تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : Fati khanoomgol سه شنبه 29 فروردین 1391, 06:51 ب.ظ

 

این روزها که جرأت دیوانگی کم اســت

بگــذار باز هم به تو برگــردم!

بگذار دست کم گاهی تو را به خواب ببینــم!


بگــذار در خیــال تو باشــم...

بگــذار...!

بگذریـــــم...

سلــــــــــــــــــــــــام به همه دوستای گلم خوفیــــــــــــــــــــن؟؟

تعجب نکنید خودمم

امروز خیلی حالم خوب میباشد بعد کلا کبکم خروس میخونه اینطوری کش دار حرف زدنم میاد!!

خیلی خوشحالم..خیلی زیاد..امروز یکی از عالی ترین روزهای زندگیم بود و خیلی خوشحالم مصادف شد با این قسمت داستان که خودم خیلی دوسش دارم...امیدوارم شما هم دوسش داشته باشین.

بچه ها...من برای این قسمت خیلی زحمت کشیدم...برای همه چیزش..و خیلی هم دوسش دارم به حرمت زحمتی که کشیدم و حسی که موقع نوشتنش داشتم لطفا همه کسایی که میخونن نظر بذارن..حتی اگه با گوشی میخونین یه شکلک هم برام کافیه تا بفهمم..باشه؟؟؟؟

دوستتون دارم..بفرمایید ادامه.

بچه ها یه چیزی....یه سریتون اشتباه یه جاییش رو متوجه شدین..اونجایی که روی پل عشق رو توصیف میکنه از زبونه انیساست نه جونگ مین..با علامت قمز مشخص کردم که متوجه بشین.الیکا جون مرسی بهم گفتی تا متوجه اشتباه برداشت کردنتون بشم.



قسمت چهاردهم

جونگ مین برای انیسا انواعی از غذاهایی که اونجا وجود داشت رو سفارش داد..آنیسا با اشتهای کامل همه غذاها رو خورد...جونگ مین با تعجب به انیسا که نگاهش روی کیک ماهی ها ثابت مونده بود نگاه کرد و گفت:

-بازم میخوای؟؟

آنیسا نگاهش رو به سمت جونگ مین چرخوند..میخواست بگه بازم میخوام که کلمات توی دهنش نچرخید و آروم و سربه زیر از جاش بلند شد و در حالیکه به ست ماشین حرکت میکرد گفت:

-نه...دیگه نمیخوام.

جونگ مین لبخندی زد و بلند شد و صورت حساب رو پرداخت کرد.آنیسا در حالی که سعی میکرد نگاهش به جونگ مین نیفته تکیه اش رو به ماشین داده بود و منتظر بود که جونگ مین بیاد...همین که سرش رو برگدوند تا ببینه چرا دیر کرد چند تا کیک ماهی جلو صورتش قرار گرفتن...با تعجب به کیک ماهی ها نگاه میکرد...جونگ مین لپش رو کشید و گفت:

-لازم نیست با من تعارف بکنی...گفتم شاید بازم نشه با هم بیایم بیرون...به همین خاطر بازم برات خریدم.اما دفعه بعد از این ولخرجی ها نمیکنماااا گفته باشم!!!

آنیسا از خوشحالی بالا پایین پرید و کیک ماهیی ها رو از دست جونگ مین قاپید.

-نترس بابا همش مال توئه!دستمو چرا میکنی دیگه؟؟؟

سوار ماشین شدن و جونگ مین حرکت کرد....دوباره با هم ماشین گردی کردن..آنیسا شیشه پنجره رو پایین داده بود و جیغ میکشید و به زبان فارسی حرف میزد.

-یوهوووووووووووووووو.............هوای آزاااااااااااد.....یوهووووووووووو.....سلااااااااااااااام....

(بچه ها من خودمم اینطوری خلم...یه بار شب روز پدر بردیم بابای زنداداشم رو که خونه ما دعوت بود رو برسونیم یعنی آبرو نذاشتم برا کسی بمونه...همش جیغ میکشیدم روز پدر مبارکککککککککک یوهووووووووووو....بعد تازه نصف شب ساعت 1 گیر داده بودم من بستنی میخوام...همش میگفتم ey…yo ice cream یعنی غش کرده بودیم از خنده...چند تایی هم ماشین افتادن دنبالمون که وقتی دیدم اوضاع خرابه و هر لحظه ممکنه داداشم قاطی کنه مبور شدم عین آدم بتمرگم سر جام)

نزدیکای غروب بود که جونگ گفت:

-من دلم هوای پل رو کرده...دوست داری با هم بریم؟؟

آنیسا سرش رو به نشونه مثبت تکون داد.هر لحظه که به پل نزدیک میشدن لرزش دل آنیسا بیشتر میشد...احساس خاصی بهش دست داده بود...یه جور استرس خیلی شیرین داشت..حس میکرد اتفاقی قراره بیفته...چند ثانیه ای پلکهاش رو روی هم گذاشت و نفس عمیقی کشید....با صدای جونگ مین چشمهاش رو باز کرد و لبخندی نثار چشم های شیطون جونگ مین کرد..

جونگ مین از ماشین پیاده شد...آنیسا با پاهای لرزونش که هنوز خودش هم علتش رو نمیدونست پشت سر جونگ مین به راه افتاد...منظره پل خیلی دیدنی و قشنگ بود....فواره هایی که به اطراف آبهای رنگی میپاشیدن منظره پل رو جالب و رویایی تر کرده بود...به هر طرف که نگاه میکردی زوجهای عاشق دست در دست هم و گاهی سر رو شونه های هم در کنار هم قدم میزدن....قرار های عاشقانه...آغوش های گرم...بوسه های پر از احساس....آنیسا لحظه ای غم تمام وجودش رو فرا گرفت.....نگاهی به جونگ مین که حالا دیگه درست کنارش قدم میزد انداخت....یعنی میشد یه روزی به عنوان یه زوج در کنار هم قدم بزنن؟؟آهی کشید و نگاهش رو از صورت جونگ مین گرفت....سکوت دلچسب و عمیقی بینشون به وجود اومده بود که گویی توی اون هوای خنک بهاری هیچ چیزی توانایی شکستنش رو نداشت...شاید هم کسی دلش نمی اومد اون لحظه های شیرین رو که با سکوت مزین شده بودن رو با حرف خرابش کنه....

صدای دختر بچه ای که جونگ مین رو صدا میکرد هر دوشون رو سرجاشون نگه داشت...دختربچه ای حدودا 7 ساله از شلوار جونگ مین چسبیده بود و با التماس بهش نگاه میکرد...

جونگ مین که نگاه مظلوم دخترک رو دید خم شد و دستی روی موهای طلایی دختک کشید و گفت:

-چی  شده عروسک کوچولو؟؟

-آقا....امشب شب آرزوهاست....اگه امشب این بادکنک ها رو هوا کنین به آرزوتون میرسین....آقا تو رو خدا دو تا بادکنک از من بخرین...

جونگ  مین لبخندی زد و گفت:

-حالا چرا دو تا؟؟

دخترک اشاره ای به آنیسا کرد و گفت:

-یکی واسه خودتون یکیش هم واسه دوست دخترتون...

آنیسا با شنیدن این حرف تکون شدیدی خورد طوری که حتی جونگ مین هم متوجه شد....لبخندی محو لبهای آنیسا رو پوشونده بود...نمیدونست این احساس شیرینی که یهو توی دلش خونه کرد از کجا اومد؟به خاطر حرف دخترک یا تصور بودن دوست دختر جونگ مین؟؟

جونگ مین نگاهی به آنیسا انداخت و بعد دوباره با لبخند  به دخترک نگاه کرد و گفت:

-باشه...من ازت 3تاشو میخرم...

دخترک با خوشحالی بالا پایین پرید و گفت:

-مرسی آقا...شما خیلی مهربونین..ولی شما که دو نفرین..چرا 3تا؟

-عروسک کوچولو....یه لطفی برای عمو میکنی؟؟

دخترک سرش رو تکون داد و به همون نگاه معصومش به چشمهای جونگ مین خیره شد...

-سومین بادکنک رو هم تو برای ما هوا کن....دعا کن که امشب ما هر آزویی میکنیم برآورده بشه....این کارو میکنی خانم کوچولو؟

دخترک با لبخند صورت جونگ مین رو بوسید و گفت:

-اوهوم....چون شما خیلی مهربونین...

جونگ مین هم لبخندی زد و دو برابر پولی که باید میداد رو بهش داد و ازش خواست که خواسته اش رو فراموش نکنه...

آنیسا تمام مدت لبخند به لب محو تماشای جونگ مین بود...وقتی جونگ مین بادکنک قلب قرمز رنگ رو جلوش گرفت خندید و گفت:

-نمیدونستم یه همچین چیزایی هم وجود دارن!

جونگ مین خنده کوتاهیی کرد و گفت:

-برای فروختن اون بادکنک ها بهش یاد دادن که دروغ بگه...وگرنه من قبلا همچین چیزی ندیدم...و نشنیدم که با هوا کردن بادکنک آرزوی کسی برآورده بشه...

آنیسا در حالی که چند قدمی از جونگ مین دور شده بود برگشت و به چشمهای جونگ مین نگاه کرد و گفت:

-اما من میخوام امشب امتحانش کنم....شاید واقعا راست باشه....

جونگ مین هم دنبالش راه افتاد و هر دو وقتی به وسط پل رسیدن ایستادن...

آنیسا چشمهاش رو بست و توی دلش دعایی کرد....جونگ مین هم به تبعیت از اون همین کار رو کرد..

-خوب...جونگ مین..اماده ای؟؟

-اوهوم...

-1..2...3....

هر دو با هم همزمان بادکنکشون رو هوا کردن...توی همون لحظه بادکنک دیگه ای هم هوا شد...نگاهشون از دور به دخترک افتاد که براشون دست تکون میداد....لبخندی لبهای هر دوشون رو پوشوند...

دوباره سکوت زینت بخش فضای بینشون شد...تا اینکه انیسا این سکوت رو شکست...

-اینجا یه حال و هوای خیلی خاصی داره....یه فضای عجیب که آدم رو به خلسه میبره...حس میکنی با تمام وجود عاشقی...

-اوهوم....من هر وقت دلم میگیره میام اینجا...خیلی ادم رو آروم میکنه...بدون اینکه نیازی به اشک ریختن داشته باشی دلت خالی میشه...

 

 

-درست از لحظه ای که نزدیکش شدیم یه احساس خاصی بهم دست داده....اما نمیتونم منشا اش رو پیدا کنم....

قطره اشکی ناخودآگاه مهمون چشمهای آنیسا شد....قبل از اینکه تلاشی برای نگه داشتنشون بکنه روی گونه هاش لغزید....جونگ مین متوجه شد و سریع به سمتش برگشت و گفت:

-حالت خوبه آنیسا؟؟

آنیسا در حالی که قدرتی برای مهار اشک هایی که پی در پی روی گونه هاش ریخته میشدن نداشت سرش رو به نشانه مثبت تکون داد....بعد از چند دقیقه در حالیکه به زور بغضش رو قورت میداد گفت:

-جونگ مین...به نظرت آدم وقتی عاشق میشه چه حسی پیدا میکنه؟؟

جونگ مین از سوال ناگهانی آنیسا شوکه شد....نگاهی عمیق به آنیسا انداخت و بعد از چند ثانیه سکوت گفت:

-احساس یه آدم عاشق چیزی نیست که بشه با کلمات توصیفش کرد...وقتی لمسش کنی ناخودآگاه میفهمی...

-تا حالا عاشق شدی؟؟

جونگ مین چشمهاش رو بست و نفس عمیقی کشید...لبهاش رو به روی هم فشار میداد تا مانع از سر باز شدن بغض توی گلوش بشه...بدون اینکه به آنیسا که چشم بهش دوخه بود نگاه کنه...

***این تیکه از زبونیه آنیساست نه جونگ مین.

-وقتی عاشقی هر لحظه از زندگیت رو در کنار اون میبینی....احساس میکنی دنیای تو فقط اونه و تنها کسی که چشمات میبینن اونه...دوست داری همیشه پیشش باشی و وقتی یک لحظه ازش دور میشی دلتنگی تمام وجودت رو فرا میگیره...صداش برات بهترین صدای دنیاست و نگاهش زیباترین نگاه دنیا...وقتی دلتنگی...وقتی تنهایی....وقتی یه بغض توی گلوت گیر کرده...صداش..نگاهش..و حتی یادش انقدر ارومت میکنه که هیچ جای دنیا اون آرامش رو ندیدی...احساس میکنی بودن در کنارش شیرین ترین لذت زندگیه که هیچ جای دنیا نمونه اش رو نمیتونی پیدا کنی....هر بار که میبینیش احساس میکنی به آغوشش نیاز داری...حس میکنی آغوشش بهترین و امن ترین جا برای آروم شدن و بهترین تکیه گاه براته....وقتی عاشقی شبها قبل از خواب توی رویاهات به تنها کسی که شب بخیر میگی اونه و وقتی صبح از خواب بیدار میشی تو دلت اولین کسی که ازت صبح بخیر میشنوه اونه...برات کافیه که فقط بتونی دوسش داشته باشی حتی اگه اون دوستت نداشته باشه....تصور اینکه اون هم توی دلش تو رو دوست داشته باشه احساست رو قلقلک میده و دلت میخواد تا آخر عمر تصور کنی توی قلبش خونه نشینی...***

آنیسا نفس عمیقی کشید و دوباره قطره های اشک به چشمهاش حمله ور شدن....

جونگ مین به نرده های پل تکیه داد و با نگاهی که از توش هیچ چیز رو نمیشد خوند به انیسا که در حال گریه کردن بود گفت:

-احساسش رو تجریه کردی؟؟

آنیسا سرش رو بلند کرد و به چشمهای جونگ مین که حالتی خاص داشت خیره شد...اما خیلی زود نگاهش رو دزدید....حس میکرد اگه به چشمهاش نگاه کنه جونگ مین میتونه از نگاهش راز دلش رو بفهمه......آروم سرش رو تکون داد و پشتش رو به جونگ مین کرد....

-ازش دوری؟؟؟

آنیسا در حالی که شونه هاش ار هق هق گریه هاش به لرزش افتاده بود گفت:

-نزدیکم...اما خیلی دور....

-بهش گفتی؟

-نه....

-چرا؟

-جراتش رو ندارم...

-جراتش رو نداری یا نمیتونی غرورت رو بشکنی؟

آنیسا به سمت جونگ مین برگشت اما هنوز توانایی نگاه کردن به جونگ مین رو نداشت...آروم گفت:

-تواناییش رو ندارم...میترسم اون...اون....

-اون چی؟

نفسش رو با شدت بیرون داد و گفت:

-پسم بزنه...نتونه احساسم رو درک کنه...

-باهاش راجع به احساست حرف بزن....شاید اینطوری آروم تر شی...منم وقتی عاشق شدم بهش گفتم...روزی که بهش گفتم با اینکه اون ردم کرد اما احساس سبکی میکردم.احساس میکردم یه بار خیلی سنگین رو از رو دوشم برداشتن...

-اما ما فرق میکنیم جونگ مین..تو یه پسری...من یه دختر...

-احساس عشق دختر و پسر نیمفهمه...من آدمم دل دارم تو هم آدمی دل داری....اگه کسی که عاشقش شدی نتونه احساست رو درک کنه...اینو بدون لیاقت عشقت رو نداره....

چقدر حرفهاش براش آرامش بخش بود....دلش میخواست لحظه بایسته و جونگ مین حرف بزنه و تمام وجود انیسا گوشی بشه برای شنیدن حرفهای جونگ مین...

-گاهی اوقات باید به حرف دلت گوش کنی...اگه دلت عشق اون رو میخواد اگه دلت میخواد بهش بگی برو بگو....

بعد خندید و گفت:

-اما نه اینکه دلت بخواد یکی رو بزنی بری بزنیش...اون وقت جات تو اداره پلیسه!!

آنیسا هم خندش گرفت و گفت:

-میدونی دلم چی رو از همه بیشتر میخواد؟

-هوم؟؟

-دلم میخواد بغلش کنم...انقد محکم که نتونه هیچ وقت از دستم بره...

جونگ مین لبخندی زد و گفت:

-خوب بغلش کن....

-برم بغلش کنم بگم چی؟؟؟؟آقا من عاشق شمام به خاطر احساس من بذار یه بارم که شده بغلت کنم؟؟

-اگه خودش عاشق شده باشه میتونه احساست رو درک کنه....به اینکه چقدر به آغوشش نیاز داری....

دوباره سکوت بینشون برقرار شد...هر دو توی رویاهای خودشون غرق شدن...بعد از ساعتی به خونه برگشتن...توی ماشین هم هیچ کدوم حرفی برای زدن نداشتن..گاهی آنیسا زیر چشمی نگاه یبه جونگ مین که توی تفکراتش غرق بود مینداخت اما خیلی زود نگاهش رو ازش میگرفت...

-رسیدیم....روز خیلی خوبی بود...

-ممنون جونگ مین..به منم خیلی خوش گذشت...

-به منم همین طور.

وقتی جونگ مین میخواست از ماشین پیاده بشه آنیسا صداش زد...

-جونگ مین...

جونگ مین به سمت آنیسا برگشت و نگاهش رو بهش دوخت...

-میخواستم....راستش..میخواستم....یه چیزی بگم...

-میشنوم....

-چیزه..خوب...هیچی...بعدا میگم...

-باشه...

هر دو از ماشین پیاده شدن و به سمت خونه حرکت کردن...انقدر ناهار خورده بودن که هیچ کدوم میلی برای شام نداشتن...به هم شب بخیر گفتن و هر دو توی اتاق خودش خزیدن...

آنیسا روی تختش نشست و گوشیش رو توی دستاش فشار میداد...دودل بود...نمیدونست آیا واقعا باید این کار رو میکرد؟؟یعنی جونگ مین احساسش رو درک میکرد؟؟

دلش رو به دریا زد و گوشیش رو بالا آورد و شروع به نوشتن پیام کرد...

-جدا ماندن از کسی که دوستش داری فرقی با مردن ندارد...پس عمری که بی تو میگذرد مرگیست به نام زندگی....

چند لحظه تامل کرد اما بعد چشمهاش رو بست و دکمه ارسال رو زد....

بعد از چند دقیقه که هیچ جوابی برش نیومد دوباره گوشیش رو بالا گرفت و مشغول نوشتن پیام شد...

-این همون چیزی بود که میخواستم بهت بگم....اگه میتونی قبولش کنی که هیچی...اگه نه....پس به روم نیار باشه؟؟شبت بخیر...جونگ مین....

بعد از حدود 10 دقیقه آنیسا با صدای زنگ گوشیش از جاش پرید..پیامی از طرف جونگ مین...

با استرس و دلهره پیام رو باز کرد...

-خیلی خوشحالم که بهم گفتی آنیسا...هیچ چیز عوض نشده..ما هنو زهم با هم دوستیم...دو تا دوستی که با هم زیر یه سقف زندگی میکنن....

آنیسا نفس عمیقی کشید و به اشکهایی که پشت قاب چشمهاش مخفی شده بودن اجازه ریزش داد....

جونگ مین عشقش رو قبول نکرده بود اما ردش هم نکرده بود...از اینکه احساش رو بهش گفته بود خیلی خوشحال بود...درست مثل حرفهای جونگ مین...یه احساس سبکی خاصی میکرد...

برای پاسخی فرستاد...

-مرسی جونگ مین...حالا دیگه خیلی احساس راحتی میکنم...مرسی که درکم کردی...شب بخیر...

گوشیش رو کناری گذاشت و با آرامش به خواب عمیقی فرو رفت....


این قسمت زیاد هم نوشته بودم تا دیگه نگین کمه...لطفا نظر یادتون نره..این قسمت برام مهمه باشه؟؟دوست دارممم نظرتون رو بدونم.


دسته بندی : طلسمی به نام زندگی ,


نمایش نظرات 1 تا 30

» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin