تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : .:❤.R@I-IA.❤:. پنجشنبه 24 فروردین 1391, 05:57 ب.ظ

سلام به همگی....خوبین؟؟؟

ببخشید میدونم خیلیییییییی دیر شد....ولی به خدا تقصیر من نبود!!لب تاپم پوکیده کلا!!فکر کردم ویندوزشو عوض کنم درست میشه اما نشد!باید بفرستیمش تهران نمایندگی!

الانم با لب تاپ برادرم اومدم....راستی دوستانی که داستاناشونو میخونم مثل نیلو و فاطی و الهام و بقیه....من داستنا رو با گوشی میخوانم ولی به خدا نمیتونم نظر بذارم....قوووووووول میدم وقتی لب تاپم درست شد همه ی قسمتایی رو که نظر نذاشتم جبران کنم

خب دیگه برین ادامه که جونگمینم فقیر شدههههههههههههههههههه!!

راستی این آهنگو حتما حتما حتما حتما حتما دانلود کنین...heaven از ailee.یعنی من عاشق صدای این دخترم!خیلی قشنگه انصافا.این قسمتو با این آهنگ بخونین.

http://www.zomgupload.com/1y8zv537su9p.html

 


 

-یون هی؟؟

-سلام جونگمین.....حالت خوبه؟کجایی؟

جونگمین که از تماس یون هی بینهایت خوشحال بود گفت:

-من خوبم.....سویانگ چطوره؟

یون هی که خبری از سویانگ نداشت برای این که جونگمین را ناراحت نکند گفت:

-خوبه...جونگمین من نمیتونم زیاد باهات صحبت کنم...فقط زود بگو الان کجا میمونی!

-من تو یه خونه بیرون شهر میمونم....آدرسشو میگم یادداشت کن....

بعد از این که جونگمین آدرس را به او داد گوشی را قطع کرد....نگاهی به کاغذی که آدرس را در آن نوشته بود انداخت.بیرون شهر بود...با این حال خوشحال بود که حال جونگمین خوب است...

.

.

.

.

میهو پشت در ایستاده بود و اینطرف و آنطرف میرفت...خیلی نگران بود....همین که هیونگ جون از اتاق یونگ بیرون رفت میهو به طرفش رفت و گفت:

-وضعش چطوره دکتر؟

هیونگ آهی کشید و گفت:

-راستش.....نمیخوام بی خود امیدوارتون کنم...باید هرچه زودتر عمل بشه خانم هئو!

میهو در حالی که به زور جلوی گریه اش را گرفته بود گفت:

-ولی دکتر...

هیونگ دستش را روی شانه ی میهو گذاشت و به او نزدیک شد...آرام در گوشش گفت:

-باید باهاتون صحبت کنم خانم هئو....امشب بیاین به رستورانی که میگم....من میتونم به همسرتون کمک کنم....

.

.

.

.

-واقعا باهاش صحبت کردی یون هی؟؟

یون هی:آره سویانگ...

سویانگ:میتونم منم باهاش صحبت کنم؟

هیون جونگ با دهانی پر از غذا گفت:

-نه سویانگ....تو بیشتر از یون هی زیر نظری!

سویانگ:ولی من میخوام باهاش صحبت کنم!

هیون:میدونم.....ولی فعلا نمیشه!

سویانگ آهی کشید و گفت:

-خیلی خب.....

سپس رویش را به طرف یون هی برگرداند و گفت:

-فهمیدی کجا زندگی میکنه؟؟

یون هی:آره عزیزم....آدرسشو گرفتم.

سویانگ با خوشحالی خودش را در آغوش یون هی انداخت و گفت:

-ممنونم یون هی!

یون هی خندید و گفت:

-راستی جونگمین گفت یه چیزی بهت بگم.

سویانگ با اشتیاق پرسید:

-چی گفته؟

یون هی:گفت بهت بگم که دوست داره.

سویانگ که حس میکرد با شنیدن این جمله کل دنیا مال او شده گفت:

-کاش منم میتونستم بهش بگم که دوسش دارم...خیلی دوسش دارم!

هیون جونگ از پشت میز نهار خوری بلند شد و گفت:

-بذار آبا از آسیاب بیفته....یه راهی پیدا میکنیم که ببینیمیش.ولی فعلا باید دنبال یه راهی بگردیم که کیم رو از ازدواج تو با کیو منصرف کنیم...

.

.

.

.

میهو وارد رستوران شد و اطراف را با دقت نگاه کرد...هیونگ جون پشت یکی از میز ها در گوشه ی رستوران نشسته بود...نفس عمیقی کشید و به طرفش رفت....هیونگ با دیدن میهو از جایش بلند شد و راهنماییش کرد تا بنشیند...سپس منو را جلویش گذاشت و گفت:

-چی میل داری...میهو؟

میهو از این که هیونگ اسم ش را میدانست تعجب کرده بود...ابروهایش را بالا داد و گفت:

-شما اسم منو از کجا میدونین؟

هیونگ خندید و گفت:

-من همه چیز رو درموردت میدونم میهو...23 سالته و 2 ساله که با هئو یونگ سنگ ازدواج کردی....سال قبل هم یه بارداری موفق داشتی...پسرت یون هو رو میگم.

-اینا رو از کجا میدونین؟؟؟

-من در موردت خیلی تحقیق کردم....چون به کمکت احتیاج دارم.تو هم متقابلا به کمک من احتیاج داری.من میتونم یونگ سنگ رو مجانی عمل کنم و هزینه ی بیمارستان رو خودم پرداخت کنم.ولی در عوض تو هم باید چیزی رو که من میخوام بهم بدی!

مکثی کرد و ادامه داد:

-نگفتین چی میل دارین.

میهو منو را از جلوی دستش کنار زد و گفت:

-من نیومدم اینجا که باهاتون شام بخورم....بهتره بریم سر معامله مون....فقط بگین چی ازم میخواین!

 

سویانگ به بشقاب پر از غذایش زل زده بود و چیزی نمیگفت...پدرش روبه رویش نشسته بود و با اشتها غذا میخورد...نگاهی به سویانگ که حتی به غذا لب هم نزده بود انداخت و گفت:

-بخور سویانگ...تا کی میخوای گرسنه بمونی؟اگه اینجوری ادامه بدی تا مراسم ازدواج لاغر میشی!الان هم به حد کافی لاغر هستی!

سویانگ سرش را بلند کرد و به چشمهای پدرش خیره شد...از روی صندلی بلند شد و دستهایش را روی میز گذاشت و گفت:

-من با کیوجونگ ازدواج نمیکنم!

کیم خنده ی بلندی کرد و گفت:

-نکنه انتظار داری با اون پسره ی بی پول ازدواج کنی؟؟کیوجونگ برای تو بهترین گزینه س.

-جوری حرف نزن انگار برات مهمه من با کی ازدواج میکنم!فقط منافع این ازدواج برات مهمه!

-آره عزیزم....به خاطر همین میگم کیوجونگ بهترین گزینه س!

-من باهاش ازدواج نمیکنم!!!

کیم از روی صندلی بلند شد و با عصبانیت به طرف سویانگ رفت و بازویش را در دستش گرفت و محکم فشار داد و گفت:

-تا کی میخوای با من مخالفت کنی؟؟چرا یه بار نشده من یه چیزی بگم تو مثل بچه ی آدم بگی "چشم"!!!چرا نمیتونی مثل بقیه ی دخترا پدرتو دوست داشته باشی؟

سویانگ با تنفر به پدرش نگاه کرد و گفت:

-برای این که ازت متنفرم!تو منو به چشم دخترت نمیبینی....چطور انتظار داری من تو رو به چشم پدرم ببینم؟؟کاش میتونستم برم یه جایی که کیلومتر ها ازت دور باشم...یه جایی که دیگه از وجود تو رنج نبرم...یه جایی که شبا تو رو کابوس نبینم...

در حالی که سعی میکرد اشکهایش را کنترل کند گفت:

-حتی اگه من دوست داشته باشم....تو قلبی نداری که باهاش بتونی عشق منو حس کنی!تو هویچوقت هیچ کیو دوست نداشتی و نمیتونی داشته باشی!

کیمبا دست دیگر بازوی دیگر سویانگ را گرفت و گفت:

-تو هیچ چیز نمیدونی سویانگ!منم یه موقع قلب داشتم....ولی انقدر شکسته که چیزی ازش باقی نمونده!درسته....من دیگه نمیتونم چیزی رو حس کنم...فقط از این که اطرافیانم رو زجر بدم لذت میبرم!چون یه موقع...اون عوضی از زجر دادن من لذت میبرد!

-منظورت کیه؟

کیم چیزی نگفت و دستهای سویانگ را ول کرد...رویش را برگرداند تا برود که سویانگ گفت:

-پس داری عقده هاتو خالی میکنی نه؟

کیم برگشت و با سردی گفت:

-هر چی دلت میخواد اسمشو بذار...من بهش میگم انتقام!

.

.

.

.

هیونگ کمی از مشروبش خورد و گفت:

-خیلی خب...ببین میهو میخوام از اول تا آخر حرفام رو با دقت گوش کنی و بعدش جواب بدی...باشه؟

میهو سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد و منتظر شد تا هیونگ حرف بزند....هیونگ دوباره کمی از مشروبش خورد و گفت:

-من قبل از این که بیای بیمارستان اصلا ندیده بودمت....یعنی نمیشناختمت...ولی دنبال یه نفر میگشتم...به نظرم تو گزینه ی مناسبی بودی.پس در موردت تحقیق کردم و دیدم همونی هستی که دنبالشم.همونطور که میدونی من جراح مغزم...ولی در زمینه ی زنان هم تخصص دارم و تحقیق های زیادی کردم....چیزی که ازت میخوام اینه که بذاری با جراحی کوچیک از تخمدانت یه تخمک بردارم.

میهو که از شنیدن حرف هیونگ خیلی تعجب کرده بود گفت:

-تخمکو میخوای چیکار؟؟

-مبخوام بعد از اینکه با یه سلول جنسی نر ترکیبش کردم بذارمش تو بدن یه زن نازا.

-و بعدش؟؟

-و بعدش اون زن بچه دار میشه!

-م...منظورت اینه که....میخوای بچه ی منو...بذاری تو شکم یکی دیگه؟؟

هیونگ با سرش حرف میهو را تایید کرد و گفت:

-حالا قبول میکنی یا نه؟

میهو با کلافگی گفت:

-چرا منو انتخاب کردی؟

-بهت که گفتم...تو از هر جهت برای اینکار مناسبی....به علاوه من میخواستم از یه غریبه اینو بخوام....چون نمیخوام هیچوقت بیای دنبال اون بچه....میخوام بعد از این که به هم کمک کردیم دیگه هم دیگه رو نبینیم...به علاوه تو هیچوقت نمیتونی بچتو ببینی....میخوام از یادت ببری که بچه ی تو تو شکم یکی دیگس...چون مطمئن باش من به هیچ وجه اجازه نمیدم اونو ببینی...

از روی صندلی بلند شد و پالتویش را پوشید و گفت:

-اگه شرایطو قبول کردی بهم زنگ بزن...یونگ زیاد وقت نداره....پس باید عجله کنی.

همین که میخواست برود میهو هم بلند شد و دنبالش رفت....چاره ای جز قبول کردن نداشت...نمیتوانست بگذارد یونگ سنگ بمیرد....باید قبول میکرد....پس جلو رفت و گفت:

-قبوله...ولی باید تضمین کنی حال یونگ سنگ خوب خوب میشه....اگه عملش موفقیت آمیز بود من چیزیو که میخوای بهت میدم.

.

.

.

.

هیون با شنیدن صدای در سرش را بلند کرد و گفت:

-بله؟

سویانگ به آرامی از در وارد شد و گفت:

-سلام اوپا.

هیون خندید و گفت:

-نگو اوپا!جال آدمو به هم میزنی!

و چهره اش را در هم برد تا نشان دهد حالش به هم خورده....سویانگ هم خنید و گفت:

-اوپاااااااااا!میخوام یه کاری کنم!کمکم میکنی؟؟

هیون عینکش را از چشمش در آورد و گفت:

-ایندفعه چی تو اون مغزت میگذره؟

سویانگ دستهایش را در هم گره زد و گفت:

-میخوام از خونه فرار کنم!


نظر

 


دسته بندی : EVEANJELINE ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin