تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : SohA جمعه 25 فروردین 1391, 09:17 ق.ظ
سلااااااممممممممممم....خوفید؟؟؟...اول از همه یکی به سوال من جواب بده...الان یعنی چه خبره؟؟؟؟؟....دابل اس برگشتن؟؟؟؟؟...پس من چرا هیچ جا نمیبینم؟...من فقط دیدم جونگمین با کمپانیش مشکل پیدا کرده و ازشون شکایت کرده....یعنی الان دوباره باهمن؟؟؟؟...یعنی الان من باید جیغ بزنم یا نه؟؟؟؟؟؟....
پ.ن: بچه ها من فقط یه چیزی رو بگم...فکر کنم تو داستان اشتباه متوجه شدید...من یه جا گفتم پدرش به خاطر دو تا حرف بی اساس گروه رو به هم نمیریزه...این پدر هارا هستاااا نه پدر سها...پدر سها کاری به رابطه ی هیونگ و سها نداشته...



همون جا روی زمین افتاد و با دستش صورتشو پوشوند و فقط صدای هق هق گریش بود که شنیده میشد...بلند جیغ میزد و گریه میکرد....چند نفر دیگه کمکم کردن تا بلندش کنم...ولی با این که هیچی از ماشین باقی نمونده بود و اتش نشانی خاموشش کرده بود هنوز سعی داشت به طرفش بره...هنوز هم فریاد میزد اونا زندن....اینقدر گریه کرد که از حال رفت...ماشین امبولانس اومده بود و وقتی سها رو دیدن سریع روی برانکارد گذاشتنش و سوار ماشینش کردن...
 به بیمارستان رسیدیم به جونگمین زدم...بعد از چند تا بوق برداشت...
جونگمین: سلام...ببخشید صدای گوشی رو نشنیدم....
نایونگ: جو...جونگمین....
جونگمین: جانم؟...چیزی شده؟...چرا صدات میلرزه؟...
نایونگ: من الان...بیمارستانم....
جونگمین: چی؟؟؟؟....بیمارستان؟...برای چی؟...چی شده؟...
نایونگ: سها....
و ناگهان بغضم شکست و زدم زیر گریه....
جونگمین: اروم باش اروم باش...ادرس رو بگو الان میام اونجا....
نایونگ: پدر...مادرش....مردن....
صدایی از اون ور خط نیومد....بعد از چند ثانیه جونگمین با یه صدای گرفته ای گفت: چی؟...
نایونگ: جونگمین...
جونگمین: بگو کجایی...

از زبان هیونگ:
توی اتاقم بودم و اهنگ گوش میدادم...ناگهان جونگمین اومد تو اتاقم و در حالی که نفس نفس میزد بهم نگاه میکرد...هدفون رو از رو گوشم برداشتم و بهش نگاه کردم و منتظر موندم تا بگه چی شده....
جونگمین: سها...
هیونگ: سها؟...سها چی؟...
جونگمین: بیمارستانه...
از سر جام بلند شدم و با صدایی که بیشتر به فریاد شبیه بود گفتم: چی؟؟؟؟؟
جونگمین: پدر مادرش هم....تصادف کردن...
هیونگ: حالشون چطوره؟...
حرفی نزد....دستمو جلوی دهنم گرفتم ولی سریع کتمو برداشتمو به سمت در دوییدم...
جونگمین: صبر کن منم میام....

از زبان سها:
چشمامو باز کردم و به اطراف نگاه کردم...چیزی یادم نمیومد...کجا بودم؟...چرا کسی پیشم نبود؟...چشمامو روی هم فشردم و سعی کردم به یاد بیارم...با هر لحظه تمرکزم یه تصاویر مبهمی توی ذهنم شکل میگرفت...اتیش گرفتن یه ماشین...گریه های خودم...ماشینه مثل ماشین پدر مادرم بود...
با فکر خودم همه چیو به یاد اوردم...نفسم گرفت...مامان بابام...اونا..الان کجان؟...زندن؟...زندن...مطمئنم که زندن...ملافه ای رو که روم بود رو کنار زدم و بلند شدم...ولی بهم سرم وصل بود...سوزنشو از تو دستم بیرون کشیدم و به طرف در دوییدم...ولی وقتی خواستم در رو بازکنم سونگمین وارد شد...
سونگمین: سها...تو چرا بلند شدی؟...باید استراحت کنی...
سها: مامان بابام...کجان؟...
سونگمین: ســ...سها....
سها: گفتم کجان؟...
سونگمین: اروم باش...تو فعلا...باید استراحت کنی...
با صدای بلندی فریاد زدم: بهم بگو کجان....
زدم زیر گریه و همون موقع سونگمین منو تو اغوشش گرفت و سرمو روی شونش گذاشت...
سها: بهم بگو...بگو...کجان؟....هان؟...کجان؟؟؟...
گریم هر لحظه شدت میگرفت...سرمو روی سینش گذاشتم با دستام بلوزش رو میفشردم...
سونگمین: اروم باش...گریه نکن...
با دستش موهامو نوازش میکرد و منم همونطور گریه میکردم...نمی تونستم باور کنم...همش تقصیر چشمامه...مثل تصادف مامان بابای اصلیم...از چشمام متنفر شدم...بازم دو نفر دیگه رو ازم گرفت...ناگهان یاد حرف هیونگ افتادم...
هیونگ: چی رو نمی فهمی؟....این که دوست ندارم؟....معذرت می خوام...ببخشید که به بازیت گرفتم...تو دختر خوبی هستی...نمی خواستم گولت بزنم....راستشو بخوای ازت میترسم....از چشمات...
-تو...تو دوسشون داشتی...
هیونگ: اره...یه زمانی...ولی وقتی فکر میکنم پدر مادرت به خاطر رنگ چشمات مردن...نمی تونم تحمل کنم اگه همین سر من بیاد...
راست میگفت...بایدم میترسید...باید از یه دختر مثل من بترسه که حتی نمی دونه زندگی یعنی چی...خوشبختی یعنی چی...چرا باید این بلا ها سرم بیاد؟...چرا باید اینقدر احساس تنهایی کنم؟...کم کم گریم داشت بند میومد...ولی هنو زسونگمین منو از تو اغوشش بیرون نیاورده بود...احساس ارامش نمی کردم...ولی...یه حس عجیبی داشتم...یه حس عجیبی نسبت به سونگمین...اون واقعیت رو نمی دونه...نمی دونه من از چشمام متنفرم و پدر مادر قبلیم چطوری مردن...وگرنه اونم ترکم میکرد...

از زبان هیونگ:
سریع به سمت در دوییدم...کلاهمو پایین کشیدم و به سمت منشی رفتم...اتاق سها رو پرسیدم و قبل از این که شک کنه کی هستم به سمت اتاق دوییدم...از شیشه ی در اتاق توش رو نگاه کردم....سها...تو بغل سونگمین...دستام مشت شدن...سریع بدون این که چیزی بگم و کاری بکنم از اونجا دور شدم...

از زبان سها:

یک ماه از مرگ مادر پدرم میگذره...نایونگ به خواسته ی مادر پدرش و البته خودش اومده پیش من زندگی میکنه...و البته...سونگمین...به خاطر مرگشون بهانه ای پیدا کردم تا ازدواجمون رو عقب بندازم....ولی هنوزم هر روز اصرار میکنه که ازدواج کنیم و این اخرین خواسته ی پدرمه...دلم برای نصیحتاش تنگ شده بود...کاشکی می تونستم منم پیششون باشم...
به طرف دستشویی رفتم و ابی به صورتم زدم...به خودم توی اینه نگاه کردم...اگه این چشمام نبودن....اگه نبودن شاید هیچوقت این اتفاقا نمیوفتاد...شاید...شاید اگه خودم نبودم هیچوقت اینا اتفاق نمیوفتاد...نفس عمیقی کشیدم و در رو از داخل قفل کردم...از پشت اینه همه ی قرص ها رو برداشتم...گذاشتمشون کنار لبه ی وان حموم...من...چاره ی دیگه ای ندارم...تا قبل از این که دوباره کسی به خاطر من نابود بشه باید این کار رو بکنم.........

از زبان نایونگ:
نایونگ: سها؟...کجایی؟؟؟...
سونگمین: مطمئنی خونست؟....
نایونگ: اره...اون بیرون نمیره...اگرم بره حتما من باید باهاش باشم...
سونگمین: موبایلش که اینجاست...سهاااااااا؟....
به سمت طبقه ی بالا رفتم...رو فرشیش پشت در دستشویی بود...خیالم راحت شد...رفتم و در زدم...
نایونگ: سها؟...اونجایی؟
صدایی نیومد...
نایونگ: سها؟...دارم میام تو ها...
بازم صدایی نیومد...دستگیره ی در رو گرفتم و خواستم در رو باز کنم ولی در قفل بود...
سونگمین: اینجاست؟...
نایونگ: جواب نمیده...درم قفله....سها؟...خوبی؟؟؟...
سونگمین هم اومد به در زد و صداش کرد...ولی بازم صدایی نیومد...
سونگمین: برو کنار...باید درو باز کنم....
کنار رفتم و اونم محکم با شونش به در کوبید و در رو باز کرد...سها رو زمین بود...جعبه ی قرص ها روی زمین ریخته بود و خودشم چشماش بسته بود....دستمو روی دهنم گذاشتم و با چشمایی چر از ترس بهش چشم دوختم...سونگمین سرشو بلند کرد و صداش کرد...با دستش به صورت سها میزد و صداش میکرد ولی بازم چیزی نمی گفت...روی دستاش بلندش کرد و به طرف ماشینش رفت...کیفمو برداشتم و باهاش به سمت ماشین رفتم...پشت کنار سها نشستم و سرشو روی پاهام گذاشتم...
صداش میکردم ولی بازم جواب نمیداد...اشکام سرازیر شدن...دستمو روی چشمام گذاشتم...اون داره با خودش چیکار میکنه؟...چیکار؟...سونگمین در حال رانندگی بود و با سرعت زیادی رانندگی میکرد...به بیمارستان رسیدیم...دوباره سونگمین روی دستاش بلندش کرد و بردتش...من همون جا کنار ماشین موندم...دیگه طاقتشو نداشتم....دیگه نمی تونستم به جونگمین خبر بدم...نفسم گرفته بود و گریم بند نمیومد...
چرا همیشه بدترین چیز ها باید سر سها بیاد؟...چرا با خودش اینطوری میکرد...موبایلم زنگ خورد...یونگسنگ سونبه بود...برداشتم و با صدایی که بغض توش موج میزد گفتم: بله سونبه؟...
یونگ سنگ: سلام...خوبی؟...چیزی شده؟...
نایونگ: چرا زنگ زدین؟....
یونگ سنگ: من...فقط می خواستم حال سها رو بپرسم...
نایونگ: سها؟...فک نکنم زنده بمونه...خودکشی کرده سونبه...
گریم شدت گرفت....
یونگ سنگ: چـــــــــــی؟؟؟؟...چی میگی نایونگ؟
نایونگ: معلوم نیست چند تا قرص خورده...فک کنم می خواسته خودشو بکشه....
یونگ سنگ: الان...الان کجایی؟...
نایونگ: بهتره ندونید...اگه هیونگ جون سونبه اون کارو باهاش نمیکرد هیچوقت این بلا سر سها نمیومد....
یونگ سنگ: ولی....
گوشی رو قطع کردم...
سونگمین: اینجایی؟...دنبالت میگشتم....
چرا اینقدر صورتش بی تفاوت بود؟...انگار نه انگار بلایی سر سها اومده...پوزخندی زدم و پرسیدم: بهوش اومد؟...
سونگمین: بهش یه چیزی تزریق کردن...قرص ها رو بالا اورد...ولی فشارش خیلی پایینه...احتمال این که صدمه ببینه زیاده...
نایونگ: چه صدمه ای؟...
سونگمین: ممکنه شنواییش اسیب ببینه...باید دکترا فشارشو به حالت اولیه بر گردونن....


دسته بندی : the green eye girl ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin