تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : ELHAM* پنجشنبه 24 فروردین 1391, 09:17 ب.ظ

وقتی می آمدی

 

حیاط پر می شد از عطر ترنج

 

حالا تو رفته ای

 

و فقط

 

رنج مانده است…

****

سلام

به دلایلی امشب پست گذاشتم البته با اجازه قبلی

عکس درخواستی جونگمین

دانلود فصل یک که دوستان خواسته بودن قسمت دانلود داستان ها اضافه شده




تولد نویسنده داستان مبارکـــــــــــــــــــــــــ........




چتر یونگ سنگ رو دستش داد...شالگردنش رو مرتب کرد و لبخندی زد : از دست من کاری برمیاد؟

یونگ با مهربونی نگاش کرد و دستشو رو شونه های مین جی گذاشت : تو دیگه از همه چی باخبری...هرکاری که فکر میکنی درسته انجام بده

مین جی چشماشو ریز کرد و پرسید : اگه بدتر شه....

یونگ سنگ جلوی صورتش خم شد و به چشماش خیره شد : بدتر نمیشه...تو بهتر میدونی اینجور وقتها تو ذهن یه دختر چی میگذره...کمکش کن از این سردرگمی نجات پیدا کنه!

مین جی با سر حرفهای یونگ سنگ رو تایید کرد....با لبخند موهای روی پیشونیش رو مرتب کرد : دیرت نشه

یونگ سنگ نگاهی به اطراف انداخت....وقتی از تنها بودنشون مطمئن شد بوسیدش و ازش جدا شد: زود برمیگردم

یک ساعت از رفتن یونگ سنگ میگذشت....تو این مدت خونه رو مرتب کرد...تصمیم گرفت برای ناهار غذای خوبی درست کنه تا نانا رو که نه شام خورده بود نه صبحونه درست حسابی،از اتاقش بیرون بکشه... به در اتاقش که ازصبح، بعد از رفتن سایون بسته بود نگاه کرد....آهی کشید و سمت آشپزخونه رفت....

.

.

.

سرش رو از روی متکا برداشت و به ساعت نگاه کرد...5 ساعت از رفتن جونگمین میگذشت....گوشیش رو برداشت .... دستش رو روی صفحه کشید....هنوز مردد بود....شاید دادن پیام تو همچین وضعیتی کارو خراب تر کنه....میدونست فعلا نمیتونه باهاش حرف بزنه...میدونست دیگه گوشی واسه شنیدن حرفهاش وجود نداره....اما نمیتونست با دادن پیام حرفش رو بزنه...گوشی رو کنارش گذاشت و از تخت پایین رفت......دفترچه هیون رو از کشوی میزش بیرون آورد....چند جمله آخر رو دوباره خوند.....

 

" روز بدی بود....اما آخرش خوب تموم شد...چند دقیقه پیش با پدر مشورت کردم....اونم متعجب از اصرار من برای نگه داشتن یه کارمند دو رگه....اما راهنماییم کرد....امیدوارم کارا خوب پیش بره........."

 

نفس عمیقی کشید...نمیتونست به خوندن ادامه بده...دفتر رو بست و سرش رو روش گذاشت....بغضی تازه راه نفسش رو بسته بود....سرش رو بلند کرد و به دفترچه سیاهی که جلوش بود خیره شد....لبهاش رو گزید و دوباره بازش کرد...

 

" نمیدونم چطور این لحظه رو توصیف کنم.....نمیدونم.....اما میخوام بنویسم....میخوام ثبتش کنم.....حالی که دارم...یه حال خوب...تکرارنشدنی....حس شادی که تا بحال تجربه نکردم....حسی که بعنوان یه مرد....نه فقط یه پسر...یه جانشین....یه رئیس....نه....یه حس جدید دارم....حسی که نتیجه اعتراف یه عشقه....حسم به لی یونگمی....بالاخره جرات کردم و بهش گفتم.....احساس سبکی میکنم.....اما وقتی با یونگ سنگ حرف زدم بهم گفت طبیعیه...گفت اولشه....گفت چون اولین بارمه که عاشق کسی شدم!......یونگ نمیدونه که من....یونگمی رو برای خوش گذرونی ...واسه یه مدت کوتاه...یا واسه دراومدن از تنهایی نمیخوام.....بهش نگفتم که یونگمی رو برای خودش میخوام....برای خودم....و برای زندگی آینده م....

تصمیم سختی بود....کم کم به ذهنم اومد....و حالا راحتم نمیذاره...

روز بعد از مرخصی رفتم خونه مشترکشون....اون لحظه به خوبی یادمه....یک هفته گذشته اما انگار همین یک ساعت پیش بود....

جینا با دیدنم به قدری شکه شده بود که سلام یادش رفت....همینطور جلوی در خشکش زده بود..با چشمای درشت شده نگام میکرد...صدای یونگمی رو شنیدم که هر لحظه نزدیکتر میشد

: چی شده جینا؟ چرا خشکت زده؟ کیه دم در؟....

: هیـ.....کیــــــ........م...هیو....جــ....

: چی؟چی میگی؟

با خنده به قیافه متعجب جینا خیره بودم....لباشو رو هم فشار داد و یهو فریاد کشید

: بیااااا

صدای پاش رو شنیدم...سرفه کوتاهی کردم و لبخند تازه ای زدم.....

: رئیس!!!

اخمامو تو هم کشیدم : بله؟

: هیون شی...!

: حالا درست شد...ببینم میخواین تا صبح اینجا نگهم دارین؟!

جینا مثه برق گرفته ها از جاش پرید...تازه قضیه رو هضم کرده بود....درو کامل باز کرد و یونگمی روکنار زد : سلام هیون جونگ....شی....بفرمایید تو...........

لیوان شربت رو برداشتم ..هر دو منتظر نگام میکردن....هنوزم میتونستم تعجب رو تو نگاشون ببینم....لبم رو به لیوان نزدیک کردم...اما شربت خوردن همانا و به سرفه افتادن همان! جینا برام لیوان آبی ریخت و دستم داد....آب رو خوردم و باخنده نگاشون کردم....باید میفهمیدم این شربتِ به شدت شیرین هنر کدومشونه!

با دیدن چهره خجالت زده یونگمی به مبل تکیه کردم و بلند خندیدم.......هیچکدوم جیک نمیزدن....همونطور که میخندیدم سری تکون دادم و کیفم رو روی پام گذاشتم

: هیون شی میشه بپرسم واسه چی اومدین؟ من که امروز سرکار نیومدم....خودتون گفتین

زیرچشمی به یونگمیِ نگران نگاه کردم و ریز خندیدم : اومدم اخراجت کنم اما چون کارمند خوبی بودی خواستم شخصا حکمتش رو تقدیم کنم!

جینا بالاخره لب باز کرد و حرف زد : اتفاقی افتاده؟ یونگمی اشتباهی مرتکب شده؟ نکنه بخاطر اون جریان.....

یونگمی با عصبانیت به جینا خیره شد...قبل از اینکه بخاطر لو دادن رازش درگیر بشن یه سری کاغذ از کیفم درآوردمو جلوش گذاشتم

با ترس بهشون خیره شد : من......سرش رو بلند کرد و نگام کرد : یعنی واقعا اخراجم؟!

: شک داری؟

: اما هیون شی....

: زودتر امضاشون کن باید برم

به خودم فحش میدادم اما خیلی دوست داشتم سورپرایزش کنم....اول که برگه هارو دید و شروع کرد به خوندن ابروهاش رو توهم کشید...جینا هم کنارش رفت و مشغول خوندن شد....جینا نگاهی به من انداخت و دوباره به کاغذ خیره شد...یونگمی که حیرون به نظر میرسید با تردید نگام کرد : فکر کنم برگه هارو اشتباه آوردین...اینا که....

یهو حرفشو خورد...چشماش رو تا آخرین حد باز کرد و دوباهر به نوشته ها خیره شد.....جینا هم برگه رو ازش چنگ زد و پشتش رو نگاه کرد...با دیدن سربرگ که اسم سازمان پناهندگی روش خورده بود دهن هردوشون باز شد...

: نمیخوای امضاشون کنی و واسه همیشه کارمندم بمونی؟

اشکی که به سرعت توی چشمای مشکی و براقش حلقه زد حسابی هولم کرد....صاف نشستم و کمی جلو  رفتم : خوبی یونگمی شی؟

جینا با حالتی خاص نگام کردو برگه رو به یونگمی داد : تبریک میگم یونگمی...بهترین خبری بود که میشد بهمون بدید...ممنون هیون شی...

نگاه من به صورت خیس یونگمی بود که بیصدا اشک میریخت....فکر نمیکردم همچین عکس العملی داشته باشه...سرش رو پایین انداخت و انگشتهاش رو توی هم گره کرد....

جینا به شونش زد و خطاب به من گفت : ببیخشید هیون شی...یونگمی یکم عجیب غریبه....نگاش کن...بجایی که خوشحال باشه و بلندشه جیغ بکشه داره گریه میکنه.....

دوباره سقلمه ای بهش زد و آرومتر گفت : چت شده؟ داری آبرومونو میبری...این چه قیافه ای به خودت گرفتی...یونگمی؟ داری هیون رو ناراحت میکنی!

سرش رو بلند کرد و به جینا خیره شد : منظورت هیون شی بود دیگه؟

من که کاملا پچ پچ هاشون رو میشنیدم از عکس العمل یونگمی دوباره بلند زدم زیر خنده....ته دلم از این حرف خیلی خوشحال شدم...از اینکه یونگمی ...یعنی حس کردم که اون هم روی من حساسه...

اون شب شام رو مهمونم کردن....دست پخت جینا بد نبود..اما دوست داشتم غذایی رو بخورم که یونگمی درست میکنه...البته با حالی که اون داشت نمیشد ازش انتظار چیزی بهتر از یه شربت فرا سیرشده داشت!!

: فردا واسه کارای باقی مونده باید شخصا بری اداره...یکم کارات پیچیده شد....گرفتن پناهندگی آسون نبود...اما ممکن

من تونستم فعلا یسری کارارو انجام بدم...اما برای تکمیلش به بودن خودت هم نیاز دارم...

یه لحظه از جمله م خندم گرفت....لبخندی زدمو مشغول خوردن شدم...درحالی که یونگمی فقط سرش رو تکون داد.....حرف نمیزد و این داشت دیوونم میکرد....هرکی دیگه جای اون بود از فرط خوشحالی میپرید بغلم!

از فردای اون شب، رفتارش تغییر عجیبی کرد....رفتارش با من...خیلی بهتر و نرم تر از قبل.....نمیتونستم تنها پیداش کنم و برای حرفام مقدمه چینی کنم....جینا دائما کنارش بود....هردفه میخواستم باهاش صحبت کنم گوشیش زنگ میخورد و اونور خط کسی نبود جز جینا....یبار انقدر حرصم گرفت که خواستم اخراجش کنم....دختره مزاحم..اه!!

اما خب...کیم هیون جونگ به این راحتیا دست بردار نیست....روزی که جینا رو برای تنظیم قرار داد جدید فرستادم به جیجو، بلافاصله با یونگمی قرار گذاشتم....یه جای دنج و خلوت....جایی که دختر حساسم احساس راحتی کنه و نگران نگاه مردم نباشه....نمیدونم چطور گذشت...چطور تونستم اون کلمات رو به زوبن بیارم...خیلی سخت بود مخصوصا وقتی که نگام نمیکرد...چشماش راهی بود برای دیدن قلبش...خودش هم خوب میدونست....اینکه اگه نگام کنه میتونم بفهمم تمام مدت تنها نبودم....و حسی که داشتم یک طرفه نبوده! یادم نمیاد چی گفتم...فقط میدونم اولش گند زدم...هرچی حرف قلمبه سلمبه یاد داشتم و ازتو فیلما حفظ بودم زدم....اما آخرش....وقتی سرش رو بلند کرد و با لبخند بهم خیره شد یک جمله به زبونم اومد....دوست دارم یونگمی......از اون شب فقط همین یادمه....این یه جمله و گونه های سرخ دختری که کنارم نشسته بود....سردی دستهاش....گرمیِ صورتش ..... و داغیِ لبهاش!! "

 

 

لبخند کوتاهی زد و دستش رو روی کاغذ کشید....به گوشه برگه رسید...صفحه بعد باید چیزهای جدید انتظارش رو میکشید....

برگه زد....با دیدن صفحه سفید دوباره برگه زد...بازم سفید....تکیه اش رو از صندلی برداشت و به دفتر دقیق شد....دوباره چند صفحه عقب و جلو زد...اما سفید بود...خالیه خالی....با تعجب تا آخر دفترچه برگه زد اما دریغ از یک جمله.....

کنار صفحات رو چک کرد...چیزی کنده نشده بود....بازهم از همونجا صفحه به صفحه رو نگاه کرد به امید دیدن نشونی...اما هیچ خبری از دست نوشته های هیون نبود.....دستش رو میون موهاش برد و به همشون ریخت : چرا بقیش رو ننوشته....پس این دختره کیه...

با کلافگی دفترچه رو بست و سرش رو میون دستهاش گرفت....به ساعت نگاه کرد....به گوشیش....خبری از جونگمین نبود....نفسش رو بیرون داد و با ناامیدی به دفترچه خیره شد...سرش رو روی میز گذاشت و با بی حوصلگی مشغول بازی با جلد دفترچه شد.....یهو سرش رو بلند کرد و با دقت به نوشته روبه روش خیره شد.....صفحه یکی مونده به آخر چند جمله به چشم میخورد...فقط چند جمله :

" پدر و مادر....جانشینی....حق وراثت....شرکت..کارخونه....میلیاردها دلاری که انتظارش رو میکشیدم...همه چیز رو از دست دادم؛ همه چیز.....اما لی یونگمی رو بدست آوردم.....حالا یونگمی تمام زندگیمه......همسرم... و پسری که تا چند ماه دیگه به جمع دونفرمون اضافه میشه..."

--------------------

ظرف ناهارش رو جلوی جونگمین گذاشت...جونگمین نگاهش رو از روبه روش گرفت و به سایون خیره شد

: عمو...گرسنه نیستی؟

لبخندی زد و ظرف رو جلوی سایون برگردوند : نه...میل ندارم...

دیگه حرفی نزد و مشغول خوردن شد...جونگمین به بچه ها و غذا خوردنشون خیره بود...آشپز خوابگاه کنارش اومد و کمی خم شد : جونگمین شی اگه غذای امروز رو دوست ندارین میتونم چیز دیگه درست کنم

: نه نه...ممنونم....

: تعارف نکن..اینجا رو هم مثه خونه خودت بدون

جونگمین لبخندی زد : لطف دارین

به چمدون کوچیک کنار پاش خیره شد و جمله آشپز رو با خودش تکرار کرد : اینجارو هم مثه خونه خودت بدون...

با سوال ناگهانی سایون رشته افکارش پاره شد..برگشت و با تعجب نگاش کرد : چی؟

: میگم به نونا زنگ زدی؟ گفت وقتی رسیدیم خبر بدی

: تو ازکجا میدونی؟

: مثه اینکه منم اونجا بودما..... سمت جونگمین خم شد و دستش رو توی جیبش برد...گوشیش رو بیرون آورد و با خنده دستش داد...جونگمین نگاهی به همراهش و سایون انداخت....

.

.

.

لیوان آبش رو پر کرد و دستش رو زیر چونش گذاشت...اما نانا هیچ متوجه نگاه خیره ی مین جی نبود

به نقطه ای نامعلوم خیره بود و با غذاش بازی میکرد...با شنیدن صدای زنگ گوشی از جاش پرید و بیرون دویید...مین جی به صندلی تکیه داد و همونطور که به غذای دست نخورده نگاه میکرد لیوان آبش رو سر کشید...

: الو جونگ؟ خودتی؟

: آره...منم

: چقدر دیر رسیدین...داشتم نگران میشدم

: خب....پیش اومد....

: غذا خوردی؟ صدای بچه ها میاد...اونجایی هنوز؟

: آره...تو غذاخوریم....خب...کاری نداری؟ باید قطع کنم

نانا روی تخت نشست...حرفی نزد...به زمین خیره بود

صدای جونگمین تو گوشش پیچید : فعلا

و بعد صدای بوقی ممتد........

گوشی رو روی تخت انداخت و سمت بالکن دوید....دستش رو روی لبه گذاشت....چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید...هوا بشدت سرد بود اما اون هیچی حس نمیکرد....نذاشت بغضش بشکنه....وقتی حالش بهتر شد به آشپزخونه برگشت و سعی کرد چیزی بخوره......

 -------------

دستش رو تو جیباش کرد و پشت به یونگ سنگ ایستاد....نگاهش به شهر زیر پاش بود...به خیابونا و مردمی که درحال رفت و آمد بودن...

: هیون حواست به منه؟

: این همه راه اومدی  کارخونه که اینا رو بگی؟

یونگ سنگ پاش رو روی پاش انداخت و دستش رو روی دسته مبل گذاشت : فکر کنم باید بهت یادآوری میکردم....همین

: من میدونم دارم چیکار میکنم...ممنون از تذکرت!

تکیه اش رو برداشت و جلوتر نشست : هیون جونگ...چرا باور نمیکنی...من بی طرفم...نه به تو کاری دارم نه جونگمین....اما نمیتونم ببینم نانا جلوی چشمام خورد میشه و بهم میریزه....

: یبار میگی حال جونگ خوب نیست...حالا میگی نه من مهمم نه جونگمین!!

سمتش چرخید و بهش خیره شد

یونگ سنگ هم نگاش کرد و با اطمینان گفت : اونو گفتم تا بدونی جونگمین برخلاف نظریه جنابعالی نمیتونه با این قضیه به راحتی کنار بیاد!

: نانا چی؟ این وسط اون چطور تصمیم بگیره؟ وقتی بخواد بخاطر وجود جونگمین ناراحت باشه و مردد...چطور میتونه برگرده پیش من؟

یونگ پوزخندی زد و نگاهشو روی فنجون قهوه ثابت کرد : خیلی مطمئن نباش

: مطمئنم چون میتونم از نگاهش بخونم که هنوزم دوستم داره

: هیون جونگ...من....اصلا به من ربطی نداره که نانا چه تصمیمی میگیره یا هنوزم دوستت داره یه نه...حرف من اینه که نباید همچین کاری میکردی...نباید تو عمل انجام شده قرارش بدی...هم اون هم جونگمین...فقط باید باهاش حرف بزنی...نباید اون شب میبوسیدیش....

هیون پشت میزش نشست و  دستی به صورتش کشید : نفهمیدم چطوری شد.....میدونم زیاده روی کردم...اما اون لحظه...نتونستم....نمیتونستم بذارم بره...

: هیون جونگ...اگه میخوای نظرش رو بدونی...اگه میخوای کمکش کنی که زودتر تصمیمش رو بگیره..باهاش حرف بزن...فقط حرف...تو و جونگمین 3 سال نبودین...جونگمین هفت هشت ماهه که برگشته..تو هم که نیومده داری....

: یونگ سنگ...

:..... بگو

: حال جونگمین...خیلی بده؟

یونگ سنگ بلند شد و شالگرندش رو دور گردنش بست : فرقش با همیشه اینه که دیگه نمیتونه با خنده همه چی رو پنهون کنه....تو این همه سال که باهمیم...تابحال اینطور ندیده بودمش....

سمت در رفت اما تا چیزی یادش اومد برگشت و به هیون که سرش رو روی میز گذاشته بود خیره شد : مراقب جینا باش...به نظرم هیچ فرقی با گذشته نکرده!

.

.

.

یک ساعت میشد که نانا از اینور به اونور خونه رو راه میرفت  وگوشیش رو کف دستش میکوبید...مین جی روی مبل نشسته بود و نگاش میکرد...نمیدونست چی بگه...یونگ سنگ هم هنوز برنگشته بود....

: نانا...چیزی شده؟ چرا نگرانی؟

:جونگمین....

: جونگمین چی؟

: جواب تماسام رو نمیده...تا الان باید میرسید...سه ساعت از غروب میگذره....رفت و برگشت از روستا خیلی طول بکشه یک روزه....اگه بعد ناهار راه افتاده باشه باید تا الان میرسید...

: میخوای من بهش زنگ بزنم؟

ایستاد و بهش نگاه کرد : ممنونت میشم...

.

.

.

: جونگی جاااااان...پسرم...گوشیت داره زنگ میخوره

نگاهشو از آسمون پر ستاره گرفت و به صاحب صدا خیره شد : مهم نیست خانم سو...هر کی باشه بعدا هم زنگ میزنه!

: شام آماده ست...دنبال چی میگردی تو آسمون؟ دو ساعته بیرونی...یخ میزنی..بیا تو

زیر لب زمزمه کرد : عادت دارم...انگار رو بالکن اتاقم...فقط...... تنهاتر از همیشه.....


دسته بندی : Bittersweet ,


نمایش نظرات 1 تا 30

» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin