تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : sahar پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391, 03:12 ب.ظ

ای عطر ریخته ..عطر گریخته....دل عطردان خالی

وپراز انتظارتوست ..غم یادگار توست

سلام... هزار تا سلام به همگی

خوفین؟؟چه خبرا؟؟

خوش میگذره... خوب زیاد سخنرانی نمی کنم برید ادامه برای خواندن داستان

ومثل همیشه منتظر نظرهای زیباتون هستم ...


کیو: کجا داری میری؟ اتفاقی افتاده

سحر: نه یه کم حالم بعد بود ..اومدم بیرون هوا بخورم

کیو: گریه کردی... چیزی شده به من بگو

سحر: منو گریه... نه گریه برای چی؟؟اشغال رفته تو چشمم

کیو: به خاطر جونگی داری گریه می کنی؟ اره

سحر: این مزخرفات چیه میگی .. من برای جونگی؟؟.کسی که دوست دختر نه ..نامزد داره گریه کنم.. خیلی مسخره است

کیو: الان حالت بهتره

سحر: اره.. تو چه جوری فهمیدی من اومدم بیرون

کیو: خوب فهمیدم دیگه.. می خوای یه کم اینجا بشنیم تا حالت بهتر بشه

سحر: باشه بیا بشینیم

کیو: خیلی وقت ندیدمت .. چه کار میکنی ؟

سحر: اره درسته.. هیچی سرم به کار گرمه حال هیوری چطوره خوبه؟؟

کیو: اره خوبه

سحر: کیو ازت یه سوال ازت بپرسم؟

کیو: اره.. بگو چیه؟

سحر: می خواستم بابت اون نامه که  بهم دادی بپرسم من نامه رو خوندم ولی  منظورت رو نفهمیدم  که گفته بودی دوستم داری هنوز؟؟ تو الان همسر داری ؟

کیو: بلند شو بریم الان همه متوجه میشن که اومدی بیرون... بلند شو

سحر: باشه بریم .. ولی جواب منو ندادی ؟؟ بهم بگو

کیو: چی بگم .. باشه برای بعد بیا بریم

سحر: داری تفره میری ..نه.. باشه ولی بهر حال تو زن داری وباید من رو فراموش کنی

کیو: من  نمی توانم تو رو فراموش کنم من هنوز دوست دارم... بیا بریم

سحر: چیزی گفتی؟؟

کیو: نه فقط گفتم بیا بریم

من و کیو به طرف کلوب حرکت کردیم وداخل کلوب شدیم و روبا هم به طرف میزی که بقیه نشسته بودن رفتیم ونشسته ایم.

هیون: شما دوتا کجا بودید؟

کیو: همین اطراف..

هیونگ: نکنه خبری کیو خان ..  بوی خیانت میاد

کیو: برو بابا .. چی خیانت حالت خوب نیست

جونگی: سحر کجا بودی نگرانت شدم؟؟ چرا چیزی بهم نگفتی داری میری بیرون

سحر: جای نرفتم همین جا بودم... نمی خواستم مزاحمت بشم

جسیکا: راست میگه اوپا خیلی ناراحتت شده بود؟

سحر: از همه معذرت می خوام

هیونگ: سحر گریه کردی؟ اتفاقی افتاده

یونگی: کیو اذیتش کردی؟

کیو: نه .. من برای چی اذیتش کنم

سحر: نه بابا گریه چیه؟ اشغال رفته بود تو چشمم اشکم در اومد همین

جونگی: اتفاقی افتاده.. خوبی؟

سحر: اتفاقی نیفتاده.. خوبم

هیونگ: کیو کاری کرده؟؟

سحر: نه کسی کاری نکرده.. بس کنید

بعد از چند ساعت از کلوپ بیرون اومدیم من از همه خداحافظی کردم جونگی می خواست منو برسونه ولی قبول نکردم . نمی خواستم مزاحم خلوت شون بشم نمیدونم چرا ناراحت بودم ولی به روی خودم نیاوردم ویه تاکسی گرفتم و به سمت هتل راه افتادم  و وقتی به هتل رسیدم  به سمت اتاقم راه افتادم و داخل شدم ته مین خوابیده بود بدون سرو صدا لباسهام رو عوض کردم وخوابیدم





» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin