تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : ShelernaZ دوشنبه 4 اردیبهشت 1391, 09:55 ب.ظ
سلام به همه ی دوستان...ببخشید انقدر دیر اومدم...داستان خیلی وقته که امادست ولی بابام لبتابم رو گرفته بود نرسیدم انتشار بدم...بابت غیبت شنبه هم خیلی شرمندم...من مچ دستم خیلی درد میکرد نمیتونستم تایپ کنم...بازم معذرت میخوام...خب دیگه بفرمایید ادامه که  از این قسمت جالب میشه...نظر هم فراموش نشههههههههه







لوسی از خوشحالی جیغ بلندی کشید و سریع گوشیش رو برداشت و به خونشون زنگ زد...
لوسی:ایون میییییی...چطوری؟؟؟؟؟؟
ایون می:نانا...تویی؟؟؟
لوسی:اوهوم...معلومه که منم...
ایون می:ختره ی احمق...هیچ معلوم هست کدوم گورستونی؟؟؟همینجوری وسایلت و جمع کردی و رفتی با دوست پسرت زندگی کنی؟؟؟مگه دستم بهت نرسه...
لوسی:اه...مامان...بعد از اینهمه مدت بهت زنگ زدماااااا...
ایون می:حالا چیکار داری؟؟؟
لوسی دوباره لبخندش باز شد و گفت:
من و دوستم داریم برای کنسرت تراپنست میایم بوسان...البته کنسرت اخر هفته ایه که داره میاد...1شب اونجا میمونیم...میتونی به هانی اونی بگی همه چیز رو برامون ردیف کنه؟؟؟
ایون می:باز هم تراپنست؟؟؟تو هنوز این گروه رو ول نکردی؟؟؟؟کی میخوای بفهمی که اون گروه نه برات نون میشه نه اب؟؟؟حالا با مین ا میای؟؟؟؟
اهی کشید و گفت:
نه...با یه دوست جدید میام...پس ابروم رو حفظ کنین...انقدرم درباره ی تراپنست بد نگو...
ایون می:باشه...تو که همیشه یه دردسر با خودت داری...اینم روش...
لوسی:ماماااااااااان...
نانا که از دیدن مکالمه ی لوسی و مامانش تعجب کرده بود با تموم شدن مکالمشون رو به لوسی گفت:
مامانت رو ایون می صدا میکنی؟؟؟
لوسی:اره...گاهی اوقات...
نانا:واو...اگه مامان منم ادم بود احتمالا منم همینجوری باهاش رفتار میکردم...
لوسی:ای بابا...بیخیالش...فکر نکن مامان من تحفست...همین الان هم داشت سرم منت میذاشت...نانا اهی کشید و گفت:
بالاخره کار خودت رو کردی و داری منو با خودت میبری...
لسی لبخندی زد و گفت:
باور کن هرچی ازش فرار کنی بدتر میشه...باید باهاش رو به رو بشی...اینجوری میتونی اماده به جنگشون بری...
نانا لبخندی زد و گفت:
میدونم اما باور کن خیلی کار سختیه...دیدن دوبارش اونم با یه گروه دیگه دلم رو میشکونه و خورد میکنه...
لوسی:نانا...تو که اینجوری نبودی...من فکر میکردم قوی تر از این حرفایی...مگه تو نبودی که میخواستی ازش انتقام بگیری و خودت رو بهش ثابت کنی؟؟
نانا:زمانش خیلی زودتر از اون چیزیه که فکر میکردم...اما دیر یا زود این اتفاق میوفتاد...چه یک هفته ی دیگه چه یک سال دیگه...
نانا نگاه نافذی به لوسی انداخت و گفت:
باید به اعصابم مسلط باشم و تو چشمای اون لعنتی نگاه کنم و لبخند بزنم و بهش نشون بدم که بدون اون من هنوز هم زندم و میخونم...
لوسی لبخندی زد و گفت:
منتظر اون صحنه میمونم...راستی شام خوردی؟؟؟
نانا:نه...تو که میدونی من از اشپزی خوشم نمیاد...تو که خرید کردی...پس شام درست کن...
لوسی خندید و به سمت اتاقش رفت و گفت:
میدونستمممممممممم...
اون یک هفته مثل باد گذشت طوری که نانا حتی فکرش رو هم نمیکرد که فردا روز حرکت به بوسان باشه...اون روز صبح مثل همیشه از خواب بیدار شد و رفت حموم و لباس معمولی و همیشگیش رو پوشید...یک شلوار جین و بلوز ساده...برعکس نانا لوسی صبح زود بیدار شد و رفت حموم و موهاش رو درست کرد و بهترین لباسش رو انتخاب کرد و پوشید...ناخون هاش رو مثل همیشه لاک زد و یه ارایش روشن و قشنگ کرد...نانا با دیدن لوسی بلند زد زیر خنده و گفت:
مگه داری میری سر قرار؟؟؟؟این دیگه چه تیپیه؟؟؟
لوسی که توی ملکوت سیر میکرد و اصلا متوجه حرف های نانا نبود گفت:
دارم میرم که یونگ سنگم رو ببینم...باید خوشگل باشم که وقتی منو میبینه حالش بد نشه...وای که میمیرم برااااااااااااش...
نانا با دیدن وضع لوسی سرش رو به حالت تاسف تکون داد و گفت:
منو بگو که فکر میکردم یکی همراهمه... این همراه خودش هم نیست...
لوسی مثل فنر از اینطرف اتاق به اونطرف اتاق میپرید و یه کار انجام میداد...خلاصه با هزیر بدبختی نانا لوسی رو از اتاقش بیرون کشید و به سمت ایستگاه مترو برد...توی راه لوسی کاری نمیکرد به جز این که تو کف یونگ سنگ عزیزش باشه...توی مترو هم تا وقتی که به بوسان برسن یکسره درباره ی تراپنست حرف زد و ازشون تعریف کرد...حدود ساعت 6 غروب به بوسان رسیدن و نانا به محض ایستادن قطار از دست لوسی فرار کرد و رفت دستشویی...لوسی دم در ایستاده بود و منتظر نانا بود و هی پشت سر هم غرغر میکرد...نانا همین که از دست شویی اومد بیرون گفت:
لوسی جون اون یونگ سنگ عزیزت تا وقتی که میریم خونتون ساکت باش و بذار من یکم ارامش داشته باشم...
لوسی با قیافه ی متعجبی گفت:
من که زیاد حرف نزدم!!!
نانا با داد گفت:
تازه زیاد حرف نزدی؟؟؟مخ منو با اون یونگ سنگت خوردی اونوقت میگی زیاد حرف نزدی؟؟؟تنها چیزی که ازش نمیدونستی این بود که کی ها میره دستشویی...
لوسی انگشت های اشارش رو به هم زد و گفت:
واقعا؟؟؟اصلا متوجه نشدم...
نانا پوزخندی زی و گفت:
متوجه چی شدی؟؟؟؟
همون موقع صدای نازک و قشنگ دختری به گوش هر دو نانا رسید...لوسی با شندین صدا سریع به سمتش برگشت و با ذوق زیادی جیغ کشید:
هانی اونیییییییییی...دلم برات تنگ شده بوووووود...
نانا با دیدن صورت خوشگل دختری که اونطرف ایستاده بود رو به لوسی گفت:
اون خواهرته؟؟؟
لوسی:اره...خواهر بزرگترمه...اون نفسمه...
نانا:اون خیلی خوشگله...
لوسی:اره...ولی نمیدونم چرا تا الان ازدواج نکرده...
نانا:خفه شو شاید دوست نداشته باشه...
با هم به سمت دختر رفتم...هانی با لبخند فوق العاده زیبایی به هر دو نانا خوش امد گفت و رو به نانا گفت:
شما دوست جدید نانا هستین؟؟؟از دیدنتون خوشبختم...من هانی هستم...خواهر بزرگتر نانا
نانا تعظیم کوتاهی کرد و گفت:
من همخونه ی لوسی هستم...کوماتسو نانا
هانی:اسمت ناناست؟؟؟؟ژاپنی هستی؟؟؟برای تحصیل اینجایی؟؟؟
لوسی:اره...اسم اون هم ناناست...برای خواننده شدن اومده کره...داستانش درازه...
هانی:اوهوم..ولی لوسی کیه؟؟؟
نانا اروم شروع کرد به خندیدن و گفت:
لوسی همین ناناست...برای این که اسمامون قاطی نشه من لوسی صداش میکنم....
هانی یکم به لوسی نگاه کرد و گفت:
راستش اسم لوسی بیشتر از نانا بهت میاد
و شروع کرد به بلند خندیدن همراه اون نانا و لوسی هم خندیدن...هانی لوسی و نانا رو به سمت ماشین راهنمایی کرد...توی راه وقتی از جلوی کالج لوسی رد میشدن هانی گفت:
راستی نانا به خاطر همون پسره هیون سو رفتی سئول یا این که با یکی دیگه دوست شدی؟؟؟؟
لوسی با شنیدن اسم هیون سو و یاداوری اتفاقات گذشته اهی کشید و گفت:
به خاطر هیون سو رفتم ولی به خاطر نانا موندم...
هانی با شنیدن لحن لوسی همه چیز رو فهمید و گفت:
من از اولش هم میدونستم که اون پسره کسی نیست که بخوای به خاطرش این کار و بکنی...حالا اینا رو ول کن اون هانا ی احمق به مامان گفته که تو داری با دوست پسرت زندگی میکنی و با اون فرار کردی...مامان از دستت خیلی شکاره...
لوسی با شنیدن این حرف جوش اورد و گفت:
من چیکار کردم؟؟؟اگه با دوست پسرم زندگی میکنم پس نانا کیه؟؟؟نکنه دوست پسرم ناناست؟؟؟؟وای که این دختر اخرش منو میکشه...
نانا همونطور که میخندید گفت:
هانا کیه؟؟؟
لوسی:خواهر کوچیکترم...یه دردسر به تمام معنا...میگم مامان چرا باهام اونجوری حرف میزد...
نانا دوباره شروع کرد به خندیدن و گفت:
وای خدا...منتظرم که مامانت و هانا رو ببینم...از همین الان طرفدارشون شدم...
لوسی با حرص به نانا نگاه کرد و گفت:
اره...بخند...ابروی من اینجا نابود شده...تو بخند...
وقتی به خونه رسیدن نانا خیلی هیجان داشت...اون تا اون موقع هیچ دوست دختری نداشت که خونشون رفته باشه و این اولین بارش بود و به خاطر همین خیلی دستپاچه شده بود...با دیدن مامان لوسی تعظیمی کرد و اروم گفت:
از دیدنتون خوشحالم...من کوماتسو نانا هستم...
مامان لوسی هم خیلی گرمش گرفت و گفت:
پس نانا با تو زندگی میکنه...از دست این هانا چه چرت و پرتایی که تحویل من نداد...حتما نانا خیلی دردسر درست میکنه مگه نه؟؟؟
نانا لبخندی زد و گفت:
راستش نه...اون دختر پر انرژی و مهربونیه و برای من داشتنش به عنوان دوستم یه جور خوش شانسیه...
مامان لوسی خنده ی بلندی سر داد و محکم زد پشت نانا و گفت:
لازم نیست خالی ببندی من خودم میدونم نانا غیر قابل تحمل و بچه ست...
با این حرکت نانا از شدت خنده پخش زمین شده بود و لوسی به خاطر حرص زیاد قرمز شده بود...وسایلشون رو توی اتاق لوسی گذاشتن و اومدن پایین هانی گفت:
کنسرت ساعت چند شروع میشه؟؟؟
لوسی:8
هانی:پس بیاین کم کم راه بیوفتیم
مامان لوسی:قبلش این دوتا ساندویچ و بگیرین اونجا ضعف نکنین...
نانا از دیدن خانواده ی لوسی خیلی خوشحال بود و احساس گرمی داشت...انقدر احساسش خوب بود که همش لبخند میزد و کاملا ناراحتیش رو فراموش کرده بود...وقتی به سالن اجرا رسیدن ساعت 7:30 بود...نانا با دیدن پوستر بزرگ تراپنست سر جاش خشک شد و لبخندش از روی لبش محو شد...لوسی با تردید گفت:
نانا...حالت خوبه؟؟؟
نانا:اره...خوبم
لوسی:من میخوام یه پوستر و یه سری وسیله ی دیگه بگیرم...با من میای؟؟؟
نانا:نه...تو برو...من میرم توی اون اتاق تا یکم سیگار بکشم...خودم میام تو سالن...شماره ی صندلیم و بگو
لوسی اروم سرش رو تکون داد و شماره ی صندلی رو به نانا گفت و اروم به سمت پیشخون رفت تا وسایلی که میخواست رو بخره...نانا توی اتاق روی یه صندلی نشست و از توی جیبش اون بسته ی سیگار کیو رو در اورد و یه دونه رو روشن کرد...با این که از این سیگار خوشش نمیومد عجیب هوس کرده بود که این سیگار رو بکشه...وقتی به این فکر میکرد که توی همون لحظه هیون جونگ هم دقیقا توی همون ساختمون قرار داشت قلبش به شدت به تپش میوفتاد...بوی تند سیگار توی کل اتاق پیچیده بود و تنها چیزی که نانا بهش فکر میکرد هیون جونگ بود...صدای گوینده توی فضا پیچید که گفت:
لطفا همه سر جای خودشون قرار بگین...برنامه تا دقایقی دیگه شروع میشه...
با شنیدن این کلمات سیگارش رو انداخت و با سرعت از اتاق خارج شد...لوسی روی صندلی نشسته بود و به رو به روش خیره شده بود...هیچوقت فکرش رو هم نمیکرد ه انقدر به استیج نزدیک بشه...به محل قرار گیری گیتاریست و بییست نگاه کرد...چقدر بهشون نزدیک بود...از اون نزدیک تر محل خواننده بود...یه دفهمه کل چراغ ها خاموش شد و چند تا پروژکتور واسه ی استیج روشن شد...لوسی از جاش بلند شد تا دنبال نانا بگرده...نگران بود که به خاطر استرس و ناراحتی نیاد توی سالن و نتونه هیون جونگ رو ببینه...همونطور که داشت این طرف و اونطرف و نگاه میکرد اهنگ شورع شد و لوسی به سرعت به استیج خیره شد...اهنگ شرع قوی داشت و اعضای گروه با اون اهنگ روی استج ظاهر شدن...در کمال ناباوری به جای این که به یونگ سنگ نگاه کنه به فیگور کامل و بی نقص هیون جونگ خیره شده بود و تمام حواسش به اون بود...با اون نگاه جذاب و برندش کل سالن رو زیر و رو کرده بود...بعد از هیون جونگ نگاهش به یونگ سنگ افتاد که در کمال وقار و غرور روی استیج ایستاده بود...نفسش با دیدنش توی سینه حبس شد...سیوون هم مثل همیشه قوی و خوش قیافه دیده میشد و با اون چشمکی که به همه زد کل سالن رو روی هوا برد و در اخر این صدای فوق العاده و اسمانی اران بود که همه رو جذب خودش کرد و تمام نگاه ها رو به سمت خودش برگردوند...همون موقع دست کسی رو روی دستش احساس کرد...با سرعت برگشت اما با چهره ی اشک الود نانا رو به رو شد که بدون این که بخواد مخفی کنه به بیسیست خیره شده بود و این اخرش بود...لوسی هم با دیدن اشکای نانا شروع به گریه کرد و دست نانا رو به شدت توی دستش فشرد


این همون پوستریه که نانا و لوسی دیدن...


این هم اون اهنگی که پخش شد


دسته بندی : se7en ,


نمایش نظرات 1 تا 30

» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin