تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : sahar سه شنبه 29 فروردین 1391, 03:17 ب.ظ

اشک خیمه زده بر صفحه ی چشم نگرانم
چنـد روزیسـت که دلواپسـم و بـد نگرانم
کوچه از رهگذر سرد غمت زار و گرفته ست
شب بی تابش ماه روی تو برده امانم

سلام...سلام..سلام

خوفین؟؟ چطولین؟؟

باهوای بارونی و طوفانی چطولین؟؟ با درسها چه می کنید؟؟ خوش میگذره؟؟

من اومدم با یه قسمت دیگه امیدوارم از داستانم تا اینجا خوشتون اومده باشه فقط یه گله کوچیک دارم چرا اینقدر

نظرات کمه....اگه داستانم خوب نیست بهم بگید تا بدونم... مرسی

خوب زیاد منتظرتون نمیزارم برید ادامه برای خواندن داستان....راستی نظرم یادتون نره


نمیدونستم از دست افکارم خلاص بشم وچشمام رو بستم تا دیگه نتوانم فکر کنم فردا صبح از خواب بلند شدم  وکارام مثل همیشه کردم ورفتم پایین یه چیزی از توی یخچال برداشتم خوردم و  دوباره به اتاقم رفتم و وسایلم ها رو برای  فردا که قرار بود بریم مسافرت جمع کردم گذر زمان رو حس نکردم تا سرم رو بلند کردم دید م وقته شام شده و مادرم داره صدام می کنه با سرعت پایین رفتم وپشت میز نشستم وبا خوشحالی به مادرم گفتم

سحر: من همه وسایل هام رو جمع کردم

و شامم رو خوردم وبعد اینکه همه شام شون تموم کردن به مادرم کمک کردم نمی دونستم این اخرین باری که دست پخت مادرم ودر کارها ی خونه دارم کمکش میکنم واین اخرین باریه که دارم صورتش رو می بوسم بهش شب بخیر گفتم ورفتم توی اتاقم وخوابیدم. اخر روزی که منتظرش بودم رسید از خواب با خوشحالی بیدار شدم و  لباس هام عوض کردم ورفتم پایین مثل همیشه صبحانه ام رو خوردم و به اتاقم رفتم ودوباره همه چیزهای که لازم داشتم رو چک کردم واماده شدم تا با ته مین وپدر ومادرم برم همین که اماده شدم مادرم باصدای بلند گفت:

مادرسحر:سحر اماده ای؟؟

سحر: اره

و با وسایلم پایین اومدم وبا مادرم از خونه بیرون رفتیم ته مین ساکم رو گرفت و پشت ماشین گذاشت وپدرم همه در رو بست وسوار ماشین شد .من ته مین عقب نشسته بودیم ومادر وپدرم جلو بودند ماشین حرکت کرد وبه سمت فرودگاه حرکت کردیم بعد یک ساعت به فرودگاه رسیدم وسایل هامون از توی ماشین برداشتیم وپدرم رفت تا ماشین رو یه جا پارک کنه بیاد بعد چند دقیقه پدرم برگشت وهمگی وارد سالن فرودگاه شدیم و وسایل همون رو دادیم و بعد چند ساعت سوار هواپیما شدیم و به طرف جیجو راه افتادیم توی هواپیما منو ته مین کنار هم بودیم وپدر ومادرم هم جلوی ما بودند ته مین هی منو اذیت می کرد ولی من چیزی نمی گفتم تا اینکه بعد از یک یا دوساعت بیشتر خلبان اعلام کرد به جزیره جیجو نزدیک شدیم . و بعد چند دقیقه هواپیما نشست وما پیاده شدیم پدرم رفت وسایلمون رو گرفت و برگشت وبا هم سوار ماشین شدیم وبه سمت هتل راه افتادیم بعد نیم ساعت به هتل رسیدیم  وپدرم کلید ها ی اتاق هامون رو گرفت و به ماداد من با ته مین توی یه اتاق بودم ومادر وپدرم هم توی یه اتاق دیگه که درست روبروی اتاق ما بود ته مین برگشت به پدرم گفت

ته مین: نمی خوام با سحر توی یه اتاق باشه؟

ومنم برگشتم گفتم

سحر:از خدات باید باشه که با من توی یه اتاق باشم... من به هر کسی افتخار نمیدم با هاش هم اتاق باشم

پدرسحر:ب کاریش نمیشه کرد دیگه؟؟

 و باهم به سمت اتاق هامون راه افتادیم ما اتاق 103 بودیم ومادر وپدر اتاق 104 بودند وارد اتاق مون شدیم وسایل هام رو روی تخت گذاشتم و شروع به جا به جا کردن کردم که ته مین برگشت گفت

ته مین: به وسایل من دست نمیزنی و منو اذیت نمی کنی و...

 سحر: باشه

 بعد اینکه وسایل هامون جابه جا کردیم با پدر ومادرم وته مین رفتیم پایین وشام خوردیم وبرای خودم یه دوری کنار ساحل زد م اخه هتلی که درش اقامت داشته ایم نزدیک دریا بود.همین که داشتم کنار دریا قدم میزدم گوشیم زنگ خورد  به تلفنم نگا کردم دیدم جونگی که داره زنگ میرنه می خواستم جوابشو ندم یاد حرفی که اون شب زده  بود افتادم ولی با خودم گفتم اون که شوخی کرده برای چی جوابش رو ندم تازه شاید کار مهم با هام داشته باشه جواب تلفن رو دادم ولی مثل همیشه باهاش حرف نزدم و بهش گفتم

سحر:برای چی زنگ زدی؟؟

جونگی: برای حرفی که بهت زدم ...معذرت می خوام وباهات  شوخی کردم ومنو ببخشم باشه ...وازت می خوام  به کنسرت که فرداست بیایی توی سه یانگ

سحر:باشه ..قبول می کنم

 وخداحافظی کردم.نمیدونستم کار درستی کردم که قبول کردم یا نه ولی بهر حال قبول کرده بودم فردا رسید ومنم اماده شدم تا به سمت محل کنسرت جای که جونگی بهم گفت برم از هتل بیرون اومدم وسوار تاکسی شدم وبه راننده اسم جای که جونگی به من گفته بود رو به راننده گفتم بعد از چندساعت یا کمتر به محل برگزاری کنسرت رسیدم واز ماشین  پیاده شدم.بیرون سالن یا بهتر بگم محل کنسرت خیلی شلوغ بود بعضی ها دستشون پلاک کارت بود که اسم یکی از اعضا نوشته بود دسته شون و بعضی ها هم چراغ های دست شون بود که اسم اعضا یا اسم گروهه توی دست شون بود وهمه منتظر بود تا بلیط هاشون رو بدن ووارد سالن بشن بعد از مدت زمانی کم به داخل سالن رفتیم.. وقتی وارد سالن شدم  خیلی قشنگ بود سر جام  که ردیف اول بود وهم  به سن خیلی نزدیک بود  نشستم بعد اینکه همه مستقر شدن سر جاهاشون  برنامه شروع شد وپسر روی سن اومدن و شروع به اجرا کردن همه شون خیلی خوشتیپ شده بودن .. پر از سرو صدا شده بود  و با تمام اهنگ پسرا صدای جیغ فریاد بلند می شد یا هنگام خوندن پسرها داشتم به دقت همه چیز نگاه میکردم که  یهو چشمم به کیو افتاد خیلی قشنگ شده بود به خودم گفتم اون دیگه زن داره و دیگه دوست پسرت نیست که دست ودلت می لرزه همین جوری که داشتم با خودم فکر میکردم دیدم کیو به سمتی که من نشسته بودم اومد توی دستش یه لباس بود به طرفم پرت کرد وبهم چشمک زده رفت  وقتی لباس رو انداخت بدونه اینکه خطا کنه درست توی بغلم افتاد منم لباسی که کیوبهم انداخت رو برداشتم وتوی کیفم گذاشتم 





» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin