تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : sahar یکشنبه 27 فروردین 1391, 03:25 ب.ظ


کاش میشد هیچ کس تنها نبود کاش میشد دیدنت رویا نبود گفته بودی با تو می مانم ولی...

 رفتی و گفتی و اینجا جا نبود سالیان سال تنه
ا مانده ام شاید این رفتن سزای من نبود من دعا کردم برای بازگشت

 دست های تو ولی بالا نبود باز هم گفتی که فردا میرسی کاش روز دیدنت فردا نبود

سلام..سلام...سلام..سلام

خوفین؟چطولین؟؟ خوش میگذره

باهوای بارونی چطوری؟؟؟ با درسها چیکار می کنید؟؟

من اومدم با یه قسمت دیگه...منتظر تون نمیزارم... ومثل همیشه منتظر نظرهای خوبتون هستم

 


جونگی:یه چیزی می خوام بهت بگم قول بده که ناراحت نمی شی؟؟ اول قول بده

سحر: قول میدم بگو

جونگی: خوب چه جوری بگم؟؟

سحر: بگو نصفه عمر شدم. .چرا صورتت ناراحته؟؟ اتفاقی افتاده؟؟

جونگی: خوب دیشب  که پیش خانوادم  بودم اونا ازم می خوان که من با جسیکا ازدواج کنم ولی من یکی دیگه رو دوست دارم ونمی خوام با جسیکا ازدواج کنم

سحر: خوب برای چی جسیکا رو دوست نداری اون دختر خوب وخشگلیه؟ تازه مثل خودت خواننده است؟  خوب کی رو دوست داری؟؟

جونگی: نمی خوام دربارش چیزی بگم

سحر:  ولی بهتر به حرف خانوادت گوش بدی؟؟حالااون کیه؟؟

جونگی: نمی خوام بهش فکر کنم..  الان نمی توانم بهت بگم کیه

سحر: میدونه که دوستش داری؟اون دختره دوست داره تو رو .. اصلا؟؟

جونگی: نه نمیدونه ... می ترسم بهش بگم دوستش دارم واز دستش بدم

سحر:  خوب باید بهش بگی؟؟

جونگی: اصلا بی خیال بشو... دیگه نمی خوام دربارش حرف بزنم .راستی مسافرت کجا می خوای بری؟؟

سحر: با خانوادم می خوام فردا برای سه روز یا بیشتر بریم جزیره جیجو

جونگی:خوب من اونجا پس فردا اجرا داریم پس می توانم ببینمت

سحر: چه خوب؟؟ کجا اجرا داری؟؟

جونگی: بهت ادرس میدم خواستی بیا ببین... خوشحال میشم.

سحر: یه چیزی بهت میگم ناراحت نشو.. ولی بهتره به اون کسی که دوستش داری بگی دوستش داری وببینی اون تو رو دوست داره یانه..و بهم بگو اون کیه تا بتوانم کمکت کنم.

جونگی:خوب اگه اینجوری به نظرت خوبه.. باشه .. بهت میگم اون شخص کیه؟

سحر: خوب اون شخص کیه؟؟

جونگی رو به من کرد ودستام  رو تو دستاش گرفت و بهم گفت

جونگی: اون شخصی که من دوستش دارم توی سحر ونمی خوام به هیچ قیمتی تو رو از دست بدم وامیدوارم که تو هم همین حس رو بهم داشته باشی

 من که باور نمیکردم که اون منو دوست داشته باشه پس جسیکا چی بود ؟؟مگه اون جسیکا رو دوست نداشته و ازش خواستگاری نکرده بود شاید نمی دونست که من اینا رو میدونم ؟؟ نمی توانستم باور کنم دستاش رو از دستام  کشیدم بیرون وبهش گفتم

سحر:شوخی نکن؟؟ چرا باید شخصی مثل منو دوست داشته باشی؟؟ من کسی نیستم که به دردت بخوره؟؟

جونگی دوباره دستام رو گرفت بهم گفت

جونگی:با هات شوخی نمی کنم از همون لحظه اول که دیدمت عاشقت شدم ودوست دارم.. تو هم همین  حس رو بهم داری؟؟مگه نه؟

 من که گیج شده بودم ونمیدونستم چیکار باید بکنم وچی بگم به ساعتم نگاه کردم وبهش گفتم

سحر: دیر وقته باید برم خونه و وسایل هام رو جمع کنم

 و سوار ماشین شدم و جونگی دیگه چیزی نگفت وسوار ماشین شد وحرکت کرد وبعد از چند دقیقه حرکت بهم گفت

جونگی: نمیدونم نظرت چیه؟؟ منو دوست داری یا نه ولی من حرفی که زدم راست بود واینکه نمی توانم به جز تو به کسی دیگه  ای فکر کنم وبابت این مدت که نتوانسته ام بهت زنگ بزنم متاسفم

ومن فقط گوش میدادم تا اینکه رسیدیم ومن از ماشین پیاده شدم وازش خداحافظی کردم وبهش گفته ام

سحر:این شوخی رو با من نکن ...این کار اصلا درست نیست

و رفتم داخل و به همه سلام کردم همه توی حال نشسته بودن رفتم بالا توی اتاقم ولباس هام رو عوض کردم وپایین اومدم وکنارشون نشستم و به پدرم گفتم

سحر: حالا قراره کجا بریم مسافرت؟؟ من برای یه هفته یا سه روز مرخصی گرفتم

 پدر سحر: به نظر تون کجا خوبه ؟؟

من بی اینکه اجازه بدم حرف پدرم تموم شه گفتم

سحر:چه طوره بریم جزیره جیجو ؟خوبه نه ؟؟

ته مین هم با من موافقت کرد وپدرم هم قبول کرد وگفت

پدر سحر:  پس فردا میریم

 منم چند ساعتی پیش شون نشستم وبعد به همه شب بخیر گفتم وبه اتاقم رفتم ورفتم توی رختخواب که یاد حرف جونگی افتادم که بهم گفته بود دوستم داره باورم نمی شد که بگه واقعا منو دوست داره به خودم گفتم اون شوخی کرده و بعد به خودم می گفتم اون شوخی کرده پس چرا گفت  ؟؟ حرفی که زده واقعیت و منو دوست داره.. اخه چرا باید کسی مثل منو دوست داشته باشه

نظر یادتون نره





» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin