تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : sahar یکشنبه 3 اردیبهشت 1391, 03:03 ب.ظ

نمی دانم محبت را بـر چه کاغذی بنویسم که هرگز پاره نشود بـرچـه گلـی بـنویـسم
که هـرگز پرپر نشـود بـر چه دیواری بنویسم که هرگز پاک نشود بـر چه آبـی بنویسم ک
ه هـرگز گل آلود نشود وسرانجام بـر چه قلـبی بنویسم که هـرگز سـنگ نشود

سلام..سلام..سلام

خوفین؟؟ چطولین؟؟ چه خبرا؟

خوش میگذره ...با درسها و مدرسه و دانشگاه چطولین؟؟؟

من اومدم دوباره.... با یه قسمت دیگه زیاد منتظر تون نمیزارم برید ادامه راستی نظر یادتون نره

منتظر نظرهای زیباتون هستم..بدو ادامه


از رختخواب بلند شدم ولباس هام رو عوض کردم و سریع پایین رفتم ته مین رو دیدم که برام دست تکون می داد به سمت میز رفتم وبه همه سلام کردم  وپشت میز نشستم وشروع به صبحانه خوردن کردم که مادرم رو بهم کرد وگفت

مامان: دیشب خوش گذشت.. چطور بود؟

سحر: خوب بود بد نبود... خیلی خوش گذشت

ته مین: مگه دیشب کجا بودی؟

سحر: خوب رفته بودم کنسرت

ته مین: کنسرت... کنسرت.. چرا منو نبردی خیلی نامردی؟

سحر: اره..نمیدونستم دوست داری بیایی؟؟

ته مین: خیلی بدجنسی...واقعا که

پدر سحر: دخترم ...  امروز چیکار می کنی؟

سحر: کار خاصی ندارم.. می خوام برم خرید و یه کم گردش کنم

بابا:خوب باشه

وقتی صبحانه ام رو خوردم از پشت میز بلند شدم و از همه خداحافظی کردم و بلند شدم و بیرون رفتم تا برم بازار تا چیزهای برای دوستام بخرم همین که از هتل بیرون اومدم  سوار ماشین شدم ودم بازار پیاده شدم  وداشتم برای دوستام و خودم خرید میکردم دیدم یکی دستش رو رو شونه ام گذاشت اول خیلی ترسیدم می خواستم برگردم جیغ بزنم که برگشتم دیدم جونگ مینه و یه نفس عمیق کشیدم وگفتم

سحر: وای خدای منو ترسوندی.. معلوم داری چیکار می کنی؟وای خدای من

جونگی: اول سلام... ترس نداشت که؟اینجا چیکار میکنی؟

سحر: سلام.. خیلی ترسیدم... اومدم اینجا یه کم خرید کنم؟ تو اینجا چیکارمی کنی مگه با دوستات نباید باشی؟؟

جونگی: خوب منم اومدم خرید با بچه ها ..

سحر: خالی نبند .. من که نمی بینمشون؟؟ بگو از کجا میدونستی من میام اینجا؟؟

جونگی: من دروغ نمیگم.. اینا کجا رفتن؟؟ اونهاشن.. اونجان بیا بریم

سحر: نه تو برو من نمیام من خجالت می کشم

جونگی: بیا بریم.. خجالت چیه بیابریم؟؟

هیونگ:داداش  کجا رفتی یهو؟؟

جونگی: همین جا بودم شما ها کجا غیبتون زد

هیون: سلام سحر تو هم اینجایی؟؟ کی اومدی؟؟

سحر: سلام.. همین الان اومدم

هیونگ: شرمنده.. سلام سحر خوبی؟؟

سحر: سلام.. مرسی

یونگی: خوب منم اومدم ..سلام..سلام

هیونگ: داداش بقیه کجان؟؟

هیون: همه در حال خریدن..

هیونگ: بامزه خودم میدونستم .. منظورم اینه که کجا رفتن؟؟

هیون: بی خیال چیکار داری؟؟ همین اطراف هستن دیگه..

هیونگ:خوب کیو کجا رفت؟؟  اخه کیو کارم داشت ..کجا رفت

هیون: همین جا بود همین چند دقیقه پیش.. حتما رفته برای زنش چیزی بخره؟

هیونگ: زن ذلیل... منو میزاره سر کار.. بزار ببینمش فقط

هیون: چیکارش داری ؟؟ گناه داره

بعد از چند ساعت خرید.... همگی یه جا جمع شدند .من هم یه سری خرید کردم ودستام پر بود که دیدم  یه دختر از دور داره به سمت ما میاد من از دور نمی توانستم تشخیص بدم که

هیونگ: جونگی فکر کنم دوست دخترت با یکی از دوستاش داره میاد؟

جونگی: کی داره میاد..  دوست دخترم؟کدوم دوست دختر؟؟ چی داری میگی؟؟

هیون: خوب جسیکا رو داره  میگه جونگ مین

جونگی:چی؟؟ جسیکا اینجا چیکار میکنه؟ کی بهش گفته بیاد؟

کیو: ما که نگفتیم... ما رو اینجوری  نگاه نکن.

یونگی:  خوب فکر کنم ... زنگ زده مدیر واون بهش گفته ما اینجایم

هیون: خوب داره میاد.. بس کنید؟؟ سلام جسیکا ؟؟

جسیکا: سلام... سلام جونگ مین اوپا

جونگی: سلام.. اینجا چیکار میکنی؟ از کجا میدونستی من اینجام؟؟

جسیکا: خوب  اومدم تو رو ببینم اوپا وهم خرید کنم .. خوب زنگ زدم مدیر بهم گفت اومدی اینجا منم اومدم..

هیونگ:  حالا که خریدهامون رو کردیم کجا بریم؟

هیون: کیو چرا این قدر دیر کردی؟؟ کجا بودی؟؟

کیو: همین اطراف... بودم

هیون: این هیونگ منو کشت اینقدر پرسید ...کیوکجاست؟

کیو: سلام جسیکا شی.. سلام سحر کی اومدی؟؟ اینجا چیکار می کنی؟

سحر: سلام.. یه دو سه ساعتی هست اومدم خوب اومدم خرید کنم

هیون: خوب جواب منو ندادید؟؟ کیو اومد بگید کجا بریم

کیو: من که گشنمه... بیاید بریم شام بخوریم

یونگی: چه سریع شب شد من که نفهمیدم.. راست میگه بریم

هیونگ: باشه بریم.. همگی مهمون یونگی

یونگی: چرا من.. مهمون خودت هیونگ

هیونگ : باشه بریم



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin