تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : ELHAM* جمعه 1 اردیبهشت 1391, 05:23 ب.ظ

در بوی پیرهنت

تاب می‌خورم؛

بی‌تاب می‌شوم

و به دنبال دستهایت می‌گردم

در جیب‌هایم...

می‌ترسم گمت کرده باشم در خیابان

به پشت سر بر می‌گردم

و از تنهایی خود وحشت می‌کنم...

بی تو زندگی کنم،

یا بمیرم؟....

نمی‌دانم تا کی دوستم داری

هرجا که باشد.....باشد.

هرجا تمام شد

اسمش را می‌گذارم

آخرِ خطِ من...






 آروم به در اتاق زد : سونمی....درو باز نمیکنی؟

صدایی نشنید...نگاهی به ساعت دیواری انداخت که یک نیمه شب رو نشون میداد...دستش رو روی زمین گذاشت و از کنار در بلند شد....نفسش رو بیرون داد و از وسط کادوها گذاشت....خم شد تا روی کاناپه بشینه که با صدای تلفن همونطور موند! دوباره به ساعت نگاه کرد : کیه این وقت شب؟!

سمت گوشی رفت و برش داشت : بله؟

: بله و بلا! ساعتو نگاه کردی؟ دو ساعته منتظرت نشستم معلوم هست کدوم گوری سرتو گذاشتیو کپیدی؟ نمیگی یکی منتظرته؛ یخ زده با این لباسا؟!

کمی مکث کرد...نگاهی به گوشی انداخت و خواست حرف بزنه: ببخــ...

: شششش...ساکت باش...حرف نزن...نمیخوام صداتو بشنوم...منه احمق رو بگو خودمو واسه تویه دروغگو آماده کردم...اه...لعنت به تو و اون دوستای بیخودتر از خودت..همتون مثه همین...فردا جواب آزمایش میاد...اگه مثبت باشه زندگیتو جهنم میکنم

: الو...خانم...مــ...

: خفه شوووو..گفتم نمیخوام صداتو بشنوم...گوش کن ببین چی بهت میگم...اگه باردار باشم نمیذارم یه آب خوش از گلوت پایین بره...هر غلطی میخوای میکنی بعدم یه بچه میذاری رو دستم و راتو میکشی میری؟ فکر کردی به همین راحتیه؟؟

جیغ بلندی کشید و دوباره شروع کرد به غر زدن

کیوجونگ چشمهاش رو برای لحظه ای بست...نفس عمیقی کشید....اول خیلی آهسته گفت : ببخشید خانم فکر میکنم اشتباه گرفتید!

اما اونور خط همچنان سروصدای آزاردهنده اون زن ادامه داشت...کیو لبهاش رو روی هم فشار داد و ناگهان فریاد زد : گفتم اشتباه گرفتــــــــــــــــــــــــــــــــــی

صدای زن چند ثانیه قطع شد...سونمی بافریاد کیوجونگ از اتاق بیرون دویید...صدای زن دوباره تو گوشی پیچید

: بایدم بگی اشتباه گرفتم...اینو نگی چی بگی

کیوجونگ با شدت بازدمی کرد و به سونمی خیره شد : شماره ای که گرفتید اشتباهه...

: منم باور کردم

: لطفا قطع کنید و شماره ای که میخواین رو با دقت بگیرین..اگه دوباره مزاحم بشین ازتون شکایت میکنم

بدون دادن فرصت به زن تماس رو قطع کرد و گوشی رو روی میز شیشه ای انداخت...سونمی از شدت صدا از جاپرید...نگاهش به گوشی بود که روی میز پرت شده بود!....با استرس دستاش رو جلوی سینه به هم گره کرد...چند قدم جلو رفت...کیو جونگ روی کاناپه دراز کشید و دستش رو روی پیشونیش گذاشت...با دیدن سونمی بالای سرش دستش رو برداشت و سرتاپاش رو نگاه کرد...

: خوبی کیوجونــ...

با بلند شدن صدای زنگ کیو از جاش کنده شد و باعصبانیت گوشی رو برداشت ...مهلت حرف زدن به طرف رو نداد و باصدای بلند گفت : میشه خواهش کنم چشماتو باز کنی و درست شمارتو بخونی؟!

صدای زنی که دیگه آروم شده بود به گوشش خورد : من...من واقعا متاسفم...حق با شما بود...به جای 3...2 رو گرفتم..واقعا متاسفم...

کیوجونگ صداش رو صاف کرد و روی مبل نشست...سعی کرد آروم حرف بزنه: خواهش میکنم...

گوشی رو قطع کرد و خواست دوباره روی کاناپه ولو شه که یه لیوان آب جلوی صورتش دید...به سونمی که کنارش ایستاده بود نگاه کرد و بخاطر نگرانی که سعی درپنهان کردنش داشت لبخند مخفیانه ای زد..همین که لیوان رو گرفت سونمی سریع کنارش نشست...اما هنوز جرات حرف زدن نداشت....فکر میکرد کیوجونگ هنوز عصبانیه و هرلحظه ممکنه دوباره فریاد بکشه...کمی مِن مِن کرد...تاخواست حرف بزنه لیوان آب خالی جلوی چشماش گرفته شد..حسابی هول کرد و با نفسهای تندی که میکشید به همسرش خیره شد....کیوجونگ لیوان رو تکون داد و ابروهاش رو بالا انداخت...سونمی دستش رو با ترس بالا برد و لیوان رو گرفت....کیو خنده ریزی کرد و از جاش بلند شد.....درحالی که سمت اتاق خواب میرفت کش و قوسی به بدنش داد و بلند گفت : تنهایی خوابم نمیبره....سمت سونمی که هنوز روی مبل خشک بود چرخید و آروم گفت : منتظرم....

لبخندی زد و در اتاق رو بست.....

______________

: منظورت چیه که رفته؟ به همین زودی؟

یونگ کم کم روی کاناپه دراز کشید و چشماش رو بست : خیلی خسته ایا ! نانا که گفت روز بعد مراسم برمیگرده

هیون درحالی که سیبی دستش بود با بهت روی مبل نشست: وااااااای...چه گندی زدم! آخه چطور یادم رفت!

یونگ سنگ کمی جابه جا شد و دستش رو بین پاش مخفی کرد : چقدر سرده هوا!!

هیون نگاهی بهش انداخت : مگه مجبوری بدون پتو بخوابی؟؟ برو سرجات بخواب

یک چشمش رو باز کرد و طلبکارانه بهش خیره شد : چشم..منتظر دستور شما بودم!

هیون نگاهی به اتاقا انداخت و دوباره به یونگ سنگ : برو پیش مین جی...منم اینجا میخوابم

: مگه برنمیگردی؟

: نه...

گازی از سیب زد و به مبل تکیه داد : میدونم جینا پشت در خونم منتظره...

یونگ سنگ با حرص از جاش بلند شد و بدون حرفی به هیون خیره شد

هیون : چیه  باز؟

: نمیخوای بگی چی تو سرته؟ چرا این دختر رو بیخیال نمیشی؟

هیون پقی خندید و سری از تاسف تکون داد : من از اولشم بیخیال بودم...این جیناست که دست بردار نیست

یونگ محکم به مبل تیکه داد و دست به سینه نشست...به نقطه ای روی زمین خیره شد و آروم گفت : اگه بخوای میتونی دکش کنی...مثه گذشته

هیون بی تفاوت از روی مبل بلند شد و سمت آشپزخونه رفت : همین الانش دارم تقاص اون اشتباه رو پس میدم...تو میگی دوباره گندبزنم به زندگیش؟

: کی بود که داشت زندگی تو و هیونگ رو خراب میکرد؟ مثه اینکه یادت رفته

هیون سمتش برگشت و انگشت اشارش رو به نشونه سکوت رو بینی گذاشت : آرومتر..چه خبرته!...جینا به قدر کافی تنبیه شده...دیگه نمیخوام به کارایی که کرد فکر کنم...چندین سال از اون جریان میگذره...لازم نیست همه چیز رو خراب کنیم

یونگ پوزخندی زد و مسیر نگاهش رو تغییر داد...

: تو که میدونی من هیچ احساسی بهش ندارم...نکنه باید به جای نانا تو رو هم قانع کنم؟

: میدونم هنوز انقدر احمق نشدی که عاشقش بشی...

به جلو خم شد و به چشمای هیون توی تاریکی خیره شد : اما نانا نمیدونه بین تو وجینا چی گذشته...پس ممکنه هیچ وقت نتونی بهش ثابت کنی...مخصوصا با رفت و آمدهای شبانه روزی جینا!

هیون نفسش رو بیرون داد و دوباره سمت آشپزخونه رفت : یکاریش میکنم...

با حرص به رفتنش نگاه کرد و زیرلب گفت : حتما با یه بوسه ی دیگه...

برخلاف انتظارش هیون برگشت و با عصبانیت نگاش کرد : یونگ سنگ...

دستاش رو به حالت تسلیم بالا برد : باشه باشه...حرفمو پس میگیرم

: هیونگ کجاست؟

: کجا باشه؟ مثه همیشه بالا...احتمالا هم خواب

سیب رو بالا انداخت و دوباره گرفتش.....

یونگ سنگ بلند شد تا به اتاقش بره

: یونگ

: هوم؟

: جونگمین برگشته؟

: نه...چطور؟

: میخواستم ببینمش...میرم بالا پیش هیونگ...اجازه میدم بخوابی رو کاناپه!

یونگ درحالی که سرش رو تکون میداد آهسته خندید و در اتاق رو به آرومی باز کرد.......

________

با ناله بالشت رو از زیر سرش برداشت و روی گوشهاش گذاشت...اما تاثیری در کم شدن صدای خروسی که با تمام قدرت سعی در بیدار کردنش داشت نداشت!!

در کشویی اتاق به آرومی باز شد...صدای قدمهای خانم سو رو شنید : پسرم...صبح شده بلند شو

با قیافه ای گرفته سرش رو از زیر متکا بیرون آورد و با چشمهای پف کرده به چهره تار خانم سو نگاه کرد : سلام

خانم سو از صدای گرفته و کلفت جونگمین خندش گرفت: سلام...صبحت بخیر جونگی جان

جونگمین نگاهی به نور کمی که از بیرون میومد کرد: منظورتون از صبح ساعت 5 صبحه؟

: تو روستای ما خورشید که میزنه صبح شده...تو روستای شما چی؟

جونگمین خمیازه ای کشید و بالشتش رو بغل گرفت : تو روستای ما صبح ازساعت  9 شروع میشه تا 1...بعد از 1 میشه لنگ ظهر....

خودشم از حرفش خندش گرفت....

بالشتش رو کنار گذاشت و با التماس به خانم سو که بالاسرش ایستاده بود و میخندید خیره شد: فقط یک ساعته دیگه...خواهش!

: اووووم.....باشه...چون روز اولته سخت نمیگیرم...اما از فردا باید زود بلند شی...فکر نکن میذارم بیکار اینجا بگردی...آدم بیکار به چیزای بیخود فکر میکنه!

پلکهاش رو روی هم گذاشت: بله....چشم

: پس یک ساعت دیگه میام سراغت

: هوووم.....

خم شد و بالشتش رو زیر سرش گذاشت...پتوی روش رو مرتب کرد...از اتاق بیرون میرفت که خوندن خروس با ناله جونگمین بلند شد

خانم سو باخنده برگشت و نگاش کرد : چه هماهنگین!

: میشه به خروستون بگین تا یک ساعت دیگه نوکشو ببنده؟

: نه نمیشه...اونکه مثه بعضیا تنبل نیست

: آجومااااااااااااااااااااااا

: صدا به این قشنگی...بگیر بخواب غر نزن

همونطور که ریزریز میخندید جونگمین رو با نوای خروس خوش صدا تنها گذاشت!!

 

_________________

 

: صبح بخیــــ...

بادیدن هیون سرمیز صبحونه خشکش زد....بی اراده ابروهاش رو تو هم کشید..هیونگ سریع بلند شد و دست نانا رو گرفت و به زور رو صندلی نشوند: سلام...بشین بخور که از دستت میره...مین جی خوب دستپختی داره!

هیون با غذاش بازی میکرد و زیرچشمی به نانا که نگاهی بهش نمیکرد خیره بود....اخماش هنوز هم توهم گره خورده و خیره به ظرف جلوش بود....مین جی صندلیش رو کنار نانا کشید : باور کن زنده میمونی..امتحان کن...ببین همشون خوردن و زنده موندن!

همه جز نانا خندیدن......نانا بدون حرفی قاشقش رو برداشت و کمی از غذا مزه کرد

: چطوره؟

خیلی آروم طوری که مین هم بزور میشنوید گفت : خوشمزه ست...ممنون

هیونگ روی صندلیش جابه جا شد و خطاب به نانا گفت : ببینم از این تازه زوج نیمه خوشبخت خبری نشد؟دو روز گذشته ما نه این سونمی رو دیدیم نه کیوجونگ...دلم تنگ شده براش...

نانا سرش رو بلند کرد و به هیونگ خیره شد : دیشب...تو میدونستی که جونگمین برنمیگرده؟

هیونگ که از سوال ناگهانی نانا جا خورده بود نگاهی به همه انداخت و سرش رو به نشونه مثبت تکون داد

یونگ چشماش رو ریز کرد: از کجا؟

هیونگ که از عکس العملشون متعجب بود آروم گفت: بازجوییه؟

: هیونگ جون....

به نانا که باحالتی خاص اسمش رو به زبون آورد خیره شد : خب...قبل رفتنش گفت شاید بمونه...مگه به شما نگفت؟

یونگ زیر لب زمزمه کرد : قبل از رفتنش؟!

هیون که بی خبر بود نگاهی به یونگ سنگ انداخت: چیزی شده؟

مین جی بلند شد و مشغول پر کردن ظرف غذا شد : نه...چیزی نشده...بخورین دیگه سرد شد!

فضای سنگینی بود...دیگه کسی حرفی نزد و مشغول خوردن صبحونه شدن...نانا به یونگ سنگ که مثل خودش تو فکر بود نگاه کرد و آروم گفت: قبل از رفتنش برف نمی بارید...!

یونگ درجوابش به تکون دادن سر اکتفا کرد....

نانا به هیونگ نگاهی کرد و قاشقش رو روی میز گذاشت...خواست از جاش بلند شه که یونگ از زیر میز دستش رو گرفت....نانا نگاش کرد اما اون مشغول خوردن غذاش بود....

تنها چیزی که به خوبی حس میکرد نگاه سنگین هیون بود...

__________

 

جونگمین با ترس به لیستی که دستش بود خیره بود : نمیخواین بگین که همه این کارا رو من باید انجام بدم؟!

خانم سو با لبخندی که از لبهاش نمیرفت سری به نشونه تایید تکون داد و لیوان شیرش رو پر کرد...جونگمین با ناباوری دوباره به لیست کارها نگاه کرد...

: اون کاغذ رو بذار کنار بعدا هم میتونی ببینیش...شیرتو بخور!!

: دارم میشمارمشون!

: حالا چرا گریه میکنی پسرم؟

: آجوما اگه نمیخواین بمونم چرا صاف و پوست کنده بهم نمیگین؟!

ابروهاش بالا رفت و با تعجب به جونگمین خیره شد: من از خدامه که بمونی

جونگمین با اکراه به کارهایی که باید تا شب انجام میداد نگاه کرد : کاملا معلومه چقدر دوست دارین...صدرحمت به تناردیه!

: چیزی گفتی جونگی جان؟

: ها؟ نه نه....گفتم ورژن پسرونه کوزت نبود که اونم به لطف شما خلق شد!

خانم سو بلند زد زیر خنده و کاغذ رو از دست جونگمین گرفت : از بیکاری بهتره

: بخدا من از بیکاری نمی میرم

: انقدر غز نزن بچه...زودصبحونه ت رو بخور و برو سراغ حیوونا...

با شنیدن جمله آخرش شیری رو که سرمیکشید بیرون پاشید : حـ....حیوونـ...ا؟؟

خانم سو به برگه اشاره کرد : دوشیدن شیر گاوها...دون دادن به مرغا،تازه میتونی خروسی که دوستش داری از نزدیک ببینی!

جونگمین با حرص سرجاش تکون شدیدی خورد: آجومااا...

خانم سو هم درحالی که ریز میخندید دوباره لیوان شیرش رو پر کرد : بخور جون بگیری......

ولی جونگمین با لبهایی آویزون به بیرون خیره بود......


صدای ضربه ی به در از فکرو خیال درش آورد...دستش رو از زیر چونش برداشت و سمت در چرخید : بفرمایید

در به آرومی باز شد....اولین قدم رو با تردید گذاشت...بازم با نگاه عصبی نانا مواجه شد...وقتی پشتش رو بهش کرد در رو بست و نفس راحتی کشید....بیرون نشدن از اتاق خودش جای امیدواری داشت!

نانا لبه تخت، رو به بالکن نشسته بود...هیون نزدیک میزش رفت و با لحنی آروم پرسید : میتونم بشینم؟

جوابی نشنید...دوباره پرسید: میتونم بشینم رو صندلیت؟

: فکر نمیکنم حرف زیادی واسه زدن داشته باشی...میتونی زود بگی و بری....

درمقابل چشمهای بهت زده و متعجب هیون بلند شد و به بالکن رفت. هیون بی درنگ پشت سرش رفت و کنارش ایستاد....خیره شد به نیم رخش : باورم نمیشه

همونطور که به درختهای پوشیده از برف نگاه میکرد گفت : چی باورت نمیشه؟

: اینکه همچین حرفی بهم بزنی

: حرف بدی زدم؟

: اگه نمیخوای بشنوی بهتره که حرفی زده نشه....

خواست از بالکن خارج شه که باصدای نانا متوقف شد : اومدی بگی معذرت میخوام؟

هیون برنگشت...همونجا ایستاد...اما نانا چرخید و پشت شونه ش قرار گرفت: آره...اومدی همینو بگی؟

هیون سرش رو پایین انداخت و دستش رو مشت کرد....

نانا از کنارش رد شد و داخل اتاق برگشت : اینو که خودم میدونم....همیشه هرکاری دوست داری میکنی...هروقت عصبانی میشی صداتو بلند میکنی و هرچی میخوای بارم میکنی؛دفعه بعد میگی جدی نگیر عصبی بودم....یهو تصمیم به رفتن میگیری و بدون دیدن اطرافیانت میذاری میری.....یروز دیگه برمیگردی میگی فراموش کن!

حالام وقتی نمیخوام به حرفات گوش کنم با لبهات ساکتم میکنی...بعد هم میخوای ببخشمت!...هه...اینم به خصوصیاتت اضافه کردم...

تمام مدت که با صدای  تقریبا بلند حرف میزد دستهاش رو مشت کرده بود تا صداش نلرزه...تا دوباره بغضش نشکنه...ناخن هایی که به دستش فرو میشد حس میکرد...اما این بهتر از اشک ریختن و نزدن حرفایی بود که داشت خفش میکرد....

هیون با قدمهای نامنظم نزدیکش شد...باشنیدن حرفهای نانا تمام کلماتی که آماده کرده بود از ذهنش پاک شدن...

لبهاش رو به سختی از هم باز کرد :هرچی بگی حق داری....من نیومدم که کارمو توجیه کنم...نیومدم که ازت بخوام به همین سرعت کار اشتباهم رو فراموش کنی....نه...باور کن درست بعد از رفتنت هزاربار خودمو لعنت کردم...که چرا همچین کاری کردم...چرا وقتی نمیخواستی بوسیدمت....چرا نتونستم پا رو دلم بذارم...من نیومدم که این حرفارو بشنوم...میدونم بدم...میدونم....میدونم مدتیه همه ازم متنفر شدین و فقط تو روم میخندین....نانا من میفهمم که جونگمین بخاطر تنهایی تو برگشت....همه اینارو میدونم....

چند قدم دیگه بهش نزدیک شد....حس میکرد بغض سنگینی که چشمای نانا رو سرخ کرده بود!

: میدونم خودخواهم...ولی زندگیم...تو...آینده ای که درانتظارمونه.....ایناچیزایی نیستن که بخاطر رفاقتم باجونگمین کنارشون بذارم و پا پس بکشم....از وقتی حال خرابشو موقع پیانو زدن دیدم تا زمان شنیدن خبر ناله هاش تو خواب بهم ریختم...باور کن منم آدمم...دل دارم...میفهمم نانا....میفهمم ممکنه چقدر براش سخت باشه چون کشیدم...میدونم چه حالی داره...میخوام کمکش کنم تا باهاش کنار بیاد...اما شما به چشم یه مجرم به من نگاه میکنین.....

جلوی نانا ایستاد و شونه هاش رو گرفت: همه اینا راه حل داره...کم کم درست میشه..کافیه تو بخوای...تو تصمیم بگیری...زمان همه چی رو حل میکنه...

نانا سرش پایین بود و به گوشه ای زل زده بود....هیون شونه هاش رو به آرومی فشرد و ادامه داد:

تو منو خوب میشناسی...وقتی تصمیمی میگیرم عقب نمیشینم...پا پس نمیکشم...اگه جونگمین هم تورو میخواست دست بکار میشد....

نانا سرش رو بلند کرد.....هیون جونگ دیگه میتونست حلقه اشک رو به وضوح تو چشمهاش ببینه : از کجا میدونی که دست بکار نشده؟

هیون با تردید به چشمهاش زل زد... نگاه نانا به حلقه های روی پاتختیش بود....

هیون با کلافگی سری تکون داد و خواست حرف بزنه که نانا مانعش شد:نه....تو مقصر نیستی...هیچکس مقصر نیست.....همش بخاطر خودمه...منه احمق...

دستش رو مشت کرد و روی سینش کوبید : تقصیر این لعنتیه...... دیگه نتونست مانع ریختن اشکهاش بشه...

 : تقصیر این دلِ که یه جواب درست بهم نمیده...

روی زانوهاش خم شد و کف زمین نشست....چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد.. اشکهاش به راحتی از مژه های خیسش رها میشد و روی گونه هاش میریخت...سرش پایین بود و ضربه های آروم تری به قلبش میزد ...هنوزم زمزمه میکرد : تقصیر خودمه.....

هیون کنارش روی زمین زانو زد و سرش رو درآغوش گرفت : اگه منو دوست نداشتی انقدر سردرگم نبودی...درسته؟

نانا بازوی هیون رو گرفت و میون دستهای بی جونش فشرد.....به هق هق افتاد : من.......من نمیدونم هیون.......نمیــ...دو.....نم.....


دسته بندی : Bittersweet ,


نمایش نظرات 1 تا 30

» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin