تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : .:❤.R@I-IA.❤:. سه شنبه 29 فروردین 1391, 03:22 ب.ظ
سلام بروبکس...خوبین؟؟؟من که امروز رو آسمونام!!!
باورتون نمیشه!!!تو پاپس این سئول امروز درخواستمو خوندن!!!!یعنی وقتی دیدم نمیدونستم چیکار کنم!!!
اینم متن درخواستم بود:

hello.I'm raha from iran.I would like to ask you to play love ya from SS501.I wish they comeback together soon.thank you
وایییییی هنوزم باورم نمیشه!!!
اینم آهنگ این قسمته....یعنی دانلود نکنین از دست دادینا!!!البته فکر کنم شنیده باشینش...من که عاشقشم.آهنگ آنی شرلیه:

راستی اگه نظرات مثل همیشه کم باشه قسمت بعدیو نمیذارم!گفته باشم از الان


-میخوام از خونه فرار کنم!

هیون جونگ با تعجب به سویانگ خیره شده بود و چیزی نمیگفت.سویانگ لبخندی زد و گفت:

-خب نظرت چیه؟

هیون از پشت میزش بلند شد و دستش را روی پیشانی سویانگ گذاشت و گفت:

-تب که نداری...ببینم تو دیوونه شدی؟؟

سویانگ اخم هایش را در هم برد و گفت:

-کیم هیون جونگ!من جدی گفتم!

-منم کاملا جدی گفتم سویانگ!!!آخه چطور میخوای فرار کنی از دست کیم؟

-تو نگران اونجاش نباش!فقط آدرس جونگمینو به من بده بقیش با خودم.

هیون با حالت تمسخر خندید و گفت:

-نه تو واقعا یه چیزیت شده!فکر میکنی کسی مثل کیم که اونجوری برا جونگمین پاپوش درست کرد نمیتونه پیدات کنه؟؟پیدا کردن تو برای اون مثل آب خوردنه سویانگ!در ضمن اگه تو بخوای بری پیش جونگمین اون رو هم به خطر میندازی!

سویانگ دست به سینه ایستاد و گفت:

-اینا رو خودمم میدونم هیون!ولی میخوام شانسمو امتحان کنم...شاید وقتی ببینه از دستش فرار کردم ولم کنه...حداقل برای یه مدت...

-ولی سویانگ...

-خواهش میکنم هیون...اگه تو کمکم کنی میتونم فرار کنم!در ضمن اون اگه بخواد همین الانم میتونه جونگمینو پیدا کنه...پس با رفتن من پیشش چیزی عوض نمیشه...

هیون جونگ آهی کشید و روی یکی از صندلی های کنفرانس نشست و سرش را بین دستهایش گرفت و گفت:

-نمیدونم چی بگم....اگه اتفاقی برات بیفته چی؟؟در ضمن جونگمین الان تو وضعیتی نیست که بتونه نیاز های تو رو تامین کنه!زندگی پیش اون برات خیلی سخت میشه!

سویانگ هم پیش هیون جونگ نشست و دستش را دور گردن هیون انداخت و گفت:

-نگران نباش...چیزیم نمیشه...در ضمن برای من زندگی کردن پیش جونگمینم خیلی آسون تر و زیباتره....باور کن دیگه طاقت ندارم یک ساعت هم با پدر زندگی کنم!دیگه خسته شدم!میخوام زندگی خودمو بسازم!

هیون جونگ سرش را بلند کرد و به چشمهای سویانگ نگاه کرد...میتوانست دلتنگی را از آنها بخواند...با این که میدانست جونگمین قرار نیست از رفتن سویانگ خوشحال شود با این حال گفت:

-باشه...برو...ولی هر اتفاقی که بیفته مقصر خودتی!

سویانگ از این که هیون تاییدش کرده بود بی نهایت خوشحال شده بود....محکم هیون را بغل کرد و گفت:

-ممنون داداشی!

.

.

.

.

جونگمین پای برگه را امضا کرد و به دست رئیسش داد...آقای مین لبخندی زد و گفت:

-به کارواش ما خوش اومدی پسرم.از امروز کارت شروع میشه.فعلا تو تنها کار میکنی ولی تا یکی دو روز یکی دیگه هم کمکت میاد.

جونگمین تعظیمی کرد و گفت:

-ممنون آقای مین!الان من کجا برم؟؟

-الان برو پیش کارفرما...

-کارفرما کیه؟

آقای مین از پشت میزش بلند شد و به دختر قد کوتاهی که در حیاط ایستاده بود اشاره کرد و گفت:

-اون کارفرماته.شین مین جین.برو پیش اون تا بهت بگه باید چیکار کنی.

جونگمین دوباره تعظیمی کرد و از دفتر کوچک آقای مین خارج شد و به طرف مین جین رفت.مین جین پشتش به جونگمین بود و داشت با دو کارگر صحبت میکرد.جونگمین پشتش ایستاد و به آرامی گفت:

-خانوم شین؟

مین جین برگشت و به جونگمین نگاه کرد.جونگمین یک لحظه از ترس عقب پرید!شین مین جین قیافه ی بینهایت ترسناک و زشتی داشت...ابروهای پر مو و به هم چسبیده و صورت پر مو.یک خال بزرگ هم کنار دماغش داشت.موهایش هم وز وزی و بلند و خیلی کثیف بودند.جونگمین که در عمرش آنطور دختری ندیده بود یک لحظه با خودش فکر کرد اگر سویانگ این شکلی بود چه کار میکرد...سرش را تکان داد تا این فکر را از سرش بیرون کند زیرا حتی تصورش هم باعث میشد حالش به هم بخورد.(بیچاره جونگمینم!!الان غش نکنه خوبه!راستی بچه ها ببخشید دیگه فکر نکنم بشه عکس یه دختر کره ای با این مشخصات رو پیدا کرد!حالا خودتون یه چیزی تو ذهنتون تصور کنین....هر چی زشت تر و ترسناک تر باشه بهتره!)

شین مین جین با دیدن قیافه ی مظلوم جونگمین پوزخندی زد و گفت:

-چی میخوای؟؟

جونگمین آب دهانش را به زور قورت داد و گفت:

-من...من..آقای مین گفت...ازتون بپرسم باید...چیکار کنم.

مین جین یک قدم جلو تر رفت و جونگمین هم یک قدم عقب رفت.مین جین دستش را لای موهایش فرو برد و تکانی به آنها داد...مثلا میخواست جونگمین را جذب خودش کند....اولین باری بود که پسر قد بلند و خوش اندام با صورت خوش فرم و موهای خوش حالت مثل جونگمین میدید.با ناز و عشوه گفت:

-تازه استخدام شدی؟؟

جونگمین:بله...

-خب بگو ببینم کدوم قسمت قراره کار کنی؟؟با کی کار میکنی؟

-آقای مین گفتن همکارم یکی دو روز بعد میاد...

-آهان پس قراره بری قسمت جدید...دنبالم بیا.

مین جین دست جونگمین را گرفت تا دنبال خودش بکشد....ولی جونگمین با دیدن ناخن های کثیفش سریع دستش را بیرون کشید و گفت:

-نه!!!!!!

مین جین به طرفش برگشت و گفت:

-چی نه؟؟

-اممممم...چیزه...آهان!شما به من نشون بدین کجاست خودم میرم....نمیخوام شما به زحمت بیفتین!خودم میرم!

مین جین لبخندی زد و دندانهای پوسیده اش را به نمایش گذاشت و گفت:

-باشه...اونطرفه...ما ماشین های کلاس A  رو میفرستیم اونجا تا شما بشوریشون.

جونگمین تعظیمی کرد و گفت:

-ممنون.

و با حالت دو به سمت گاراژی که قرار بود آنجا ماشین بشورد رفت...مین جین از دور به رفتنش نگاه کرد و زیر لب گفت:

-چقدر باحال میدوئه!!حتما ازم خوشش اومده!!!

جونگمین با رسیدن به گاراژ چند نفس عمیق کشید و گفت:

-خدایا هر بلایی سرم آوردی چیزی نگفتم!ولی به خاک بابام قسم اینو نمیتونم تحمل کنم!!!!

چند دقیقه بعد اولین ماشین به گاراژ او آمد...وسایلش را برداشت تا ماشین را بشورد....همین که سرش را بلند میکرد تا کمی استراحت کند با دندان های پوسیده ی مین جین روبه رو میشد که به او لبخند میزد...سرش را زود پایین می انداخت و سعی میکرد قیافه ی سویانگ را تصور کند تا کمی حالش بهتر شود!

.

.

.

.

هیونگ چراغش را جلوی چشمهای یونگ گرفت و با دقت به عکس العملش نگاه کرد....لبخندی زد و گفت:

-خب یونگ سنگ....حالا سعی کن حرف بزنی.

یونگ که نگاهش هنوز هم روی میهو و پسرش بود به زحمت دهانش را باز کرد و با صدای گرفته ای گفت:

-می...هو...

میهو با شنیدن اسمش از دهان یونگ سنگ جلو رفت و دست یونگ سنگ را در دستهایش گرفت و گفت:

-عزیزم...حالت خوبه؟

یونگ لبخندی زد و گفت:

-آ...ره..

هیونگ جون از روی صندلی اش بلند شد و گفت:

-خب...خوشبختانه همه ی عکس العمل ها طبیعی بود و به مراکز تکلم هم آسیبی نرسیده...

پرونده ی یونگ را بست و ادامه داد:

-فکر میکنم تا یکی دو روز مرخص بشی.آهان در ضمن یادم رفت بگم...پلیس کسایی رو که با ماشین بهتون زده بودن گرفته...خرج عمل رو هم اونا پرداخت کردن.

میهو نگاهی به چهره ی خندان هیونگ جون انداخت و با لبخندی از او تشکر کرد.هیونگ چشمکی زد و از اتاق بیرون رفت.

میهو دست یونگ را محکم تر گرفت و گفت:

-نمیدونی چقدر نگران شدم....خوشحالم که حالت خوبه...

یونگ سنگ:ببخشید...که نگرانت کردم...یون هو...هم...خوبه؟؟

-آره...اونم خوبه...

-میخوام...ببینمش...

میهو به آرامی یون هو را در آغوش یونگ سنگ گذاشت...یونگ در حالی که میخندید دستش را روی صورت پسرش کشید و گفت:

-سلام بابایی...

یون هو با دیدن سر یونگ سنگ که باند پیچی شده بود ترسید و شروع کرد به گریه کردن....یونگ قیافه ی ناراحتی گرفت و گفت:

-آیگوووو....گریه نکن پسرم...مگه دلت برا بابات تنگ نشده بود؟

ولی هر کلمه ای که یونگ سنگ میگفت باعث میشد تا یون هو بیشتر گریه کند...میهو یون هو را از دست یونگ گرفت و گفت:

-تو از اولش هم بچه داری بلد نبودی!

-من چیکار کنم همین که منو میبینه گریه میکنه؟

میهو در حالی که یون هو را در آغوشش تکان میداد تا گریه نکند گفت:

-باید بهش شیر بدم...برو کنار من بشینم رو تخت...

-خیلی ببخشید مثل این که من ضربه مغزی شده بودما!این تخت مال منه!

میهو بی توجه به یونگ سنگ روی تخت نشست و کتش را از تنش درآود...میخواست بلوزش را بالا بدهد که متوجه شد یونگ به او نگاه میکند.

-چیه؟

-چرا داری اینجا رو نگاه میکنی؟

-خب میخوام ببینم زنم چجوری به بچم شیر میده!

-یعنی نمیدونی چجوری به بچه شیر میدن؟

-نه خب میدونم!

-پس بگو میخوام یه چیز دیگه رو نگاه کنم!

یونگ خندید و آرام گردن میهو را بوسید و گفت:

-میخوام زن خوشگلمو نگاه کنم...

میهو لبخندی زد و مشغول شیر دادن به یون هو شد....از این که یونگ حالش خوب شده بود بی نهایت خوشحال بود...ولی چیزی اذیتش میکرد...آن هم کاری بود که باید در قبال عمل یونگ انجام میداد...

با این حال نمیدانست چرا به هیونگ جون اعتماد دارد....از این که هیونگ به دروغ به یونگ گفت که هزینه ی عملش را کسانی که او را به این روز انداخته بودند داده اند خوشحال بود...دیگر مجبور نبود برایش توضیح بدهد که پول عملش را از کجا آورده.

.

.

.

.

هیون:همین یه کوله پشتی رو میبری؟؟

سویانگ دستهایش را به کمرش زد و گفت:

-خیلی عذر میخوام مثلا دارم فرار میکنما!نمیتونم که ده تا چمدون با خودم ببرم!

یون هی با نگرانی گفت:غذا چی؟غذا برداشتی؟

سویانگ:تا یکی دو ساعت میرسم خونه ی جونگمین...اونجا یه چیزی میخورم.

هیون:از کجا میدونی اونجا یه چیزی برای خوردن هست؟

سویانگ:خب فوقش چیزی نمیخورم!

کاپشنش را پوشید و کوله پشتیش را پشتش انداخت و گفت:

-خب من دیگه میرم....مواظب خودتون باشین.

هیون:صبر کن سویانگ...

سویانگ:بله؟

هیون پاکتی به طرفش گرفت و گفت:

-این یه مقدار پوله...ممکنه لازمتون بشه...

سویانگ لبخندی زد و گفت:

ممنون...ولی خودتم میدونی جونگمین این پولو قبول نمیکنه!

یون هی:خب بهش نگو...نگو که هیون داده!

سویانگ:حتی اگه خودمم پول ببرم قبول نمیکنه!من دیگه میرم...دیرم میشه.

هیون به آرامی خواهرش را بغل کرد و گفت:

-مواظب خودت باش...هنوزم نیمدونم چرا دارم میذارم بری!

سویانگ از بغل هیون بیرون آمد و گفت:

-شاید چون این بهترین راهه!

دستش را به نشانه ی خداحافظی تکان داد و رفت.

همین که از خانه ی هیون جونگ بیرون رفت بادیگاردش به طرف رفت.سویانگ گفت:

-من باید ماشین هیون رو ببرم جایی.تو با ماشین من بیا.

بادیگارد تعظیمی کرد و سوار ماشین سویانگ شد.سویانگ هم سورا ماشین هیون جونگ شد و از خانه بیرون رفت.باران به شدت میبارید و کار سویانگ را سخت تر میکرد.بادیگارد سایه به سایه در خیابان سویانگ را دنبال میکرد.سویانگ کمی سرعت گرفت و به طرف محله ای از سئول رفت که کوچه پس کوچه زیاد داشت.منتظر فرصتی بود که خودش را از دید بادیگارد دور کند...یک لحظه یک ماشین دیگر از یک کوچه پیچید و بین دو ماشین قرار گرفت.سویانگ از فرصت استفاده کرد و پایش را محکم روی پدال گاز فشار داد.هر کوچه ای که میدید وارد آن میشد تا بادیگارد پیدایش نکند.آخر سر به یک بمبست که دیوار های کوتاهی داشت رسید...اگر همین جا میماند مطمئنا بادیگارد پیدایش میکرد...سریع از ماشین پیاده شد و به طرف دیوار رفت...پایش را روی جعبه هایی که آنجا بود گذاشت و از دیوار بالا رفت...باران همچنان با شدت میبارید و دویدن را برایش سخت میکرد.

.

.

.

.

جونگمین یک شیشه ویس.کی از یخچال برداشت و درش را باز کرد.مشروب چیزی بود که حتی اگر مجبور بود پول قرض کند هم آن را میخرید.

جلوی تلوزیون نشست و کنال ها را عوض کرد...

-لعنتی!!!بازم که نشون نمیده!

کنترل را روی میز پرت کرد و کمی از مشروبش خورد...همان لحظه صدای در توجهش را جلب کرد....یعنی چه کسی میتوانست باشد؟؟

شیشه را روی میز گذاشت و بلند شد....همین که در را باز کرد با قیافه ی رنگ پریده ی سویانگ مواجه شد...تمام لباسهایش خیس شده بود و از سرما به خودش میلرزید...

-سویانگ؟تو این جا چیکار میکنی؟

سویانگ دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید...اما قبل از این که صدایی از دهانش خارج شود پاهایش سست شد و در آغوش جونگمین افتاد.

جونگمین محکم او را گرفت تا زمین نخورد....بدنش یخ کرده بود....به زحمت سویانگ را روی مبل خواباند...کنارش زانو زد و گفت:

-سویانگ؟؟سویانگ صدامو میشنوی؟؟

خیلی نگران شده بود...نمیدانست باید چکار کند...با دستهایش شانه های سویانگ را گرفت و محکم تکانش داد...

-سویااااانگ!!!پاشو!داری نگرانم میکنی!

ولی هیچ عکس العملی از سویانگ نمیدید...باید لباس های خیسش را در می آورد...با عجله کاپشن و بلوز بافتنی را که پوشیده بود از تنش بیرون کشید...ولی وقتی به تیشرتش رسید نتوانست آن را در بیاورد....به خودش اجازه نمیداد که همه ی لباسهای سویانگ را دربیاورد....ولی باید سویانگ این لباس های خیس را در میاورد.

بالای سرش رفت و سرش را در دستهایش گرفت...با این که دلش نمیخواست اینکار را بکند ولی مجبور بود...دستش را بالا برد و محکم کشیده ای به صورت سویانگ زد...ناگهان سویانگ از جا پرید...هنوز هم از سرما به خودش میلرزید...جونگمین کمکش کرد تا از جایش بلند شود و او را به اتاقش برد.کمد دیواری کوچکش را باز کرد و یک بلوز گرم و یک شلوارک دراورد و به طرف سویانگ گرفت و گفت:

-زود اون لباسای خیس رو در بیار و اینا رو بپوش....بعدش بیا پایین کنار بخاری.

سویانگ سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد و بعد از رفتن جونگمین لباسهایش را عوض کرد....لباس های خیس را با خودش از اتاق بیرون برد...جونگمین کنار بخاری روی زمین نشسته بود و بی تابی میکرد....میخواست بداند سویانگ برای چه به این وضع افتاده...سویانگ لباس های خیس را روی بخاری انداخت و کنار جونگمین نشست....زانوهایش را جمع کرد و به آتشی که در بخاری زبانه میکشید خیره شد...

-حالت خوبه؟؟سردت که نیست؟؟

-خوبم...اینجا گرمه...

جونگمین نفس عمیقی کشید و گفت:

-اتفاقی افتاده سویانگ؟؟خیلی نگران شدم وقتی اونجوری دیدمت!

سویانگ نگاهش را به جونگمین دوخت و گفت:

-جونگمین...من...

-تو چی؟؟

نگاهش را از جونگمین گرفت و دوباره به شعله های آتش نگاه کرد و گفت:

-من از خونه فرار کردم!

جونگمین دستش را روی شانه ی سویانگ گذاشت و او را به طرفش برگرداند و گفت:

-تو...چیکار کردی؟؟

-نمیتونستم تحمل کنم جونگمین!!بدون تو نمیتونم زندگی کنم!

جونگمین در حالی که سعی میکرد صدایش را بالا نبرد گفت:

-فکر میکنی میتونی اینجا زندگی کنی؟؟بیرون شهر....تو سرما....بدون هیچ امکاناتی!

-برام مهم نیست زندگی تو اینجا چقدر سخته!فقط میخوام پیش تو باشم!

جونگمین سرش را پایین انداخت و گفت:

-هیون میدونه؟؟

-آره...

با عصبانیت مشتش را روی زمین کوبید و فریاد زد:

-چجوری بهت اجازه داد همچین کاری بکنی؟؟شما ها عقلتونو از دست دادین؟؟

-جونگمین....

-من اینجا به زور میتونم زندگی کنم....حالا چطور میتونم مسئولیت تو رو هم به عهده بگیرم!!سویانگ من ازت خواستم تا صبر کنی!وقتی همه چیز مثل اولش شه من خودم برمیگردم پیشت!تو باید صبر میکردی....یعنی انقدر برات سخته منتظرم بمونی؟؟فکر میکنی دوری از تو برای من آسون بود؟؟ولی من میخواستم وقتی برگردم پیشت که بتونم مسئولیتتو به عهده بگیرم!

سویانگ با چشمهای گریان به جونگمین که فریاد میزد خیره شده بود...میدانست حق با اوست...ولی نمیتوانست در آن خانه بماند...آرام اشکهای روی صورتش را پاک کرد و گفت:

-پدر....مخواست من با کیو جونگ ازدواج کنم!!اگه فرار نمیکردم مجبور بودم با اون ازدواج کنم جونگمین!!

جونگمین چیزی را که میشنید باور نمیکرد...یعنی به همین راحتی ممکن بود سویانگ را از دست بدهد؟؟حس میکرد قلبش هزار تکه شده...حالا میفهمید هیون هم حق داشت به سویانگ اجازه بدهد  که پیش او بیاید...

سویانگ به آرامی بلند شد و گفت:

-متاسفم...میدونم برات سخته تو این شرایط یکی کنارت بمونه...همونطور که میخوای...من میرم و صبر میکنم تا خودت دنبالم بیای....تا هر وقت که بخوای صبر میکنم....حتی لازم باشه تا آخر عمرم!

جونگمین هم بلند شد و بدون این که به چشمهای گریان سویانگ نگاه کند محکم بغلش کرد....سویانگ که مدت ها بود حسرت این آغوش گرم را میکشید دستهایش را دور جونگمین حلقه کرد و محکم زد زیر گریه....جونگمین که تحمل شنیدن گریه هایش را نداشت گفت:

-خواش میکنم گریه نکن...ببخشید باهات اونجوری حرف زدم...ببخشید که این مدت تنهات گذاشتم...قول میدم جبران کنم....دیگه نمیذارم کسی اذیتت کنه...نمیذارم کیم مجبورت کنه با کیوجونگ ازدواج کنی...

سویانگ که گریه میکرد با هق هق گفت:

-دیگه تنهام نذار جونگمین...نمیخوام یه لحظه هم بدون تو باشم....خواهش میکنم بذار اینجا پیشت بمونم....

جونگمین دستش را روی موهای سویانگ کشید و اجازه داد هرچقدر که میخواهد گریه کند...باید خودش را خالی میکرد تا برای زندگی جدیدی که در این خانه ی کوچک قرار بود با جونگمین داشته باشد آماده شود...




نظر=قسمت بعدی
میدوستمتون بسییییییییی زیاد
بوووووووووس


دسته بندی : EVEANJELINE ,


نمایش نظرات 1 تا 30

» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin