تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : maryam یکشنبه 3 اردیبهشت 1391, 06:52 ب.ظ

سلام بدونه حرفی برو ادامه

ببخشید خیلی عجله دارم فرصت ندارم سخنرانی كنم

نظر یادت نره


- پدر چطور اینجایی؟

- تو منو احمق فرض كردی...بچه!!!!!!!

اما اینبار هیون به طرفم امد..دستم را گرفت...

- اقایه هئو..مین سو...با ما قرار داد داره...اون برایه ما كار میكنه..

- چی؟

جونگ مین در مقابله چشمانه بهت زده من كاغذی را از نمایان كرد..

- بفرمایید...اقایه هئو... این قرارداده سه ساله بینه ما و چو مین سو...میتونید چك كنید.

نمیدانم خوابم یا بیدار.نمیدانم این یك كابوسه وحشتناك است یا یك رویایه شیرین.هرچه هست من چو مین سو نجات دادنم.. برایم عشقم مهم است.عشقی كه ازم متنفر است.كسی كه با تمامه وجود دوستش دارم اما او هر بارمرا به باده استهزا میگیرد.اما حالا...دقیقاالان...زمانی كه نیاز به حمایت دارم ماننده كوهی استوار پشتم ایستاده و با تمامه وجود از من حمایت میكند.هر چند اگر این حمایت بیشتر به خاطره یونسنگ باشد اما باز برایم با ارزش است.

كاغذ در دستانه پدره یونسنگ با لرزش دستش میلرزد.به وضوح میبینم با خوانده كلمه به كلمه ان به اصطلاح قرار داد عرق به پیشانی اش مینشیند.جونگ مین نگاهه سردر گمش را به سقف دوخته وسعی به پنهان كردنه استرسش دارد.یونسنگ و هیون به اقایه هئو چشم دوخته اند...و من حتی جرات تكان خورد ندارم و منتظرم تا ببینم این چهار مرد چه میكنند.

پیره مرد بعد از مدتی سرش را با اكراه بلند میكند.به یونسنگ نگاه میكند.نگاهی كه در ان جز خشم و عجز چیزی نبود.

- پسره احمق با خودت چیكار كردی/

به جایه یونسنگ جونگ مین جواب داد

- این قرار دادبینه من...هیون ....و مین سو است.یونسنگ دخالتی نداره .همانطور كه تو قرار داد ذكر شده و شما اونو خوندید چو مین سو مستخدمه شخصیه ماست.

پیره مرد نگاهی به من كرد.

- مین سو...تو چطور میتونی!!!!!!تو باید ...

حرفش را خورد...نگاهی تفرت انگیز به هیون كرد...هیون هم به اونگاه میكرد.نگاهی محكم و مقتدارانه.لبهایه زیبایش را گشود

- همانطور كه میبینید ما با او قرارداد داریم.كاملا قانونیه.

- جدی ؟ قانونیه؟ كی قانونیش كردی؟

- دقیقا الان...و میخوام كه از اینجا بری تا...

- تا چی؟

- تا بیشتر از این حرمته یك پیره مرد نشكسته.

با این حرفه هیون یونسنگ نگاهی به پدرش كرد

- پدر باید سه سال صبر كنی تا قراردادشون تموم شه...اونوقت مین ماله خودت میشه

و لبخنده تمسخر امیزی به اوزد.پیره مرد به رویه خودش نیاورد.به هیون رو كرد

- اونوقت قرارداده مین با كلوپ چی میشه

- باطله!!!!!!

- كی باطلش كرده؟

- من...

- از كی باطل شده؟

- دقیقا از الان

- چطور باطلش كردی؟

- من دوست دارم باطل شه.و صاحبه كلوپ میدونه اگه چیزی كه من میخوام انجام نشه ..من از انجا بدم ..میاد.وقتی بدم اومد.دیگه اونجا نمیرم.وقتی من نرم...اونهایی كه برایه دیدنم میامدند دیگه اونجا نمیاند.پس كار وكاسبی پدر بزرگ تعطیل میشه.و من میرم جایه دیگه مشتریا هم دنبالم میاند...توضیحه بیشتری لازمه؟سوالی نداری؟

نگاهی به همه ما كرد.و بعد به من رو كرد

- دختركه بیچاره...گول خوردی..برایه باره دوم گول خوردی...باره اول صاحبه كلوپ .. واینبار..این جوونا

خنده عصبی كرد

- چیه اینها تو رو جذب كرد...لبخندشون...هه بذار بگم كه لبخندشون...هم معنی لبخنده صاحبه كلوپه

سرم را پایین انداختم.به دستی كه دوره شانه ام حلقه شد توجهی نكردم.اما از عطرش فهمیدم كه هیون اینكار را كرده.با صدایه كوبیده شدنه در به خود امدم.سرم را بلند كردم.هیون نگاهم میكرد

- متاسفم..

لبخندی زد

- باشه تاسفت رو قبول میكنم.البته بعد از خوردنه قهوه...

سرم را تكان دادم.به سمته اشپز خانه رفتم.و صدایه نجوایه انها را نشنیدم.

اما منظوره پیره مرد از دوباره گول خوردنم چه بود.به سختی دنباله جواب بودم.فكر میكردم.تا ببینم میتوانم جوابی بیابم.اما نتوانستم.اما گذشته زمان و اتفاقها این را برایم روشن كرد.گذشته زمان به من گفت كه لبخنده مترسكه در مزرعه لبخند نیست..فقط برایه ترساندنه گنجشكهاست. و سود بردنه اربابان.

و من با گذشته زمان فهمیدم..كه این مهربانی ولبخنده انها چیزی است كه مثله چسب برویه شخصیتشان چسبیده ...این واقعی نبود...هرچه بود نمایش بود.ای كاش واقعا انها كمی مهربان بودند.

 

دوهفته از این اتفاق میگذرد.و من به خانه انها رفتم.تا به قوله خودشان مستخدمه شخصیه جونگ مین وهیون باشم.در این مدت هیون با صاحبه كلوپ تماس گرفته و طیه صحبتهاو البته تهدیدهایی مبنی به ترك كردنه كلوپش خواستاره لغو كردنه قراردادم با كلوپ شده.و دیروز شنیدم پدر بزرگ این را بلاخره پذیرفت.شكایتش را از اداره پلیس پس گرفت تا هیون را بتواند راضی نگه دارد.و البته او را برایه خود نگه دارد.ظاهرا رفت وامد هیون به انجا باعثه رونقه كلوپ میشد.

دیگر دلواپسی ندارم و میتوانم به روستایم برگردم.اما خطری كه مرا تهدید میكند.یكی پدره یونسنگ است كه الان با همراهیه پدره هیون سعی به ازارم دارد و دیگری خوده یونسنگ است كه سعی میكند مرا از ان دو دور كند ولی خودش به شدت وابسته من شده.تا جایی كه خیلی سربسته به من اظهاره علاقه كرد.اما چه میتوان كرد.من به هیون قول داده ام.

اما این وسط احساسه من چیست

من عاشقه هیون هستم.كسی كه با تمامه وجودش میخواهد.من به روستایم برگردم.

و من اینروزها به شدت به یونسنگ تمایل دارم...كسی كه عاشقانه مرا دوست دارد.

من این دو را دوست دارم.

چو مین سو اخخخخخخخخخ

زیاده روی كردی...

 

 

 

 

 





» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin