تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : ELHAM* سه شنبه 5 اردیبهشت 1391, 05:26 ق.ظ
عطر تنت را در شیشه های رنگی کوچک می فروشند

و قسم می خورند تازه از آن سوی آبها آمده ای؛

قرار نبود وقتی قهر می کنی

اینگونه دلت را به دریا بزنی

و بروی . . .

♥ ♥ ♥
♥ ♥




یونگ سنگ به کابینت تکیه زد و به مین جی که درحال شستن ظرفها بود نگاه کرد....مین جی که از گوشه چشم میتونست چهره یونگ سنگ رو ببینه لبخندی زد و بدون  نگاه کردن پرسید: چیزی شده؟

یونگ سرش رو کج کرد و بیشتر خیره شد: باید چیزی شده باشه که نگات کنم؟

مین لبش رو گزید و حرفی نزد....

: خیلی عوض شدی...

همونطور که ظرفهارو آب میکشید با تعجب پرسید: من؟

: اوهوم

: بد شدم یا خوب؟

یونگ سنگ نزدیک رفت و شیرآب رو بست....مین جی ظرف رو توی سینک گذاشت و با مهربونی نگاش کرد

یونگ سرش رو خم کرد و کنار گوشش گفت : آروم شدی....شدی همون مین جی همیشگیم

مین جی سرش رو کنار کشید و به چشمهای خندون یونگ سنگ خیره شد

یونگ سنگ دوباره به سینک تکیه داد و چشماشو ریز کرد : بزرگترم شدی

مین جی چپ چپ نگاش کرد: منظور؟

: خودت میفهمی...کم کم...

با اومدن نانا حرفش رو خورد ...چشمای قرمزی که میدید نگرانش کرد : خوبی؟

اما نانا به جای دادن جواب، گوشی تلفن رو جلوی یونگ گرفت و با صدایی گرفته گفت : میشه بهش زنگ بزنی؟

یونگ نگاهی پرسوال به مین جی و بعد نانا انداخت: هنوزم جوابتو نمیده؟

نانا سری به نشونه نه تکون داد...

یونگ سنگ ابروهاش رو بالا گرفت و آهی کشید...گوشی رو گرفت و به نانا نگاه کرد: چی بهش بگم؟

: بگو اگه نیاد من میرم...بگو دارم دیوونه میشم...بگو اگه حرفی واسه گفتن نداره باید به حرفام گوش کنه....بگو نمیذارم زود قضاوت کنه...بگو....

مین جی سریع دستکش هاش رو درآورد سمت نانا رفت....شونه هاش رو که از بغض میلرزید گرفت : آروم باش نانا....آروم باش

به یونگ سنگ نگاه کرد و با اشاره ازش خواست تنهاشون بذاره....

یونگ سنگ همونطور که شماره میگرفت بیرون رفت....نانا دوباره صداش زد : یونگ سنگ....

مین جی شونه هاش رو فشرد : میگه..همه چیرو میگه...نگران نباش

صندلی رو عقب کشید : بشین تا برات آب بیارم....

یونگ سنگ روبه روی هیون که روی مبل نشسته بود نشست و گوشی رو کنار گوشش گرفت...

هیون با پاش ضرب گرفته بود : چرا اینطوری میکنه؟ اون که همچین اخلاقی نداشت!

یونگ سنگ که منتظر شنیدن صدای جونگمین بود آروم گفت : نانا یا جونگمین؟

هیون دستش رو از روی لبش برداشت و به مبل تکیه کرد: جونگمین....هرچقدرم ناراحت میشد هیچوقت بقیه رو نگران نمیکرد...

: اینبار فرق میکنه...از این میترسم که به سیم آخر زده باشه...امروز با دوستش صحبت میکردم...ظاهرا بازم این ترم از دانشگاه مرخصی گرفته

هیون ازجاش بلند شد...در طول اتاق شروع به قدم زدن کرد: برنداشت؟

یونگ سنگ گوشی رو کنار گذاشت : نه...

همون لحظه نانا از آشپزخونه بیرون زد... بدون توجه به نگاه پسرا وارد اتاقش شد...مین جی هم پشت سرش به آرومی داخل شد....

کنار در ایستاده بود و نانا رو که با حالی عجیب دور خودش میچرخید و درحال جمع کردن وسایلش بود نگاه میکرد...میدونست دیگه نمیتونه جلوی رفتنش رو بگیره

: اگه آروم نباشی نمیتونی باهاش حرف بزنی...

لحظه ای سرجاش ایستاد و به مین جی نگاه کرد

: اگه مثه الان بلرزی و ندونی چیکار میکنی...ممکنه شرایط از اینی که هست بدتر شه...

نانا سمت کمدش رفت و پالتو و شالگردنش رو برداشت...مین جی هنوزم کنار در ایستاده بود: یادت نره که خواسته جونگمین رو درنظر بگیری....

نانا برگشت و با نگاهی پرسوال نگاش کرد...مین جی چند قدم جلو رفت: منظورم رفتنش به روستا و احتمالا موندنشه...این که بخواد یه مدت ازت دور باشه طبیعیه...میفهمی چی میگم؟

دوباره سرش رو پایین انداخت....حرف نمیزد....کیفش رو برداشت و درحال رد شدن از کنار مین بود که مین جی دستش رو گرفت : توی راه به هیچی فکر نکن...فقط سعی کن آرامش رو به ذهنت برگردونی...دوباره بشی "کیم نانا" ی همیشگی...آروم و منطقی....باشه نانا؟

سمتش برگشت....سعی کرد لبخندی بزنه....جلو رفت و برای چندلحظه سرشو رو شونه مین جی گذاشت :ممنونم....

.

.

.

نگاهش به جاده بود...نمیخواست سرش رو بچرخونه و دوباره یه جفت چشم سرخ ببینه...اما نتونست...نگاهی به نانا انداخت که ساکت بود و نگاهش به بیرون...فرمون رو میون دستهاش فشرد: میخوای صندلی رو بخوابونم...یکم استراحت کن

: نه...راحتم

نفس عمیقی کشید و دوباره به مسیر پوشیده از برف و خالی از صدا نگاه کرد : لازم نیست نگران چیزی باشی،من باهات اومدم تا سایون رو ببینم...مطمئن باش مزاحم صحبتتون نمیشم

نانا پلکهاش رو بست و خیلی آهسته گفت : می دونم

هیون لبهاش رو روی هم فشرد و حرفی نزد.....رادیو رو روشن کرد تا از شر سکوت سنگینی که آزارش میداد خلاص شه...اما با شنیدن آهنگ ملایم و متنی که روش خونده شد به خودش لعنت فرستاد!

 

............" سخت ترین دو راهی ، دوراهی بین فراموش کردن و انتظار است....گاهی کامل فراموش میکنی و بعد میبینی که باید منتظر می ماندی....و گاهی......آنقدر منتظر میمانی تا وقتی که میفهمی زودتر از این ها باید فراموش میکردی..."..........

 

نگاهی به نانا کرد... همون چیزی رو دید که انتظار داشت....لبخندی تلخ که روی لبهاش نشسته بود.....

______________

 

پشت سرش راه میرفت و با تیکه چوبی که از گلخونه برداشه بود بازی میکرد.... با صدای بلند سعی میکرد شعری رو درست بخونه.... جونگمین گلدونی که دستش بود زمین گذاشت...سایون که حواسش نبود محکم بهش خورد و صدای آوازخوندنش قطع شد...دستش رو روی پیشونیش گذاشت و سرش رو بلند کرد : چرا واستادی عمو؟!

جونگمین خندید و رو زانو خم شد : تو مگه کارو زندگی نداری افتادی دنبال من؟

: خب نمیخوام تنها باشی

جونگ لبخند تلخی زد و دستکشش رو درآورد...موهای سایون رو بهم ریخت و صاف ایستاد: تنها نیستم...تو برو زیر پتوت...سرما میخوری تو این هوا

سایون لبهاش رو غنچه کرد و با تحکم گفت : نننننننچ

.

.

.

.

هیون از مسافرخونه بیرون اومد...به چشمهای منتظر نانا نگاه کرد و نزدیک ماشین شد

: اینجاست؟

سوار ماشین شد و روشنش کرد : نه...اینجا همین یه مسافرخونه رو داره...جایی دیگه رو نمیشناسی که رفته باشه؟

نانا کمی مکث کرد...انگار که چیزی یادش اومده باشه یهو سرش رو بلند کرد : خونه قبلی

_________________

 

به سختی چیزی رو که میدید باور میکرد...با دستای لرزون آیفون رو برداشت و همونطور که به تصویرش نگاه میکرد آروم گفت : چی میخوای؟

لبخندی زد و سرش رو نزدیک برد : سلام هیونگ جون...

: سلام...

: مهمون نمیخوای؟

لبش رو گزید...دستش رو نزدیک برد تا درو بزنه...اما بلافاصله دستش رو عقب کشید...ناخنش رو میجویید و با استرس به جینا خیره بود...

: هیونگ یخ زدما!

بسرعت درو زد و گوشی رو گذاشت...چشماش رو بست و زیر لب به خودش ناسزا گفت....

.

.

.

جینا نگاهی به خونه انداخت و فنجون قهوه رو با لبخند از هیونگ گرفت : پس اینجام نیست!.... یهو غیبش میزنه...فکر کردم اومده اینجا

: شرکت نرفته؟

کمی از قهوه داغ سر کشید و به چشمای براق هیونگ خیره شد: از اونجا میام...کسی ندیدش...مطمئنی اینجا نیومده؟

هیونگ پاهاش رو رو هم انداخت و سعی کرد خونسرد باشه : تو برنامه زندگیشو بهتر از ما میدونی

جینا خنده ای کرد و فنجونش رو روی میز گذاشت : آره...میدونستم...اما ازوقتی برگشتیم کره خیلی بی برنامه شده

: تو هم که کم نمیاری!

جینا از روی مبل بلند شد و کنار هیونگ نشست : در چه مورد؟

: خودت خوب میدونی

جینا با  نیشخندی که گوشه لب داشه ابرویی بالا انداخت و نگاش کرد : نه..کم نمیارم

هیونگ پوزخندی زد و خواست بلندشه که دست جینا مانعش شد : تنها گذاشتن مهمون دور از ادبه هیونگ عزیزم

لبهاش رو روی هم فشار داد و خودشو رو مبل انداخت...جینا نزدیکتر نشست : نمیخوای ازخودت بگی؟ خیلی دوست دارم بدونم این مدت چیکار میکردی؟ ببینم درست تموم شد؟

هیونگ بازهم پوزخندی زد و جواب نداد....جینا لبخند موذیانه ای زد و دستش رو کنار صورت هیونگ گذاشت : میخوای بگی خیلی قوی شدی؟........با پشت دست روی صورتش کشید...هیونگ چشماش رو بسته بود و دستش رو مشت کرده بود....

: میدونم هنوزم دوستم داری هیونگ جون

دستش رو بالا برد و روی دست جینا گذاشت....لبخند جینا عمیق تر شد...خواست حرف بزنه که درد شدیدی حس کرد...به هیونگ که دستش رو میون دستش گرفته بود و  فشار میداد خیره شد....چشماش رو باز کرد و دست جینا رو با شدت از صورتش کنار زد : تو از دوست داشتن چی میفهمی؟ ... میخوای حقیقت رو بدونی؟ آره هنوزم مثه احمقا دوست دارم...واسه تو فرقی داره؟.....چه فرقی میکنه من این مدت چیکار میکردم و حالا چه حسی دارم؟........

ناگهان صداش رو بالا برد و فریاد زد : حرف بزن شین جینا

جینا که رگ خواب هیونگ رو خوب میشناخت سریع خودش رو میون بازوهاش انداخت و دستش رو دور کمرش......

هیونگ از حرکت ایستاد.....حس کرد قلبش مچاله میشه...بدنش دوباره داغ شده بود و به سختی نفس میکشید...لبهاش رو روی هم فشار داد و به جینا خیره شد...دستهاش رو روی شونه هاش برد تا از خودش جدا کنه...اما هرچی سعی کرد نتونست کمترین توان برای به عقب روندنش پیدا کنه....دستهایی که برای جداشدن روی شونه های جینا بود بی اراده دورش حلقه شد....جینا سرش رو بلند کرد و به صورت آروم هیونگ خیره شد...حلقه دستهای هیونگ تنگتر شد..... حسی که از درآغوش کشیدنش به یاد داشت دوباره به سراغش اومد...میدونست داره اشتباه میکنه اما قدرتی برای مقابله نداشت.....اون رو محکم به خودش فشرد...زل زد به چشمهاش و خیره شد به نگاهش و آروم گفت : با من بازی نکن جینا....
خودش رو میون بازوهاش بالاتر کشید و شروع کرد به بوسیدنش......تنها عکس العملش ؛ در مقابل تنها خواسته هیونگ......

______________

 

از آغوش خانم سو بیرون اومد و با شرمندگی سرش رو پایین انداخت...خانم سو نگاهی به پسرجوونی که به ماشین تکیه داده بود کرد وبه نانا خیره شد : این پسر همونیه که اون روزا بخاطرش اشک میریختی؟

نانا لبش رو گزید و حرفی نزد...

:پس خودشه...کیم هیون جونگ.... خوب یادمه زمانی رو که تازه اومده بودی اینجا....شبایی که سرتو رو شونه هام میذاشتی و ساعتها گریه میکردی...

نانا سرش رو بلند کرد و بغضش رو به سختی قورت داد : نمیدونین الان کجاست؟

خانم سو لبخندی زد و به ماشین جونگمین خیره شد : فرستادمش پیاده روی شاید یه بادی به سرش بخوره حالش بهتر شه

: برمیگرده اینجا؟

: جایه دیگه ای نداره واسه رفتن...آره ....برمیگرده همینجا

نانا حرفی نزد و به پشت سرش نگاه کرد...هیون از ماشین جدا شد و به ساعتش اشاره کرد...نانا با ناامیدی به خانم سو نگاه کرد : ما میریم کلیسا...هیون جونگ میخواد سایون رو ببینه... شب برمیگردم

تعظیم کوتاهی کرد و خواست برگرده که خانم سو دستش رو گرفت...نانا برگشت و منتظر موند : منم میتونم بیام دخترم؟

: البته... اما واسه چی؟

خانم سو که میدونست جونگمین اونجاست لبخند محوی زد و سمت ماشین حرکت کرد..........

.

.

.

با مچ دست عرق روی پیشونیش رو پاک کرد و صاف ایستاد...دستاش رو بالای سرش قلاب کرد و بدنش رو کشید : آخخخخخ کمرم

سایون دست از خاکبازی برداشت و کنار جونگمین ایستاد : عمو کمک نمیخوای؟ منم بلدم گل بکارم!

جونگمین دستش رو روی شکمش گذاشت و لباشو آویزون کرد : نمیخواد گل بکاری...برو یچیزی بیار بخورم...مردم از گشنگی

سایون ریز خندید و سرشو تکون داد : الان برمیگردم...همونطور که از گلخونه خارج میشد داد زد : طاقت بیار عموجونگمیــــن...نباید بخوابی!! الان با غذا برمیگردم...

جونگمین خندید و سری تکون داد...دوباره رو زانو نشست و مشغول کاشتن بوته گل شد...محو کار بود که با جیغ سایون بیرون محوطه ازجا پرید

: نوناااااا....عموو هیوووون...جیــــــــــــــــــــــــــــــغ!!!

گلدون از دستش رو خاک افتاد...بی اراده ایستاد....عقب عقب رفت و نگاهی به دور و برش انداخت...نمیخواست به این زودی باهاشون روبه روشه ....

.

.

.

سایون از بغل هیون پایین رفت و دست نانا رو گرفت: بیا یه چیزی نشونت بدم نونا

نانا  با تعجب دنبالش رفت...هیون هم با خنده دنبال اونها...

سایون به آرومی در گلخونه رو باز کرد و داخل پرید...اما وقتی جونگمین رو ندید چندقدم جلو رفت و بین بوته ها سرک کشید...

نانا به اطراف نگاهی انداخت و دنبال سایون چند قدم جلو رفت: دنبال چی میگردی سایون؟

هیون کنارش ایستاد و دستش رو توی جیب برد : این بچه توی هوای به این سردی بیرون چیکارمیکنه...اینجا از سئول خیلی سردتره!

نانا خم شد و از میون پیچکها سرک کشید: سایون کجا رفتی؟

گلدون رو به آرومی زمین گذاشت و از دور به گلخونه خیره شد...خودشم نمی دونست ازچی فرارر میکنه....فقط میدونست حوصله هیچ چیزو نداره...حتی خودش...

صدای فرو رفتن چیزی توی برف باعث شد سریع پشت سرش برگرده...

: آجوما! اینجا چیکار میکنین؟

خانم سو پاش رو از میون برفها بیرون آورد و با احتیاط به جونگمین نزدیک شد ...بازوش رو چسیبید تا نیفته : اومدم چون میدونستم اینطوری میشه...کجا در میرفتی؟

: شما بهشون خبر دادی؟

: خودش اومده دنبالت پسرجون...هنوزم نمیدونه که اینجایی...با هیون جونگ اومده که سایون رو ببینه

: هیون؟ شما هیون رو میشناسین؟

خانم سو بازوی جونگمین رو رها کرد و سمت کلیسا رفت : فرقی به حال تو میکنه؟!!

جونگمین با بیخیالی سری تکون داد و دنبالش رفت

خانم سو برگشت و چپ چپ نگاش کرد : کجا؟!

: مگه نمیرین خونه؟ منم کارم تموم شد...میام که برفارو پارو کنم

: لازم نکرده...من میرم دعا بخونم...تو هم به فکر پَرت باش!

جونگمین سرجاش ایستاد و به رفتن خانم سو خیره شد...باد سردی که به صورتش میخورد بینی و لبهاش رو سرخ کرده بود...دستش رو جلوی دهنش گرفت و ها کرد...اما هنوز به خانم سو نگاه میکرد و جمله ای که گفت رو تو ذهن تکرار کرد....

" به فکر پَرت باش"

برگشت و گلدون رو برداشت...قدمهای آرومی روی برفهای نرم گذاشت و سمت گلخونه برگشت.....

سایون از اینور گلخونه به اونور میدویید و همه جارو نگاه میکرد...نانا و هیون یه گوشه ایستاده بودن و باتعجب نگاش میکردن

نانا  خواست جلو بره که هیون دستش رو گرفت : صبرکن ببینیم چی میخواد نشونمون بده

نانا سرجاش ایستاد و دوباره صداش زد : سایون نمیگی دنبال چی میگردی؟ شاید ماهم بتونیم کمکت کنیم..هوم؟

: دنبال جونگمین

هیون با تعجب به نانا نگاه کرد: دنبال چی؟

نانا سرشو کج کرد و به جایی که سایون ایستاده بود نگاه کرد : باز اسم جک و جونوراتو گذاشتی جونگمین؟ بهت نگفتم کار زشتیه؟!

سایون بلندبلند خندید و به در پشتی نگاه کرد : خودش اومد...

نانا نفس راحتی کشید: به سلامتی...حالا میشه نشونمون بدی؟ باید بریم جایی

سایون باخنده سری تکون داد و با دستش به جونگمین اشاره کرد تا وسط گلخونه بیاد

نانا دست به سینه ایستاد و باپاش ضرب گرفت..نگاهش به سایون بودکه با دیدن مردی که کنارش رسید شوکه شد...دستاش از هم باز شد و کنارش آویزون...هنوزم به چیزی که میدید شک داشت...لباسای کاری که پوشیده بود...گلدونی که دستش گرفته بود و کلاه پشمی که سرش گذاشته بود....به زور چند قدم برداشت: جونگمین؟

هیون لبخندی از رضایت زد و سمت جونگمین رفت...گلدون رو از دستش گرفت...جونگ با چهره ای خالی از همه چی نگاش میکرد...هیون برای لحظه ای ترسید...نمیتونست عکس العمل جونگمین رو پیش بینی کنه....بی توجه به حالتش محکم بغلش کرد و پشت شونه ش زد : حسابی نگرانمون کردی

ازش جدا شد و لحظه ای به چشمهاش خیره شد...دوباره لبخندی زد و دست سایون رو گرفت : ما میریم برف بازی

سایون جیغ بلندی کشید و همراه هیون از گلخونه خارج شد....نانا هنوز سرجاش خشک شده واستاده بود و به سرتاپای جونگمین نگاه میکرد....با رفتن هیون، جونگمین دوباره خم شد و گلدون رو برداشت و کنار ردیف بوته ها رفت....با احتیاط نشست و مشغول کندن خاک برای انتقال بوته ی توی گلدون شد!

بند کیفش رو میون دستش فشرد و سمتش رفت....وقتی کنارش رسید همونجا نشست...نمیخواست بالای سرش بایسته....

اول به نیم رخ جدی جونگمین و بعد به بوته های گل خیره شد: فکر میکردم دیگه به گلخونه نمیرسن

نگاهی به دور و برش کرد و دوباره به جونگمین چشم دوخت: معلومه خیلی زحمت کشیدی

جونگمین بیل کوچیک رو محکم توی خاک زد و خاک بیشتری برداشت...نانا خودش رو از سرما جمع کرد و دستش رو نزدیک چونه ش گذاشت و به کار جونگمین دقیق شد....جونگمین که دید نانا ساکت شده لحظه ای برگشت و نگاش کرد...نانا سریع چشم از بوته ها برداشت و به جونگمین نگاه کرد

: این همه راه اومدی اینا رو بگی؟

از شوکی که با برخورد جونگمین بهش دست داده بود به سختی نفس میکشید...کمی من من کرد و آروم گفت : نه...

جونگمین روش رو برگردوند و دوباره مشغول کار شد....

: جاده ها پر برف بود..کارخوبی کردی شب رو موندی...رانندگی تو این هوا خطرناکه

: میدونم

استرس تمام وجودش رو گرفت...انتظار هر برخوردی رو داشت جز خشکی و سردی جونگمین...

: ایییممم...حالت.......چطوره؟

بوته گل رو از گلدون درآورد وبا احتیاط داخل خاک گذاشت : میبینی که...زنده ام!

نانا لبهاش رو تر کرد و چشمهاش رو بست: منظورم این نبود

: این سوالا رو تلفنی هم میشد پرسید

چشمهاش رو باز کرد ...خواست زبون به گله باز کنه اما خودشو کنترل کرد و آهسته گفت: همون تلفنی که این دو روز جواب ندادی؟

از جاش بلند شد و گلدون خالی رو برداشت...نانا هم بلند شد و پشت سرش راه افتاد...

نمیدونست ازکجا شروع کنه...با دیدن رفتار جونگمین حس میکرد دیگه حرفی واسه گفتن نداره....هرچی تمرکز میکرد حرفاش رو به یاد بیاره و جمله هارو مرتب کنه بیشتر گیج میشد....کلمات از ذهنش فرار میکردن، انگار که مسابقه گذاشته باشن....

: جونگمین صبر کن...باید باهم صحبت کنیم....

گلدون رو روی گلدون های خالی دیگه گذاشت و از گلخونه خارج شد...نانا دنبالش رفت و بلند گفت

:میخوام........میخوام تمومش کنم.........

 

سلام دوستای گلم...ممنون از نظرات قشنگ و دلگرم کنندتون!

راستش یه نکته ای به نظرم رسیده که میخوام باهاتون درمیون بذارم.

میدونم که همتون میدونید شخصیت های داستان ساخته ذهن نویسنده ست پس

هیچ کدوم از حرفهایی که توی داستان یا نظراتش زده میشه به هیچ عنوان به خودشون برنمیگرده.

اما ظاهرا بعضی از دوستامون چه شوخی چه جدی؛ با دیدن نظراتی که دائم آرزوی مرگ برای شخصیتها

( درحال حاضر هیون) شده، اذیت میشن....

اشتباه نکنین...من مخالف انتقاد از شخصیتهای داستان نیستم، فقط یه خواهش کوچولو دارم...اونم اینه که

موقع حرص خوردن یکم اون فیتیله رو بکشین پایین و یکم نرم تر احساستون رو بیان کنید...

امیدوارم نه من و نه بقیه شاهد هیچ فحش و کلمات ناراحت کننده ای در نظرات راجبه شخصیت هیون نباشیم...

ممنونم که تحمل کردین و از این به بعد رعایت میکنین


دسته بندی : Bittersweet ,


نمایش نظرات 1 تا 30

» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin