تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : sahar سه شنبه 5 اردیبهشت 1391, 06:57 ب.ظ

دل به چم های تو بستم تو شدی همه ی وجودم

عشق تو با ور من شد با تمام  تارو وپوذم

سلام ..سلام به دوستای گلم

خوفین؟؟ خوش میگذره

زیاد حرف نمیزنم برید ادامه برای خواندن داستان ومنتظر نظرهای خوبتون هستم

 


همگی راه افتادیم تا بریم دیدم که هیونگ اومد طرفم ودستش رو رو شونه هام انداخت گفت

هیونگ: حالا بریم

و من به جونگی نگاه کردم دیدم که جسیکا دست جونگی رو محکم گرفته  وبا هم دارن میرن اهمیت ندادم و به راهم ادامه دادم تا اینکه به یه رستوران رسیدیم وپشت میز نشستیم جونگی رو بروی من نشسته بود وجسیکا هم کنارش وهیونگ  هم کنار من نشسته بود.. غذا روسفارش دادیم بعد مدتی غذا ها رو گارسون اورد روی میز گذاشت و شروع به خوردن کردیم که  وقتی شام مون تموم شد همگی تصمیم گرفتن برن کلوپ تا یه کم خوش بگذرونن  همه بلند شدن وبیرون اومدن که من گفتم

سحر: خوب من دیگه میرم ... خداحافظ

جونگی: کجا میری بیا بریم .. می خوایم بریم کلوب

هیونگ: اره سحر بیا بریم ... اذیت نکن...خوش میگذره

سحر: نه شما ها برید.. من نمیام

هیون: به خاطر من بیا بریم.. قبول ..باشه

یونگی: نه نمیاره .. من میدونم...بریم

جسیکا: سحر بیا بریم خوش میگذره.. نه اوپا

وقتی اسرار هاشون رو دیدم قبول کردم وبا هاشون راه افتادم و به سمت کلوپ حرکت کردیم بعد مدتی به یه کلوپ رسیدیم و داخل شدیم که دیدم جونگی اومد دستم رو گرفت و من نگاهش کردم و با هم وارد شدیم پشت سر نگاه کردم دیدم جسیکانبود انگار رفته  بودجایی و نیست پس به خاطر همین جونگی دستم رو گرفته بودو بعد اینکه وارد شدیم و به طرف  یه میز رفتیم و دیدم جسیکا داره میاد دستم رو از دست جونگی بیرون کشیدم و نشستم یکی از پسرها مشروب سفارش داد هرکی داشت بایکی حرف میزد چشمم به کیو افتاد نا خوداگاه یاد نامه که دیشب توی کنسرت بهم داده بودافتادم می خواستم ازش بپرسم ولی شجاعتش رو نداشتم که دیدم کیو بهم نگاه کرد که منم صورتم رو به یه طرف دیگه کردم انگار نه انگار که داشتم نگاهش میکردم در همین ضمن بود که 

هیون: خوب کی ها میان ... بریم برقصیم

هیونگ: خوب من هستم

جسیکا: من و اوپا هم هستیم

کیو: خوب من یونگی وسحرم هستیم

هیون: اینجوری که بوش میاد همه هستن بلند شید

من به اجبار بلند شدم وبا اونا به سمت سالن رقص یا بهتر بگم محلی که میرقصیدن رفتم وبعد از مدتی رو بهشون کردم و گفتم

سحر:من خسته شدم من میرم اونجا می شینم وشما ها رو می بینم

و اونا هم قبول کردن به سمت میزی که قبلا نشسته بودیم رفتم وپشت میز نشستم وداشتم بهشون نگاه میکردم و همه داشتن با یکی می ر قصیدن ..ومن  همین جوری داشتم  بهشون نگاه شون میکردم که دیدم جسیکا  به جونگی چسبیده و خیلی بد داره با جونگی میرقصه همین مونده بود که ببوستش من که دیگه نمی توانستم تحمل کنم روی خودم رو به یه طرف دیگه کردم وبه خودم گفتم حتما چشمام اشتباه دیده اگه هم درست دیده به من ربطی نداره من که اونو دوست ندارم واون اصلا عشق من نیست ولی بدون اینکه خودم بخوام دوباره  صورتم رو برگردوندم و دوباره جونگی رو دیدم دوباره همون صحنه رو نمیدونم چرا نمی توانستم تحمل کنم بدون اینکه کسی بفهمه بلند شدم واز بار بیرون اومدم  و از اونجا چند متری دور شدم و داشتم با خودم  می گفتم که چرا بیرون اومدم ویاد خاطره کیو افتادم وبدون اختیار گریه ام گرفت  ودر این فکر بودم که دیدم یکی دستم رو گرفت وبهم گفت

کیو: کجا داری میری؟ چقدر تند میری؟ وایستا؟

 صورتم رو برگردوندم دیدم کیو نمی دونستم چه جوری فهمیده که من بیرون اومدم  با تعجب بهش نگاه میکردم و باخودم می گفتم اون که داشت با بقیه میرقصید چه جوری متوجه شد من اومدم بیرون .





» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin