تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : Sareh ! پنجشنبه 24 فروردین 1391, 10:49 ب.ظ
سلام بچه ها ... داستان تمومید ... دلم برای همتون تنگ میشه ... دلم برای وب هم تنگ میشه ... هه هه ... بچه ها داستان رو که می خونین ... خواهشا اون اعتراف نامه ی من هم بخونین ... مرسییییییییی بفرمایییییید ...

جمله های منتخب :
کاش یه کم وقت بیشتری برای با هم بودن داشتن ...

مرگ اون ... مرگ هیون بود ... نابودی اینده ی نارشا ... نگاه همیشه غمگین جونگ ...

به روز رسانی : مهشید جون مرسی واقعا دستت درد نکنه عالی بود . فردا می ذارمش


 

یک سال بعد ...

 

هیون چشماش رو روی هم فشار میداد ... عرق سردی تمام صورتش رو پوشونده بود ... لبهاش موقع حرف زدن می لرزید .

دکتر – تو از چی ناراحتی ؟؟؟ کی اذیتت کرده ؟

هیون دوباره ناراحت به نظر می رسید –  ... کسی دور و برم نیست ... تنهای تنهام ... گریه می کنم ... مامانم نیست ... اتاق تاریکه ... می ترسم ... کیو نیست ...

دکتر – چند سالته ؟

هیون – سه سال ...

دکتر – کیو کیه ؟؟؟ کجاست ؟

هیون – برادرمه ... مامانم با خودش بردش ...

دکتر – کجا ؟

هیون – سر کارش ... من همیشه تنهام ... هیچ وقت منو نمی بره ...

دکتر – همیشه همین جوری بوده ؟

هیون سر تکون میده – اره ...

دکتر – خوب چه اتفاق دیگه ای اینجوری تو رو به هم ریخته ؟؟؟

هیون دوباره اشفته میشه – دوباره ... هیچ کس نیست ... تنهام ...

دکتر – چند سالته ؟

هیون – 20 .

دکتر – دوستی ... برادری ... چیزی نداری ؟

هیون می لرزه – کیو ... اون دوباره رفته ...

دکتر – کجا رفته ؟؟؟

هیون گریه ش گرفته بود – میگن ... میگن مرده ...

دکتر – تو باید قبول کنی که دیگه نیست ...

هیون اشک هاش سرازیر میشه – نمی خوام ... نمیخوام ... اون باید برگرده ...

دکتر – گریه نکن ... اروم باش ...

هیون اروم تر میشه .

دکتر – خیلی خوب ... تو باید بیدار بشی ... من وقتی صدات زدم بیدار میشی . باشه ؟

هیون – باشه .

دکتر دستش رو روی شونه ی هیون می ذاره و صداش می زنه .

هیون چشم هاش رو باز می کنه ...

 

_____________________________

 

این بار ملاقاتی دو نفر باید می رفت ... یکمی دلش می گرفت وقتی هیونگ رو توی زندان می دید اما همیشه با لب خندون می رفت پیشش .

گوشی رو بر میداره – سلام هیونگ جون ... خوبی ؟

هیونگ از پشت شیشه لبخند می زنه – سلام ... تو خوبی ؟ جونگ مین ... دلم براتون خیلی تنگ شده .

جونگ لبخند میزنه – نگران نباش ... تا یک سال دیگه ازاد میشی .

هیونگ از این فکر لبخند به لب هاش میاره – اره ... بچه ها خوبن ؟ هیون ... کیو ... یونگ ؟

جونگ سعی می کنه لبخند رو روی لب هاش نگه داره ... هیونگ نمی دونست برای کیو چه اتفاقی افتاده بود – همه خوبن ... فقط می دونی که ... کیو و هیون نمی تونن بیان دیدنت ... رفتن ژاپن ... برای درمان هیون ...

هیونگ – می دونم ... گله ندارم ازشون .

جونگ – خوب ... دیگه چه خبرا ؟

...

 

 

ده دقیقه بعد ...

 

پشت یه میز دیگه میشینه . دختری رو روبروش میبینه .

گوشی رو بر میداره – سلام ...

نارشا لبخند می زنه – الان دیگه من رو میشناسی نه ؟

جونگ سر تکون میده – اره ... سرهنگ بهم گفته .

نارشا اخم می کنه – درسته منم بهش میگم سرهنگ ... اما اون پدرمونه .

جونگ لبخند می زنه ... به طرز عجیبی بعد از همه ی اتفاقایی که افتاد خیلی خونسرد شده بود – اره ... راست میگی .

نارشا – جونگ ... می دونی که ...

یه نفس عمیق می کشه و دوباره ادامه میده – می دونی که من ... واقعا نمی خواستم هیچ کدوم از این اتفاقا بیفته ...

جونگ سر تکون میده – میدونم .

نارشا – منو می بخشی ؟

جونگ – تقصیر تو نیست که ... این فقط سرنوشتمون بوده .

نارشا خوشحال میشه – ممنونم .

جونگ بازم لبخند می زنه .

نارشا – از هیون جونگ ... چه خبر ؟

جونگ – دوسش داری ؟

نارشا اخم می کنه – فقط دارم احوال پرسی می کنم .

جونگ – توی اسایشگاهه ... بعد از مرگ کیو ... نابود شده . هر روز یا من یا یونگ میریم دیدنش . داریم کمکش می کنیم ...

نارشا سکوت می کنه .

جونگ که می بینه نارشا با شنیدن این حرف ناراحت شده سعی می کنه حرف رو عوض کنه – راستی ... عکس دخترت رو اوردم . دیشب یونگ واسش تولد گرفته بود ... عکسش رو دادم به نگهبان تا بعد بهت بدش .

نارشا لبخند می زنه – جونگ مین ... اون بچه ... سرهنگ خیلی می خواست بفهمه که پدرش کیه .

جونگ اخم می کنه – فقط اون نیست که دوست داره بفهمه پدرش کیه . پدرش کیه ؟

نارشا چشماش رو می بنده ... باید اعتراف می کرد – همونی که الان داره بزرگش می کنه .

جونگ چشمهاش درشت میشه – یونگ سنگ ؟

نارشا سر تکون میده .

جونگ – یعنی ... تو نامزد یونگ بودی ؟

نارشا اخم می کنه – نه ... من ... من اصلا با یونگ سنگ رابطه نداشتم .

جونگ لبخند می زنه – نارشا ... اصلا نمی فهمم چی میگی ...

 

_________________________

 

یونگ از پیش دکتر میاد بیرون ... توی این یک سال خیلی اتفاقا افتاده بود ... در واقع میشه گفت بیشترشون از مرگ کیو شروع شده بود ... نارشا و کیو بدون این که به هیون و یونگ بگن میرن بیمارستان ... نمی دونستن اونا تحت نظر بودن ... نارشا دستگیر میشه ... کیو تیر می خوره و میمیره ... هیونگ توی زندان می مونه ... هیون یه جورایی روان پریش میشه ... دختر نارشا هم پیش یونگ می مونه ... این وسط جونگ هم خیلی سخت با این قضیه کنار میاد ... اما قیافه ی همیشه خونسردش به یونگ کمک می کرد ... یه نفس عمیق می کشه ... سعی می کنه دوباره بغض نکنه ... بعد از مرگ شین سو اینو یاد گرفته بود . اینکه به هیچ کس وابسته نباشه تا دوباره اونجوری زمین نخوره ...

کاش یه کم وقت بیشتری برای با هم بودن داشتن ... یه جورایی بیشتر دوست داشت کیو زنده باشه تا شین سو ... شین سو یه زن بود که یونگ عاشقش بود ... اما کیو ... یه دوست بود ... یه برادر ... یه حامی ...

مرگ اون ... مرگ هیون بود ... نابودی اینده ی نارشا ... نگاه همیشه غمگین جونگ ... می دونست هیونگ میشکنه اگه بفهمه کیو به خاطر اون مرد ... هیونگ فکر می کرد کیو فقط تیر خورده و فرار کرده .. به اسمون خیره میشه ... لبخندای گاه و بیگاه کیو یادش میاد ... دیگه داشت غروب میشد ... 

یاد دخترش میفته ... لیرا ... پیش خودش می خنده . دخترش ؟؟؟...

خودش رو قانع می کنه ... خوب وقتی من دارم بزرگش می کنم ... یه جورایی ... خیلی دوسش دارم ... در واقع ... تنها دلخوشیم همونه ... پس یه جورایی هم ... احساس می کنم دخترمه .

از فکر خودش یه لبخند میاد روی لب هاش ... باید می رفت خونه . دلش براش تنگ شده بود .

 

______________________________

 

جونگ گیج تر از همیشه توی کافی شاپ تاریک و خلوتی نشسته بود . حرفای نارشا و گریه هایی که می کرد عذابش می داد ... باید چی کار می کرد ؟؟؟

این راز رو نگه می داشت ؟؟؟ واقعا می تونست ؟؟؟

سرش رو بین دستاش می گیره – وای نارشا ... چی کار کردی تو دختر ؟!

 

فلش بک :

 

نارشا گریه می کرد – نفهمیدم چی شد ... نخواستم بزنمش ... بعد از اون ... دو ماه توی کما بود ... عجیب بود که بچه ش سقط نشده بود ... دکترا ازش قطع امید کرده بودن ... اما بچه سالم بود ... بعد از اون که بهوش اومد ... هر روز می رفتم پیشش ... سرهنگ نمی دونست ... اون زمان اصلا کره نبود .

جونگ بین حرفاش می پره – نارشا ... از کی حرف می زنی ؟

نارشا هق هق می کنه – شین سو ... نامزد ... نامزد یونگ سنگ .

جونگ از تعجب نمی تونست حرف بزنه ... شکه شده بود ... نامزد یونگ رو نارشا کشته بود ؟؟

نارشا با صدایی که به زور شنیده میشد ادامه میده – توی اون حادثه ... در واقع توی اون دزدی ... غیر از شین سو یکی دیگه از دخترا هم تیر می خوره ... اما اون زنده می مونه ... شین سو رو ... من زدم ... نه یه بار و دو بار ... سه بار بهش شلیک کردم ... به خدا ... نمی دونستم بار داره ... اون خیلی سمج بود ... هی فرار می کرد ... مجبور شدم ...

جونگ سعی می کنه حرف بزنه – یعنی ... تو ... نارشا ... تو واقعا ... ؟

نارشا اروم سر تکون میده – نخواستم ... اون شب ... تلفنی با بابا حرف زدم ... خیلی عصبی بودم ... نفهمیدم ... زندگیشو سیاه کردم ... یه دخترو از مادرش جدا کردم ...

جونگ فقط تونست دستش رو روی شیشه ای که بینشون بود بذاره و زمزمه کنه – اروم باش ... اون تو رو می بخشه ...

نارشا هم دستش رو روی شیشه می ذاره ... از اون طرف می تونست گرمای دستای برادرش رو حس کنه ... و این گرما تا ته قلبش کشیده میشد ...

 

_____________________________

 

جونگ و یونگ سنگ و لیرا ... دختر یونگ سنگ ... توی یه خونه زندگی می کردن ... اما نه اون خونه ای که از هر گوشه ش حضور گرم کیو رو حس می کردن ... به قول جونگ ... اون خونه دیوونه کننده بود ... اگه اونتو می موندن نهایتا به یه تخت کنار تخت هیون کشیده می شدن .

یه خونه ی مشترک و نقلی ... یه کار درست ... با این که خیلی درامد نداشت ... اما با اضافه کاری میشد پول خوبی در اورد ...

البته توی ناچاریا ... گه گاهی به قدیم بر می گشتن ... به کسب اسیب نمی رسوندن اما ... یه وقتایی بود که هر دو دلشون برای اون روز ها تنگ میشد ... روز هایی که حتی جونگ با این که نمی تونست حرف بزنه ازشون به عنوان بهترین سال های عمرش یاد می کرد ...

 

 

__________________________________________

 

7 سال بعد ...

 

دلش برای تمام این سالها سخت فشرده شد ... نفس عمیقی کشید و سعی داشت بغض خفه کننده ش رو قورت بده ... سخت تلاش می کرد تا حرفایی که می شنید رو به خاطر بسپاره ...

سرهنگ – هیونگ 6 سال پیش ازاد شد و رفت پیش یونگ سنگ و جونگ مین ... سخت با اون شرایط کنار اومد ... یه جورایی خودش هم مرد ...  خودش رو مقصر مرگ می دونست ... بگذریم ... زندگیشون خوبه . یه وقتایی دزدی می کنن ... اما خوب ... سپرده م نگیرنشون . نارشا ... ( اینجا که می رسه صداش می لرزه )

4 ساله که ازاد شده ... اما گم و گور شده ... هیچ سراغی از دخترش هم نمی گیره ... نمی دونم کجاست ...

- چرا ... چرا از هیون نمی گین ؟؟؟

سرهنگ ادامه میده – تا دو سال اول ... بعد از اون اتفاق ... توی بیمارستان روانی بوده . نگران نباش ... الان بهتره . یعنی بچه ها همیشه دور و برشن . نمی ذارن احساس تنهایی کنه ... الان دیگه می تونه سر کار بره ... می تونه بخنده ...دیگه هم توی خواب راه نمیره ... نمی دونم باید چی کار کنی ... شرایط همه سخت بود برای باورش ... مخصوصا هیون ... تصمیم با خودته ... می تونی برگردی ... می تونی هم از دور شاهد خوشبختیشون باشی ...

لبخند تلخی می زنه – سرهنگ ... ممنون ... به خاطر همه چیز ...

سرهنگ – من ... خواستم کمک کنم ... نه به تو ... به خودم !

اینو میگه و دوباره لبخند می زنه . سر پا می ایسته و دستش رو جلو می بره – به هر حال ... تو ازادی ... کیم کیو جونگ !





____________________________________


خوب ... نمی دونم از کجا شروع کنم ... امیدوارم ... واقعا امیدوارم از داستان خوشتون اومده باشه ... ببخشید اگه بد بود یا اون جوری که شما می خواستین نبود ...
راستش ... باید یه اعترافی کنم .. اونم اینه که ... من ساره نیستم ... در واقع اصلا ساره ای وجود نداره . دلیل داشتم که خودم رو معرفی نکردم . الان هم فقط توی همین پست می گم ... واقعا معذرت می خوام .
من شیوام . فکر نمی کنم بچه های زیادی باشن که من رو بشناسن . تقریبا یک سال پیش یه داستان گذاشتم توی وب به اسم  unfinished dream و دوستای زیادی پیدا کردم . یه داستان طنز هم با نغمه جون نوشتم و گذاشتم توی وب به اسم care of love  . نمی دونم چند نفر منو یادشونه ... اما بعضی از بچه ها حدس زده بودن که منم و بهم می گفتن یه داستان هست که نویسنده ش شبیه تو می نویسه

به هر حال ... دوستان گلم ... خواننده های عزیز ... لطفا منو ببخشید اگه نتونستم خودم رو درست معرفی کنم . اها یه چیز دیگه . من رشته ی برق هستم ... ترم شش . بوشهر درس می خونم اما خونمون ابادانه ... دیگه همین ...
ممنون که تحملم کردین ... خیلی خوشحال شدم از این که دوستای خوبی مثل شما پیدا کردم ... دوستون دارم ... خدانگهدارتون باشه .

دسته بندی : we are gonna to fall down but ,


نمایش نظرات 1 تا 30

» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin