تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : sahar پنجشنبه 24 فروردین 1391, 03:29 ب.ظ

میخوام به سردی شبهام بخندم... میخوام به پوچی فردام بخندم... وقتی میبینمت با دیگرونی...
 تو اوج گریه هام میخوام بخندم... میخوام داد بزنم تنهای تنهام... میخوام وقتی میگم تنهام بخند

سلام...سلام به دوستای خوشگل وموشگل خودم

خوفین؟؟؟چطولین؟؟خوش میگذره؟؟

چه خبرا؟؟

من اومدم مثل همیشه با یه قسمت دیگه..بابت نظرهای خوبتون ممنونم ....ومنتظر نظرهای قشنگتون هستم وامیدوارم تا اینجا رو دوست داشته باشید

خوب زیاد منتظر تون نمیزارم برید ادامه

 


تا دیرم نشده اماده شدم از اتاقم بیرون اومدم وبا سرعت از خونه بیرون زدم بعداز نیم ساعت یا کمتر به محل کارم رسیدم  وارد محل کارم شدم با اسانسور به طبقه بیست وسوم رفتم هنوز کسی نیومده بود رفتم تو و به دوستم که تازه باهاش دوست شده بودم واسمش اناهیتا بود اناهیتا دختری بامزه وصورتی شیرین وخوشت تیپ ومهربون باموهای کوتاه بود سلام کردم اونم مثل من بود بهش گفتم

سحر: هنوز کسی نیومده؟؟

اناهیتا: نه ...ولی یواش یواش میان

و پشت میز نشستم

اناهیتا: صبحانه خوردی؟؟؟

 سحر: نه

 اناهیتا:  خوب نظرت درباره قهوه چیه ؟؟

منم قبول کرد م ورفت تا قهوه بگیره وبعد از چند دقیقه با دوتا قهو ه برگشت و روبهم کرد وگفت

اناهیتا:  خوب بفرماید خانم اینم قهوه شما 

ومنم ازش گرفتم وازش تشکر کردم واونم پشت میز نشست و کارش رو انجام میداد وبعد ازاینکه قهوه مون رو خوردیم افراد گروه اومدن  ما هم بهش سلام کردیم ومشغول کارهام شدم  ودیگه نفهمیدم گذر زمان که اناهیتا بهم گفت

اناهیتا:  دیگه باید بریم دیگه ساعت کاری تموم شده

 منم قبول کردم وکارام رو جفت وجور کردم وبلند شدم وبهش گفتم

سحر:حالا می توانیم بریم

 باهم سوار اسانسور شدیم وپایین اومدیم جلوی در ازهم خداحافظی کردیم منم سوار ماشین شدم و به سمت خونه درحال حرکت بودم که کمتر از چند دقیقه رسیدم وارد خونه شدم وبه همه سلام کردم ودست روم روشستم وبا مادر وپدرم  وته مین غذا خوردم  وبعد به مادرم کمک کردم وشب بخیر گفتم وبه اتاق خودم رفتم ولباسهام رو عوض کردم وبه رختخواب رفتم وخوابیدم.فردا صبح که از خواب بلند شدم دست روم رو شستم ولباس هام رو عوض کردم هنوز زود بود برم سرکار رفتم طبقه پایین مادر وپدرم وته مین سر میز بودن مادرم تامنو دید گفت

مادر سحر:بیا صبحانه بخور

 به همه سلام کردم ونشستم تا صبحانه بخورم سر میز مادرم برگشت رو به پدرم کرد مادرسحر: خسته شدی توی این مدت زیاد کار کردی؟؟ چطوره بریم مسافرت نظرت چیه

که ته مین با خوشحالی گفت

ته مین: اره خوبه منم دلم لک زده برای مسافرت بریم

پدرم به من نگاه کرد وگفت

پدر سحر: سحر نظره تو چیه ؟؟

سحر: خوبه من موافقم می توانم برای دو یا سه روز مرخصی بگیرم

پدرم گفت حالا که اینجوریه خوب قبوله باشه منم موافقم به ساعت نگاه کردم ساعت نزدیک هشت بود از پشت میز بلند شدم  وخداحافظی کردم واز خونه بیرون زدم و سوار تاکسی شدم وبعد نیم ساعت به محل کارم رسیدم وبه سمت اتاق راه افتاد و وارد اتاق شدم و به همه سلام کردم وپشت میزم نشستم وشروع به کار کردم و رفته ام اتاق رئیس و درخواست مرخصی رو دادم واونم قبول کرد وبا خوشحالی بیرون اومدم و رو به اناهیتا کردم گفتم

سحر: یه دو سه روز نیستم اگه اتفاقی افتاد یا رئیس کارم داشت خبرم کن ؟؟

اناهیتا:باشه..نگران نباش..خوش بگذره

ساعت کاری تموم شد وبا اناهیتااز شرکت بیرون اومدیم ومثل همیشه ازش خداحافظی کردم وبه سمت خونه راه افتادم که گوشیم زنگ خورد گوشی رو برداشتم تعجب کرده بودم بعد این همه مد ت جونگی به من زنگ زده بود سلام کردم وباحاش احوال پرسی کردم وبهش گفتم

سحر:چی شده بعد این  همه مدت بهم زنگ زدی؟؟

 جونگی: این مدت کارم زیاد بود..نتوانستم زنگ بزنم...ومی خوام ببینمت فردا ویه چیزی رو بهت بگم

 سحر: من فردا دارم میرم مسافرت نمی توانم ...  ببیام ببینمت

جونگی: الان کجایی؟؟میام دنبالت

منم بهش ادرس رستوران رودادم وبهش گفتم

سحر:توی رستوران سا م شینگ منتظره تم

وبعد نیم ساعت یا بیشتر جونگی رسید براش دست تکون دادم و به طرفم اومد باهاش احوال پرسی کردم وپشت میز نشست و به گارسون سفارش غذا دادیم وبرامون بعد از یه مدت کم غذای که سفارش دادیم رو اورد وروی میز و ازش تشکر کردم و شروع به خوردن غذا کردیم رو به جونگی کردم بهش گفتم

سحر: برای چی می خواستی منو ببینی و چی می خوای بهم بگی ؟؟

جونگی: اینجا نمی شه....بعد از اینکه شام رو تمام کردیم میریم ودربارش باهم دیگه حرف میزنیم

سحر:باشه

 وبعد از اینکه شام مون رو تمام کردیم از جونگی خواستم که اجازه بده من میز رو حساب کنم اون اول قبول نکرد ولی بعد ازاینکه اسرار کردم وبهش گفتم

سحر:می خوام این یه بار مهمون من باشی؟؟ چه اشکالی داره

 قبول کردواز پشت میز بلند شدم واونم با من بلند شد به سمت میزی که باید حساب میکردم داشتم میرفتم که جونگی بهم گفت

جونگی:  تا تو داری حساب می کنه منم میرم ماشین رو میارم

 منم قبول کردم و اون رفت بعد از اینکه حساب کردم بیرون اومدم جونگی با ماشین جلوی پام وایستاد ومنم سوار ماشین شدم وبهش گفتم

سحر:حالا بهم بگو چی می خواستی بگی؟ نکنه اتفاق بدی افتاده یا چیزی شده ؟؟

جونگی:  اتفاق بدی نیفتاده ؟؟...باشه بهت میگم بزار بریم یه جای ساکت واروم بعد بهت میگم

 منم هیچی نگفتم داشتم فکر میکردم نکنه چیزی شده ونمی خواد به من بگه من که دیروز با هیونگ حرف زدم چیزی به من نگفت فقط به من گفت که با جسیکا رفته بیرون منم ازش خواستم به جونگی چیزی نگه نکنه چیزی گفته و جونگی فهمیده؟؟ داشتم از استرس میمردم که جونگی چی می خواد بگه بعد یه ربع یا بیشتر جونگی کنار دریاچه هان وایستاد و بهم گفت که

جونگی:  حالا می توانی از ماشین پیاده شی؟؟

 منم ازماشین پیاده شدم واونم از ماشین پیاده شد ورفت جلوی ماشین وایستاد و داشت به رودخانه نگاه میکرد وهوا تاریک بود دریاچه زیاد معلوم نبود ولی اسمون پر از ستاره بود منم رفتم کنارش وایستاده ام وبهش نگاه کردم صورتش یه کم ناراحت بود و بهش گفتم

سحر: اتفاقی افتاده ؟؟ چیزی شده؟؟ چی می خواستی بگی ؟؟

چیزی نمی گفت بیشتر می ترسیدم سکوت بدی بینمون بود می ترسیدم که چیزی شده و جونگی بعد از چند دقیقه سکوت رو شکست  وگفت





» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin