تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : SohA چهارشنبه 23 فروردین 1391, 04:34 ب.ظ
سلاااااااااممممممممم....اول از همه معذرت میخوام که روز زوج اومدم....درسام واقعا زیادن و اصلا معلوم نیست کی بتونم بزارم و اینم سریع اومدم بزارم برم....نظرتونو در مورد این قسمت بگین...میخوام بدونم در باره ی اینده و اتفاقاتی که این جلسه میفته چه نظری دارین...حدس بزنین قسمت بعدی چی میشه...
پ.ن: فقط اگه خوندین منو نکشین و نظرات زیاد باشه تا منم درسامو خوب بخونم و بیام داستان بزارم


نایونگ: کجا فرود بیایم؟...
یونگ سنگ: نمی دونم...اولین و نزدیکترین جا...
نمی دونم چرا ولی ترسی تو تمام تنم شروع به رشد کرد...میلرزیدم....ولی خودمو زیر پتو قایم کردم تا کسی چیزی نفهمه...از حرفاشون فقط فهمیدم که احتمالا توی ژاپن فرود میایم...البته اگه هواپیما تا اون موقع دووم بیاره...بعد از حدود یک ساعت فرود اومدیم...باید پیاده میشدیم...وسایلای مورد نیازمو برداشتم و گذاشتم تو کوله پشتیم...از روی تخت بلند شدم تا به طرف خروجی برم ولی تعادلم رو از دست دادم و داشتم میفتادم که یه نفر منو گرفت...
سرمو بلند کردم....هیونگ بود.......ولی...چرا منو از تو بغلش بیرون نمیاورد؟....قلبم داشت تند تند میزد...ولی اروم دستمو روی سینش گذاشتم و کنارش زدم...بدون این که بهش نگاه کنم به طرف در خروجی رفتم...از پله ها پایین اومدم...نایونگ اومد جلو و دستمو گرفت و کمکم کرد که درست راه برم...

از زبان یونگ سنگ:
به طرف اتاق هیونگ رفتم و واردش شدم...
یونگ سنگ: هتل خوبیه...بد نشد که تا دو یا سه روز اینجاییم...حال و هوای سها عوض میشه...
حرفی نزد...روی تخت نشسته بود و سرشو بین دستاش گرفته بود....رفتم و کنارش نشستم...
هیونگ: نزدیک بود...
یونگ سنگ: چی؟
هیونگ: که واقعیت رو بفهمه...
یونگ سنگ: مگه...چیکارش کردی؟...
هیونگ:من....فقط...داشت میفتاد و گرفتمش...ولی نتونستم از تو بغلم بیرونش بیارم...
یونگ سنگ: اون چی گفت؟
هیونگ: هیچی...منو پس زد و بدون این که چیزی بگه رفت...
سرشو بلند کرد...چشماش سرخ شده بود...می تونستم چقدر دور بودن از سها براش سخته...بیشتر از سها این هیونگ بود که ضربه دید...
هیونگ: یونگ سنگ...دیگه نمی تونم تحمل کنم...
یونگ سنگ: این تصمیم خودت بود...
برگشت و تو صورتم نگاه کرد و گفت: تصمیم من؟...
سرشو دوباره برگردوند و ادامه داد: اره...شاید...شاید می تونستم کنار خودم نگهش دارم...ولی اگه بلایی به سرش میومد چی؟...باید چیکار میکردم؟....
یونگ سنگ: هیچ اتفاقی نمیوفتاد...
هیونگ: از هارا هر چیزی بر میاد...
یونگ سنگ: پدرش فقط به خاطر دو تا حرف بدون اساس گروه رو بهم نمیریخت...در ضمن...خیلی کسای دیگه ای بودن که می تونستن جای اونو بگیرن و کارای مالیه گروه رو انجام بدن...
هیونگ: حالا چیکار کنم؟...چیکار کنم؟....اگه ازدواج کنن.......سها الان فک میکنه من بیشتر از یه ادم اشغال که ولش کردم نیستم...چجوری می خواد دوباره قبولم کنه و واقعیت رو ازم بشنوه یا باور کنه؟....اون دیگه بهم اعتماد نداره...
یونگ سنگ: تو هیچ کدوم از اینا رو نمی دونی...تو نمی دونی تو قلب سها چیه و اون دربارت چی فکر میکنه...
هیونگ: نمی خوام دوباره عذاب بکشه...
یونگ سنگ: اون الانم داره عذاب میکشه...
هیونگ: حالش چطوره؟...دوباره که علایم ظاهر نشدن؟...
یونگ سنگ: نه فعلا...علایم از بین رفته ولی خودتم می دونی...دکترا گفتن بیماریش یه بیماریه نادره و تا حالا فقط دو نفر به این بیماری مبتلا بودن...از قرار معلوم توی دوران بارداری مادرش یه اتفاقاتی افتاده و روی بچه تاثیر گذاشته...
اه بلندی کشید و خودشو روی تخت انداخت...بهش نگاه کردم و گفتم: استراحت کن....شما دو تا فقط دارین خودتو نابود میکنین...

فلش بک هیونگ:
روی زمین زانو زده بود و اشکاش سرازیر میشدن....خم شدم و پیشونیشو بوسیدم و قبل از این که دروغ هامو بفهمه ازش دور شدم...به راننده زنگ زدم و اونم رفت تا برسونتش...سرمو به دیوار تکیه دادم و چشمامو بستم...بغض گلوم رو میفشرد...دستام مشت شده بود...قلبم داشت منفجر میشد...خیلی غیر ارادی فریادی زدمو مشتمو به دیوار کوبیدم...دردی حس نمی کردم...فقط گرمای مایع قرمز رنگی رو روی مشتم حس کردم...پیاده به سمت ماشین رفتم...کلاهمو پایین اوردم و سوار ماشین شدم...
هیچی از رانندگیم حالیم نشد...به خاطر سرعت کمم فقط ماشینای پشت سرم بودن که بوق ممتدی رو به صدا در میاوردن...وقتی چشمای سبز گریونش یادم میوفتاد قلبم درد میگرفت...یه قطره اشک از چشمام سرازیر شد...دلم میخواست برگردم و توی اغوشم بگیرمش...بهش بگم همه دروغ بود...اشکاشو پاک کنم و اجازه بدم هرچی می خواد بهم بگه...
بعد از چند دقیقه به خونه رسیدم...وارد شدم و خودمو روی مبل پرت کردم...م.شروب روی میز رو کمی توی لیوان ریختم و سرکشیدم...دومی...سومی....چهارمی....نمی دونم چند تا شد...ولی مست نمی شدم و هنوز هوشم سر جاش بود...چرا فراموش کردنش اینقدر سخته؟...چرا این چند دقیقه برام مثل چند سال بود؟...چرا حس میکردم الان دیگه صد ها فرسخ ازش دورم؟...

فلش فوروارد:
از زبان سها:
اون چند روز توی ژاپن خیلی خوب بود...دوباره می تونستم لبخند بزنم...وقتی سونگمین کنارم نبود احساس ارامش میکردمو حالا که پامو توی خاک کره گذاشتم احساس تنهایی شدیدی تمام وجودمو گرفته بود...با این حال باید عادت میکردم...ما قرار بود تا چند روز دیگه ازدواج کنیم...
دلیل این که اینقدر زود ازدواج کنیم رو نمی دونستم...ولی مثل همیشه بابا اصرار داشت...به دانشگاه برگشته بودم ولی کلاس مثل همیشه نبود...من ردیف اول کنار یه دختر مینشستم و هیونگ....تنها بود...هر وقت سونگمین سوالی ازش میپرسید حواسش نبود و نمراتش منفی بود...سعی میکردم اهمیت ندم...اون منو داغون کرد...اون بود که منو به این حال در اورد...ولی چرا نمی تونستم بهش فکر نکنم؟...چرا فکرش یه لحظه هم از سرم بیرون نمی رفت؟....
دو هفته گذشت و دو روز تا روز ازدواجم مونده بود...همه سعی میکردن به خاطر من خودشون رو خوشحال نشون بدن...ولی می تونستم بفهمم که فقط تظاهره...لباس عروسی و کلیسا و همه چیز دیگه اماده شده بود...یه حس ازار دهنده قلبم رو به درد میاورد...ولی اهمیت ندادم....نمی خواستم سونگمین ناراحت بشه...
تا حالا بهش اجازه نداده بودم حتی بهم دست بزنه...میگفتم الان نه...شاید به خاطر اینکه میترسیدم...من هیچ کس رو جز هیونگ قبول نکرده بودم...به هیچ اجازه ی بوسیدنم رو نداده بودم...با این که حالا دیگه دوستش نداشتم ولی دلم نمی خواست بوسه هاشو با بوسه های یه نفر دیگه از یاد ببرم...نمی خواستم بهترین خاطرات زندگیمو از بین ببرم...
نایونگ: هنوزم دوستش داری نه؟...
سها: کی رو؟...
نایونگ: هیونگ جون سونبه...
کمی مکس کردم و گفتم: نه....
نایونگ: از چشمات معلومه داری دروغ میگی...
سها: منظورت چیه...
نایونگ: هنوز مثل قبل نگاهش میکنی...
سها: دربارش حرف نزن نایونگ...نمی خوام یادش بیفتم...
نایونگ: اره...سعی کن فراموشش کنی...خودتو با فکر کردن بهش ازار نده...تا دو روز دیگه عروس میشی...
وقتی کلمه عروس رو شنیدم به خودم لرزیدم....دوباره همون ترس عجیب رو حس کردم....به ساعت نگاه کردم...مامان بابام رفته بودن جزیره جیجو و تا چند دقیقه ی دیگه میرسیدن خونه..دلیل رفتنشونو بهم نگفتن...منم اصراری برای دونستنش نکردم...از روی تخت بلند شدم و به سمت اشپزخونه رفتم...یه لیوان اب ریختم و قرصمو خوردم...
نایونگ: سها...تلفنت داره زنگ میخوره...
سها: خودت جواب بده...اگه کارم داشتن بگو خوابیده...حوصله ی حرف زدن ندارم...
چیزی نگفت و جواب داد...دوباره به سمت اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم....هنوز چند ثانیه نگذشته بود که نایونگ با عجله و صورتی خیس از گریه اومد تو...بلند شدم و با تعجب بهش نگاه کردم...
نایونگ:سها...مادر پدرت...
سها: چی؟...مادر پدرم چی؟...
نایونگ: تصادف کردن...
سها:چـــ....چــــــــــــی؟؟؟؟؟....
نایونگ: بدو لباس بپوش باید بریم اونجا...
و خودش دویید و به سمت طبقه ی پایین رفت...نمی دونم چی پوشیدم و چجوری خودمو به اونجا رسوندم...همه دور ماشین جمع شده بودن...کنارشون زدم و جلو رفتم...ولی....این...چرا....چرا دقیقا مثل تصادف مادر پدر واقعیم بود؟...درست همون مکان...همون تصاویر...ماشین اتش نشانی در حال خاموش کردن اتیشی بود که داشت ماشین رو میسوزوند....ولی این امکان نداره...پدر مادر من زندن....به طرف ماشین دوییدم....اونا زندن....

از زان نایونگ:
خیلی ناگهانی به طرف ماشین دویید...از پشت گرفتمشو نزاشتم بره...
سها: ولم کن نایونگ...اونا زندن...بزار برم...اونا زندن...مگه نه؟...بزار برم....
با صدایی که از بغض میلرزید گفتم: سها...بس کن....دیگه کاری از دست ما بر نمیاد...
سها: ولم کن لعنتــــی....بزار برم....الان می سوزن...بزار....برم.....
همون جا روی زمین افتاد و با دستش صورتشو پوشوند و فقط صدای هق هق گریش بود که شنیده میشد...بلند جیغ میزد و گریه میکرد....چند نفر دیگه کمکم کردن تا بلندش کنم...ولی با این که هیچی از ماشین باقی نمونده بود و اتش نشانی خاموشش کرده بود هنوز سعی داشت به طرفش بره...هنوز هم فریاد میزد اونا زندن....اینقدر گریه کرد که از حال رفت...ماشین امبولانس اومده بود و وقتی سها رو دیدن سریع روی برانکارد گذاشتنش و سوار ماشینش کردن...



دسته بندی : the green eye girl ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin