تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : nasim شنبه 26 فروردین 1391, 07:18 ب.ظ
سلااااااااام من برگشتممم
عیدگذشتتون مبارک تولد جونگ مین هم پساپیش مبارک
پیروزی من از سد میهن بلاگ هم مبارک
راستی یه خبر خوب طی چندروز اینده نتم وصل میشهههههههه!!
بزن دست قشنگه رو.....


داستان سایه هم همین روزها میام میتایپم
منتظرم باشین نتم که وصل بشه خیلی حرفا برای گفتن دارم خصوصا با دوستای تابستونیم

شیورین به بونسانگ نگاه کرد
-ریه ی بابا که سالمه نه؟
بونسانگ- چی می خوای بگی؟ نگو که...
شیورین- بذار حداقل جون نارا رو نجات بدیم تو این موقعیت این عاقلانه ترین کاره!
هیون-تو مطمئنی؟
شین هی- فکراتو کردی؟
شیورین-الان وقت فکر کردن و وقت تلف کردن نیست تنها چیزی که الان برام مهمه ناراست
هیونگ-حق با توئه نونا ولی وقتی  بفهمه...
شیورین حرفشو قطع کرد- همین که اون زنده بمونه برام کافیه اگه حتی بعد از این هم دشمنم بشه برام اهمیت نداره اون تنها عضو خانوادمه که برام باقی مونده ومن باید ازش مراقبت کنم
هیون-حالا که تصمیمتو گرفتی حرفی نمیشه زد
بون سانگ-÷س من میرم به همکارام خبر بدم که دستگاهها رو از پدرت جدا نکنن
کیو جونگ رسید بیمارستان همین که از تاکسی پیاده شد خبرنگارها مثل موروملخ ریختن سرش
-کیو جونگ شی!(اقا)لطفا در مورد وضعیت کیم ناگیونگ برامون کمی توضیح بدین
- اون در چه وضعیتیه؟
کیوجونگ-همین چند دقیقه پیش به من خبر دادن که ایشون از کما در اومدن دیگه چیزی نمیدونم...و از بین خبر نگارها رد شد و رفت داخل
یونسنگ تو پله ها نشسته بود. داشت گریه میکرد نمیتونست گریه های شیورین رو فراموش کنه دلش خیلی براش میسوخت
کیو جونگ با دیدن یونگسنگ قلبش ریخت بی رمق کنار یونسنگ نشست وبا دلهره پرسید
کیو-مرد؟...نگو....نایون؟؟؟
یونسنگ-مرد!!!
کیو-چی؟
یونسنگ-پدرنایون وشیورین مرد...
کیو جونگ-اینو که میدونستم ترسوندیم.... فکر کردم بلایی سر نایون اومده وقتی هیونگ زنگ زدوگفت به هوش اومده زود خودمو به پل رسوندم یه تاکسی گرفتم وسریع اومدم تو چرا هنوز اینجایی؟
یونسنگ-به هوش اومده؟پس چرا اینجا نشستی؟بریم!
اشکاشو پاک کرد وبا هم رفتن تو راهرو همین که وارد راهرو شدن چشم شیورین و کیو جونگ به هم خورد کیو جونگ سرشو انداخت پایین شیورین هم به کاشی های راهرو چشم دوخت هرکاری کرد نتونست جلوی اشکاشو بگیره صحنه ی تیر خوردن پدرش خیلی وحشتناک تر از اونی بود که به این راحتی فراموشش کنه
کیو جونگ اروم به یونسنگ گفت- من نمیتونم....نمیام جلو...!
یونسنگ-چرا؟تو که تقصیری نداری!
کیو-باعث همه ی این بدبختی ها پدر منه...باید تو موقعیت من باشی که بفهمی این یعنی چی!من میرم بیرون
هیون-چی شده؟چرا اونجا وایسادین؟
هیونگ-کیو جونگ چرا دیر اومدی؟نایون به هوش اومده!ریه هم براش پیدا...
با تنه ای که شین هی بهش زد بقیه ی حرفشو خورد...
کیو جونگ-من رفتم...
شیورین اشکاشوپاک کرد صداشو صاف کردویه نفس عمیق کشید
-کیو جونگ شی...میشه با هم صحبت کنیم؟
کیو جونگ چند لحظه سکوت کرد وبعد به طرف شیورین اومد
کیو-من واقعا متاسفم...
جونگ مین اینقدر با موهای نارا بازی کرد تا خوابش برد همینطور که به صورت نارا نگاه میکرد پرستار وارد اتاق شد
پرستار-میشه چند لحظه اتاقو ترک کنین؟باید سرم وملحفه های مریض رو عوض کنم
جونگ مین-چقدر طول میکشه؟
پرستار-حدودا ربع ساعت...
جونگمین-پس ربع ساعت دیگه برمیگردم از اتاق بیرون اومد تصمیم گرفت تو این فاصله یه سری به بچه ها بزنه... همین که از در CCUبیرون اومد دید همه دارن به شیورین وکیو نگاه میکنن هیچکی نمیدونست چه اتفاقی افتاده
کیو جونگ-بابت همه چیز متاسفم من سزاوار مرگم
شیورین با صدایی بغض الوداما محکم-نه!چرا این حرفو میزنی؟تو برای کمک به من وپدرم همرام اومدی وقتی از هیچی خبر نداشتی چراباید متاسف باشی؟
کیوجونگ-ولی من پسر کسی ام که پدرتو کشت...
جونگمین-اینجا چه خبره؟کی کی رو کشته؟شما چی دارین میگین؟
هیونگ-هیسسسس ما هم میخوایم همین رو بدونیم!
تو همین موقع بونسانگ هم رسید
شیورین-درسته ولی...تو با اینکه درست منو نمیشناختی همراهم اومدی که پدرمو نجات بدی تو حتی اگه پسر کسی باشی که پدرمو کشته بازم برای من یه دوستی...
جونگمین-امکان نداره...
هیون از فرت شوک خندید-دوربین مخفیه؟
بونسانگ-دروغ محظه...
کیو جونگ-نه!نه دوربین مخفیه نه دروغ محظه...کسی که تمام این مدت زندگی نارا رو تباه کرده پدر منه....من برای اینکه پسر یه همچین پدریم از همتون معذرت میخوام..واقعا متاسفم
شیورین-بهت گفتم اینو نگو...کجای این دنیا دیدی کسی رو بخاطر کارای یکی دیگه مقصربدونن؟
بونسانگ-شیورین
شیورین-هیچی نگو بونسانگ!من تنها موندم به جز همینهایی که اینجان تو این دنیا هیچکس رو ندارم  6ساله که بخاطر محافظت از پدرم عالم وادم رو از خودم رنجوندم!دیگه نمیتونم ادم اهنی باشم که به دستور بقیه نفس بکشم
من... کشته شدن بابامو فراموش میکنم...واز کسایی که اینجا هستن هم هیچکس نباید از این موضوع جای دیگه ای حرف بزنه...اینو بخاطر خودتون میگم...کیم مرد خطرناکیه...
کیوجونگ-چطور میتونی به این سادگی...
شیورین-کیوجونگ شی!تمومش کن..از این لحظه نمیخوام هیچی درمورد این موضوع بشنوم...این به نفع همه است
بونسانگ بهش کمک کرد که جو یه خورده عوض بشه...عمل نارا فردا صبحه...بعد رو کرد به جونگمین
بونسانگ-تو چرا اینجایی؟
جونگمین تو شوک بود...
بونسانگ-پارک جونگ مین شی!؟؟؟؟
جونگ مین-ها؟
بونسانگ-پرسیدم چرا اینجایی؟
جونگمین-هان!دارن ملحفه شو عوض میکنن....
هیون-حالش خوب بود؟
جونگ مین-اره سلامتو رسوند......شوخی کردم هه هه...
هیونگ-بخاطر همین شوخی های بی مزت بود که شیورین قبولت نکرد دیگه!!!
جونگ مین-نمیتونی حداقل جلوش اینو نگی؟
شین هی- تمومش کنید الان وقت بحث کردن نیست!
شیورین-عیبی نداره جونگ مین شی...من هیونگ جون رو میشناسم
ولی واقعا اینجوری نبود اگه بخاطر پدرم ونارا نبود حتما بهت جواب مثبت میدادم اصلا اگه همین الان دوباره  بهم پیشنهاد بدی حتما قبول میکنم
جونگ مین پوز خند زد
جونگمین-شیورین شی!میتونم یه سوال ازت بپرسم؟
شیورین-چی؟
جونگمین-احیانن تازگی ها سرت به جایی نخورده؟یا شایدم داروی اشتباهی خوردی خل شدی!


دسته بندی : not alone ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin