تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : Negin یکشنبه 3 اردیبهشت 1391, 03:22 ب.ظ

سلااااااااااااااااااااااااممممممممم ...

خوبینننننننننننننننننن؟؟؟؟؟

اخخخخخخخخ من بزور این قسمتو گذاشتممممممم...هی لپتابم میهنگیییید...

پس نظر بدینننننننننننننننننننننننن...

مرسیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی...     

 


روم به طرفش رفتم ...دستمو گذاشتم رو شونه اش ...
-هی خوبی ؟
حركتی نكرد ..چشماش بسته شده بود ....
به دستاش نگاه كردم ..دستمو گذاشتم رو دستش ....یخ شده بود و زرد رنگ.. ...
-هی یارو ....
باز تكونش دادم ....
-صدامو می شنوی برای من مسخره بازی در نیار ....
سریع دستاشو باز كردم ....دستاش از دو طرف اویزون شد ....
دستمالو در اوردم ...
شونه هاشو از دو طرف گرفتم و تكونش دادم ..هیون جونگ...هیوووون.....
حالا بیا و زنده اش كن..ای دل غافل دیدی دستی دستی شدم قاتل ....دیگه چی كمتر از این کیوجونگ دارم ...
طناب پاهاشو باز كردم ...دستامو از زیر بغلش رد كردم و از پشت دستامو بهم گره زدم و هیكلشو به طرف خودم انداختم ...
...وای خدا چقدر سنگینه ... به زور و كشون كشون حركتش دادم به طرف یكی از مبلای توی سالن ..
.خواستم بندازمش رو مبل ولی خیلی سنگین بود ...خواستم بچرخم كه دوتایی باهم افتادیم رو مبل ...
-.این چه مرگش شده كه دیگه تكون نمی خوره ...به زور هیكل نحیفمو از زیرش حركت دادم و امدم بیرون  ....
....هیون ...جون اون بابات جواب بده ....دوتا محكم خوابوندم تو گوشش ...نه پوست كلفت تر ازاین حرفاست ....هی می زدم تو صورتش و با دست
بدنشو تكون می دادم...
به طرف اشپزخونه دویدم ....و یه لیوان اب از شیر اب پر كردم امدم بالا سرش ...چندتا مشت اب كردم و ریختم رو صورتش ...
بعد لیوانو گذاشتم رو لبش و سرشو اوردم بالا ....سعی كردم ابو به خوردش بدم..
این چش شد ...
یهو با صدای زنگ خونه از جا پریدم ..
......این دیگه كیه..............
به طرف در ورودی خیره شده بودم ....از جام بلند شدم دو قدمی به طرف در رفتم
- نكنه خدمتكارا برگشتن ..
همچنان صدای زنگ خونه می یومد..
- ولش كن هر كی باشه ....ببینه جواب نمی دیم می زاره می ره .....
گمشو برو دیگه چقدر زنگ می زنی ......بعد از چند دقیقه دیگه صدایی نیومد...
نفسمو راحت دادم بیرون ....
سریع دویدم .بالای سر هیون.....همونطور افتاده بود....
- لعنتی.... ..لعنتی
.باید زنگ بزنم به جونگی كه كارا خراب شده..... باید فرار كنم ...به طرف در دویدم ..یاد كاپشنم افتادم ...
تا امدم بردارم... صندلی و طنابا رو دیدم ...اگه پلیس بیاد می فهمه كسی اینجا بوده.... وای همه جا اثر انگشتم مونده ...
طنابا رو از روی زمین جمع كردم ...ترسیده بودم ..یه لحظه سر جام وایستادم ....دستمو گذاشتم رو دهنم و كمی لبامو فشار دادم ..هیچی به ذهنم نمی رسید
...باز رفتم بالا سرش و تكونش دادم ....رنگم پریده بود...
به قیافه اش نگاه كردم ....هنوز رنگش قرمز و زرد بود.... لباش داشت كبود می شد ....
به سمت در دویدم درو باز كردم و با قدرت شروع كردم به دویدن ....برگشتم و عقبو نگاه كردم ....صورتم به عقب بود برگشتم كه جلومو ببینم كه محكم
خوردم به یكی ..
افتادم رو زمین ...زود چشممو باز كردم ...
یه پیرزن مسن جلوم وایستاده بود ...
زبونم بند امده بود...
اول با تعجب نگام كرد ..یهو لبخند زد ..میونگ سون تویی؟
این كی بود ...دست دراز كرد كه دستمو بگیره ...این از كجا فهمید من دخترم ..
با تردید بهش دست دادم ..دستمو كشید و كمك كرد از روی زمین بلند بشم .تا بلند شدم منو كشید تو بغلش ...
سلام خانوم ....خیلی دوست داشتم شمارو ببینم ....
هنوز گنگ بودم سرم رو شونه اش بود .... و ماتو مبهوت به در حیاط نگاه می كردم كه منو از خودش جدا كرد...
منو نشناختید؟....... من مینهوام.... هیون در باره من بهتون چیزی نگفتن....
فقط سرمو تكون دادم...
چیزی شده ؟..... چرا رنگتون پریده؟...هیون جونگ خونه است...؟
- من..من ...
مینهو- چی شده؟ ...اتفاقی افتاده؟......... هیون حالش خوبه؟ ...
فقط با انگشت ساختمونو نشون دادم ...
مینهو-  باز حالشون بد شده.... دستمو كشید و منو با دو به طرف ساختمون حركت داد.... ..وارد خونه شدیم ...
مینهو- كو..... كو ....كجاست ..؟
- رو مبله.... كنار اشپزخونه...
دستمو ول كرد و دوید به اون سمت ...اروم با قدمای شل رفتم طرفشون ..
زن كه اسمش مینهو بود بالای سرش بود و صداش می كرد...یه دفعه از جاش بلند شد و به طرف اشپزخونه رفت ....
در یكی از كابیناتو رو باز كرد .......و یه جعبه بیرون اورد و امد بالای سر هیون...جعبه روباز كرد و اسپری رو در اورد و گذاشت جلوی دهنش و فشار
داد....
رنگ هیون حسابی كبود شده بوداصلا تكون نمی خورد ....مینهو به طرفم برگشت
چرا اونجا وایستادید...چرا اینطوری شدن ؟
- نمی دونم یهو اینطوری شد ..
مینهو-.بمیرم خیلی ترسیدی ....حتما نمی دونستی ....الان حالش خوب میشه ..حتما باز بی احیتاطی كرده ..
.رنگش داشت بر می گشت ....صدای نفساش كم كم شنیده می شد كه مینهو باز اسپری رو گذاشت جلوی دهنش
با نگرانی برگشت طرفم
مینهو- خوب شد من امدم....امروز هی یه چیزی بهم می گفت پاشم بیام ....
- چشونه...
مینهو كمی با تعجب نگام كرد و باز با لبخند ....هیون تنگی نفس داره ....به بعضی چیزام خیلی حساسن ...
برم به خدمتکار بگم بیاد كمك هیون رو ببریم اتاقش ...حسابی از رنگ و رو افتاده ....
-مطمئنید زنده است؟
مینهو- وا حالش خوبه .....خیلی وقته بود اینطوری نمی شد ...حتما باز حواسش نبود چیزی خورده كه حالشو بد كرده ...
- نمی خواد دكتر ببرمیش..؟
مینهو- الان زنگ می زنم كه دكتر بیاد ......خدمتکاررررررر
- نیستن
مینهو- چرا؟
- رفتن مرخصی
مینهو- چی ؟
- مرخصی دیگه
مینهو- چطور یه دفعه
- نمی دونم
مینهو- پس چطور ببرمیش بالا...
تلفن دستش بود....به دکتر زنگ زد و گفت هرچه زودتر بیاد...
داشت گند كار در میومد......این بهوش بیاد همه چی رو لو می ده ....
باید كاری می كردم ....
كاپشنو برداشتم و عقب عقب رفتم ..تا كه بتونم فرار كنم ...مینهو بالا سر هیون نشسته بود ...
تا امدم برگردم كه در برم
مینهو- میونگ سون شی
دومتر پریدم بالا ...
- مرگو میونگ سون شی
مینهو- كجا ؟
-من ..
مینهو- می دونم خیلی نگرانید ....الان دكتر میاد ..گفت نزدیكه ...چیزی نیست نگران نباشید..
مینهو- حقم داری هنوز چند روزم نیست كه نامزد كردید این اتفاق افتاده ....
ازم رو گرفت ..خواستم دوباره در برم ..كه یه دفعه برگشت طرفم ..
اه اینم عین عروسك كوكی هی قر گردن میاد و بر می گرده..
مینهو- میونگ سون شی چرا این لباسا رو پوشیدی..؟
سر تا پای خودمو دیدم ..شلوار كتون پیرهن مردونه ..
تازه متوجه موهای افشون بلندم شدم كه تا كمرم پایین امده ...
مینهو- شما رو برای اولین باره كه می بینم .....باید بگم از سلیقه هیون خوشم امد ...خانومی از سر و روت میریزه
تو دلم ... زرشك ..اره فعلا چیزی كه داره می ریزه مصیبته كه از دور دیوار هی زرتو زرت برام می ریزه...
..صدای سرفه های بلند هیون به گوشم رسید ...
- وای الان همه چی رو می گه ...خودمو سریع پشت ستون قایم كردم
مینهو- سلام  ....
به شدت سرفه می كرد ....از پشت ستون به چهره اش نگاه كردم ..قرمز كرده بود ....شده بود لبو ....
مینهو كمكش كرد و زیر سرش بالشت گذاشت كه كمی بدنش بالا بیاد ...
و براش اب اورد..همچنان سرفه می كرد ....
تو همون سرفه های بلند.... كی امدی مینهو ...؟
مینهو- یه نیم ساعتی هست ......
با چشم داشت دنبال چیزی می كشت ..
مینهو- دنبال میونگ سون شی هستید؟
با چشای گشاد به مینهو نگاه كرد...
مینهو سرشو چرخوند زود خودمو پشت ستون قایم كردم .... همین نزدیكا بود ...
هیون- میونگ سون؟
مینهو- اره...نمی دونید ...دختر بیچاره چقدر ترسیده بود....
راستی یه بار دیگه باید بهتون تبریك بگم ..خیلی دختر نازیه ..من كه خیلی ازش خوشم امد...
هنوز سرفه می كرد...
مینهو- انقدر حرف نزنید الان دكتر میاد ...
هیون با شك دوباره سرشو گذاشت رو بالشت صدای زنگ خونه امد ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خوب این قسمت هم تمومیییییییییییییییییییییییییید...پاشین برینننننننننننن...نظر ندینااااا...
دوستتوووووووووووووووون دارمممممممممم...
 
 

دسته بندی : Love & Fire ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin