تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : solmaz پنجشنبه 24 فروردین 1391, 10:25 ب.ظ

سلاااااااااااااام من بازم اومدم باقسمت جدیدوشخصیت جدید داستان....حرفی ندارم که بزنم بدون مقدمه بفرمایین ادامه.


دوباره ابیگل به بارسویانگ بازگشت...باوجوداینکه ازمین هوخجالت می کشیدبه خواسته ی خوداو باز هم به بارسویانگ بازگشت تامثل قبل فقط شرط بندی کند.تقریباتمام اهالی محله وپاتوق ابیگل رابه عنوان معشوقه یابه طورواضح تردوست دخترمین هو می شناختندودیگر نقطه ی مبهمی دررابطه مین هو وابیگل وجود نداشت.عمو جانگ هم به طرز عجیبی سکوت کرده ویاشاید هم منتظربودابیگل برای باردوم خودش اززندگی مین هوبیرون برود....هونگ کی اسکناس های روی میزقمار راجمع کردوبه خاطرموفقیتشان چشمکی به ابیگل زد....ابیگل با لبخندی چشمکش راپاسخ دادوباشیطنت سیگارمیان لبهای هونگ کی رابیرون کشیدوچندپک زد....

-هونگ کی:هی...اون سیگاره من بودااااا...

کف دستش رازیرچانه اش گذاشت:-من سیگار ماربرو دوس دارم.

وپکی دیگرزدکه دستی ازپشت سرسیگار را ازبین انگشت هایش بیرون کشید.....ابیگل باعجله وتعجب به پشت چرخید:-چیکار میکنی؟

مین هوبی توجه به ابیگل سیگاررا روی زمین انداخت واسکناس های شمرده شده توسط هونگ کی رابرداشت:- یادت نرفته که بهم قرض داشتی؟

هونگ کی بالب ولوچه ای آویزان:-خوب شد یادم انداختی....

ابیگل که هنوزدرشوک کار مین هوبود:-میشه بپرسم سیگارکشیدن من چه ربطی به توداره؟

بدون کوچکترین نگاه به ابیگل:-وقتی سیگار میکشی شبیه الکلی ها میشی.

بارفتن مین هوباعصبانیت بر روی میزکوبید:-لعنتی........

هونگ کی نیشخندی به عصبانیت ابیگل زد:-بیخیال....این چرت وپرتا ازمین هوبعید نیس...

وبلافاصله بعدگفتن این جمله از پشت میز بلند شدوبه سمت میزی رفت که همیشه هرپنج نفرشان دورآن جمع میشدند .نفس عمیقی از روی عصبانیت کشیدوچندجرعه شامپاین نوشید...چنددقیقه ی بعداز جایش بلندشدوبه سمت پیشخون رفت.روبه روی پیست رقص نشست و با بی حوصلگی به اطراف نگاه میکردکه با دیدن آن منظره وآن اشخاص جاخورد...یک گروه فیلمبرداری ازگوشه ای ازباربه عنوان لوکیشن استفاده می کردند.باتعجب وکنجکاوی ازروی صندلی بلندشدوبه سمت گروه فیلمبرداری رفت.درفاصله ی دوری ازصحنه ای ایستادکه برای فیلمبرداری درحال آماده شدن بودوبه افراد گروه نگاه کرد...ازحرکات وحرفهای مردقدبلندومیانسال کارگردان گروه راشناخت که مدام باصدای بلندبه بقیه تذکرمیداد...

:-این ریل های فیلمبرداری رویکم اونورترببرین...کادرصحنه بایدپهن تربه نظربیاد...هی یون سول زودترگریم جونگمین وچک کن سعی کن یکم لایت ترش کنی....

بادیدن این صحنه یادخاطرات چندماه قبل افتادوبی اختیار قطره ی اشکی را روی گونه اش حس کرداماخیلی زودبه خودگفت:-بس کن دیگه دختر تونبایدبه گذشته فکرکنی....

ازصحنه فاصله گرفت وبه طرف پیشخون رفت وروی صندلی نشست:-هی سویانگ...اونجاچه خبره؟

وبه صحنه ی فیلمبرداری اشاره کرد.سویانگ درحالی که برای مشتری هامشروب میبردگفت:-دارن کلیپ درست میکنن.کارگردانه ازم خواست اون قسمت وواسه یه بعدازظهربهشون اجاره بدم منم قبول کردم....انصافاهم پول خوبی گیرم اومد.

ابیگل باحالتی که کاملا غرق درفکرکردن بود:-من فکر کردم فیلم درست میکنن...پس یه میوزیک ویدیوئه.

-سویانگ:آره یه ویدیو ازیه خواننده خیلی معروف......اسمش پارک جونگمینه.میشناسیش؟

-ابیگل:آره میشناسمش.اسمشوخیلی جاهاشنیدم پوسترهای تبلیغاتیشم که توکل سئول پخش وپلاست...ولی باکیفیت کارش آشنایی ندارم.....یعنی الان پارک جونگمین تواین باره؟

سویانگ به صحنه فیلمبرداری اشاره کرد:-آره دیگه....اوناهاش.داره باکارگردان صحبت میکنه.قبل اومدن شماهمه ازش امضاگرفتن.......

حس عجیبی داشت که یک شخصیت معروف را درچندمتری خود میدید.بی اختیارلبخندی روی لبش نشست وباقدم های آرام به طرف صحنه رفت...گوشه ای ایستادوبه صحنه ی فیلمبرداری نگاه کرد.علاوه براودخترپسرهای زیادی اطراف محوطه ی فیلمبرداری ایستاده وبه پارک جونگمین معروف خیره شده بودند.کارگردان به دختری که قراربوددرکلیپ جونگمین بازی کندتوضیح داد:-خیلی آروم ازقسمت چپ میای توکادر وری کاناپه دراز میکشی...

به جونگمین نگاه کردکه مشغول صحبت کردن باطراح لباس هایش بود...چه لبخندعجیبی روی لب داشت.برای چند ثانیه آرزوکردجای چنین شخصیتی بود ولی درحال حاضراین آرزوبرایش محال بودو دست نیافتنی...

آهی ازسر تاسف کشیدوبه طرف میزافرادجانگ رفت.گیوم سوک به محض دیدن ابیگل گفت:-اونجاچه خبره همه جمع شدن؟

-ابیگل:به خاطرگروهی که واسه فیلمبرداری اومدن...

-جونکی:فیلمبرداری؟فیلمبرداری چی؟

ابیگل باصدایی ضعیف گفت:-بهتره خودتون برین ببینین.

هیون نگاهی ریزبینانه به ابیگل انداخت که بابی حوصلگی درفکر فرورفته بودوباصدای سنگینی گفت:-نمیپرسی مین هوکجاست؟

باصدای هیون ازفکرجونگمینن بیرون آمد:-هان؟

هیون سرش راتکان داد:-پرسیدم دلت نمیخوادخبری از مین هوبگیری؟وقتی همه ی ماهستیم واون نیست واست جالب نیست بدونی اون کجاست؟

ابیگل به اجبارلبخندی زد:راستش حواسم نبودمین هونیست...

-هیون:توهیچ وقت حواست به مین هونیس...

-ابیگل:منظورت چیه هیون؟

هیون باخونسردی گیلاسش راروی میزگذاشت:-ازآدمهای مرموزی که سرازکارشون درنمیارم بدم میاد...توهم داری تبدیل میشی به یکی از اونا.معلوم نیس هدفت از اینکه بامین هوهستی چیه.....تنهاچیزی که میدونم اینه که دوستش نداری حداقل الان واین منوعصبی میکنه که با کسی که مثل برادرمه مثل یه عروسک رفتاربشه.

نگاه سنگینی به ابیگل انداخت که سویانگ کنارش آمدوگفت:-میزشماره 24منتظره توئه.

باهمان حالت وهمان نگاه ازروی صندلی بلندشدوبه طرف میزقمار رفت.بعدازرفتن هیون جونکی وهونگ کی نگاهی ردوبدل کردندوبه قیافه ی مات برده وخشک وبی روح ابیگل نگاه کردند.

-جونکی:هیون گاهی اوقات اینطوری میشه....

ابیگل زهرخندی زد:-رفتارهیون بامن عوض شده.

-هونگ کی:به خاطرمخالفت های عموجانگه...اون دوست نداره مین هودوست دختربگیره وبه خاطرهمین ماجرا یه چندوقته رابطه بین عموجانگ ومین هوعوض شده وهیون ازاین ناراحته.اون همیشه میخوادمتحدباشیم...

-ابیگل:متوجه نیستم.....مشکل این عموجانگ بامن چیه؟

گیوم سوک سری تکان داد:-اون باتومشکلی نداره فقط نمیخواد مین هودوست دخترداشته باشه.البته واسه ی وقت گذرونی وسرگرمی ایراد نداره امانه به صورت جدی....عموجانگ حق عاشق شدنوازمین هوگرفته والان نگرانه که مین هوعاشق توبشه......

ابیگل موهایش رابه بالاهدایت کردوباچشمهایی تنگ شده گفت:-عجب حرف عجیب غریبی...اون وقت باشماهم همینطوره؟نه این ممکن نیس چون جونکی باداهه دوسته وخیلی هم دوستش داره اینطور نیس؟

جونکی نفس عمیقی کشید:-این واسه خودماهم معماست...عموجانگ فقط روی مین هوحساسه وکاری بامانداره...

شانه هایش رابالا انداخت وبادلخوری گفت:-بازم دلیل نمیشه هیون بامن انقدرسرد رفتارکنه....

-جونکی:ببین ابیگل هیون متوجه این شده که مین هوتو روخیلی دوست داره ولیی وقتی بی توجهی توروبه اون میبینه احساس میکنه داری بامین هوبازی میکنی....رفتارتوبایدشبیه یه دوست دخترواقعی باشه ولی توخیلی خشک بامین هوبرخوردمیکنی.اون به خاطرتوحتی تو روی عموجانگ هم ایستاده ....

ابیگل بادستپاچگی پوزخندی زد:-اجازه بدین خودم درباره ی دوست داشت مین هوتصمیم بگیرم..

وباعصبیت ازروی صندلی بلندشدوبی اختیاربه سمت پیست رقص رفت.آنقدرعصبی بودکه جریان خون بالای خود راحس میکرد.بیشترازهروقت دیگری مطمئن بودکه مین هورو دوست دارد....ابیگل مین هورادوست داشت و دلیلی برای دوست نداشتنش نمی دید.باوجودعلاقه ی شدیدش هیون ازدستش عصبی بودودچارسوتفاهم شده بود.خودش هم خوب میدانست رفتارخودش باعث همچین طرز فکری شده امادرآخربه این نتیجه رسیدرابطه ی مین هوواوچیزی است که فقط به خودآن دونفر مربوط می شود.هنوزهم عصبی وناراحت بود....درگوشه ای خلوت تنهانشست وچند گیلاس پشت سرهم ویسکی خورد...گرمای ویسکی وجودش رابه آتش میکشیدولی آرامش این سوختن رادوست داشت.احساس مستی وبیخیالی تمام وجودش را دربرگرفت که ازجایش بلندشدوبدون فکربه راه افتاد.........

وسط پیست رقص قرارگرفت وشروع کردبه رقصیدن........باآن حالت مستی می رقصیدومی رقصیدوسعی داشت به هیچ چیزفکرنکند.احساس ناتوانی کردوازپیست بیرون آمدوخواست خودش رابه صندلی ای برساندکه تعادلش رااز دست دادوروی زمین افتاد.به خاطربرخوردش بازمین باوجودمستی دنده های آسیب دیده اش تیرکشید...قصدبلندشدن کردولی قبل ازاینکه بلندشوددستی دوربازویش حلقه شدوابیگل راازروی زمین بلندکرد...

-:حالت خوبه؟بهتره اونجابشنی....

احساس سرگیجه ی عجیبی داشت .... بدون فکربه دستی که دوربازویش حلقه شده بودازروی زمین بلندشدوروی صندلی ای نشست که درست مقابلش زمین خورده بود.باگیجی سرش رابلندکردودرآن سوسوی رقص نورها چهره ی جونگمین رابه جاآوردکه مقابلش ایستاده واین جملات راگفت:-بهتره به اندازه ی ظرفیتت بخوری...

متوجه رفتارش نبود....باصدایی بریده ومسخره گفت:-من خیلی بیشترازایناهم میتونم بخورم.چی فک کردی؟

جونگمین باتعجب به حرکات ابیگل نگاه کردولبخندی عمیق زد:-تنهایی؟کسی همرات نیس؟

-ابیگل:من تنهام ولی توتنهانیستی........یه عالمه آدم اومدن ازتوفیلم بگیرن...توخیلی خوش شانسی که تونستی به اینجابرسی ولی من بدشانسم.....من خیلی بدشانسم...

جونگمین ابروی چپش رابالادادوباکنجکاوی گفت:-راستش تاحالابه بدی یاخوشی شانسم فکرنکرده بودم ولی باید اعتراف کنم مست بامزه ای هستی....ازحرفات معلومه عشق معروفیت داری.

وبادقت درچهره ی ابیگل گفت:-خوشگلم که هستی وچون خوشگلی فک میکنی همه بایدبشناسنت.هه......

ابیگل که متوجه رفتارش نبودباحرفهای جونگمین عصبی شدوبدون فکرگیلاس مشروب راروی لباسش خالی کرد:- هی چشم بادومی ازخودراضی فک کردی کی هستی؟اینایی که واسه دیدن توصف کشیدن همه یه مشت دیوونه خل وچلن.من خیلی ازتوبهترم......من ازتوبهترمممممممممممممممممممممممممم..من خیلی بهتروخوشگل ترم...

طراح لباس جونگمین به سمتش دوید:-هی پارک جونگمین اینجاچی کارمیکنی؟این دختره مست چه بلایی سرلباست آورد؟

جونگمین که هنوزدرشوک کارابیگل بودباحیرت گفت:-خوردزمین کمکش کردم بلندشه ولی یه دفعه اینطوری کرد.

-طراح:لعنتی بایدبریم عوضش کنیم...زودباش همراه من بیا.


دسته بندی : kiss me ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin