تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : nasim سه شنبه 5 اردیبهشت 1391, 11:41 ب.ظ
باتموم وجودم تقدیم به قلب های همیشه اسمونی...ss501

سکوت را می پذیرم اگر بدانم روزی با تو سخن خواهم گفت

تیره بختی را می پذیرم اگر بدانم روزی چشمان تو را خواهم سرود

 

مرگ را می پذیرم اگر بدانم روزی تو خواهی فهمید که 

.....


دوستت دارم...


سلااااااااام سلام سلام سلام

براتون داستان اوردم برین بخونین حالشو ببرین
این یعنی به ساعت نگاه کنین..ساعت یک ربع کمه ولی من به فکر شمام
لطفا درمورد داستانم نظرهم بدین...خواهشا بامرام باشین!!!

جونگمین-اینجا چه خبره؟این دیوونه ی زنجیری اینجا چی میخواد؟

هاسیماروکرد به یونسنگ-ایشششش این با کیم نارا چه رابطه ای داره؟

یونسنگ-از اعضای گروهمونه!!نمیشناسیش؟!

هاسیما-فکر نکنم اونقدر مشهورباشه که بشناسمش!

جونگمین-مشکل از شهرت من نیست از مخ اکبند توئه!این روزا حتی دیوونه هام میدونن پارک جونگ مین کیه!

هاسیما-اره میدونم پارک جونگمین کیه!یه کارتون خواب عوضیه!

جونگمین-پس خودتم قبول کردی که دیوونه ای!

رئیس هان-اینجاچه خبره؟

همه به طرفش برگشتند

شیورین-عمو!!

به طرف رئیس هان رفت وپرید تو بغلش!

شیورین-چرا الان میایی؟

میدونی چقدر بهم سخت گذشته؟عمونارا داره بامرگ دست وپنجه نرم میکنه...خیلی میترسم!

هان-نترس...من اینجام...نمیذارم اتفاقی برای توونارابیافته!..ناراحت نباش...همه چیز تموم میشه وتووناراوبابات دوباره برمیگردین پیش هم...ببخش که دیر اومدم بعداز اینکه فهمیدم توونارا کجائین داشتم دنبال مادرتون میگشتم بابات کجاست؟میدونه نارااینجاست؟

شیورین از بغل هان اومدبیرون سرشو انداخت پایین واشک ریخت

هان-چی شده؟

شیورین-....عمو.....بابام....بغضش شکست درحالی که سعی میکردبی صداگریه کنه گفت.......بابام منو تنها گذاشت...

هان سرشو گرفت تو بغلش...- بدقول...گفت تاوقتی خانوادشو پیداکنم منتظرم میمونه...چطور تونست اینجوری جا بزنه؟

شیورین-تنهاشدم...

هان-این حرفو نزن!تو منو نارا رو داری...بونسانگ هم مثل همیشه کنارته...وبعد درحالی که سعی میکرد اشکاشو پنهان کنه شیورین رو محکم تر بغل کرد

همه تعجب کرده بودن این دفعه ی اولی بود که این جنبه ی رئیس هان رو میدیدند...و اولین باری که میدیدن اینقدر مهربونه وداره گریه میکنه...واینکه اون نارا رو میشناخت وتا حالا رو نکرده بود

هیونگ-انگار حالا حالا ها سورپرایز شدن وفهمیدن حقایق نهفته ی زندگی نایون ادامه داره!فکر کنم مخم داره میترکه...این همه اتفاق اونم همش تویه روز...واقعا شوکه شدم...نایون از اونچیزی که فک میکردم زندگیش پیچیده تره!

شین هی-هیسسس!!

هیونگ-نمیخوام ساکت باشم...دارم واقعا احساس میکنم برنامه ی دوربین مخفی ای چیزیه...نکنه دارن ازمون مستند میسازن؟

شین هی-اوپا....

هیونگ-چیه؟دوربین مخفیه نه؟

تاکیونگ-هیونگ جون بسه!

هیونگ-چیو بسه؟اگه دوربین مخفی نیست پس چیه؟(بچم مخش همینقدر ظرفیت داره قاطی کرده!!!)

این دوروز یکی از خسته کننده ترین روزای زندگیم بود اول که نونا شیورین خواهر نایون از اب دراومد بعد یهوبابای کیو جونگ زد بابای نایون رو کشت..بعدش نایون قرارشد ریه ی باباشو پیوند بزنه بعد یهوسروکله ی نونا هاسیما پیداشده ومیگه دوست صمیمی کیم ناگیونگه حالا هم که رئیس هان عموی نایونه!واییییی دیوونه شدم دیوونه شدم!

رئیس هان-بوراگو(چی گفتی؟)کی کی روکشته؟

شیورین حرفو عوض کرد که بپیچونه!

شیورین-رئیس هان عموی واقعیم نیست دوست صمیمی باباس!

رئیس هان باهوشتر از این حرفا بود-صبر کن ببینم...هیونگ جون گفتی که پدرنارا رو کشته؟

هیونگ که تازه فهمید چه سوتی بزرگی داده سعی کرد گندکاریشو جمع کنه-من گفتم؟نه..من که نگفتم پدرنارا من...منظورم بابای ناگیونگ...

رئیس هان داد زد-کیم هیونگ جون!

هیونگ خشکش زد

کیو جونگ که تا الان تو خودش بودورو صندلی نشسته بوداز جاش بلند شد..به چشمای شیورین که بهش التماس میکردن ساکت باشه نگاه کرد چندلحظه تردید کرداگرچه فکرنمیکردبه این زودی بخواد این کارو بکنه ولی تصمیمشو گرفته بود صداشو صاف کرد

کیوجونگ-درست شنیدین مدیر!پدر من کسیه که دوست شماروکشت!برای همین فکر نکنم دیگه درست باشه تو کمپانی شما کار کنم وعضو گروه باشم چون پسریه قاتل بودن وجه گروهو خراب میکنه..متاسفم..وبعد استعفا نامه ای که از قبل کنار رودخونه نوشته بود رو از تو جیبش دراوردوگرفت طرف رئیس هان

هان-این چیه؟

کیو جونگ-استعفا نامه...

همین که این کلمه از دهن کیو جونگ دراومد با سیلی محکم رئیس هان مواجه شد

هان-که میخوای از گروه استعفا بدی!!عوضی...واسه من استعفا نامه هم مینویسه...از کی تاحالا اینقدر خودسر شدی کیم کیو جونگ؟

کیو-متاسفم...این استعفانامه حرف اخرمه...لطفاقبولش کنین!

هان دوباره زد تو گوشش-خفه شو...نمیخوام صداتو بشنوم...

کیوجونگ-ولی...

مدیردستشو برد بالا که دوباره بزنه تو گوشش که یه دفعه با داد هیون روبه رو شد

هیون-رئیس هان!داری چیکارمیکنی؟

اومد جلوی کیو جونگ وایسادورئیس هان رو هل داد عقب

هیون-احترامتون واجبه...ولی بهتون اجازه نمیدم باکیوجونگ اینجوری برخورد کنین...کیو جونگ حتی اگه همکاروهمگروهیم نباشه هنوز برای من همخونه ودوستمه...

هان-صداتو نبر بالا.....چندلحظه مکث کردوادامه داد...من...حرفمو یک بار میزنم...روزی که این گروه تشکیل شد5تا عضو منحصر به فرد داشت..تا روزی که اعضای این گروه زنده باشن وفعالیت های گروه ادامه باشه..این گروه5عضوه باقی میمونه...هراتفاقی هم که بیافته بازم فرقی نمیکنه...یا5تاتون باهم کارمیکنین..یاگروه رو منحل میکنین

وتو کیم کیوجونگ هیچ جای دنیا کسی رو بخاطر گناه های یکی دیگه مقصر نمیدونن..من شیورین رو میشناسم درواقع اون رو پاهای من بزرگ شده...اونم دلش نمیخواد این موضوع جایی درز پیدا کنه پس تو هم همه چیزو فراموش کن اینطوری به نفع همه اس درسته شیورین؟

شیورین-درسته!

هان ادامه داد-یادتون باشه شما ادمای عادی ای نیستین که درباره ی هرموضوعی بتونین حرف بزنین همینجا این موضوع رو فراموش میکنین...شیرفهمه کیم کیوجونگ؟

کیو جونگ ساکت موند

هان-باتوام کیم کیو جونگ مگه کری؟

کیوجونگ-نه!کرنیستم...میدونین پدرم چرا اینکارو کرده؟برای دفاع از من وخواهرم!اونایی که با ناراوخانوادش دشمنی داشتن پدرمو تهدید به این کار کردن میدونین این یعنی چی؟یعنی پدر نارا قربانی من وخواهرم شده حالا ازم میخواین این موضوعو فراموش کنم؟

هان-تو زبون ادمی زاد حالیت نیست؟

نمیخواستم بهتون بگم...ولی کیم کیو جونگ تو واقعا فکرمیکنی پدرت فقط بخاطر شما این کارو کرده؟خوب گوشاتو باز کن ببین چی میگم!

عشق اول پدرت...مادرکیم ناراوکیم شیورینه...که باپدراین دوتادختربه بابات خیانت کردن...پدرت حتی اگه اونا ازش نمیخواستن این کارو بکنه دنبال یه بهونه واسه انتقام گرفتن میگشت...

حرف اخرمو اول میزنم....اگه حرفایی که اینجا گفته شد جایی درز پیدا کنه حتی یه نفرهم از این جمع جون سالم به در نمیبره..گوشیش زنگ خورد-من باید برم...درسته که بخاطربونسانگ بیمارستان باموندن همتون مشکلی نداره ولی ازچشم مردم درست نیست همتون اینجاباشین به جزهیون که دوست پسرشه بقیه برن خونه...شیورین تو بامن بیا...

یونسنگ-درست نیست شیورین تنهاباشه مابا خودمون میبریمش...

هان-خیلی خب من رفتم...

همین که هان رفت همه دورکیو جمع شدن

هیونگ-دردگرفت؟بیانادا..نتونستم جلوی دهن گشادمو بگیرم..

کیوجونگ-مهم نیست...خوبم!

هیون استعفا نامه ی کیو جونگ رو ازدستش کشیدوپارش کرد

هیون-دفعه ی اخرت باشه از این چرندیات مینویسیا...دفعه ی دیگه بجای رئیس خودم میزنمت... بهتره تا رئیس برنگشته برین خونه...

من وتاکیونگ وشین هی میمونیم..فردا صبح جاهامونو عوض میکنیم...

هاسیما-دیروقته...منم باشما میام خونتون...

جونگمین-تو بیخود...مگه خودت خونه نداری؟

هاسیما-فکرمیکردم فقط کارتون خوابی ولی انگار منحرف هم هستی!

جونگمین-منظور؟

هاسیما-میخوای شیورین روتنهایی ببری تو خونه ای که5تاپسر مجردزندگی میکنن؟محاله خواهردوستمو تنهابذارم مخصوصاتوکه سکس گروهی رو نمیتونم بهت اعتماد کنم

جونگمین-توکه تا چنددقیقه پیش منو نمیشناختی!؟

هاسیما-حالامیشناسمت!

یونسنگ-فکرخوبیه...درست نیست اون باماتنها باشه!برای شیورین هم خوبه که دونفردیگه باهاش باشن

بااین حرف یونی پسراتازه متوجه ی سوجین شدن...

سوجین-س.س.س.سلام!گوسوجین میدا(گوسوجین هستم)

کیو-منم بایونسنگ موافقم...بریم...

توراه باخانم جوانگ تماس گرفتن وقتی رسیدن خونه خانم جوانگ شام واتاقهاشونو حاظر کرده بود...

هاسیما-سوجین!چمدونهارو از صندوق عقب بیار

جونگمین-چمدون؟مگه اومدی برای همیشه بمونی؟همش قراره تا فردا اینجا باشی...

هاسیما-نترس نمیخوام روسرت جل بشم کارتون خواب...جهت اطلاعت من مستقیم از توکیو اومدم بیمارستان واسه همین چمدونام باهامه !بعدیه نگاه به راه پله ی بزرگی که وسط خونه بودوطبقه ی اولو به دوم وصل میکرد انداخت

هاسیماخونه ی بزرگیه!دلم میخواد ببینم اتاق کیم نارا کجاست!

همه ی پسرا به طرفش برگشتن...

جونگمین به طرفش اومدو10سانتی متری صورتش وایسادوخیلی جدی گفت-فکر اینکه شبو بخوای تو اتاق نارا بمونی از سرت بیرون کن در اتاق ناراتا وقتی خودش ازبیمارستان نیاد باز نمیشه تو وبقیه باید برین اتاق مهمون...مفهومه؟

هاسیما-من فقط گفتم میخوام ببینمش...

جونگمین-بسه...باسه تاتونم...مثل سه تا دختر خوب میرین شامتونو میخورین میخوابین...فکر گشت وگذاروخرابکاری تو این خونه هم به سرتون نمیزنه...فهمیدین؟

یونسنگ به کیو-این چرا اینجوری میکنه؟

کیو-فک کنم بی خوابی وخستگی زده به سرش خل شده

هاسیما-چشم بابا بزرگ!!!بریم بچه ها!

بعداز شام همه رفتن خوابیدن جونگمین خیلی سعی کرد بخوابه ولی بااینکه خسته بودخوابش نمیبرد...از اتاقش اومدبیرون ورو کاناپه نشست همین که نشست یکی گفت اخ!

جونگمین-هیسسس!

هیونگ-جونگمین تویی؟بیداری؟

جونگمین-اره!

هیونگ-توهم خوابت نمیبره؟

جونگمین-اره!

هیونگ-نایون خوب میشه مگه نه؟

جونگمین-البته!

هیونگ-حالا که نایون نیست احساس میکنم خونمون یه جوریه!نه؟

جونگمین-اره!سوت وکوره!ولی ناراحت نباش..خیلی طول نمیکشه که برمیگرده..

یونسنگ-اگه برگرده درکلکسیون دوربین عکاسیموبراش بازمیکنم...

هیونگ-توهم بیداری؟

یونسنگ-اره!شبوپیش کیوجونگ خوابیدم.. میگفت میترسه...حالا داره تو خواب هزیون میگه از پیشونیش عرق میریزه...فک کنم تب داره!

جونگمین-کیوجونگ تب داره اونوقت تووایسادی حرفای من وهیونگو گوش میکنی؟برو یکم یخ از اشپزخونه بیار...وخودش باعجله رفت تو اتاق هیونگم باهاش رفت

کیوجونگ-نایون؟...نایون...نفس بکش...نایون!!!نایون....

هیونگ گرفت تکونش داد-کیو جونگ بیدار شو کیو جونگ...کیوجونگ؟...

کیو چشماشو باز کرد نفس نفس میزد...

جونگمین-خوبی کیو؟

کیوجونگ-بابام نایونو کشت!نایون مرده...ومیخواست گریه کنه

هیونگ-خواب میدیدی...فقط یه کابوس بود...

با اینکه هیونگ اینو گفت ولی خیلی ترسیده بود...جونگمین بغلش کرد-اروم باش کیو...همه چیز درست میشه...

کیوجونگ جونگمینو محکم بغل کردوخودشوبیشتر به جونگمین چسبوند

کیو-اگه بلایی سرنایون بیادچیکارکنم؟

جونگمین-اون حالش خوبه من پیشش بودم شمابیخودی نگرانین

هیونگ-کیوجونگ..میخوای امشب وسط من وجونگمین بخوابی؟اینجوری دیگه کابوس نمیبینی!

کیو جونگ-باشه...

یونسنگ اومد تو اتاق-یخ اوردم!

کیو جونگ بیدارشدی؟حالت خوبه؟

کیوجونگ-اره خوبم...ولی خوابم خیلی وحشتناک بودبیاین تشکو پهن کنیم رو زمین4تایی باهم بخوابیم

یونسنگ-باشه...

بچه ها چون احساس کردم اگه طولانیش کنم خسته کننده میشه تیکه های غیر ضروریشو زدم

یک ماه بعد.....

توی این یک ماه اتفاقای زیادی افتاده بودهیون جونگ به رسانه ها اعلام کرده بود که با نایون به هم زده...وبعدازاینکه نایون رابطه ی خودش با شیورین وبونسانگ رو فهمیده بود سعی می کرد بونسانگو ببخشه

نایون روی تخت نشسته بود...جونگمین داشت موهاشو شونه میزد..قراربودشیفت جونگمین باکیوجونگ عوض بشه.......

 

قسمت بعد عشقولانه بید....

نظرررررررررررر زیاد بدین تا دفعه ی بعد بیشترترتر بذارم الان6تا صفحه براتون گذاشته بیدم


دسته بندی : not alone ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin