تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : Negin چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391, 07:02 ب.ظ
 سلااااااااااااام بچه هاااااااااااااااااا...
اینم از قسمته بعدیییییییییییییییییی ...
فقط یکیتون بگین کم بوووووود.........................................
مردم همینم گذاشتمممممممممم...
ادامهههههههه
نظرررررر

مینهو- حتما دكتره كه امده ....
مینهوبا عجله به استقبال دكتر رفت حتی منو ندید....
بعد از چند دقیقه مینهو با یه مرد وارد شد...
تا منو دید تعجب كرد ...اه شما اینجا بودی ....
مرد كه به قول مینهو دكتر بود بهم خیره شد....كمی تعجب كرده بود
مینهو- میونگ سون شی هستن ....
كمی با دست سرشو خاروند ..و در حالی كه لبخند می زد ...سلام پس شما میونگ سون هستید ...از اشناییتون خوشوقتم ...
دكتر- انقدر هیون یهویی نامزد گرفت كه همه امون هنوز تو شوكیم ....
من با صدای اروم و تعجب زده...
- هیونه دیگه ...هیچیش به ادمیزاد نرفته ...
یه دفعه بلند زد خنده..
دكتر - نه خوشم امد.... انگار یه نفر پیدا شده این بد اخلاقو ادم كنه ...
به طرف هیون رفت یاد كاپشنم افتاد كه تفنگ لاش بود..وای داره می ره اونجا بشینه ...
خواست كاپشنو برداه
- نه نه نه
دومتر پرید
دكتر - چی شده ...؟
كاپشنو سریع بغل كردم .....و كنار دكتر وایستادم .
دكتر اول با شك بهم خیره شد ...بعد اروم روشو به طرف هیون كرد......هیون تازه هوشیار شده بود و با چشمای كه از حدقه زده بود بیرون بهم نگاه می
كرد.... كمی از دكتر فاصله گرفتم و پشتش قرار گرفتم.... سرمو اروم تكون دادم و انگشتمو به نشونه سكوت جلوی لبم گذاشت ...
با دهن بازو چشمای قرمز بهم خیره شده بود....
دكتر- هیون جونگ باز نفست بالا نمیاد..
با خنده دكتر به طرف من برگشت..
دكتر- حقم داری.... كفت ببره چون قراره ادمت كنه ....
هیون هنوز تو شوك بود ..باور ش نمی شد .از صبح تا الان اینطوری رو دست خورده باشه ...با دست باز ازش خواستم ساكت بشه ...
دكتر دستشو گذاشت رو سینه اش و مجبورش كرد دراز بكشه ولی چشماش منو دنبال می كرد ...
اگه الان یه طناب دستش بود خودش با دستای خودش خفم می كرد ...
وای چقدر بلا سرش اوردم ...
مینهو- چرا اینجا وایستادی ؟
سریع به طرفش چرخیدم
مینهو- ببخش ترسوندمت ...
دكتر داشت هیونو معاینه می كرد ...و طوری نشسته بود كه هیون نمی تونست منو ببینه
یه طور اروم كه فقط مینهو بشنوه
- من برم بیرون الان میام ..باشه
مینهو- باشه ...
با عجله و اروم طوری كه زیاد جلب توجه نكنه از خونه زدم بیرون ...
كمی از ساختمون فاصله گرفتم ....تا خواستم به جونگی زنگ بزنم خودش باهام تماس گرفت
جونگی- بیا بگیرش ....اماده است
- جونگمین.....
یه لحظه یاد بچه ها ...حرفای کیو ..و راه دومش افتادم و زبونم قفل شد....
یعنی الان بهشون گفته ...نه نامزدش پیش ماست می ترسه حرفی بزنه ...
ریسك بود دوباره برگردم اونجا.....باید فرار می كردم ......یا الان یا برای همیشه برو زندان ....
هنوز تو فكر بود م
جونگمین كلافه - بیا بسته  جلوی خونه است ....کیو گفت خبرا رو تا فردا بهش بدی ....من دیگه باید قطع كنم
مینهو- میونگ سون شی ....
- این یعنی چی ...هنوز میونگ سون صدام می كنه... پس هنوز نگفته ...
نه باید در برم ....بین موندن و رفتن مونده بودم ....
تمام برنامه هام بهم ریخته بود...
باید قبل از اینكه فكشو تكون بده برم تو ...هنوز برگ برنده دست منه ..میونگ سون پیش ماست ...
نه نه احمق اینطوری تو هچل می یوفتی ....كلاهو كشیدم رو سرم ...سر در گم به طرف در حیاط رفتم ..كاپشنمو داشتم تنم می كردم ...نفسم به شماره افتاده
بود .....چند بار برگشتمو و ساختمونو دیدم
دستمو رو دستگیره در گذاشتم...خواستم درو باز كنم كه كسی به بازوم چنگ انداخت ..
و منو كشید به طرف عقب ....
رنگم پرید......
هیون- داشتی فرار می كردی ؟
باید می فهمیدم ..چه احمقی بودم من ..توی بچه از صبح تا حالا منو سركار گذاشتی
هی نفس می زدم و اون با خشم بهم نگاه می كرد ..چشمم خود به پنجره ... دكتر داشت ما رو می دید...
این حرفا بدون فكر قبلی از دهنم خارج می شد...
- میونگ سون دست ماست ..اگه ساكت نباشی و دستمو ول نكنی ممكنه هیچ وقت نبینیش ....
هیون بازومو بیشتر فشار داد.... مثلا داری تهدیدم می كنی؟ ..احمق نفهمم نزدیك بود منو به كشتن بدی ...
شروع كردم به دستو پا زدن
-. ولم كن ..اگه من تا 5 دقیقه دیگه از این خونه بیرون نرم ..یا با دوستام تماس نگیرم ..... ممكنه تا یه ساعت دیگه یه تیكه از بدن میونگ سون به دستت برسه.... تو
كه اینو نمی خوای ...
با شك بهم نگاه كرد ...
اگه باور نداری ...می تونی بری كادوی اهدایی كه  جلوی درخونه است و یه نگاه بندازی ...
- هنوز هیچی تغییر نكرده ..همه چی مثل قبله ....فقط حالا من دختر شدم .....پس اون چاكتو ببند تا كار دست كسی نداده ...
- انقدرم دست منو نكش ....دكتر جونت داره معاشقه سگیمونو نگاه می كنه ....
اروم دستمو ول كرد و در حالی كه شك داشت به طرف در رفت ...از لایه درد می دیدمش ...به سطل اشغال نزدیك شد و توشو نگاه كرد ....
دست برد تو سطل و یه جعبه در اورد ....
كمی به جعبه نگاه كرد و با ترس اروم درشو باز كرد
...خودمم نمی دونستم توش چیه ...فقط خدا خدا می كردم ..انگشت میونگ سون توش نباشه ...
رنگش پرید ....
به خودم مسلط شدم ..اروم وارد حیاط شد و درو پشت سرش بست ...با اینكه نمی دونستم توش چیه..اروم بی خیال
- خوب حالا نظرت چیه؟
رنگش پریده و عصبی بود ..انگار می خواست سرم داد بزنه و خفم كنه.....فقط تونست به زور بگه
خواهش می كنم اذیتش نكنید ...اون امانته دستم ..
- خودت تا الانشو خراب كردی ..وگرنه قرار نبود كه این ..(به بسته اشاره كردم .و..در حالی كه بسته رو از دستش می گرفتم .....و سعی می كردم با بی
خیالی توشو ببینم ....)برات بفرستیم
اوه خدا جون.....چقدر مو ....تو جعبه پر شده بود از موهای میونگ سون..رنگم پرید... ولی بازم كمی خیالم راحت شد و خدارو شكر كردم كه چیز بدتری توش
نیست ..
برگشتم و به پنجره نگاه كردم ...دكتر سیرش شده بود و به ما دو نفر نگاه می كرد ..
(احمق هیز... انگار داره فیلم بالای 18 نگاه می كنه كه دل نمی كنه....ای بی ادب ... )
- حالا كی پولو جور می كنی ؟
هیون- صبر كن پدرم بیاد ....
- در مورد حضور من چی می خوای بهش بگی ؟
هیون- ...شایدم تا فردا ظهر پولو جور كردم و نیاز به دیدن اون نشد... اون فرداشب میاد.... اما اگه نتونستم
اونم میونگ سون رو ندیده.... همه كه تا الان فكر می كنن تو میونگ سونی....پس جلوی اونم میونگ سون باش تا پولو جور كنم ....فقط باید بهم وقت بدی
-باشه فقط یه هفته ....
سرشو تكون داد و دوباره با رنگ پریدگی تو جعبه رو نگاه كرد..سرشو بالا اورد و به پنجره نگاه كرد
- این دكترت ادم ندیده ..... هی نگاه نگاه می كنه ....
...هیون سرشو به طرف من برگردوند و دو قدم بهم نزدیك شد..كمی ترسیدم..جلوی نگاههای دكتر نمی تونستم دست به اسلحه ببرم ....یهو دستشو
انداخت دور گردنم و منو به خودش نزدیك كرد ..
ترسیدم كه بخواد ...كاری كنه ولی در كمال ناباروری دیدم كه جعبه رو پرت كرد یه گوشه و دستشو گذاشت زیر چونم ............و سرمو اورد بالا..با اون یكی
دست ازادش كلامو از سرم كشید و دوباره موهام ریخت بیرون
ترسیده بودم ......با دستم مچ دستشو گرفتم ...همونطور كه خیره نگاهم می كرد سرشو نزدیكم كرد و لباشو گذاشت رو لبام و شروع كرد به بوسیدن...
از زمین و زمان كنده شدم ...........فكر نمی كردم كه بخواد این كارو كنه ... نمی تونستم قدم از قدم بر دارم
می دونستم حالا باور كرده كه می تونیم هر بلایی كه می خوایم سر میونگ سون بیاریم ....
دستمو كه دور مچش گرفته بودم كم كم بی اراده شل كردم ..
به عمرم چنین لذتی نبرده بودم ....ته دلم خالی شده بود و در حال گرم شدن وگر گرفتن بودم ....
من بی حركت بودم و لبهامو تكون نمی دادم ...ولی اون همچنان به كار خودش ادامه می داد...
لبهاشو از روی لبها برداشت و منو تو بغلش كشید ....
 ...منو محكم تو بغلش فشار داد..تمام كینه ها و انتقاموش تو فشارش داشت بهم وارد می كرد...
نمی دونستم باید چیكار كنم
هیون- من كه هر جور شده پولو برات جور می كنم... ولی وای به حالت بلایی سرش بیاد ....انوخت خودم با همین دندونام جایهایی از لبتو كه بوسیدم پاره
می كنم ....
تمام لذتم پرید.. حرفش بدجوری ضد حال بود .......به چشماش خیره شدم ..همچنان تو بغلش بودم
ترس..خشم..تنفر...تمام چیزی بود كه اون لحظه از نگاش می خوندم
منو از خودش جدا كرد و خم شد و جعبه رو از روی زمین برداشت ...
هیون- حالا بریم تو كه به اندازه كافی به این دكتر فضول ثابت كردم نامزدمی ....
دستشو انداخته رو شونه ام.... ولی با فشاری كه به شونه ام وارد می كرد می فهمیدم داره حرصشو خالی می كنه ...به ساختمون كه نزدیك می شدیم ..دكتر از
كنار پنجره فاصله گرفتو رفت....
هیون- بهتره تو زیاد حرف نزنی ...می ترسم گند بزنی
- هوی ..هر چی من ساكت می شم تو هی دور بر می داریا......خودم می دونم چیكار كنم كه گند بالا نیارم ......شما به فكر خودت باش كه حالیت نیست داری
چیكار می كنی...برو دعا به جون اون چشم چرون كن كه نذاشت كه حالیت كنم دنیا دست كیه ...بعد در حالی كه دستشو با شدت از روی شونه ام پس می
زدم وارد شد ....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تموم شدددددد...
دوستتون دارمممممممممممممممممممم...

دسته بندی : Love & Fire ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin