توی این خونه چی کار می کنی ؟

نارشا – داشتم با برادرت صحبت می کردم ... یهو صدای تو رو شنیدیم ...

هیون – بعد گفتی بیای و کنار من بخوابی ؟

نارشا عصبی میشه – درست صحبت کن ... گفتم که نمی خواستم اینجا بخوابم ... خوابم برد .

هیون – تو جای من بودی چه فکری می کردی ؟

نارشا سکوت می کنه ... حق با هیون بود ...

 

_______________________________

 

کیو بعد از صحبت با دکتر جونگ مین میره توی اتاق جونگ .

کیو – چطوری ؟

جونگ سر تکون میده .

کیو – فقط کافیه چند روز دیگه صبر کنی ... با دکترت حرف زدم . می گفت داری خوب میشی .

جونگ لبخند می زنه .

کیو هم لبخند می زنه و ادامه میده – تا دو هفته ی دیگه هم مرخص میشی ... البته می گفت باید خیلی مراقب باشی ... اما می تونی بری توی خونه استراحت کنی ... بعد از اونم با هم میریم ژاپن ... یونگ هنوز داره لجبازی می کنه اما می بریمش ... بعدش هم میریم سر یه کار درست حسابی ... کم کم بزرگ تر میشیم و زن می گیریم ... بعدش هم بابا می شیم هه عمو هم میشیم ...

جونگ یهو دست کیو رو میگیره . کیو ساکت میشه و با ناراحتی بهش نگاه می کنه .

کیو هم دست جونگ رو میگیره – چیزی می خوای ؟

جونگ سر تکون میده .

کیو یه برگه و خودکار از روی میز بر میداره و بهش میده .

جونگ اروم می نویسه :

 

همه چیز مرتبه ؟

 

کیو ته دلش می لرزه ... جونگ خیلی باهوش بوده . اما لبخند اطمینان بخشی می زنه – معلومه پسر .

 

______________________________

 

سه روز بعد ...

 

نارشا بچه رو بغل یونگ میذاره .

یونگ – اه ... دوباره اینو دادی دست من ؟

نارشا – ااااا ... خوب دو دقیقه بگیرش من و کیو نقشه رو مرور کنیم .

هیون – حالا مجبوریم از خود بیمارستان فراریش بدیم ؟

نارشا – بهترین راه همینه . یه کار دیگه هم میشه کرد ... اونم اینه که بذاریم روزی که مرخص میشه و می خواد به زندان انتقال داده بشه ... اما اونجوری احساس می کنم سخت تر میشه . الان فقط یه نگهبان داره . اونجوری بیشتر از یه نفرن .

کیو – خیلی خوب ... مسلحانه باشه ؟

هیون سر تکون میده – اره ... بهتر هم اینه که یه گروگان داشته باشیم .

یونگ – وای ... نه .

هیون – خوب چی کار میشه کرد ؟؟؟ پیشنهاد بهتری دارین ؟

همه توی فکر میرن .

نارشا – بچه ها ... یه راه دیگه هم هست .

هیون – چه راهی ؟

نارشا – امم ... شاید لازم نباشه این کارا رو بکنیم .

یونگ بلند میشه بچه رو تاب بده – خوب پس باید چی کار کنیم ؟

نارشا – میتونیم ... یعنی من می تونم نگهبان رو بیهوش کنم . فقط بعدش باید هیونگ رو فراری بدیم . کار سختی نمی تونه باشه .

همه برای چند لحظه ساکت میشن .

کیو – این برای تو یکمی سخت نیست ؟ نمی خوام حد اقل توی این ماجرا کسی گیر بیفته .

نارشا – نه ... فکر نمی کنم سخت باشه .

هیون – خوب ... کی باید این کار رو بکنیم ؟ هیونگ تا کی بیمارستانه ؟

نارشا – اون حداقل تا دو هفته ی دیگه اونجاست . اما فکر می کنم به دکتر شک کنن ... اخه من به دکترش گفتم که یکمی درمانش رو طولانی کنه .

کیو – خوبه ... اما بهتره که کار رو زودتر انجام بدیم .

نارشا سر تکون میده – موافقم ...

 

___________________________

 

از وقتی اون دختر به دیدنش اومده بود و رفته بود مدت زمان زیادی می گذشت یا اینجوری به نظر می اومد . چون خیلی تنها بود ... درست بود که توی زندگیش همیشه تنها بود . تنها می خورد . تنها می خوابید . تنها بیدار میشد ... اما این چند روز یه جورایی دلگرم دوستایی شده بود که هیچ وقت نمی تونست فراموششون کنه . یه جورایی زندگی یکنواختش رو از یادش برده بودن .

نفس عمیقی می کشه ... هنوز وقتی عمیق نفس می کشه درد بدی رو توی شکمش حس می کنه . اما این چیزی نبود که بخواد ازش شکایت کنه . خودش خطرات کار رو می دونست . خودش می دونست پیوندی که بین این دوستی بر قراره ممکنه تا کجا ادم رو بکشونه . اما هنوز هم پشیمون نشده بود . از این که دزد شده بود . از این که با این بچه ها بود و حتی از این که به خاطرشون توی زندان افتاده بود .

چشماش رو روی هم فشار میده . امیدوار بود یه بار دیگه بتونه ببینشون ... هنوز به خاطر اعتماد بهش ازشون تشکر نکرده بود ...

 

___________________________

 

یونگ – حرفشم نزن کیو .

هیون – کیو راست میگه ... خودمون که بریم راحت تریم .

کیو – یونگ ... تو پات مشکل داره . نمی تونی بدوی . بهتره این کار رو بسپاری به ما .

نارشا نگران میشه اما سعی می کنه خونسرد باشه – نمی تونه بدوه ؟

یونگ حرف نارشا رو نشنیده میگیره – کیوجونگ ... اون سری هم که بیرون بانک بودم کلی خودم رو سرزنش کردم . خواهشا ازم نخواه که این بار هم مثل دفه ی قبل هیچ کاری نکنم .

کیو کنار یونگ میشینه – سِنگی من ... قبول کن ... باور کن اگه تو بیای من همش حواسم پرت تو میشه . ها ؟؟؟ قبول می کنی دیگه ؟ سِنگییییییییییی ...

یونگ بلند میشه – کیوجونگ بهتره که تمومش کنی . من میام . اینو مطمئن باش .

کیو نا امید به هیون و نارشا نگاه می کنه .

نارشا – یونگ سنگ بهتره که به حرف کیو گوش بدی . اصلا نیازی به اومدن هیون هم نیست . من و کیو با هم میریم .

هیون داد می زنه – چییییییییی ؟

کیو سرش رو بین دستاش میگیره – وایییییی ...

 

_________________________

 

جونگ از دکتر خواسته بود که بچه ها رو خبر دار نکنه . می خواست اول توی تنهایی حرف بزنه ... می خواست مطمئن بشه . اخه خودش رو میشناخت . در صورتی که عمل درست انجام نشده باشه ، شاید می تونست صورتش رو از جاری شدن اشک ها مهار کنه اما چشمای ناراحتش همیشه اونو لو می داد .

دکتر بالای سرش رسیده بود – جونگ مین ... امروز روز پنجمیه که عمل شدی . تشخیص من و دکتر چو اینه که امروز می تونی صحبت کنی . فقط یادت باشه نباید استرس داشته باشی ... لازم نیست به خودت فشار بیاری ... خیلی اهسته ... وقتی که بهت گفتم می تونی حرف بزنی ... ممکنه اولش یکمی درد داشته باشی . چون خیلی وقته که از هنجره ت کار نکشیدی . اما یکمی که صحبت کنی عادی میشه . خیلی خوب . حاضری ؟

جونگ چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید . سرش رو به ارومی تکون داد ...

 

________________________

 

 

نارشا آمپول رو توی جیبش مخفی کرد ... چند ساعتی بود که صبر کرده بودن بیمارستان خلوت بشه . جای خوبش این بود که دکتر هیونگ با نارشا همکاری کرده بود .

نارشا و کیو ، هیون و یونگ سنگ رو دور زده بودن و بدون اینکه بهشون بگن اومده بودن بیمارستان . چون واقعا نمیشد با اونا بحث کرد .

کیو – تو که بیهوشش کردی کلید رو از جیبش در بیار و بده به من . همین . بقیش با من .

نارشا سر تکون میده – هیونگ می تونه راه بره . فقط کافیه در رو باز کنی و بری پیشش .

کیو هم سر تکون میده – پس بزن بریم .

نارشا نفس عمیقی می کشه و کلاهش رو پایین تر می کشه ... راه میفته . خیلی زود به نگهبان می رسه . زیر چشمی نگاهی به دور و برش میندازه ... خلوت بود . می تونست کارش رو انجام بده . قبل از اینکه کسی برسه ...

 

...

 

کیو از دور شاهد این اتفاقا بود ... نمی دونست باید چی کار کنه ... بره یا بمونه ... تصمیمش رو توی چند ثانیه میگیره ...

قبل از اینکه منصرف بشه می دوه اونجایی که نارشا بود ...

 

...

 

هیونگ از پشت در می تونست صداهای بلندی رو بشنوه ... صدای فریاد ... جمله ی اشنای فرار کن ... چه قدر زجر می کشید وقتی می فهمید همه ی این اتفاقا به خاطر خودش بوده ...

 

...

 

و در اخر ... صدای شلیک توی بیمارستان نعره می کشه ... 

 

 

____________________

 

.

.

.

 

یک سال بعد ...

 

هیون چشماش رو روی هم فشار میداد ... عرق سردی تمام صورتش رو پوشونده بود ... لبهاش موقع حرف زدن می لرزید .

دکتر – تو از چی ناراحتی ؟؟؟ کی اذیتت کرده ؟

هیون دوباره ناراحت به نظر می رسید –  ... کسی دور و برم نیست ... تنهای تنهام ... گریه می کنم ... مامانم نیست ... اتاق تاریکه ... می ترسم ... کیو نیست ...

دکتر – چند سالته ؟

هیون – سه سال ...

دکتر – کیو کیه ؟؟؟ کجاست ؟

هیون – برادرمه ... مامانم با خودش بردش ...

دکتر – کجا ؟

هیون – سر کارش ... من همیشه تنهام ... هیچ وقت منو نمی بره ...

دکتر – همیشه همین جوری بوده ؟

هیون سر تکون میده – اره ...

دکتر – خوب چه اتفاق دیگه ای اینجوری تو رو به هم ریخته ؟؟؟

هیون دوباره اشفته میشه – دوباره ... هیچ کس نیست ... تنهام ...

دکتر – چند سالته ؟

هیون – 20 .

دکتر – دوستی ... برادری ... چیزی نداری ؟

هیون می لرزه – کیو ... اون دوباره رفته ...

دکتر – کجا رفته ؟؟؟

هیون گریه ش گرفته بود – میگن ... میگن مرده ...

 _____________________________


عزیزان ... خواهش می کنم ... نمی دونم چی بگم هه هه ... نکشین منو و یک یا دو پارت باقی مونده رو هم بخونین هه هه مرسییییییی ...


دسته بندی : we are gonna to fall down but ,


نمایش نظرات 1 تا 30

» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin