تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : AlmA:grEEn aPPle پنجشنبه 31 فروردین 1391, 11:54 ق.ظ



فلش بک جونگ مین و ساندرا:
جونگ مین با پدرش دعوای بدی کرده بود...آن شب اصلا حال خوبی نداشت.. به یک بار رفت و تا آخرهای شب آنجا ماند و مدام مینوشید..پدرش به خاطر نامادریش از خانه بیرونش کرد و حق برگشت دوباره را از او گرفت...سرش را روی میز گذاشت و بیهوش شد
-لطفا بیدار شین...آقا...داریم تعطیل میکنیم...آقا..
جونگ مین به سختی چشمانش را باز کرد... چیز درستی نمیدید فقط تشخیص داد که او یک دختر است!!!!!!!
دستش را  به سمت صورت آن دختر برد که رویش خم شده بود ولی دستش شل شد و افتاد و دوباره پلک هایش روی هم قرار گرفت..
-چیزی شده ساندرا؟
-نه آقای مدیر..ایشون 3 ساعته که اینجان الان هم هوشیاریشون رو از دست دادن
مدیر کانگ چند کشیده به صورت جونگ مین زد ولی هیچ عکس العملی از جانب جونگ مین نشان داده نشد...
-خیلی دیره باید تعطیل کنیم..چی خورده؟
-sky 43%..زیاد هم خورد
-پس حق داره که بیدار نمیشه..بزار امشب اینجا بمونه
-ولی آخه..پس من کجا بمونم؟
-ببرش به اتاقت.صبح وقتی بیدار شد پولو ازش بگیر و بفرستش بره
-ولی...
-دیگه ولی و اما و آخه نداره.من دیرم شده خداحافظ
-آقای کانگ...آقای کانگ..
فایده نداشت... ساندرا مانده بود با یه پسر مست که معلوم نبود اصل و نسبش چیست....دست جونگ مین را انداخت دور گردنش دست خودش را هم گذاشت دور کمر او و از روی صندلی بلندش کرد..
-وای خدا..چرا اینقدر سنگینی تو؟؟آی کمرم...
ساندرا با هزار بدبختی جونگ مین را به اتاقش برد.. برایش جا پهن کرد و کمکش کرد تا دراز بکشد....کنارش نشست و موهای قهوه ای رنگش را از روی صورتش کنار زد...چند بار دستش را جلوی صورتش تکان داد وقتی مطمئن شد خواب است بلند شد و به گوشه ای از اتاق رفت تا یونیفرمش را دربیاورد اما جونگ مین خواب نبود..چشمانش را باز کرد و به هیکل ساندرا خیره شد ولی خیلی زود خودش را به خواب زد تا ساندرا نفهمد که بیدار است....
ساندرا لباس خوابش را پوشید ولی نخوابید... نور اتاق را کم کرد تا جونگ مین راحت بخوابد ولی چراغ مطالعه اش را روشن گذاشت و کتاب زبانش را باز کرد تا بخواند چون فردا یه امتحان خیلی مهم داشت..جونگ مین مدام غلت میزد و هذیون میگفت و تمرکز ساندرا را بهم میریخت..آخر سر ساندرا که دیگه کفری شده بود بلند شد و یک لگد محکم به جونگ مین زد
-نمیتونی مثل آدم بخوابی؟
ناله ی جونگ مین به هوا برخاست و چشمانش را باز کرد
-اییییییییییییی!چته دختر؟چرا مثل اسب جفتک میندازی؟
-فعلا که جناب عالی مثل اسب توی خواب شیهه میکشی
جونگ مین بلند شد و نشست و با یه دستش پهلویش را گرفت و به ساندرا چپ چپ نگاه کرد..ساندرا هم زبون درآورد و برگشت پشت میزش و مشغول مطالعه شد...
-دستشویی کجاست؟
-از دستشویی عمومی بار استفاده کن انتظار داری توی اتاق به این کوچیکی دستشویی هم بزارن؟!
جونگ مین هنوز پهلویش را گرفته بود با این حال از جایش بلند شد و در حالی که زیر لب غرغر میکرد از اتاق بیرون رفت..
ساندرا بالشتی که کنارش بود را محکم بغل کرد:خیلی بامزه اس
جونگ مین پشت در ایستاده بود..با خودش زمزمه کرد:هم خودش خوشگله هم هیکلش!!لبخند موزیانه ای زد و به سمت دستشویی رفت
بعد از اینکه برگشت کنار ساندرا نشست:چی میخونی؟
ساندرا خودکار را بین انگشتانش چرخاند و با کلافگی گفت:زبان..امروز سرمون خیلی شلوغ بود نتونستم برای 5 دقیقه هم به کتاب نگاهی بندازم..الان هم خسته ام و حوصله ی خوندن ندارم
-میخوای بهت کمک کنم؟من زبانم حرف نداره
-کی؟تو؟شوخیه بامزه ای بود
-شوخی نمیکنم الان بهت میفهمونم که راست میگم
جونگ مین کتاب را از زیر دست ساندرا کشید و یک مکالمه ی طولانی را در عرض 10 دقیقه حفظ کرد و خط به خط برای ساندرا تعریفش کرد درست مثل کتاب!
ساندرا با قیافه ای متعجب به جونگ مین خیره شده بود:هی پسر اصلا بهت نمیاد که اینقدر درست خوب باشه.مستی از سرت پرید؟
-حالا حرفم رو باور کردی؟!اره به صورتم آب زدم الان خوبم...بهت کمک میکنم
جونگ مین کاغذی برداشت و مشغول نت برداری از صفحه های کتاب شد..برگه را به ساندرا داد
-اینا رو خوب بخون نکات کلیدی و مهمن..برات چندتا مثال هم زدم
-واقعا ممنونم..کمک بزرگی بهم کردی
جونگ مین لبخندی زد و برگشت توی رخت خوابش:شب بخیر
-بازم ممنون..شب خوش

جونگ مین وسایلش را دوباره داخل چمدانش گذاشت و روی تخت دراز کشید:تا فردا چیز زیادی باقی نمونده..کیوجونگ باید بفهمه بین من و همسر عزیزش چه چیزهایی بوده


ساندرا برگشت..نگرانی توی نگاهش موج میزد
-مگه قرار نبود تا وقتی که خونه ی مناسبی برای زندگی پیدا نکرده داخل هتل بمونه؟
-چرا عزیزم ولی امشب که بهم زنگ زد از بین حرفاش فهمیدم که هنوز نتونسته این کارو بکنه..این که دعوتش کنم تا یه مدت با ما زندگی کنه کمترین کاری بود که از دستم برمیومد.فقط یه مدت کوتاه تحمل کن..قول میدم همه چیز خیلی زود مثل سابق بشه
-باشه عزیزم
-پس یکی از اتاق های طبقه ی پایین رو آماده کن..نمیخوام هیچ کم و کسری باشه
-نگران هیچی نباش..مثل اینکه یادت رفته من یه کدبانوی واقعیم
کیوجونگ لبخندی زد:نه عزیزم ..خیلی ممنونم
ساندرا را بغل کرد و بوسه ی شیرینی مهمان لب هایش کرد:شب بخیر
ساندرا چشم هایش را  بست و سعی کرد به فردا و اتفاق هایش فکر نکند:شبت بخیر عزیزم

صبح روز بعد

کیوجونگ کتش را پوشید.. کیفش را برداشت و از اتاقش بیرون آمد
-عزیزم کجایی؟
ساندرا از طبقه ی پایین گفت:من توی اتاق مهمونم
کیوجونگ از پله ها پایین رفت تا اتاقی که برای جونگ مین آماده شده بود را ببیند
-به به بازم که خانمم گل کاشته
-از صبح تا حالا هلاک شدم.چطور شده؟
-عالیه.خسته نباشی
-مرسی.صبحانه آماده اس عزیزم
-باشه سرپایی یه چیزی میخورم..فعلا که داره دیرم میشه.کاری نداری؟
-نه عزیزم...چرا چرا صبر کن داری برمیگردی یه سری خرید واسه خونه کن...یخچال خالیه.پیش دوستت آبرومون میرهااااا
-حواسم هست خداحافظ
-مواظب خودت باش
ساندرا به اتاق نگاهی کرد..همه چیز مطابق سلیقه ی خود جونگ مین بود در آخر هم عکسی از عروسیشان را روی یکی از طبقات کتابخانه ی کوچکی که آن جا بود گذاشت تا به او یاد آور شود که دیگر شوهر کرده و سعی نکند برایش دردسر درست کند
ار اتاق بیرون آمد و درش را بست...باید سانی را به حمام می برد


جونگ مین وارد شرکت شد و مستقیم رفت به دفتر کیوجونگ.
یوری:میتونم کمکتون کنم؟
-با آقای کیم کار داشتم
-الان جلسه دارن..میتونید منتظر بمونید؟
-البته...همینجا میمونم
-میتونید داخل اتاقشون منتظر بمونید تا تشریف بیارن
-خیلی ممنون
بعد از 20 دقیقه کیوجونگ وارد دفترش شد
یوری:آقای کیم دوستتون داخل اتاقتون هستن خیلی وقته که نشستن
-دوستم؟کی؟
-امممم آقای پارک
-بسیارخوب.لطفا 2تا فنجون قهوه هم بیارین.
کیوجونگ وارد اتاق شد..جونگ مین با دیدنش از جایش بلند شد و بهش دست داد
جونگ مین:چه خبرا؟
-فعلا خبرا دست شماست.بگو ببینم هان رو راضی کردی؟
-آره برای همین هم اینجام...اومدم اتاقم رو تحویل بگیرم و شروع به کار کنم
-میدونستم موفق میشی.کارت اتاقت رو داری؟
-اره از معاونش تحویل گرفتم
یوری در زد و وارد شد... قهوه ها را روی میز گذاشت و برگشت
کیوجونگ و جونگ مین بعد از نوشیدن قهوه ها وارد ساختمان اصلی شدن...دفتر جونگ مین دو طبقه پایین تر از دفتر کیوجونگ بود
ساعت 2 قرار گذاشتند تا جلوی ساختمان شرکت همدیگه رو ببینند


ساندرا داشت میز نهار را میچید که زنگ در به صدا در آمد
در آینه به خودش نگاهی کرد ..مثل همیشه زیبا بود.نفس عمیقی کشید و در را باز کرد و دوباره برگشت به آشپزخانه!
جونگ مین وارد خانه شد و چمدونش را جلوی در گذاشت...کیوجونگ داشت ماشین را پارک میکرد..جلوتر رفت و ساندرا را دید که در آشپزخانه مشغول آماده کردن غذاست...
-سلام ساندرا.....
ساندرا هول کرد و باعث شد کمی از غذا روی دامنش بریزد.جونگ مین به سمتش رفت و دامنش را گرفت
-ولش کن خودم تمیزش میکنم
-تقصیره من بود
-گفتم ولش کن.چیز خاصی نشده
جونگ مین دستش را گرفت و به چشم هایش خیره شد:بزار به عهده ی خودم
در همین لحظه کیوجونگ وارد شد و همسرش و جونگ مین را دید که تقریبا توی بغل هم بودند!!



دسته بندی : Love♥Odium ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin