تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : sahar پنجشنبه 31 فروردین 1391, 03:23 ب.ظ

ای معنی انتظار یک لحظه بایست
دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست؟
برگرد نگاهم کن و یک جمله بگو
تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست؟

انیوهاسیوووووووووووووو...انیوووووووووووو

حالتون خوبه؟؟ چطولین؟؟ چه خبرا؟؟

خوش میگذره؟؟ با هوای بهاری و با درسها چه می کنید؟؟

من اومدم...دوباره ....بایه قسمت دیگه....خوب زیاد منتظرتون نمیزارم برید ببیند چه اتفاقی میفته؟؟

راستی نظر یادتون نره... منتظرم


 

وبعد از یک یا دوساعت کنسرت تموم شد وهمه به سمت بیرون راه افتادن جمعیت خیلی زیاد بود همه خوشحال بودن ولبخندی به لبهاشون بود وبه هم دیگه می گفتن حیف زود تموم شد یا خیلی خوش گذشت همین که از سالن بیرون اومدم  وداشتم به کاری که کیو کرد فکر میکردم به خودم می گفتم برای چی به من چشمک زد وبعد جواب خودم رو میدادم ومی گفتم نه حتما با بغل دستی هام بود همین جوری که داشتم فکر میکردم دیدم یه مرد چهار شونه وهیکلی که دستش یه بیس سیم بود به طرفم اومد وبهم گفت

بادیگارد: شما سحرشی هستید

 منم جوابش رودادم وگفتم

سحر:بله خودم هستم

بادیگارد:  دنبالم بیاید

سحر:با من  چیکار دارید ؟؟

بادیگارد: می فهمید .. دنبالم بیاید

 منم دنبالش حرکت کردم نمیدونستم چی شده وبا من چیکار داره قبل از اینکه بیام کنسرت یه دسته گل سر راهم خریده بودم هنوز دستم بودم می خواستم دسته گل رو بدم به جونگی تا ازش بابت دعوت به کنسرت تشکر کنم ولی نتوانستم موقعی که داشت برنامه رو اجرا میکرد بهش بدم به خودم گفته بودم اگه رفتم بیرون ودیدمش بهش میدم توی این فکر ها بودم وداشتم دنبال اون مرد می رفتم که به یه اتاق رسیدیم مرد ...در اتاق رو باز کرد رو به طرفم کرد گفت

بادیگارد:  بفرمایید تو

من که نمیدونستم که این اتاق مال کیه؟؟ وارد اتاق شدم .هیچ کس توی اتاق نبود روی مبل نشستم  ودسته گلی که توی دستم بود رو روی میز گذاشتم  بعد چند دقیقه در باز شد وپسر ها و جونگی وارد اتاق شدن من که مونده بودم اینجا برای چیه اومدم به همه شون سلام کردم. جونگی به طرفم اومد وبهم گفت

جونگ مین:خوشحالم که اینجایی؟؟ اجرا چطور بود؟؟

 سحر: اجرای فو ق العاده ی بود

که هیونگ دسته گل که رو میز بود رو برداشت ورو به طرف بقیه کرد وگفت

هیونگ: این دسته گل کی اورده برای کیه ؟؟

من که نمی خواستم بگم من اوردم چون میدونستم بگم من اوردم شاید ناراحت بشن که فقط برای جونگی چیزی اوردم چیزی نگفتم در همین حین یونگی گفت

یونگی: فکر کنم سحر اورده باشه و روش نمیشه بگه منم

سحر:من.... نه من نیاوردم چرا فکر می کنی من اوردم؟؟

 جونگ مین:حالا هر کی اورده چیکار دارین؟؟ شاید یکی از طرفدار ها اورده باشن

هیون :بچه ها اذیتش نکنید....خوب اصلا  چیکار دارین کی اورده؟؟

هیونگ به طرف من اومد گفت

هیونگ: سحر چطوره که بیای با ما یه عکس بندازیم.. نظرتون چیه موافقین ؟؟

یونگی : من موافقم

جونگی: چرا به فکر خودم نرسید... منم موافقم

منم قبول کرده ام و باگروه شون یه عکس انداختیم  و از همه شون تشکر کردم و رو به جونگی کردم

سحر:من دارم میرم فعلا خداحافظ

جونگ مین: صبر کن میرسونمت ..خودم

سحر: نه مزاحمت نمیشم وبابت همه چیز ممنون

 واز بقیه هم خدا حافظی کردم همه جا رو دیدم ولی کیو نبود می خواستم ازش خداحافظی کنم ولی نبود از اتاق بیرون اومدم که دیدم کیو کنار در اتاق وایستاده بهش گفتم

سحر: اینجا بودی می خواستم ازت خداحافظی کنم.. خوب حالا دیدمت خداحافظ من دارم میرم

که کیو جلوم رو گرفت و بهم گفت

کیو: خیلی وقته ندیدمت فقط همین رو می خواهی بهم بگی خداحافظ

سحر: پس چی باید بهت بگم ؟؟

کیو: نباید حالم رو بپرسی؟؟؟

سحر: خوب برای چی باید بپرسم من تو که با هم رابطی نداریم خوشحال شدم دیدمت

 و سریع اونجا رو ترک کردم وبیرون اومدم و سوار تاکسی شدم وبه سمت هتل رفتم و بعد از نیم ساعت به هتل رسیدم کلید اتاقم رو گرفتم و رفتم توی اتاقم ته مین نبود توی اتاق احتمالا با پدر ومادرم بود منم کیفم رو روی تخت گذاشتم ولباسهام رو عوض کردم واز توی یخچال اب برداشتم وخوردم و رفتم ونشستم روی تخت و کیفم رو برداشتم و درش رو باز کردم ولباسی که کیو به سمتم پرتاب کرده بود منم توی کیف گذاشته بودم رو در اوردم  وبهش نگاه کردم قشنگ بود عکس همه گروه روی لباس بود همین که بلندش کردم دیدم یه تیکه کاغذ به لباس چسبیده با خودم گفتم این چیه کاغذ رو کندم وبازش کردم ودیدم کیو یه نامه برام نوشته .توی نامه نوشته بود خیلی دوستم داره واز اون موقعی که ازدواج کرده نمی توانه برای یه لحظه منو فراموش کنه وهمیشه یاد خاطراتش می افته وخیلی خوشحاله که منو می خواد ببینه توی این کنسرت وهمین که منو می بینه براش کافیه و غیره من که نمیدونستم برای چی این حرف ها رو به من میزنه و با خودم فکر کردم اون از کجا میدونسته که لباس حتما توی دست من می افته که این نامه رو بهش چسبونده واگه دست کس دیگه ای می افتاد چی؟ به خودم گفتم ولش کن و کاغذ رو بستم وتوی کیفم گذاشتم  واز روی تخت بلند شدم وکیف که دسته ام بود رو توی کمد گذاشتم ولباس رو توی ساکم گذاشتم و لباس هام رو عوض کردم ورفتم خوابیدم.صبح با صدای ته مین از خواب بلند شدم .

ته مین: وقت خواب.. بلند شه دیگه لنگ ظهره... پاشو

سحر: بلند شدم... ساعت چنده؟

ته مین: ساعت 9 صبح.. بلند شو اماده شیم بریم پایین مامان و بابا منتظرمونن

سحر: بلند شدم...  تو برو پایین من لباس هام رو عوض کنم میام تو برو

ته مین :زود بیایی .. من رفتم

نظر یادتون نره





» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin