تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : AlmA:grEEn aPPle دوشنبه 28 فروردین 1391, 06:01 ب.ظ

سلام به همگی...
اینم از قسمت بعدی...
از اینکه خواننده های جدیدی ب داستان اضافه شدن خیلی خوشحالم

دوستان من از کافی نت اومدم نتم ک وصل شد نظرات رو حتما میجوابم



جونگ مین خیلی عصبی بود... نمیدانست باید چگونه با ساندرا برخورد کند طوری که کیوجونگ نفهمد..دیگه فکر کردن فایده نداشت باید دیر یا زود با این مسئله کنار میامد.. اگر خودش به کیوجونگ زنگ نمیزد و نمیگفت که برگشته مطمئنا او خبردار نمیشد ولی حالا دیگه وارد این بازی شده بود و باید تا آخر خط میرفت...مشکل ساندرا و جونگ مین از وقتی شروع شد که عموی ساندرا از توکیو برگشت!یاد آدوری خاطرات  گذشته باعث میشد که فرمان را محکم تر میان دستانش فشار دهد...چشمانش قرمز شده بودند و قیافه ی خشمگینی به خودش گرفته بود...

پوزخندی زد:تو از هیچی خبر نداری ساندرا...هیچی

پدال گاز را تا ته فشرد و به سمت تالار رفت...


ساندرا به همسرش خیره شده بود..کیوجونگ سعی میکرد تا عادی جلوه کند ولی مثل اینکه ساندرا قصد نداشت مسیر نگاهش را عوض کند..

کیوجونگ:اهم...چیزی شده عزیزم؟قیافم بد شده؟چرا بهم زل زدی؟

ساندرا دست او را که روی دنده ی ماشین قرار گرفته بود گرفت و بوسه ای بهش زد:امشب واقعا خوشگل شدی..من که زنتم دلم نمیخواد رومو یه ثانیه برگردونم چه برسه به زن هایی که الان تو مهمونین

کیوجونگ خندید:چه عجب شما یه بار از ما تعریف کردی

ساندرا با حالتی خاص بهش نگاه کرد:کیوجونگ!!!!خیلی....

-باشه ادامه نده میدونم چی میخوای بگی!

ساندرا خندید:از دست تو

-دوستت دارم

با شنیدن این جمله لبخندی که روی لب های ساندرا بود محو شد..رویش را به طرف شیشه برگرداند.هر وقت کیوجونگ این حرف را میزد قلبش به لرزه در میامد...لحن گفتنش و معصومیتی که در نگاهش هنگام گفتن دوستت دارم موج میزد درست مثل جونگ مین بود!!!!نمیخواست گریه کند ولی بغض سنگینی مهمان گلویش بود... خودش را کنترل کرد

با خودش گفت:تو به من بد کردی پارک جونگ مین



کیوجونگ و آقای هان همزمان با هم به تالار رسیدند..کیوجونگ و ساندرا از ماشین پیاده شدند و به سمت هان رفتند و احوال پرسی گرمی با او کردند و وارد مهمونی شدند

تمام مهمان ها آمده بودند... مهمانی تقریبا شروع شده بود ولی با آمدن کیوجونگ و آقای هان به طور رسمی آغاز شد

همه در مقابلشان تعظیم کوتاهی کردند...ساندرا بازوی همسرش را گرفته بود و به سمت جایگاهی که برایشان در نظر گرفته شده بود رفتند..هان و ساندرا نشستند اما کیوجونگ پشت میکروفون رفت و از همه درخواست کرد تا بهش توجه کنند

-:ممنون میشم اگه برای چند لحظه وقتتون رو به من بدین

همه ی مهمان ها برگشتند و سکوت کردند...کیوجونگ شروع کرد

-از همه ی عزیزانی که دعوت ما رو پذیرفتن و تشریف آوردن کمال تشکر رو دارم امیدوارم از مهمونی نهایت استفاده رو ببرین.همه در جریان هستین که ادغام شرکت ما و اقای هان یه اتفاق غیرقابل باور بود ولی اتفاق افتاد و از این ادغام خیلی خوشحال و راضی هستیم.

کیوجونگ از هان دعوت کرد تا بقیه حرفایش را کامل کند.هان در مورد سهام موجود در بازار و سهامدران اصلی شرکت کمی حرف زد و بیشتر راجع به اولین پروژه ی مشترکشون که ساخت یه هتل مجلل خارج از سئول بود توضیح داد..بعد از اتمام سخنرانی کیوجونگ و هان گیلاس های شرابشان را بالا آوردند.... بقیه مهمان ها هم همین کار را کردند و به امید پایداری در شراکتشان و موفقیت در کار نوشیدند!

جونگ مین در گوشه ای از سالن ایستاده بود که دید کامل به ساندرا داشت ولی ساندرا نمیتوانست او را ببیند....اشک در چشمان جونگ مین حلقه زده بود... اشکی پر از نفرت و خشم!دستش را مشت کرد و روی میز سلف سرویس کوبید... یک گیلاس برداشت و با یک پک همه آن را نوشید........دوباره به ساندرا نگاه کرد..میتوانست عشقی را که به شوهرش دارد از نگاهش بخواند.. میدانست که کیوجونگ خوشبختش کرده و هیچ کم و کسری برایش در زندگی نگذاشته است... همیشه به او میگفت که همسر تو خیلی خوشبخته چون تو از هر لحاظی یه مرد کاملی..ولی هیچوقت فکرش را نمیکرد که صمیمی ترین دوستش عشقش را یک روز ازش بدزد...قولی که خودش 3 سال پیش به ساندرا داده بود حالا به دست کیوجونگ عملی شده بود...قبل از اینکه برگردد تصمیم گرفته بود هرجوری شده ساندرا را پس بگیرد به هر قیمتی که شده.ولی وقتی کریستینا(منشی جونگ مین) بهش مشخصات همسرش را داد نمیتوانست باور کند که آن مرد کیوجونگ باشد!!!! هنوز عاشق ساندرا بود از طرفی هم نمیخواست زندگی دوستش را از هم بپاشاند... بین دوراهی بدی گیر افتاده بود...نه راه پس داشت و نه راه پیش...

کیوجونگ رو به ساندرا کرد و گفت:میخوام یکی رو بهت معرفی کنم

-کی رو عزیزم؟

-میفهمی همین جا باش تا برگردم

کیوجونگ به دنبال جونگ مین میگشت که کنار ایتوک پیدایش کرد.جلو رفت و دستش را روی شونه ی جونگ مین گذاشت.جونگ مین برگشت..کیوجونگ از حالتی که در چشمانش دیده میشد جا خورد..از ایتوک عذرخواهی کرد و از جونگ مین خواست تا همراهش بیاید..جونگ مین خوب میدانست که قصد کیوجونگ چیست برای همین بدون هیچ مخالفتی دنبالش راه افتاد.ساندرا مشغول خوردن دسر بود که کیوجونگ برگشت و برایش دست تکان داد.... ساندرا از پشت میز بلند شد و به سمتش رفت

کیوجونگ:اینم همون کسی که میخواستم بهت معرفی کنم

 کنار رفت.. ساندرا منتظر بود تا ببیند که او کیست که چشمانش روی صورت جونگ مین قفل شد

زمان متوقف شده بود... ساندرا هنوز باور نمیکرد که این جونگ مین باشد!مطمئن بود که این یه خواب نیست ولی نه...امکان نداشت!جونگ مین اینجا چیکار میکرد؟احساس خفگی بهش دست داد... قلبش به شدت میزد... نمیتوانست تعادلش را حفظ کند برای همین دست کیوجونگ را گرفت و بهش تکیه داد.گوشه ی پیراهنش را گرفته بود و فشار میداد باعث میشد تا اشکایش سرازیر نشوند....

جونگ مین هم حال چندان خوبی نداشت..چقدر دلش میخواست مثل گذشته ها ساندرا را در آغوش بکشد و موهای لطیفش را نوازش کند و زیر گوشش زمزمه کند که دوستش دارد.با خودش کلی تمرین کرده بود که خونسرد باشد و طوری رفتار کند که انگار برای اولین باراست که با او برخورد داشته است..ولی همه ی اون حرفای توی ذهنش به بغض بزرگی تبدیل شده بود!فقط توانست قدمی به جلو بردارد و دستش را به سمت ساندرا دراز کند.لرزش دست ساندرا کاملا مشخص بود حتی کیوجونگ هم این را فهمید با اینحال به هم دست دادند.......دست هردویشان مثل یه تیکه یخ سرد بود...ساندرا سریع دستش را از دست جونگ مین بیرون کشید و به زمین چشم دوخت

جونگ مین بغضش را فرو خورد:از آشنایی با شما خیلی خوشوقتم خانم کیم

-منم همینطور

-این پیراهن واقعا برازنده ی شماست

-سلیقه ی شما واقعا جای تعریف داره

-بهتون به خاطر داشتن همچین شوهری تبریک میگم.کیوجونگ واقعا یه مرد ایده اله

ساندرا به لبخندی کوتاه اکتفا کرد... تا جایی که میتوانست سعی میکرد به جونگ مین نگاه نکند به همین دلیل رو به کیوجونگ ادامه داد:همدیگه رو میشناسید؟

-اره عزیزم.من و جونگ مین از دوران دبیرستان با هم بودیم... من اونو مثل برادرم دوست دارم.

و به جونگ مین نگاه کرد و لبخندی زد!عذاب وجدان دوباره به سراغ جونگ مین آمده بود..نمیتوانست همچین کاری بکند..تصمیم گرفت بیخیال انتقام شود و بگزارد  ساندرا به زندگیش ادامه دهد..مشغول صحبت بودند که اقای هان بهشان ملحق شد و به جونگ مین نگاهی کرد

-اقای پارک جونگ مین؟

-بله خودم هستم

کیوجونگ:مدیر هان ایشون همون کسی هستن که دیروز راجع بهش با هم صحبت کردیم

-آره شناختمش.میتونی چند دقیقه از وقتت رو به من بدی؟

جونگ مین:حتما

وقتی داشت دنبال هان میرفت کیوجونگ چشمکی بهش زد اما امتداد نگاه جونگ مین به چشمان ساندرا ختم میشد..

جونگ مین گرم صحبت با آقای هان بود و توانسته بود حسابی  در دل هان جا باز کند... نور سالن کم شد... آهنگ ملایمی پخش شد و زوج ها کم کم دست هم را گرفتند و در وسط سالن شروع به رقصیدن کردند.کیوجونگ کمی تردید داشت ولی بالاخره دست ساندرا را گرفت و او را به وسط سالن برد..جونگ مین دیگه حواسش به حرف های هان نبود و تمام حرکات ساندرا و کیوجونگ را زیر نظر داشت

وجود ساندرا سرشار از استرس بود ولی وقتی کیوجونگ دست هایش را دور کمرش گذاشت آرامش خاصی بهش دست داد...دستانش را دور گردن کیوجونگ حلقه کرد و به چشمانش خیره شد.با خودش گفت

-قلب من الان متعلق به کیوجونگه مهم نیس در گذشته چه اتفاقی افتاده

جونگ مین از هان عذر خواهی کرد و گفت که در اولین فرصت با او تماس میگیرد.از تالار خارج شد... گره ی کرواتش را شل کرد.. سوئیچ ماشینش را از نگهبان گرفت و با سرعت زیادی به سمت هتلش حرکت کرد.

مهمانی رو به اتمام بود... تقریبا همه ی مهمان ها رفته بودند... ساندرا هرچی با چشمانش دنبال جونگ مین گشت پیدایش نکرد تا اینکه دلش طاقت نیاورد و از کیوجونگ پرسید

-دوستت رفته؟

-فکر کنم آره!ایتوک هم ندیدتش..خسته شدی نه؟

-اوهوم خیلی زیاد دیگه نمیتونم یه قدم هم با این پاشنه ها بردارم

کیوجونگ ایتوک را صدا کرد و ازش خواست تا حواسش به اوضاع باشد بعد از رو به راه کردن کارها با ساندرا از تالار خارج شد

توی ماشین از جانب هیچ کدام حرفی زده نشد.... کیوجونگ هم این سکوت را به پای خستگی همسرش گذاشت و چیزی نگفت ...بعد از اینکه ساندرا را رسوند به خانه ی خواهرش رفت تا سانی را بگیرد



ساندرا به اتاقش رفت تا لباس راحتی بپوشد..وقتی میخواست آرایشش را پاک کند نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد... کنار تخت نشست و زانوهایش را بغل کرد و به اشکانش اجازه داد تا جاری بشوند..به هق هق افتاده بود قیافه ی جونگ مین حتی  لحظه ای از جلوی چشمانش کنار نمیرفت



کیوجونگ سانی را داخل صندلی مخصوصش گذاشت و دست های کوچک و تپلش رابوسید(خوابیده بود) و حرکت کرد

در راه جونگ مین زنگ زد

کیوجونگ:من که از اول این پیشنهاد رو بهت دادم.من موافقم مطمئنم ساندرا هم مخالفتی نداره.خبرش رو بهت میدم... خداحافظ



جونگ مین گوشی را قطع کرد و در آینه به خودش نگریست:لی ساندرا به زودی دوباره همدیگه رو میبینیم..

زهرخندی روی لبانش نقش بست


ساندرا صورتش را شست و روی تخت دراز کشید و به مهمونی امشب فکر کرد.با صدای باز شدن در چند قطره اشکی که هنوز روی صورتش بود را پاک کرد...کیوجونگ سانی را به اتاقش برد و به اتاق خوابشون رفت ولی قبل از اینکه بخوابند گفت:

-جونگ مین قراره برای یه مدت پیش ما زندگی کنه!



دسته بندی : Love♥Odium ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin