تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : nasim شنبه 2 اردیبهشت 1391, 06:03 ب.ظ
تقدیم به ستاره های اسمونی....ss501....

آسمون به دریا گفت: اینجا خیلی خوبه .همه جارو میشه دید
.
دریا گفت : این پایین از اون بالا بهتره چون فقط تو رو میشه دید....


سلاااااااااااام
بالاخره دوران بی نتی من به پایان رسید
از همه ی بچه هایی که منو داستانمو تو این مدت تنهانذاشتن وکنارم بودن ممنونم
قول میدم از این به بعد جبران کنم براتون
از مریم ومریمی هم ممنونم که منو درک کردن وباتیپا پرتم نکردن بیرون
ازتون متشکرم که صبوربودین ولله مع الصابرین

شلرنااااااز تنبل بیا جواب کامنتمو بده برات کامنت گذاشتم!
اوننی مرضیه گوشیم خرابه دیشب برات کامنت گذاشتم جواب ندادی...
نگیییییین؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ثمین؟؟؟؟؟؟(اخی یادم رفته بود ثمین فرت شده خدا رحمتش کنه)
تا مریمی منو نکشته برین ادامه

جونگمین-شیورین شی!میتونم یه سوال ازت بپرسم؟

شیورین-چی؟

جونگمین-احیانن تازگی ها سرت به جایی نخورده؟یا شایدم داروی اشتباهی خوردی خل شدی!

شیورین-منظورت چیه؟

جونگمین-شیورین شی!نمیخواستم اینو بگم ولی انگار متوجه نیستی!پدرت مرده!!!خواهرت هم داره با مرگ دست وپنجه نرم میکنه...به نظرت یه ادم عاقل تو یه همچین شرایطی همچین حرفی میزنه؟واقعا که....

بعداز این حرف بدون اینکه منتظر جواب یورین بشه به طرف خروجی رفت

شیورین که بعداز حرفای جونگمین ناخوداگاه اشکاش سرازیر شده بود اشکاشو پاک کرد گرمی دست یونگسنگ رو روی شونش حس کرد

یونی-از دستش ناراحت نشو بخاطر نایون اینجوریه!

شیورین-حق با اونه....حرفم اشتباه بود ولی باید چیکار کنم؟شاید اگه الان نارا تو این وضعیت نبود مثل دیوونه ها هزیون نمیگفتم

سرش گیج میرفت...دختر ضعیفی نبودولی این اتفاقات روش بدجوری تاثیر گذاشته بود یونسنگ کمکش کرد که بشینه

بونسانگ-خوبی؟

شیورین-چیزی نیست فقط یکم سر گیجه دارم...

جونگمین تو حیاط یه جای تاریک کنار یه نیمکت پیدا کرده بود اونجا دراز کشیده بود تا یه چرت کوتاه بزنه تو این دوسه شب نتونسته بود درست بخوابه به خاطرات قشنگ وعاشقانه ای که با نایون داشت فکرمیکرد لبخند عشق گوشه ی لبش نشست (مادر به قربون خنده هات بره...)

تو دلش دعامیکرد که نایون زودتر خوب بشه چشماشو بست وسعی کرد بخوابه

هاسیمابا عجله وارد بیمارستان شد سوجین هم پشت سرش میدوید

سوجین-چرا اینقدر لجبازی میکنی؟بهت گفتم خودم مواظب همه چیزهستم چرابه حرف من گوش نمیدی؟

هاسیما-دیگه نمیتونم صبر کنم...نمیتونم ولش کنم درسته اون کیم ناراست وناگیونگ نیست ولی اون خواهرناگیونگه میفهمی؟

سوجین-حالا رئیس هان یه چیزی گفت...اون خودشم مطمئن نبود...

هاسیما-سوجین میشه خفه شی؟

سوجین-حداقل یواشتر برو نفسم گرفت...هیا...هیا هاجاکیونگ...صبر کن!بابا یه دقیقه وایسا

هاسیمانزدیک نیمکتی که جونگمین کنارش خوابیده بود وایساد

هاسیما-چند دفعه بهت بگم منو با اسم هاجاکیونگ صدا نکن؟هان؟من هاسیمام ها-سیما اراسو؟

سوجین-چون حرف حالیت نیست...

هاسیما-اصلا چرا دنبال من راه افتادی؟تو نمیخوای نیا... دیگه هم غر نزن

سوجین-ولی اون اقاهه که بود؟ها!رئیس هان...اینقدر بهت اطمینان داد؟اصلامدرکی داشت که اون کیم ناراست؟

هاسیما-اره!مدارکی بهم نشون داد که نشون میداد ناگیونگ دوتا خواهر دوقلو داشته گفت صمیمی ترین دوست پدر ناگیونگ بوده اون برای پیدا کردن خانواده ی دوستش پیش من اومده بود بلکه سر نخی از خواهرای کیم نارا پیدا کنه...حالا میایی بریم یانه؟

سوجین-کجا؟

هاسیما-خونه ی اقا شجاع!

سوجین-نه منظورم اینه که میخوای بری چی بگی؟تازه یکی از اون پسرا خیلی شبیه یونیه من قبلا دیدمش قیافش با یونی مو نمیزد

هاسیما-اون فقط شبیه یونیه مطمئن باش اگه یونی باشه تا ببینم میشناسمش میایی یا برم؟

سوجین-ببخشیدولی من میترسم با یونی روبه رو بشم  بهتره خودت تنها بری

هاسیما-خیلی خب...برو تو ماشین منتظر باش ترسوی بزدل!

جونگمین که تو چرت بود تا حدودی حرفاشونو فهمیده بود ولی ترجیح داد به چرت زدنش ادامه بده(بچه اصلا یه درصد هم فکر نکرد که پاهاش تو افسایده)

هاسیما برگشت که باسرعت به طرف در ورودی بره پای جونگمین رفت پشت پاشو محکم فتاد رو زمین هردوشون اخ بلندی کشیدن

سوجین-جاکیونگ خوبی؟

هاسیما زد تو سرش!بهت گفتم اسممونگو...بعد برگشت طرف جونگمین-هی یارو؟!اینجارو بامترو اشتباه گرفتی!اینجا جای کارتون خوابا نیست!

جونگمین-چی؟پاهاشو جمع کرد...فکر کنم تو اشتباه گرفتی!اینجا بیمارستانه نه تیمارستان!

هاسیما-روانی عمته نکبت بدقواره!

جونگمین-اینو باش !سبزی شوربه کف گیر میگه نه سوراخی!

سوجین-بس کن هاسیما!معذرت میخوام اقا!من به جای ایشون معذرت میخوام

هاسیما-تو غلط میکنی معذرت بخوای!بذار ببینم حرف حسابش چیه؟

جونگمین-ادای ادمای قلدررو واسه من در نیار فقط این ریخت بدترکیبتو وردار ببر ومزاحم خوابم نشو!

هاسیما از این حرف جونگمین عصبانی شد یخه ی جونگمین رو گرفت ویه مشت محکم زد تو دماغش!جونگمین ازدرد روزمین خوابیدوبه خودش پیچید

هاسیما-اینو زدم که یادت باشه1-گنده تر از دهنت حرف نزنی2-با خانومای باشخصیت درست برخورد کنی!3-اگه اشتباهی کردی مثل بچه ی ادم عذر خواهی کنی!چون اینقدر ترحم انگیزی که دلم برات میسوزه میگم یه پرستاربیاد سراغت!بریم سوجین!

سوجین-چی؟؟؟اقا؟...شماخوبی؟

هاسیما داد زد-گفتم بریم...

سوجین-ب..ب..ب..باشه!همین که اومد بره جونگمین با دستاش ساق پاشو گرفت وبهش پیش پا داد هاسیما محکم افتاد رو زمین  دستش رفت زیر بدنش وبافشاری که به دستش اومد ضربه دید(مو بردگی پیدا کرد)

جونگمین در حالی که دماغشو تو دست گرفته بود از روی زمین بلندشد وگفت-اینو تلافی کردم که یادت باشه1-جلوی پاتونگاه کنی!2-وقتی کسی تو یه ماجرایی مقصره قبل از توهین کردن بهش مهلت عذرخواهی بدی3-به یه اقای باشخصیت وخوشتیپ توهین نکنی4-بیمارستان وتیمارستان رو باهم قاطی نکنی

من ادم مهربونی ام میخواستم بگم یه پرستاربیاد کمکت ولی چون دوستت هست نیازی نمیبینم پس..خداحافظ....وبرگشت پیش بچه ها

هاسیما-مردی وایسا تا نشونت بدم یه من ماست چند من کره داره!

سوجین-هی...احمق شدی؟میخوای برگرده یه بلای دیگه هم سرت بیاره؟بلندشو بریم اتفاقات...کمکش کرد بلند بشه

هاسیما-صبر کن...یه پدری ازش درارم!اخ....دستم...

بونسانگ-موندنتون اینجا فایده ای نداره...بهتره همه تون برین خونه فردا قبل از عمل بهتون زنگ میزم تازه شیورین هم حالش خوب نیست ببرینش یکم استراحت کنه!

هیون-جونگمین خسته است من بجاش پیش نایون میمونم

هیونگ-جونگمین..آآ...

کیو-چی شده؟

تاکیونگ-خوردی زمین؟چرا لباسات خاکیه؟

شین هی-اوپا خوبی؟

جونگمین-چیزی نیست ...یه دیوونه ی زنجیری اینجاروبا تیمارستان اشتباهی گرفته بود پرید به من...

بونسانگ-بیا بریم دفتر من یکم یخ برات بذارم روش...وبا هم رفتند

هیونگ-ایششش.اون خودشو زخمی میکنه اونوقت به من میگین بچه...!!

هیون...من نمیذارم تو پیش نایون بمونی..من خودم میمونم!اصلا این همه ادم چراتو؟

هیون-چون من مدیر گروهم!

یونسنگ-اگه اینجوریه منم پرنسم چراپرنس نمونه؟

تاکیونک-دعوانکنین...از دابل اس هیچکس نمیمونه شماهاهمتون کنسرت داشتین خسته این...همه میرین خونه استراحت من میمونم..

هاسیما بعداز اینکه دستشوبانداژکردسراغ نارا رو از اطلاعات گرفت وبه طرفccuرفت سوجین هم همراهیش میکرد

بچه ها هنوز داشتن بحث میکردن که کی بمونه وکی بره

هاسیما-یونسنگ اوپا!!!

همه برگشتن طرف صدا...

یونسنگ جا خورد-تو اینجا چیکار میکنی؟

هاسیما-اومدم خواهرکیم ناگیونگ رو ببینم...

شیورین-من؟

هاسیما-تو هم خواهرشی؟من اومدم کیم نارا رو ببینم...

هیونگ-نونا تونارا رو میشناسی؟

سوجین- تو کیم هیونگ جونو میشناسی؟

هاسیما-بابام مدیربرنامه هاشه!

هیون-مدیرها؟

یونسنگ-تو دختر مدیر هائی؟

هاسیما-اره!وهمینطور دوست صمیمی کیم ناگیونگ...!چیزه!!کیم نارا حالش خوبه؟

یونسنگ-فردا عمل پیوندریه داره!

هاسیما رو کرد به سوجین-تو که گفتی تصادفش جدی نیست..پس این چی میگه؟

یونسنگ-هنوزم به زیر دستات زور میگی ومحلت حرف زدن به هیچکس نمیدی...اصلا عوض نشدی!

ریه اش از تصادف قبلی اوراق شده بوده...

هیون-شما دوتا از کجا همدیگه رومیشناسین؟

تاکیونگ-یونی مشکوک میزنی!

یونسنگ-چرت نگو مابا هم تو یه دانشگاه بودیم!

هیونگ-دروغ نگو...نونا تو امریکا تحصیل کرده ولی تو تو سئول من مدرک دانشگاهتو دیدم

یونسنگ زد تو شونش-خفه شو...

هاسیما-بزار راستشو بگم...یونسنگ دوست پسرناگیونگ بودو من عاشقش شدم نمیخواستم کسی از این موضوع بویی ببره ولی یکی از دوستامون اینو فهمید وبه ناگیونگ گفت روزی که ناگیونگ تصادف کرد قبلش بامن ویونسنگ قرار داشت با همون دوستمون که موضوع رو بهش گفته بوداومده بودسرقرار...اون بخاطرمن با یونسنگ به هم زدوازماخواست که با هم باشیم...توراه برگشتن ماشینش تصادف کردوهردوشون مردن!

همه بهت زده به یونسنگ نگاه میکردن

یونسنگ-اوهووووم!

شیورین-یونسنگ شی!!

هیونگ-wow!!!...من...واقعا نمیدونم چی بگم!

کیوجونگ-واقعا که حرف نداری هئویونسنگ!!

یونی-چیه؟چرا اینجوری نگام میکنین؟مگه خودتون قبلا دوست دخترنداشتین؟

هیونگ-نونا...دستت چی شده؟

 

.........................همین لحظه دفتر بونسانگ.....................................

بونسانگ رو دماغش یخ گذاشت وبراش یکم پمادزد

بونسانگ-میتونم یه سوال ازت بپرسم؟

جونگمین-چی؟

بونسانگ- باتوجه رابطه ی من ونارا قبل ازهمه ی این اتفاق ها میشه ازت بخوام رابطت بااونو برام توضیح بدی؟اون دختریه که من همه ی زندگیمو بپاش گذاشتم وباتمام وجودم عاشقشم....

جونگمین نذاشت ادامه بده

جونگمین-بیانادا بونسانگ شی!.....متاسفم ولی رابطه ی ما یه رابطهی عشقی دوطرفه است که حتی مریضی اونم نتونست مانعش بشه!من ونایون..یا به قول شما نارا عاشق همدیگه ایم وهیچ چیز نمیتونه مارو از هم جدا کنه!

بونسانگ-خوبه!عالیه...بهت تبریک میگم!

جونگمین نییشخندزد!

بونسانگ ادامه داد-ولی من هم عقب نشینی نمیکنم من زندگیمو بپاش گذاشتم چون اون زن زندگی منه!نمیذارم همینجوری از دستم بره!

جونگمین-بهتره همه ی تلاشتو بکنی...من عاشق رقابتم!

بونسانگ-بگذریم...توبرای نارا خیلی عزیزی من نمیخوام باهات دعواکنم!

جونگمین-منم نمیخوام باکسی که برای کیم نارا مثل داداشش میمونه دعوا کنم!بریم!

وبرگشتن پیش بقیه

..................................................................................................

هیونگ-نونا دستت چی شده؟

هاسیما-یه معتادبدریخت بدقواره ی کارتون خواب اینجاروبا ایستگاه مترو اشتباه گرفته بودبا هم بحثمون شدوکاربه اینجا کشید

جونگ مین-انگار اوندفعه درس عبرت نگرفتی دیوونه ی زنجیری؟

هاسیما به طرفش برگشت-چی؟

بونسانگ-اوننی جاکیونگ!

هاسیما-بونسانگ..آه!

هیونگ-نونابونسانگومیشناسی؟آآآآآآآآآآه معلومه که میشناسی اون داداش ناگیونگ بوده دیگه!

جونگمین-اینجا چه خبره؟این دیوونه ی زنجیری اینجا چی میخواد؟

 


دسته بندی : not alone ,


نمایش نظرات 1 تا 30

» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin