تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : ShelernaZ شنبه 26 فروردین 1391, 03:53 ب.ظ
سلام به همه من اومدم با قسمت 11...بفرمایید ادامه...نظر هم یادتون نره لطفا

آپلود سنتر عکس رایگان
آپلود سنتر عکس رایگان

آپلود سنتر عکس رایگان

مین ا اروم دستش رو توی موهای لوسی برد و شروع کرد به نوازش کردنش و گفت:
میدونم...راستش من خیلی وقته که میدونم...
با این حرفش سر جاش خشک شد...از بغلش بیرون اومد و زل زد تو چشماش...برای این که همه چیز رو بفهمه دعوتش کرد تو و براش یه لیوان قهوه ریخت و نشست جلوش و گفت:
مین ا منظورت از این که گفتی خیلی وقت بود میدونستی چی بود؟؟؟
مین ا کمی از قهوش خورد و رو به لوسی گفت:
راستش من توی دانشکده با ایون جی دیده بودمش و فهمیده بودم که ایون جی به هیون سو علاقه داره...به هیون سو هم گفتم ولی هیون سو بهم گفت تو این موضوع دخالت نکنم...
لوسی سرش رو انداخت پایین و اروم گفت:
پس چرا به من چیزی نگفتی؟؟؟؟
مین ا:چی میگفتم؟؟میگفتم که دوست پسرت داره بهت خیانت میکنه؟؟؟
لوسی سرش رو بالا اورد و تو چشمای مین ا خیره شد و گفت:
مگه این کاری نیست که همه ی دوستا با هم میکنن...اگه من دوست پسرت رو با یه دختر دیگه میدیدم بهت میگفتم...
مین ا:به خاطر این که تو هنوز مدرن نشدی...توی سئول دوستی یه دختر و یه پسر توی دانشکده کاملا عادیه و چیزی نیست که بری به دوست دختر طرف گزارشش رو بدی...
لوسی دستش رو محکم روی میز کوبید و بلند شد ایستاد و گفت:
فکر کردی خیلی مدرن و سئول نشین شدی؟؟؟فکر کردی به خاطر این که خیانت دوست پسر دوستت رو بهش نگفتی الان همه به عنوان یه سئول نشین مدرن بهت نگاه میکنن؟؟؟
مین ا روشو از لوسی برگردوند و گفت:
بیخود سر من داد نزن...تقصیر خودت بود که نتونستی دوست پسرت رو راضی نگه داری...بی عرضگی خودت رو تقصیر دیگرون ننداز...
لوسی اروم سرش رو انداخت پایین و پوزخندی زد و به سمت اتاقش راه افتاد و گفت:
اره تو راست میگی...من حالم خیلی خوب نیست...تو هم که از زنده بودنم مطلع شدی...دیگه برو
و در اتاقش رو بست و درجا روی زمین نشست و شروع به گریه کرد...باورش نمیشد که صمیمی ترین دوستش همچین کاری در حقش کرده باشه...همیشه فکر میکرد مین ا بهترین دوستشه که همیشه پشتشه اما امروز بهش ثابت شده بود که مین ا دیگه اون کسی نیست که خیلی وقت پیش میشناخته...احساس میکرد از پشت بهش خنجر زدن...احساس میکرد از چند زاویه بهش خیانت شده و اون نمیتونه هیچ کاری بکنه...با ناتوانی خودش رو به تختش رسوند و خودش رو زیر پتو پیچید و دوباره شروع به گریه کرد...انقدر توی ناراحتی هاش گم بود که اصلا متوجه رفتن مین ا نشد...نانا و هیونگ با جونگ مین قرارداد بستن و بعد هم با هم مشغول تمرین اهنگا شدن...بعد از تمرین هیونگ و جونگ مین شروع کردن به حرف زدن و شوخی کردن نانا هم گاهی اوقات وسط حرفشون میپرید و مسخرشون میکرد...جونگ مین و هیونگ خیلی خیلی زود با هم صمیمی شدن طوری که هیونگ به جونگ مین گفت میتونه بره و با اون زندگی کنه...نانا ظاهرا به اونها نگاه میکرد و میخندید اما از طرف دیگه تو فکر یه درامیست جدید بود...هر جور فکر میکرد نمیتونست کسی رو به غیر از کیو به عنوان درامیست توی گروهش بیاره...گوشیش رو برداشت و به کیو زنگ زد...بعد از کلی بوق خوردن گوشی رو جواب داد که برای نانا خیلی عجیب بود...کیو هیچوقت گوشیش رو دیر جواب نمیداد حتی اگه تو بدترین موقعیت بود...
نانا:چرا انقدر دیر جواب دادی؟؟؟
کیو:دارم یه کارایی میکنم که خیلی دست و پا گیرن...
نانا:مثلا چه کارایی؟؟؟
کیو:یه کارایی دیگه...نانا من الان نمیتونم باهات صحبت کنم...اتفاق خاصی برات افتاده؟؟؟؟
نانا:نه...فقط میخواستم باهات حرف بزنم...
کیو:باشه...بعدا باهم حرف میزنیم...باشه؟؟؟
نانا:کیو...سئول نمیای؟؟؟تو سئول هم وکیل هست...
کیو مدتی سکوت کرد و بعد گفت:
بعدا باهات حرف میزنم...الان کار دارم...
نانا بدون این که کلمه ی دیگه ای بگه گوشی رو قطع کرد...احساس میکرد قلبش فشرده شده و داره تیر میکشه...اروم از روی صندلی بلند شد و به سمت درام رفت...انگشتش رو به سمت درام دراز کرد که صدای زنگ دار و قشنگ جونگ مین از توی افکارش اونو بیرون کشید:
نانا تو بلدی درام بزنی؟؟؟
نانا وزخندی زد و گفت:
نه...بلد نیستم...من گیتار رو هم یکی دیگه بهم یاد داد...
جونگ مین:کی بهت یاد داد؟؟؟؟
نانا ساکت شد و اروم به سمت جونگ مین برگشت و تو چشماش نگاه کرد و بعد اون به هیونگ خیره شد که به لباش خیره شده بود...نفس عمیقی کشید و گفت:
یه نفر که قبلا میشناختمش...
و بعد سریع حالت صورتش رو تغییر داد و گفت:
بیاین شب بریم خونه ی ما...لوسی اصلا سرحال نیست...میخوام بریم اونجا و یکم بهش انرژی بدیم که از اون حالت افسرده در بیاد...
هیونگ خندید و گفت:
افسردگی هم گرفته؟؟؟؟مگه چی شده؟؟؟
نانا:دوست پسر بی لیاقتش بهش خیانت کرد...اونم حسابی داغون شده...نمیخوام تنهاش بذارم...
هیونگ:واقعا بهش خیانت کرده؟؟؟؟جدا که بی لیاقت بوده...ولی نانا خودمونیم...لوسی اولین دختری نیست که باهاش دوست شدی؟؟؟
نانا لبخندی زد و گفت:
اره...اون اولین نفره...واسه همین هم خیلی برام عزیزه...بیاین تمرین امروز رو زودتر تموم کنیم که بریم خونه پیشش...
با این حرفش جونگ مین گفت:
میخوای من حالش رو بهتر کنم؟؟؟؟میتونم هااااااا...
نانا چشم غره ای به جونگ مین رفت و گفت:
لازم نکرده فداکاری کنی...به جون خودم اگه سعی کنی بهش نزدیک بشی که ازش استفاده کنی چشماتو در میارم...
هیونگ و جونگ مین بلند زدن زیر خنده طوری که صدای خندشون کل استدیو رو برداشته بود...هیونگ که از شدت خنده نمیتونست نفس بکشه با دوتا زانو روی زمین افتاده بود و همونطور میخندید...جونگ مین هم که بدتر از هیونگ رو زمین نشسته بود و میخندید...نانا که از خندیدن اونها خسته شده بود گفت:
مرگ...انقدر حرفم خنده داشت؟؟؟؟
هیونگ که با سختی داشت سعی میکرد حرف بزنه گفت:
همچین گفتی چشماتو در میارم که انگار گفته بود میخواد بره مخ نامزد یا عشقت رو بزنه...
نانا:هه هه هه...بامزه ها...انقدر بامزه این ندزدنتون...بیاین شروع کنیم که من میخوام زودتر برم خونه...شما هم اصلا برام مهم نیستین...هر غلطی دوست داشتین بکنین...
هیونگ و جونگ مین همونطور که با هم میخندیدن از روی زمین بلند شدن و اماده ی تمرین شدن تا با علامت نانا شروع کنن...تا غروب حسابی تمرین کردن و حتی باهم استارت یه اهنگ جدید رو هم زدن...اهنگی که احتیاج به یه شعر قوی داشت...هیونگ استارت اول رو زده بود و جونگ مین همراهش کرده بود...ساعت نزدیکای 8 شب که شد نانا گفت:
بیاین امروز رو تموم کنیم...امروز روز اول بود...بیاین بریم یکم خوراکی و ابجو بخریم و بریم خونه ی ما...لوسی خیلی وقته که تو خونه تنهاست...
هیونگ و جونگ مین هم باهاش موافقت کردن و همره با نانا به سمت خونه راه افتادن...توی راه خرید هاشون رو هم کردن...جونگ مین و هیونگ تو راه هر کدوم یه ابجو باز کردن و مشغول خوردن شدن...اروم از پله ها بالا میرفتن و واسه خودشون شادی میکردن...نانا برگشت سمت هیونگ و جونگ مین و گفت:
انقدر سر و صدا نکنین...نکنه میخواین از ساختمون بندازنمون بیرون؟؟؟؟
هیونگ خندید و گفت:
نترس بابا...کسی کاریمون نداره...
ولی نگاهش روی یه نقطه ثابت موند و ساکت شد...جونگ مین هم با دیدن سکوت هیونگ نگاهش رو دنبال کرد و به همون جایی که هیونگ خیره شده بود چشم دوخت...نانا هم با تبعیت از اون دو نفر همین کارو کرد ولی با دیدن کسی که پشت در خونشون نشسته نفسش قطع شد و اشک توی چشماش حلقه شد...اصلا کنترل اشک هاش دست خودش نبود...با دیدنش بی اختیار گریش گرفت...اروم اروم با قدم های سست به سمتش رفت اما حرفی نزد...جلوش ایستاد و با صدای دورگه و کلفتی گفت:
اینجا چیکار میکنی؟؟؟؟
اون هم بلند شد و ایستاد اما حرفی نزد و فقط به نانا خیره شد...هیونگ و جونگ مین که اصلا حرکت نمیکردن و فقط به اون دو نفر نگاه میکردن...نانا که از طرف اون شخص جوابی نشنید این بار با صدای بلند تری گفت:
نشنیدی؟؟؟گفتیم اینجا چه غلطی میکنی؟؟؟
بالاخرا صدایی از طرف اون شخص شنیده شد که گفت:
اومدم پیش تو...
نانا همونطور که اشکاش روی گونش غلط میخوردن گفت:
اومدی پیش من چیکار کنی؟؟؟؟
محکم نانا رو تو بغلش گرفت و گفت:
میخوام برگردم پیشت تو گروه...میخوام دوباره درام بزنم...
نانا همونطور که بلوز کیو رو توی دستش مشت کرده بود گفت:
پس وکالتت چی؟؟؟
کیو خندید و گفت:
مگه خودت هم نگفتی؟؟؟تو سئول هم وکیل هست...من اینجا هم میتونم کاراموز بشم...
نانا با هق هق گفت:
فکر میکردم دیگه هیچوقت نمیای...فکر میکردم کاملا ما رو فراموش کردی...
کیو موهای نانا رو نوازش میکرد و سعی میکرد که ارومش کنه...هیونگ هم اروم چشمای پر از اشکش رو مالید تا اشک هاش تخلیه بشه و بعد به سمت کیو و نانا رفت و گفت:
هی داداش...حسابی دقمون دادی...
کیو خندید و گفت:
ببخشید...ولی دیگه برگشتم...
جونگ مین که از همه چیز بی خبر بود و اصلا دلیل گریه کردن نانا رو نمیدونست اروم رفت کنار هیونگ ایستاد و گفت:
قرار نبود جشن بگیریم؟؟؟چرا نانا اینجوری گریه میکنه؟؟؟این دوست پسرشه؟؟؟
کیو بلند خندید و گفت:
نه...من درامیست قدیمی و کنونی گروهم...درضمن لیدر گروه هم هستم...تو هم حتما بیسیست جدیدی...من کیم کیو جونگم
جونگ مین خنده ای کرد و گفت:
هی نانا به خاطر برگشتن اون اینجوری گریه میکنی؟؟؟هر کسی از دور ببینتتون فکر میکنه اون دوست پسرته که به خاطر تو از تمام ثروت خانوادش گذشته و اومده که با تو باشه...
نانا خیلی سریع از بغل کیو بیرون اومد و بینیش رو بالا کشید و گفت:
اصلا هم اینطور نیست...من فقط نتونستم احساساتم رو کنترل کنم...وگرنه میدونستم که خودش کور میشه و برمیگرده...
هیونگ و جونگ مین و کیو بلند زدن زیر خنده و نانا با اخم به سمت در خونه رفت تا بازش کنه...جونگ مین به سمت کیو چرخید و گفت:
اسم من پارک جونگ مین...امیدوارم بتونیم خوب کنار هم کار کنیم و معروف بشیم...
کیو لبخندی زد و گفت:
حتما همینطور میشه...هی نانا ...لوسی کجاست؟؟؟چرا باهاتون نیست؟؟؟
نانا درو باز کرد و اهی کشید و وارد خونه شد...با دیدن لیوان های قهوه روی میز متوجه شد کسی اومده بود دیدن لوسی...اروم به طرف اتاق لوسی رفت و وارد اتاق شد...وقتی لوسی رو اونطور پیچیده توی پتوش دید فهمید از دیدن کسی که به دیدنش اومده بود خیلی خوشحال نشده بود...رفت و روی تختش نشست و پتو رو از روی سرش کنار زد و گفت:
لووووووووووسییییییییی...من اومدم خونهههههه...پاشوووووووو
لوسی یکم تو چاش غلت خورد و بعد چشمای وحشتناک پف کردش رو باز کرد و به نانا خیره شد و گفت:
نانا...اومدی؟؟؟ببخشید که نتونستم برات شام درست کنم...اصلا حال بلند شدن نداشتم...
نانا اهی کشید و گفت:
خودت هم چیزی نخوردی نه؟؟؟؟کسی اومده بود پیشت؟؟؟
لوسی دوباره بغض کرد و با سر بهش جواب مثبت داد...نانا:
کی؟؟؟؟
لوسی:مین ا...
نانا خندید و گفت:
خب این هم گریه داره؟؟؟باید خوشحال باشی که بهترین دوستت اومده بود دیدنت...
لوسی با این حرف نانا بغضش شکست و زد زیر گریه و گفت:
ناناااااا...مین ا دیگه بهترین دوستم نیست...اون خیلی وقته که میدونسته هیون سو بهم خیانت میکنه اما بهم نگفت...اون چطور تونست؟؟؟؟
نانا هم با شنیدن این خبر شوکه شد...سعی کرد خودش رو اروم نشون بده و گفت:
خب شاید دلایل خودش رو داشته...
لوسی:اره...گفت تو سئول دوستی یه دختر و یه پسر تو دانشکده عادیه...تازه گفت بی عرضگی خودم بود که نتونستم دوست پسرم رو راضی نگه دارم...
نانا اهی کشید و گفت:
لوسی...با گریه که چیزی درست نمیشه...من تازه میخواستم یه خبر خوب بهت بدم...
لوسی همونطور که اشک هاش رو پاک میکرد  گفت:
چه خبر خوبی؟؟؟؟من سرطان دارم و نزدیک مردنم؟؟؟؟
نانا جیغ کشید:
نه احمقققققق...گروه من کامل شده...کیو هم برگشته...حالا میتونم برات اهنگ بخونم...یه اهنگ درست و حسابی...


آپلود سنتر عکس رایگان

آپلود سنتر عکس رایگان

دسته بندی : se7en ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin