تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : ELHAM* سه شنبه 29 فروردین 1391, 09:49 ب.ظ
بارانی که روزها
بالای شهر ایستاده بود
عاقبت بارید
تو بعدِ سالها به خانم ام آمدی...

تکلیفِ رنگِ موهایت
در چشمانم روشن نبود
تکلیف مهربانی، اندوه، خشم
و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم
تکلیف شمع های روی میز
روشن نبود

در زدی
باز کردم
سلام کردی
اما صدا نداشتی
به آغوشم کشیدی
اما
سایه ات را دیدم
که دست هایش توی جیبش بود...


♥♥♥♥♥




عکس درخواستی جونگمین!!!!

از وقتی که یونگ رفت حتی نتونست به یه پرونده نگاه بندازه....پنجره اتاقش رو باز کرد و کنارش ایستاد....دستهاش رو لبه پنجره گذاشت...نگاهی به پایین ساختمون انداخت....

: همینو کم داشتم...

با نگاهش جینا رو که به ورودی نزدیک میشد دنبال کرد....پشت میزش برگشت و قبل از رسیدن جینا کتش رو برداشت و سمت در رفت...

: رئیس

باصدای منشی دستش رو از روی کلید برداشت...نگاهی به شماره های آسانسور انداخت که رسیدن جینا رو خبر میداد

منشی از پشت میزش کنار اومد و به هیون نزدیک شد : دوست آقای هانگ برگشتن کره ...

شونه ای بالا انداخت : خب که چی؟

: ایشون تماس گرفتن...خیلی اصرار داشتن قراری تنظیم کنم تا ببینیدش

نگاهی به ساعت مچیش انداخت و باپاش ضرب گرفت: بهش گفتی وقت ندارم؟

: بله...هزار بار ...اما انگار کار مهمی باهاتون داشتن...درباره مدیر هانگ

: نگفت چه کاری؟ راجبه حساب کتابای شرکت و جانشین مدیریت و این حرفا؟

: حرفی نزدن اما خیلی اصرار داشتن هرچه زودتر ببیننتون....

کتش رو روی دستش مرتب کرد و دستش رو تو جیبش برد: ببین اگه کاره اداری داره واسه هفته آینده یه قرار تنظیم کن...اگه حرف دیگست شمارمو بهش بده تا ببینم چی میگه...وقت واسه شنیدن حرفای خصوصی ندارم

منشی تعظیمی کرد و پشت میزش برگشت...همون لحظه در آسانسور باز شد ....

جینا با تعجب به هیون و بعد به ساعتش نگاه کرد : به این زودی داری میری؟

هیون حرفی نزد و وارد آسانسور شد...جینا  دستش رو سمت کلید پارکینگ برد که هیون مانعش شد...نگاهی بهش انداخت : تو کجا؟

: خب منم میام دیگه...

: کجا میای؟

: نمیخوای بریم یه چرخی تو شهر بزنیم؟

هیون به ساعتش اشاره کرد و سرش رو خم کرد : دیر اومدی سرکار...زودم میخوای بری؟

: هیون جونگ من کارمندت نیستم

: جدی؟ پس از جایه دیگم حقوق میگیری!

جینا با حرص نگاش کرد : منظورت چیه؟

هیون عقب رفت و درحالی که لبخند میزد به انتهای آسانسور تکیه زد : منظورم اینه که از این به بعدهم از همونجا حقوق بگیر

: هیون جونگ...

هیون صاف ایستاد و دستاش رو باز کرد : ها؟ چیه؟ میخوای واسه هم خوابی زورکیت حقوق بگیری؟؟ اگه تو این شرکتی باید کار کنی...الانم نیازی به همراهیت ندارم...بمون کارای عقب افتاده رو تموم کن....

با شدت پاشنه کفشش رو به زمین کوبید و از آسانسور خارج شد : تنهایی خوش بگذره رئیس

هیون ابرویی بالا انداخت و لبخند معنا داری زد : خوش میگذره...

درحالی که در آسانسور بسته میشد سرش رو بلند کرد.... نفس عمیقی کشید و بلند گفت : از الان دارم حسش میکنم

جینا لبهاشو روی هم فشار داد و با عصبانیت سمت میز منشی رفت

فاکتورهای فروش رو آماده کن تا برگردم...سمت اتاقش میرفت که با صدای منشی خشکش زد : حالتون خوبه خانم شین؟

برگشت و با تعجب نگاش کرد : باید بد باشم؟

: آ...م...راستش زیر چشماتون یکم گود افتاده...فکر میکنم تاچند روزه دیگه هم رو لبتون تبخال میزنه...

جینا با قدم های آروم سمتش برگشت :فکر نمیکردم با این همه آرایش دیده بشه!

: درسته...درنگاه اول معلوم نمیشه...اما ازاونجایی که منم زنم...خب رو این چیزا حساسم...اما قرمزی بالای لبتون نشونه تبخاله...بیشتر مراقب باشین

جینا لبخند مصنوعی زد و سمت اتاق برگشت : خستگی و درگیری ذهنی هرکسی رو داغون میکنه....

منتظر جواب منشی نموند و سریع  به اتاقش رفت....به در بسته تکیه زد و دستش رو روی قلبش گذاشت.....نفسهاش رو به شدت بازدم میکرد....چشمهاش روبست و سعی کرد دیگه بهش فکر نکنه........

لباسش که پره برف شده بود تکوند و آروم داخل شد....نگاهی به دور وبر خونه انداخت...خبری از سونمی نبود....کادوهایی که همراه داشت یکی یکی داخل آورد....آخرین و بزرگترین جعبه کادو رو که میاورد محکم به چیزی خورد و با کادو رو زمین افتاد....سرش رو بلند کرد و به سونمی که دست به سینه جلوش ایستاده بود خیره شد : سلام خانم خانما...بی صدا میای

: خوش میگذره کلاسای نوازندگی؟

جعبه بزرگ رو کنار گذاشت و با تعجب به سونمی خیره شد : شوهرت کله پا شده بعد تو... اونم با این لحن همچین سوالی میکنی؟!!نچ نچ

سونمی دوباره نگاهی به جعبه های کادو انداخت : فکر کردم شبم میخوای بمونی آموزشگاه! نمیومدی دیگه

کیو با خنده از روی زمین بلند شد و پالتوش رو درآورد : وقتی دوهفته کلی آهنگساز و مبتدی و حرفه ای و کل اون آموزشگاه رو ول کنم مجبورم روز اول برگشت انقدر بمونم که سوالاشون تموم شه یا نه؟

سونمی به کادوها اشاره کرد و با طعنه گفت : مطمئنی مهمونی نداشتین؟

کیوجونگ برگشت و به کادوهایی که روی هم تلمبار شده بود نگاه کرد....کنار سونمی برگشت و دستش رو دور شونه هاش انداخت : اینارو واسه من و تو دادن...نمیخوای بازشون کنی؟

: واسه استادشون دادن...خودت بازشون کن....دست کیو رو کنار زد و سمت اتاقش رفت....کیوجونگ با آخرین سرعت دنبالش رفت و قبل از اون توچهارچوب در اتاق ایستاد : قرارمون چی بود؟

سونمی چهره حق به جانبی گرفت و روشو برگردوند

کیوجونگ همونطور که جلوی در ایستاده بود سمتش خم شد و کنار گوشش تکرار کرد : ق...را....ر...مون....چییییییی بوووووووود؟

میدونست اگه صورتش رو برگردونه باکیو چشم تو چشم میشه و لبهاش آماده ی بوسه...

همونطور که به نیم رخ سونمی نگاه میکرد دستش رو از لبه های چهارچوب برداشت و صورتش رو سمت خودش برگردوند

سونمی که داشت از حرص منفجر میشد دست کیوجونگ رو کنار زد و خودش رو بغلش انداخت

کیو لبخندی زد و دستش رو رو کمرش کشید : پس یادت اومد

همونطور که صورتش رو میون سینه ش پنهون کرده بود گفت : خب....خب حسودیم میشه...چیکار کنم...

کیو خنده بلندی کرد و ازش جدا شد...صورتش رو میون دستهاش گرفت : خوشبحال من!

سونمی لبهاشو جمع کرد و با دلخوری نگاش کرد

کیو به صورت بامزه ش بوسه ای زد و دستش رو کشید و سمت کادوها برد : تو که میدونی صدبارم این دنیا رو بگردم باز میام پیش زنم....برگشت و با مهربونی نگاش کرد: پیش همسرم...ور دل خودت...

سونمی دستش رو فشار داد و آروم گفت : میدونم....دست خودم نیست

کیوجونگ روی زمین نشست و سونمی رو کنار خودش نشوند : بیا ببینیم چی آوردن واسه استاد تازه دومادشون!

سونمی دستش رو سمت جعبه بزرگ برد و درش رو باز کرد...اولین چیزی که توجهش رو جلب کرد کارت روی کادو بود

" تقدیم به عشق همیشگیم....کیم کیوجونگ"

حس کرد گر گرفته...لبهاشو روی هم فشار داد و با عصبانیت به کیو خیره شد...اما اون با خنده به خرس کوچیکی که از جعبه ای دیگه درآورده بود نگاه میکرد....

: ببین چی برام آورده...پسره دیوونه....یادم باشه روز تولدش یه عروسک بخرم براش...چیشش...

وقتی صدا و عکس العملی از سونمی ندید برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد

دستای سونمی ازعصبانیت میلرزید....کارت تبریک تقریبا توی دستش مچاله شده بود...کیو با نگرانی نگاش کرد...سمتش رفت و به آرومی کارت رو از بین انگشتاش درآورد....سونمی کوچکترین حرکتی نمیکرد...فقط با عصبانیتی که هرلحظه بیشتر میشد بهش خیره بود....

با خوندن نوشته چشمها و دهنش تا آخرین حد باز شد..سرش رو بلند کرد و همونطور به سونمی خیره شد : این....

لبهاش رو به هم زد و خنده عصبی کرد : این دختره...یکم...یکم جوگیر شده...

کارت رو کنار انداخت و سرش رو به شدت تکون داد ...

: نمیخوای ببینی چی برات خریده "عشق همیشگیش"؟!

قبل از اینکه جوابی از کیوجونگ بشنوه بلند شد و به اتاق خواب رفت...

با کوبیدن در به هم ازجاش پرید... به جای خالی سونمی نگاه کرد ...دستی تو موهاش برد و به همشون ریخت...طاق باز روی سرامیکا دراز کشید و به سقف خیره شد...با ناله ای بلند که سونمی هم بشنوه گفت : آخه من چه گناهی کردددددددددم؟!!.............

_______________

مین جی لیوان آبی ریخت و  کنار یونگ سنگ که تازه رسیده بود ایستاد...هردو از پنجره به بیرون نگاه میکردن....

مین جی نگاهی به بیرون آشپزخونه انداخت....سایه نانا که دائم روی مبل جلو عقب میرفت دیده میشد : یونگ سنگ یه فکری کن...نکنه اتفاقی براش افتاده باشه

یونگ نگاهش رو از ماشینهای درحال رفت و آمد برنداشت

مین جی با صدایی آروم ادامه داد : اگه از نانا ناراحته چرا به تماس من و تو جواب  نمیده؟

: منم از همین میترسم...اگه تصادف کرده باشه....

* من میرم

هردو سرشون رو از پنجره کنار کشیدن و به نانا که توی چهارچوب ایستاده بود خیره شدن : کجا میخوای بری؟

: میرم روستا...میرم  دنبالش....دارم دیوونه میشم...نمی تونم بشینم خونه

بدون حرفی اضافه سمت اتاقش رفت...مین جی لیوان آب رو روی میز گذاشت و دنبالش دویید.....یونگ سنگ نفسش رو بیرون داد و لیوان آب رو یه نفس سرکشید : جونگمین....کله شقی نکن ...

گوشیش رو برداشت و برای هزارمین بار تماس گرفت.....

مین جی درحالی که سعی میکرد نانا رو آروم کنه هرجای اتاق کنارش راه میرفت : گوش کن نانا...رفتن تو هیچ کمکی نمیکنه...باید منتظر باشیم...شاید یه خبری بشه...

همونطور که کیف پولش رو چک میکرد جواب سریعی داد : جونگمین بی فکر نیست...اگه حالش خوب باشه یه خبری از خودش میداد...نه اینکه....

به سختی نفس میکشید....سمت کمد لباسهاش رفت و چند لحظه جلوش ایستاد....ذهنش به قدری به هم ریخته بود که نمیدونست چی بپوشه

مین جی دستش رو گرفت و مجبورش کرد روی تخت بشینه : اون بیرون برف شدیدی میباره...با رفتنت مارو هم نگران میکنی...تا صبح صبر کن اگه خبری نشد همه با هم میریم دنبالش ....هوم؟

نانا با درموندگی نگاش کرد و لبهاش رو به سختی تکون داد : تو این هوا...اگه بین راه.....براش...

نتونست حرفش رو ادامه بده...صورتش رو با دستهاش پنهون کرد و سرش رو پایین انداخت...مین کنارش نشست و شونه هاش رو مالید : به چیزهای خوب فکر کن...شاید گوشیش رو گم کرده.....شاید هوا اونجام بد بوده و صبر کرده تا بارش برف تموم شه....چرا همش فکر میکنی ممکنه اتفاق بدی افتاده باشه؟جونگمین همینطوریش گوشیش رو اینور و اونور جا میذاره...ازش بعید نیست!

یونگ سنگ با حالت دو وارد اتاق شد....دخترا با تعجب نگاش کردن....نانا با دیدن گوشی دستش بلند شد و سمتش رفت : خبری شده؟ جواب داد یونگ سنگ؟

: آره...بالاخره جواب داد پسره ی....

: یوووونگ......

با دخالت مین جی حرفش رو نزده خورد و به نانا نگاه کرد : جواب داد...گفت هوا خوب نیست برنگشتم. همین...بلافاصله قطع کرد.

نانا که تا آخرین لحظه به دهن یونگ سنگ خیره بود با تموم شدن حرفش نفس راحتی کشید و سمت گوشی خودش رفت....مین جی به یونگ اشاره کرد و آروم پرسید : واقعا جواب داد؟

: آره...منه خنگ رو بگو نکردم یه اس ام اس بدم بگم بردار حداقل خیال ماراحت شه که زنده ای...اه...حواس که واسه آدم نمیذارین....الانم بعد از پیامم برداشت...منشی گوشیشم غیرفعال کرده بود!

مین لبخندی زد و دست یونگ سنگ رو گرفت و بیرون کشید: انقدر حرص نخور...بیا بریم یه چیزی درست کنم

: تو میخوای درست کنی من بیام چیکار؟

دوباره خندید و دستش رو بیشتر کشید : بیااااااا

___________

پیام های نانا رو که از سرشب به 30 تا رسیده بود بالا پایین میکرد....همونطور که یکی یکی میخوند پوزخندی میزد و پاکشون میکرد

" جونگمین کجایی؟ چرا دیر کردی؟"

" ماشینت خراب شده؟ میخوای یکی از پسرا بیان دنبالت؟"

" جونگمین حالت خوبه؟ چرا جواب نمیدی؟"

" نمیخوای جواب بدی؟....انقدر ازم متنفر شدی؟"

" جونگمین خواهش میکنم....میخوای تاحد مرگ بترسم؟...."

" اگه حالت خوبه یه تک بزن...فقط یه تک"

.

.

.

.

آخرین پیام رو پاک میکرد که یکی دیگه به دستش رسید : " میدونم اگه زنگ بزنم بازم جوابمو نمیدی....با اینکه خیلی نگرانم کردی اما ممنون که بالاخره جواب دادی..خوشحالم که سالمی....منتظرتم....فردا کلی حرف دارم که باید بشنوی!....مراقب خودت باش....شب بخیر"

لبهاشو روی هم فشار داد...دستش رو روی نوشته کشید...سرش رو به دیوار تکیه داد و چشمهاش رو بست....اولین چیزی که جلویه چشماش ظاهرشد صحنه ای بود که با یادآوریش آتیشی تازه تو دلش به پا میکرد....چشمهاش رو باز کرد و گوشیش رو کنار بالشتش گذاشت.....بلند شد و از اتاق بیرون رفت....

: آجوما! شما هنوز بیدارین؟

خانم سو نگاه معناداری بهش انداخت ....مشتی پَر برداشت و مشغول پرکردن بالشت ازاون شد : تو چرا هنوز بیداری؟ خسته نیستی ؟تمام روز پشت ماشین و بعدش سرو کله زدن با بچه ها؟

جونگمین کنارش نشست ..پَری برداشت و نگاش کرد : خستم...اما نمیتونم پلکهامو رو هم بذارم....

دستش رو بالا گرفت و کف دستش رو فوت کرد....پر توی هوا رقصید و دوباره روی پاش نشست : میشه یه خواهشی بکنم؟

خانم سو لبخندی زد : تا هر وقت بخوای میتونی بمونی

با تعجب برگشت و نگاش کرد....

: نمیدونم چی شده که پسرم انقدر گرفته ست و تو خودش...اما اگه اینجا آرومت میکنه...میتونی تا هروقت میخوای بمونی

جونگمین لبخندی زد و پری دیگه برداشت....کمی نگاه کرد و دوباره فوتش کرد....پر دوم هم توی هوا چرخید و اینبار روی موهاش نشست : کاش اونم مثه این پَر بود

خانم سو لبخندی از اطمینان زد و منتظر موند تا جونگمین حرفش رو تموم کنه....

: اگه اونم به آسمون میرفت ، هزار تادور میخورد و آخرش برمیگشت کنارم .... دیگه نگران نبودم...

: مطمئنی اونم مثه این پر سبکِ؟

با دیدن چهره پرسوال جونگمین بالشت رو کنار گذاشت و فنجون چای سبزش رو جلوش گذاشت : اونی که آرزو داری بمونه کنارت...اگه دلش پر باشه...اگه حرفا رو دلش سنگینی کنه..... دیگه به آسمون نمیره که بخواد برگرده و کنارت باشه.

: همیشه بهش میگم منتظر میمونم...اما حقیقش اینه که...

: خسته شدی...

: اوهوم...خیلی خسته شدم....اما هیچوقت بهش نگفتم...بازم منتظر موندم...اما با کاری که کرد.... هیچ بهانه ای واسه راضی کردن دلم نذاشت....دیگه نمیدونم چطور خودمو راضی کنم؟ وقتهایی هست که نمیخوام بهش فکر کنم و صداش رو بشنوم...خنده دارش اینجاست که همون لحظه هام میخوام محکم بغلم بگیرمش و تا وقتی از نفس بیفتم باهاش حرف بزنم!

خانم سو نگاهی به چشمای جونگمین کرد و سرش رو به نشون تایید تکون داد : عقلت میگه باید تنبیه بشه...باید طرد شه...اما دلت هنوزم میخواد بی بهانه کنارش باشه....میدونم چه حسی داری

جونگمین زانوهاش رو بغل گرفت و به باغچه رو به روی خونه خیره شد : شبا در رو نمیبندین؟

خانم سو آهسته نفسش رو بیرون داد : اگه نمیخوای راجبش حرف بزنیم...حرفی نیست.....نه نمیبندم

جونگمین زیرچشمی نگاش کرد : فکر نمیکردین آخر کار من و نانا این بشه نه؟

: فکر نمیکنم این آخرش باشه پسرجون...

قبل از اینکه جونگ حرفی بزنه بلند شد و در رو بست : حالام برو بخواب...اینجا کسی حق نداره تا لنگه ظهر چرت بزنه!

:اطاعت!!

__________________

نگاهی به سرتاپای هیون انداخت : میدونی ساعت چنده جناب کیم هیون جونگ؟

هیون ریز خندید و سرش رو تکون داد : به ساعت من 12:34 نیمه شب

: میتونم بپسرم ازصبح کجا بودی که الان یاد دید و بازدید افتادی؟

هیون اخماشو تو هم کشید : از صبح که پی بدبختی و بعدشم یه جلسه مشاوره با جناب هئو یونگ سنگ...بعدش دوباره رسیدگی به بدبختیا و الانم خدمت دوست عزیزم...

دستش رو روی شکمش کشید : خیلی گشنمه یونگ سنگ

یونگ در رو کامل باز کردر و همونطور که چرت میزد روی مبل افتاد : اگه چیزی پیدا کردی بردار بخور!

: بقیه کجان؟

: خوابن با اجازتون!!

: سایون کجاست؟

یونگ پوزخندی زد و سعی کرد چشماش رو باز نگه داره : خسته نباشی داداش.....


دسته بندی : Bittersweet ,


نمایش نظرات 1 تا 30

» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin