تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : ShelernaZ دوشنبه 28 فروردین 1391, 08:27 ب.ظ
سلام به همه...خوبین؟؟؟خوشین؟؟؟سلامتین؟؟؟من اومدم با یه قسمت جدید...نظر یادتون نره...بفرمایید ادامه

آپلود سنتر عکس رایگان



آپلود سنتر عکس رایگان

آپلود سنتر عکس رایگان

لوسی با ناباوری به نانا خیره شد و گفت:
واقعا؟؟؟؟گروهت کامل شده؟؟؟
نانا لبخندی زد و گفت:
مگه باهات شوخی هم دارم؟؟؟گروهم کامل شده...از فردا تمرینات اصلی رو شروع میکنیم...
لوسی لبخند بی جانی زد و گفت:
واز نانا...تبریک میگم...واقعا خوشحالم کردی...
نانا روی تخت نشست و گفت:
اینطور که به نظر نمیاد...قیافت حسابی داغونه...
لوسی سرش رو پایین انداخت و گفت:
میدونم...متاسفم...ولی یکم درکم کن...تو اگه جای من بودی و اینطوری بهت خیانت میشد چه جوری میشدی؟؟؟
نانا اهی کشید و گفت:
مگه نشد؟؟؟یادت نیست؟؟؟که هیون جونگ چطوری به منو گروه خیانت کرد؟؟؟؟من هم مثل تو خیلی ناراحت و شکسته بودم...مخصوصا که اون برام اولین نفر بود که اونطور عاشقش شده بودم و دوستش داشتم...اما با گریه و ناراحتی هیچ چیز تغییر نمیکنه...تو باید اونو فراموش کنی و یه شروع جدید و قوی داشته باشی تا بتونی به اون احمق ها نشون بدی و ثابت کنی که چه کسی رو از دست دادن...
لوسی به نانا که به گوشه ای از اتاق خیره شده بود نگاه کرد و منتظر ادامه ی حرف هاش شد...نانا نفس عمیقی کشید و گفت:
وقتی هیون جونگ رفت من افسرده شدم...از همه چیز بدم میومد و از زندگی که داشتم خسته شده بودم...همه چیز برام بی معنی و پوچ بود..میخواستم برم و یه تارک الدنیا بشم...وقتی رفتم صومعه یه خواهر روحانی اومد تا باهام صحبت کنه و دلیل این کارم رو بدونه...وقتی دلیلم رو بهش گفتم خندید و بهم گفت منو قبول نمیکنه...من خیلی اصرار کردم و بهش گفتم نمیخوام برگردم و میخوام اونجا بمونم اما اون گفت کلیسا روح منو قبول نمیکنه...گفت روح من برای عبادت کردن خدا نیست و نمیتونه اون کارو بکنه...من باز هم زیر بار نرفتم و برای موندنم اصرار کردم...اینبار اون خیلی جدی بهم نگاه کرد و کامل منو برانداز کرد و گفت که بدن من پاک نیست...گفت بدنی که عشق و تنفر و احساسات دنیوی دیگه مثل حس انتقام توش باشه پاک نیست...بهم گفت که برگردم و اون احساسات و از بدنم بیرون کنم و بعد اگه باز هم خواستم تارک الدنیا بشم برگردم...به خاطر همین تصمیم گرفتم بیام سئول و انتقام خودم رو از هیون جونگ بگیرم و بهش ثابت کنم که بدون اون من موفقم...حتی موفق تر از اون...اونموقع تونستم به ارامش برسم...تو هم باید همین کارو بکنی...با دست کشیدن از کارهات و مریض شدن نمیتونی خودت رو اروم کنی...باید خودت رو بهشون نشون بدی و مجبورشون کنی برای اذیت کردنت تاسف بخورن...باید کسی بشی که اونها در حسرتش بمونن...اون موقع تو هم مثل من به ارامش میرسی...
حرف های نانا برای لوسی حرف هایی بود که لوسی سال ها انتظار شنیدنشون رو داشت...لوسی همیشه نادیده گرفته میشد و کسی به حرفاش توجه نمیکرد...همیشه همه فکر میکردن اون سادست به خاطر همین معمولا به حرفاش توجه نمیکردن...گاهی حضورش رو هم نادیده میگرفتن...حالا هم که اینطور به خودشون اجازه داده بودن که به اون خیانت کنن...لوسی دست نانا رو گرفت و لبخندی زد و گفت:
برای این که به یه ادم دیگه تبدیل بشم یه دوست میخوام...نانا قول میدی که تا ادم مهمی نشدم باهام بمونی؟؟؟خواهش میکنم از دستم خسته نشو و تحملم کن...وقتی ادم مهمی شدم اگه دیگه نتونستی تحملم کنی ولم کن...اون موقع مطمئنم میتونم با غم نبودنت کنار بیام...
نانا خندید و گفت:
تا تو ادم مهمی بشی من زیر خاک 200 تا کفن میپوسونم...فعلا بیا بریم جشن گروهمون رو بگیریم...تا اون موقع من در موردش فکر میکنم...
لوسی از جاش بلند شد که بره بیرون اما نانا جلوشو گرفت و گفت:
تو که نمیخوای با اون شلوار گل گلی و گشاد و اون تیشرت فوق گشاد بری و تو جشن شرکت کنی؟؟؟زود لباستو عوض کن...یه چیز بهتر بپوش...پیراهن نپوشی هاااااااا
لوسی خندید و اروم سرش رو به علامت مثبت تکون داد و به سمت کمد لباساش رفت...نانا از اتاق لوسی بیرون رفت و به پسر ها که بیخبر از همه چیز با خیال راحت مشغول خوش گذرونی بودن خیره شد...هر 3 نفرشون داشتن با هم میگفتن و میخندیدن و هیچ کدوم هم به نانا و لوسی توجهی نداشتن...نانا نفسش رو با شدت از ریه هاش بیرون داد و رفت کنار هیونگ و ابجوش رو از دستش گرفت و یه ضرب سر کشید و گفت:
هی احمق ها...از امروز به بعد کار ما به عنوان یه گروه به طور جدی شروع میشه...پس بیاین به سلامتی خودمون امشب اینجا رو بترکونییییییییییم...
جونگ مین و کیو هر دو بطری هاشون رو بردن بالا و مشغول خندیدن شدن هیونگ هم به نانا اویزون شده بود که بطریشو پس بگیره...لوسی یه شلوار جین و یه بلوز تنگ و راحت پوشید و تو اینه به خودش نگاه کرد...خیلی کم ارایش کرد که صورت رنگ پریدش رو درست کنه و بعد اروم از اتاق خارج شد...وقتی کیو و جونگ مین رو کنار هیونگ و نانا دید حس خوشحالی خاصی بهش دست داد که با حس ناامیدی و ازردگی چند دقیقه قبلش خیلی فرق داشت...اروم به سمت اونها رفت و کنار نانا نشست و به خوشحالی و انرزی اونها خیره شد...کیو با دیدن لوسی گفت:
نانا چی شده که انقدر ساکت شدی؟؟؟قبلا خیلی پر انرژی تر بودی...
نانا و لوسی به کیو نگاه کردن و بعد به هم نگاه کردن...نانا گفت:
با من بودی؟؟؟
کیو:نه بابا...کی دلش میخواد به سر و صدای تو گوش بده؟؟؟منظورم اون نانا بود...
نانا:وقتی میگم خنگی واسه همینه...تا الان چند بار بهت گفتم این لوسیه و من نانا؟؟؟؟
کیو:خب اسم واقعیش ناناست...اصلا من دوست دارم نانا صداش کنم...به تو چه؟؟؟؟
نانا:به درک...تو نانا صداش کن من جواب میدم حالتو میگیرم...
لوسی خندید و گفت:
اروم باشین...منو همه لوسی صدا کنین که نانا هم راحت باشه...
هیونگ با صدای بلندی که به خاطر مستی خفیفش بود گفت:
الهی برات بمیرم که تسلیم خواسته ی این هیولا شدی...
نانا کفشش رو به طرف هیونگ پرت کرد و گفت:
خفه شو...هیولا خودتی...
جونگ مین که از این عکس العمل نانا جا خورده بود گفت:
از الان به بعد باید برم دفاع شخصی یاد بگیرم...با یه مشت وحشی هم گروه شدم...
کیو یه پشت گردنی اروم به جونگ مین زد و گفت:
منم شاملشون میشدم؟؟؟؟
جونگ مین لبخند خیلی خوشگلی زد و گفت:
نه عزیزم...تو عشق منی...
لوسی انقدر به این کار ها و حرف های اونها خندیده بود که کاملا افسردگیش رو فراموش کرده بود...وقتی خوشحالی و سرزنگی گروه نانا رو دید تصمیم گرفت که هیچوقت کم نیاره و به تلاش برای مستقل بودن ادامه بده...تا نیمه های شب با هم خوش گذروندن و بعد هم همه رفتن تا بخوابن...جونگ مین همراه هیونگ رفت خونه ی هیونگ و کیو هم رفت به خونه ای که تازه اجارش کرده بود...نانا و لوسی هم هر کدوم با رویاهای خودشون به خواب رفتن...صبح روز بعد لوسی با اعتماد به نفسی بیشتر از همیشه رفت سر کار و نانا هم بعد از بیدار شدن رفت تا با گروه اهنگ جدید رو تمرین کنن...1 ماه از کامل شدن گروه نانا گذشته بود اهنگ جدید کامل شده بود و نانا هم شعر ترانه رو کامل نوشته بود...اون شب لوسی خسته و کوفته رفت سوپرمارکت تا یکم برای شام خرید کنه و بعد بره خونه که تو سوپر مارکت ایون جی دوست دختر هیون سو رو دید...یه لحظه دست و پاش قفل و یخ شد و سر جاش خشک شد اما خیلی سریع به خودش اومد و رفت پشت یکی از ستون ها قایم شد تا ایون جی از اونجا بره...بعد از رفتنش دوباره اون ناراحتی و افسردگی اومد سراغش...با خودش میگفت:
یعنی داشت برای شام هیون سو خرید میکرد؟؟؟یعنی با هم زندگی میکنن؟؟؟به همین زودی با هم زندگی میکنن؟؟؟اون حاضر نمیشد که منو کنار خودش نگه داره اونوقت به همین زودی داره با این دختره زندگی میکنه؟؟؟
همینطور که این چیز ها رو میگفت از سوپر مارکت بیرن اومد و به سمت خونه راه افتاد...تو همین فکرا بود که گوشیش زنگ خورد...نانا بود...گوشی رو برداشت و با بی حوصلگی گفت:
چی شده نانا؟؟؟
نانا:میبینم که حسابی سرحالی و حوصله داری...چی شده؟؟؟
لوسی:راستش یه شیطان دیدم واسه همین اینجوری شدم...
نانا بلند شورع کرد به خندیدن و گفت:
ایون جی دوست دختر هیون سو رو دیدی؟؟؟؟
لوسی از حرکت ایستاد و گفت:
تو از کجا فهمیدی منظورم اون بود؟؟؟
نانا همونطور که میخندید گفت:
خب خنگه تو همیشه اونو شیظان صدا میکنی دیگه...
لوسی اهی کشید و گفت:
اره راست میگی...حالا چی شد که به من زنگ زدی؟؟؟من دارم میام خونه...
نانا:اهان...برات یه بسته اومده...زودتر بیا خونه ببینیم چیه...دارم از فضولی میمیرم...کیو بسته رو ازم گرفته بهم نمیدتش که بازش کنم...
لوسی خندید و گفت:
کیو هم اونجاست؟؟؟
نانا:اوهوم...عوضی خونه هم نمیره که من بسته رو بگیرم ازش...
لوسی بلند تر خندید و گفت:
من نزدیکم...زود میام...
نانا:باشه...ابجو هم بخر...تموم شده...
لوسی:ناناااااااااا...باز هم؟؟؟؟تو کی میخوای سیگار کشیدن و ابجو خوردن و کنار بذاری؟؟؟
نانا:باز شروع نکن...فقط بخر...
و قطع کرد...لبخند کوچیکی زد و قدم هاش رو تند تر کرد که زودتر به خونه برسه و بسته ای که براش اومد رو ببینه...پله ها رو دوتا دوتا بالا میرفت که زودتر تموم بشه...این اواخر به خاطر اسانسور نداشتن ساختمون کلی به نانا غر زده بود ولی از دست نانا هم کاری بر نمیومد...کلید رو تو قفل در خونه چرخوند و در رو باز کرد...نانا رو با یه پاکت پشت میز دید...سلام بلند و گرمی کرد و گفت:
من اومدممممم...کیو جونگ کجاست؟؟؟؟
نانا:یکی از موکلاش زنگ زد گفت که باید بره...کلی قسمم داد که این پاکت رو قبل این که تو برسی باز نکنم...منم باز نکردم...بیا خودت بازش کن...
اروم کیفش رو گوشه ی اتاق گذاشت و پاکت رو ازش گرفت و به ادرس فرستنده نگاه کرد...با دیدن اسم و ادرس جیغ بلند و کش داری کشید که برق از چشم نانا پرید...دور خونه میدویید و جیغ میکشید نانا داد میکشید:
خفه شو چرا جیغ میکشی؟؟؟دنبال چی میگردی؟؟؟هییییییی
همونطور که جیغ میکشید گفت:
قیچییییییییییییییی
نانا قیچی که تو دستش بود و گرفت جلوی لوسی و گفت:
خفه شو
دهنش و بست و قیچی رو از دستش گرفت و سریع پاکت رو باز کرد و به محتوای توش خیره شد...نانا با بی حوصلگی گفت:
چی توشه؟؟؟اونهمه جیغ کشیدی الان لال شدی؟؟؟
با مردمک های لرزون به خاطر هیجان یه نانا خیره شد و گفت:
رسیدن...بالاخره رسیدن
نانا:چیا رسیدن؟؟؟
لوسی:بلیط های کنسرت تراپنست...همونایی که گفتم از قبل پیش خرید کردمشون...بالاخره به دستم رسیدن...باورت میشه؟؟؟
نانا پوزخندی زد و گفت:
چیز باور نکردنی نگفتی...وقتی خریده بودیشون باید میرسیدن دیگه...
لوسی:ناناااااااا...اینا هر بلیطی نیستن...اینا بلیطهای ردیف اولن...
نانا:خب که چی؟؟؟برو پزشون رو پیش طرفداراشون بده...نه من انتی فن...
لوسی:هی نانا با من بیا...باشه؟؟؟؟
نانا از جاش بلند شد و داد کشید:
چی؟؟؟؟
لوسی جلوی پاش زانو زد و گفت:
خب میگی من چیکار کنم؟؟؟من 2 تا بلیط خریده بودم...اولش میخواستم با هیون سو برم اما بعد به این نتیجه رسیدم که درست نیست جلوی دوست پسرم یه مرد دیگه رو تشویق کنم و به خاطرش جیغ بکشم...بعد میخواستم با مین ا برم که اونم گفت نمیتونه بیاد...تازه باید بهت یاداوری کنم که من دیگه باهاشون دوست نیستم...من فقط تو رو دارممممممممممممممم...
نانا:اخه من نمیتونم...باید با بچه ها تمرین کنیم...
لوسی:فقط 1 شب اونجا میمونیم...
نانا:1 شب؟؟؟مگه بلیطش مال کجاست؟؟؟؟
لوسی لبخند احمقانه ای زد و گفت:
مال بوسانه...باید بریم یه شب بمونیم...میریم خونه ی ما...نگران جا نباش...
نانا دستش رو روی سرش گذاشت و با حرص گفت:
میشه بگی برای چی بلیط های کنسرت سئول رو نخریدی؟؟؟
لوسی همونطور که با انگشتاش بازی میکرد گفت:
اخه من اونموقع مطمئن نبودم که کی میام سئول واسه همین بلیط شهر خودمون رو خریدم...بیا دیگهههه...
نانا سکوت کرد و سیگاری روشن کرد و مشغول فکر کردن شد...لوسی اروم کنارش نشست و گفت:
این یه فرصت خوبه...اینجوری میتونی تراپنست رو از نزدیک ببینی و قدرتشون رو حس کنی و خودت رو از اونها قوی تر کنی...هیون جونگ رو هم میبینی...
غمی که یک دفعه به چشمای نانا هجوم اورد از دید لوسی خارج نموند...دست نانا رو گرفت و گفت:
لطفا باهام بیا...مطمئنم این کنسرت برای جفتمون تغییرات بزرگی به وجود میاره...
نانا لبخندی به لوسی زد و گفت:
باشه...میام که ببینم اون گروهی که هیون جونگ به خاطرش ما رو ول کرد کارش چقدر از ما بهتره...میخوام ببینم واقعا ارزشش رو داشته یا نه...از طرفی خودش رو هم میبینم...



آپلود سنتر عکس رایگان

آپلود سنتر عکس رایگان

دسته بندی : se7en ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin